صنعت بازیهای ویدیویی در سالهای اخیر دستخوش دگرگونی بزرگی در شیوه روایت داستان شده است؛ از جایی که دیگر تنها شاهد هیجانِ لحظهبهلحظهی گیمپلی نیستیم و پای احساسات، ضربههای درونی و خلق موقعیتهای سنگین به میان آمده است. اکنون شخصیتهایی با انگیزههای واقعی و مسیرهایی پیچیدهتر طراحی میشوند تا رخدادهایی مثل مرگ کاراکترها، اثرشان را عمیقتر از یک شوک کوتاه، روی مخاطب باقی بگذارند. این تلخیهای تراژیک هم شوکهکنندهاند، هم همانقدر که میخواهند، دل گیمرها را میلرزاند؛ طوری که بعضی نامها و صحنهها برای همیشه در حافظه میمانند.
در ادامه، ۱۰ مورد از غمبارترین مرگهای تاریخ بازیهای ویدیویی را مرور میکنیم؛ مرگهایی که فقط پایان یک شخصیت نبودند، بلکه لحظههایی کاملاً احساسی و ماندگار ساختند.
۱۰. دومینیک «دام» سانتیاگو – Gears of War 3 (۲۰۱۱)
سری Gears of War را معمولاً بیشتر با ریتم تند اکشن و درگیریهایی میشناسند که نفس را حبس میکنند تا با داستانگویی آرام و عاطفی. با این حال، Gears of War 3 که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، در لحظهای سرنوشتساز مسیر روایت را به سمت تراژدی میبرد. دومینیک «دام» سانتیاگو (Dominic “Dom” Santiago)، دوست نزدیک و از چهرههای شاخص این جهان، در اقدامی که کمتر کسی انتظارش را داشت، قربانی میشود. فداکاری او برای نجات یارانش، وقتی با پخش آهنگ “Mad World” همراه میگردد؛ همان ملودی آشنایی که یادآور فضاسازی و حالوهوای تبلیغاتی بازی اول بود، ناگهان کل صحنه را به یک اوج روایی تبدیل میکند. نتیجه این ترکیبِ زمانبندی و موسیقی، چیزی کمتر از یکی از تاثیرگذارترین لحظات داستانی تمام فرنچایز نیست.
۹. عمه می – Marvel’s Spider-Man (۲۰۱۸)
عمه می (Aunt May) در روایتهای مختلف اسپایدرمن (Spider-Man) بارها مرگ را تجربه کرده است؛ چه در نسخههای متفاوت و چه در فرمهای گوناگون داستانی. اما احتمالاً تلخترین و دردناکترین وداع او در Marvel’s Spider-Man برای پلیاستیشن ۴، در سال ۲۰۱۸ رقم خورد. در این بازی، عمه می به ویروسی مرگبار مبتلا میشود؛ ویروسی که دکتر اختاپوس (Doctor Octopus) آن را پخش کرده است. پیتر پارکر تنها یک دوز پادزهر در اختیار دارد؛ دوزی که برای نجات میلیونها انسان دیگر حیاتی است و از نظر اخلاقی و انسانی امکان ندارد آن را صرفاً به عمه می بدهد. دقیقاً در همین دو راهی تکاندهنده، عمه می در واپسین لحظاتش با کلمات پایانی به پیتر میفهماند که از همان ابتدا از هویت واقعی اسپایدرمن او باخبر بوده و به او افتخار میکند؛ جملهای که در کنار حالوهوای میدان نبرد، تبدیل به ضربهای میشود که تا مدتها در ذهن میماند.
۸. کائده آکاماتسو – Danganronpa V3: Killing Harmony (۲۰۱۷)
فرنچایز Danganronpa (دانگانرونپا) از همان اول هم با مرگهای شوکهکننده و پر از بار عاطفی شناخته میشود. با این حال، نسخه سوم یعنی Danganronpa V3: Killing Harmony محصول سال ۲۰۱۷، مرگی را رقم میزند که با آنچه بازیکنها در ذهنشان ساختهاند کاملاً مرزبندی میکند: کائده آکاماتسو. کائده ابتدا به عنوان پروتاگونیست و شخصیت اصلی وارد داستان میشود، اما مسیر او ناگهان تغییر میکند و به قاتلِ ماجرا تبدیل میگردد. بازیکنها ابتدا کنترل او را در دست دارند و با روایت پیش میروند، اما در ادامهای غافلگیرکننده، کائده تلاش میکند مغز متفکر بازی را از میان بردارد؛ با این همه، سرانجام خودش به عنوان قاتل شناخته میشود و اعدام میگردد. اعدام کائده فقط پایان یک کاراکتر نیست؛ این لحظه به کمک بازگویی خاطرهای از کلمات تشویقکنندهاش که توسط پروتاگونیست جدید، شوئیچی سایهارا، با نوای “Clair de Lune” دوباره زنده میشود، به یکی از عمیقترین و غمگینترین لحظات تاریخ این سری بدل میگردد.
۷. باس – Metal Gear Solid 3: Snake Eater (۲۰۰۴)
در بخش بزرگی از بازی Metal Gear Solid 3: Snake Eater (متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر) که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد، باس (The Boss) به شکل یک عامل دو نقشۀ مرموز به اسنیک معرفی میشود؛ کسی که ظاهراً به او خیانت کرده است. اما درست زمانی که نبرد نهایی فرا میرسد، فضای بازی رنگ و بویی غمانگیز میگیرد؛ چون هنوز میان اسنیک و مربیاش پیوندی احساسی و عمیق وجود دارد. شکست خوردن و مرگ باس، صحنهای سرشار از تردید میسازد؛ جایی که بازی عملاً کنترل شلیک نهایی را در اختیار بازیکن میگذارد تا سنگینی آن تصمیم را، بیواسطه حس کند. پس از آن، حقیقت آشکار میشود: باس هرگز خیانت نکرده بود. او در واقع مأمور سهجانبهای برای دولت آمریکا بود. اما برای اینکه بیگناهی آن کشور بعد از یک حمله هستهای حفظ شود، باید مسیر «خائن بودن» برایش ساخته میشد؛ مسیری که در نهایت به مرگ باس به دست اسنیک ختم گردد. این پایانِ دردناک، جایگاه Snake Eater را به عنوان یکی از بهترین پیشدرآمدهای بازیهای ویدیویی تثبیت میکند؛ اثری که هم تصمیم میسازد و هم وجدان را درگیر میکند.
۶. ماکوتو یوری/پروتاگونیست – Persona 3 (۲۰۰۶)
بسیاری از بازیهای فرنچایز Persona تلاش میکنند حس نزدیکی و همذاتپنداری عمیقتری با پروتاگونیست اصلی ایجاد کنند. Persona 3 که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد، دقیقاً از همین ظرفیت بهره میبرد تا یکی از غمانگیزترین لحظات را در تاریخ نقشآفرینی ژاپنی (JRPG) شکل بدهد. در پایانبندی بازی، پروتاگونیست چارهای جز فدا کردن جان خود نمیبیند؛ او باید جانش را به پای مهر و موم کردن باس نهایی بگذارد تا بشریت از خطر نجات پیدا کند. غم این اتفاق فقط در «از دست رفتن» خلاصه نمیشود؛ بلکه در روایتِ تکاندهندهای هم نهفته است که پس از این فداکاری شکل میگیرد. لحظات پایانی پروتاگونیست زمانی تلختر میشود که آییگیس به او تسلی میدهد و در همان چارچوب، نوعی درک تازه نسبت به زندگی در او متولد میشود. این صحنه ترکیبی از اندوه و معناست؛ لحظهای که دوباره روی ارزش زندگی و قدرتِ دوستیها، حتی با عمر کوتاه انسان، تاکید میکند.
۵. سارا میلر – The Last of Us (۲۰۱۳)
در اغلب آثار داستانمحور، مرگهای احساسی معمولاً در اواخر بازی و پس از آن رخ میدهند که بازیکن بهقدر کافی با شخصیتها آشنا شده و میان او و کاراکترها پیوند عاطفی شکل گرفته است. اما The Last of Us که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد، این الگو را از همان ابتدا میشکند؛ مرگ سارا درست در آغاز داستان اتفاق میافتد و همان لحظه پایه احساسی کل فرنچایز را میسازد. وقتی بیماری شروع به گسترش میکند، جوئل و دخترش سارا تلاش میکنند برای زنده ماندن فرار کنند؛ در همین مسیر با یک سرباز روبرو میشوند. سارا هدف گلوله قرار میگیرد و صحنهای دلخراش از جوئل به تصویر کشیده میشود؛ جوئل دختر در حال مرگش را در آغوش میگیرد و در حالی که سارا از درد و وحشت گریه میکند، به او میگوید همه چیز خوب خواهد شد. این لحظه دقیقاً بعد از خودِ صحنه، به صفحه عنوان بازی کات میخورد و درست همین جابهجاییِ شوکآور، مخاطب را از هر بازی روایی دیگری بیشتر درگیر میکند.
۴. مَردین سولوس – Mass Effect 3 (۲۰۱۲)
یکی از جذابیتهای همیشگی فرنچایز Mass Effect، پیوندهایی است که بازیکن با اعضای تیمش میسازد؛ پیوندهایی که فقط در حد همکاری نظامی باقی نمیماند و به یک رابطه واقعی تبدیل میشود. همین موضوع باعث میشود فداکاریها و مرگهای شخصیتها در Mass Effect 3 محصول سال ۲۰۱۲، بیش از پیش دردناک شود. در میان مرگهایی که شاید بتوان از آنها گریخت یا شاید نه، مرگ مَردین سولوس (Mordin Solus) از نظر احساسی عمیقتر و اثرگذارتر جلوه میکند؛ دانشمندی بیگانه که به طرز غیرمنتظرهای دوستداشتنی است. او جانش را برای تکمیل درمان «ژنوفاژ» فدا میکند و با استفاده از مهارتهای علمیاش، میلیونها کروگان را نجات میدهد. مَردین در واپسین لحظات، آهنگ کلاسیک خودش را زمزمه میکند؛ همان زمزمهای که عملاً روی درد این صحنه مهر میزند و حسِ از دست رفتن را چند برابر میکند.
۳. آرتور مورگان – Red Dead Redemption 2 (۲۰۱۸)
Red Dead Redemption سابقه قابل انکاری در ساختن مرگهای شوکهکننده و احساسی دارد؛ مرگ جان مارستون (John Marston) در نسخه اول از برجستهترین نمونههاست. با توجه به همین پیشینه، بازیکنان Red Dead Redemption 2 که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، میدانستند احتمالِ یک وداع تلخ وجود دارد. اما مرگ آرتور مورگان، پروتاگونیست این پیشدرآمد، نه فقط غمگینتر، بلکه بسیار عمیقتر از چیزی است که انتظار میرود. اگر مرگ مارستون نتیجه خیانت بود، مرگ مورگان از ناچاری و پذیرش بیماری سل سرچشمه میگیرد. او در لحظات پایانی، در عین اینکه تلاش میکند به دوستانش کمک کند و شخصیت اخلاقیاش را حفظ نماید، طلوع خورشید را تماشا میکند؛ گویی میخواهد آخرین تکههای زندگی را با وقار بگذراند. در نهایت هم مرگِ اجتنابناپذیر را میپذیرد. موسیقیِ شاهکار بازی نیز این جمعبندی دردناک را کاملتر میکند و روی میراث و تاثیرگذاری این مرگ غمانگیز بازیهای ویدیویی تاکید میگذارد.
۲. لی اورت – Telltale’s The Walking Dead (۲۰۱۲)
فرقی ندارد The Walking Dead را در چه قالبی ببینیم؛ کمیک یا سریال تلویزیونی یا هر رسانه دیگری، همیشه با مرگهای شوکهکننده و بهیادماندنی روبهرو هستیم. اما هیچ مرگی در هیچکدام از این روایتها به میزان تاثیر مرگ لی اورت در پایان بازی ماجراجویی اپیزودیک Telltale’s The Walking Dead محصول سال ۲۰۱۲ نمیرسد. لی پیشتر توسط یک واکر گاز گرفته شده و دیگر زمان زیادی برای حفظ جان کلمنتاین (Clementine) ندارد. در یکی از دردناکترین انتخابهایی که بازی از بازیکن میخواهد، کلمنتاین باید تصمیم بگیرد: آیا او را بکشد تا به واکر تبدیل نشود، یا او را تنها بگذارد و بگذارد سرنوشتش رقم بخورد. این تصمیم نه فقط یک پایان، بلکه یکی از دلخراشترین و غمانگیزترین پایانهای تاریخ بازیها را خلق میکند و تاثیر آن در کل شخصیتپردازی کلمنتاین و همچنین در ذهن بازیکن برای مدت طولانی باقی میماند.
۱. ایرث گینزبورو – Final Fantasy VII (۱۹۹۷)
بسیاری از مرگهای ماندگار در بازیها اشک بازیکنان را درآوردهاند، اما اهمیت مرگ شوکهکننده ایرث گینزبورو در Final Fantasy VII (فاینال فانتزی ۷) محصول سال ۱۹۹۷ را نمیتوان نادیده گرفت. ایرث، دختر گلفروش دوستداشتنی، ناگهان قربانی سفیراث (Sephiroth) میشود؛ ضربهای که نه فقط به خاطر اندوهش، بلکه به دلیل غیرقابل پیشبینی بودنش، صنعت بازی را تکان داد. کمتر از سه دهه بعد از انتشار هم، هنوز هیچ مرگی نتوانسته به همان شهرت و جایگاه نمادین دست پیدا کند. این لحظه در تمام بخشهای باقیمانده بازی اثر میگذارد، با حالوهوای داستان میآمیزد و در نهایت میراثی ماندگار در صنعت بازیهای ویدیویی برجای میگذارد؛ میراثی که راه را برای بسیاری از مرگهای غمانگیز بازیهای ویدیویی در این لیست هموار کرد. این تراژدی همزمان زیبا و دلخراش است و تا همیشه بهعنوان نماد حزنانگیزترین مرگهای دنیای گیم شناخته خواهد ماند.
نظرات کاربران