فرسودگی تدریجی؛ بهای نارضایتیهای انباشته
تداوم اعتراضات فرسایشی، خود به پدیدهای تازه منجر شده است که باید آن را «فرسایش اعتراضات» نامید. به این معنا که جامعه در عین استمرار نارضایتی، دچار نوعی استهلاک روانی، اجتماعی و حتی سیاسی شده است. تکرار اعتراضات بدون دستیابی به نتایج ملموس، میتواند احساس بیاثری، خستگی جمعی و کاهش امید به تغییر را تقویت کند.
این وضعیت، نهتنها برای معترضان، بلکه برای کل جامعه هزینهزاست و نشانه بارز آن را میتوان در گسترش بیاعتمادی، انفعال اجتماعی و فاصلهگیری از کنشهای جمعی پایدار مشاهده کرد.
مفهوم «اعتراضات فرسایشی» ناظر بر وضعیتی میانحال و ممتد است که نه به فروپاشی اجتماعی میانجامد و نه به بروز یک بحران قاطع و تعیینکننده در سطح نظام سیاسی. در این الگو، جامعه و حکمرانی در یک چرخه استهلاک تدریجی و همزمان گرفتار میشوند.
از یک سو، جامعه بهتدریج بخشی از سرمایههای حیاتی خود شامل امید به آینده، اعتماد نهادی و سرمایه نمادین را از دست میدهد و به وضعیتی از خستگی و فرسودگی اجتماعی نزدیک میشود و از سوی دیگر، ساختار حکمرانی ناگزیر است بخش قابل توجهی از توان، منابع و ظرفیتهای مدیریتی خود را صرف کنترل، مهار و مدیریت پیامدهای نارضایتیهای انباشته کند؛ امری که بهطور طبیعی فرصت و امکان تمرکز بر برنامههای توسعهای بلندمدت و اصلاحات بنیادین را محدود میکند.
حاصل این وضعیت، نه تغییر قاطع و نه ثبات پایدار، بلکه تداوم وضعیتی میانی است که در آن هزینهها بهصورت تدریجی بر هر دو سوی جامعه و حکومت تحمیل میشود و افقهای تحول ساختاری به تعویق میافتد.
در نهایت، اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را باید نه یک رخداد منفرد، بلکه بخشی از یک روند بلندمدت دانست؛ روندی که از اعتراضات فرسایشی آغاز شده و اکنون خطر فرسایش خود اعتراض و استهلاک جامعه را در پی دارد. فهم این وضعیت، مستلزم عبور از تحلیلهای تکعلتی و توجه به پیوندهای درهمتنیده اقتصاد، سیاست، فرهنگ و جامعه است؛ پیوندهایی که نادیدهگرفتن آنها، چرخه نارضایتی را همچنان بازتولید خواهد کرد.
روزنامه شرق