طبق گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، احمد زیدآبادی روزنامه‌نگار و فعال سیاسی اصلاح‌طلب، در کانال تلگرامی خود چنین نوشته است:

تقریباً دویست تن از ایرانیان از نقاط مختلف کشور به سفر تفریحی به روسیه رفته بودند. با نگاهی به ظاهر آن‌ها، تنوع و غنای یک جامعه تاریخی به روشنی قابل مشاهده بود.

پس از ورود به فرودگاهی که از هر لحاظ عادی و معمولی به نظر می‌رسید، "راهنماهای تور" در محل حاضر شدند و مسافران را به سه گروه تقسیم کردند.

راهنمای گروه ما، جوانی با قد و قامت و حرکات مشابه اکبر گنجی بود که واقعاً نسخه‌ای آراسته‌تر و بسیار آرام‌تر از او به شمار می‌رفت! این موضوع را به خود بهادر نیز گفتم!

با ترتیب دریافت ویزای گروهی، به صف ایستادیم.

من و همسرم که در این یادداشت‌ها به‌عنوان "ما" شناخته خواهیم شد، سومین و چهارمین نفر در صف گروهمان بودیم و پس از حدود پانزده دقیقه نوبتمان فرارسید.

زنی به نسبت مسن، با چهره‌ای جدی و سرد و بدون هیچگونه لبخندی، در یک اتاق شیشه‌ای پاسپورت‌های ما را بررسی می‌کرد.

او با ذره‌بینی بزرگ در دست، با دقت و وسواس در تلاش بود تا هر گونه نقطه، ویرگول یا لکه‌ای اضافه در پاسپورت‌های ما را کشف کند. به نظر می‌رسید که گویا لویی پاستور در جستجوی کشف میکروب‌هاست!
در نهایت آنچه می‌جست را در پاسپورت ما نیافت و به همین خاطر بدون مشکلی از گیت عبور کردیم.

به خود گفتم؛ چه کارمند دقیقی! اما به زودی روشن شد که او از میان همکارانش، سهل‌گیرترین و سریع‌ترین بوده و همکاران جوانش به هیچ وجه جرأت نکردند مهر تأیید را بر پاسپورت مسافران بزنند و بیشتر اوقات، برای بررسی دوباره و حتی سه‌باره، آن‌ها را به بخش‌های مخصوص ارجاع می‌دهند.

زن مسن به واسطه تجربیاتش، از اعتماد به نفس کافی برای تأیید اصالت پاسپورت برخوردار بود، در حالی که همکاران جوانش از ترس اشتباه کردن، جرأت خود را به طور کلی از دست داده بودند!

این ماجرای فرودگاه مرا به یاد سکانس فراموش‌نشدنی از فیلم "آینه" به کارگردانی آندری تارکوفسکی انداخت. در آن سکانس، کارمند زن در انتشارات دولتی دوران استالین، به خاطر وسواس افراطی‌اش نسبت به بروز اشتباه در تایپ یک کلمه، با شتاب و اضطراب در زیر باران به محل کارش می‌شتابد تا دوباره آن کلمه را چک کند. اشکی که دختر منشی جوان در آن صحنه از ترس اشتباه در انتشارات دولتی می‌ریزد، به بهترین شکل ممکن، ترس روزمره از زندگی در یک رژیم توتالیتر را به تصویر می‌کشد.

در مجموع، چهار ساعت بر سر کار در فرودگاه سن‌پترزبورگ معطل شدیم تا آخرین مسافر هم از بوته بررسی پاسپورت بگذرد و کار به اتمام برسد.

با وجود توضیحات راهنمای تور، همچنان صدای برخی مسافران به گوش می‌رسید که بر این باور بودند تمامی این سخت‌گیری‌ها عمدی و به قصد "تحقیر ما ایرانیان بدبخت" انجام می‌شود!

در واقع، این قسمت از سفر به روسیه سخت‌ترین تجربه ما بود که به طور ملایم‌تری در هنگام خروج از آن کشور نیز تکرار شد.

در فاصله‌ای که در سالن اصلی فرودگاه در انتظار نشسته بودم و با حفظ فاصله، به حالت و حرکات مردم روس نظارت می‌کردم تا شباهت‌های آنان را با شخصیت‌های رمان‌های نویسندگان قرن نوزدهم روسیه دریابم!

به محض خروج از فرودگاه، اولین تفاوت‌های سن‌پترزبورگ با شهرهای ایران خود را به وضوح حس کردم. تفاوت در احترام و توجهی بود که رانندگان به عابران پیاده داشتند. خطوط عابر پیاده کاملاً امن بود و رانندگان با دقت تمام، حق تقدم عابران را رعایت می‌کردند.

اما در تهران و دیگر نقاط ایران، رانندگان حتی بر روی خطوط مخصوص عابر پیاده به طور واقعی به عابران حمله‌ور می‌شوند!

ما خودمان به ناچار مجبور به تحمل این وضعیت هستیم، اما واقعاً خدا به حال مسافران خارجی که هر بار برای عبور از خیابانی، دلهره و اضطراب عبور از میدان مین را تجربه می‌کنند، رحم کند!

۳۱۲۱۱