div align="justify">طبقه متوسط و مشكلات آن مدتي است كه توجه كارشناسان را به خود جلب كرده است. بهطوري كه بسياري ظهور حزبها و طيفهاي سياسي نامتعارف از حزبهاي چپ افراطي در اروپا تا پديدههايي چون «دونالد ترامپ» در امريكا را ناشي از تغييراتي ميدانند كه اين طبقه در سالهاي اخير داشته است. روزنامه والاستريت ژورنال در گزارشي با انتقاد از فشار سنگيني كه متوجه طبقه متوسط است، نوشته در سالهاي اخير قدرت نامتناسب مالكيت سرمايه به سطوح بسيار خطرناكي رسيده و اگر تمايل به اجتناب از يك جامعه ماركسيستي هست، بايد اين وضع تغيير كند. اين گزارش را ميخوانيم:
اگر كشورهاي غربي ميخواهند كه پيشبيني فاجعهبار كارل ماركس را مردود تلقي كنند، بايد به دنبال راهي خلاقانه براي مرفهتركردن طبقه متوسط باشند.
كمي به عقب برگرديم، حدودا ۳۰سال پيش در سال۱۹۸۷، مارگارت تاچر در كرملين با ميخاييل گورباچف، رهبر اصلاحگر اتحاد جماهير شوروي، ساعتها گفتوگو كرد. گورباچف، تاچر را متهم كرد كه رهبر بخشي از دارايان است كه مردم را درباره اينكه چه كسي قدرت واقعي را دارد، گمراه ميكند. بانوي آهنين در خاطراتش ميگويد: «جواب دادم كه من درحال ساختن جامعهيي دارا هستم نه طبقهيي از دارايان.»
در دوره مارگارت تاچر و رونالد ريگان، بحثهاي زيادي درباره درستي راهي كه آنان درپيش گرفته بودند، به راه افتاده بود و سرنوشت آنهايي كه از اين سيستم جا ميمانند، چيست. اما حتي منتقدان نيز مجبور بودند مسير تاريخ را به اكراه قبول كنند: جامعه ثروتمندان درغرب درحال گسترش بود و دولتهاي سوسياليستي درحال انفجار.
باقي كشورهاي جهان اميدوار بودند كه بتوانند از مدل غرب پيروي كنند. دوسالونيم بعد ديوار برلين فرو ريخت و تقريبا تمام كشورهايي كه سابقا كمونيست بودند، بهدنبال بازار آزاد رفتند. گسترش مالكيت فردي، توسعه اقتصادي و فرصتهاي شخصي موضوع اصلي اين دوره شد.
سخت ميشود تصور كرد ۲۰۱۵ نسخهيي مشابه از گفتوگوي گورباچف/تاچر بين يك رهبر غربي و ولاديمير پوتين در بگيرد، چون به نظر ميرسد هيچيك ايدهيي متفاوت و هوشمندانه در سر ندارند. به علاوه ديگر آن روحيه و اعتمادبهنفس گذشته نيز در طرفين وجود ندارد.
از بحران مالي ۲۰۰۷، كدام رهبر غربي ميتواند ادعا كند كه مالكيت را گسترش داده است؟ در امريكا و بريتانيا درصد شهرونداني كه داراي خانه يا سهام هستند، از دهه۸۰ميلادي كمتر است. اكنون در بريتانيا ميانگين سن خريد خانه ۳۱سال است. در ميانه دهه۸۰ اين نرخ ۲۷سال بود. درآمد واقعي از سال۱۹۷۹ميلادي تا سال۲۰۱۵ اندكي افزايش را نشان ميدهد. اين درحالي است كه قيمت خانه در اين فاصله ۱۵برابر شده است. واقعيت اين است كه جوامع غربي درحال تبديل شدن به جوامع «كمتر ثروتمند» هستند، البته اگر به اين زوديها به «ندار» تبديل نشوند.
وال استريت ژورنال در ادامه مينويسد، در تعدادي از شغلها درآمد بهشدت افزايش يافته است. در سال۱۹۸۲ تنها هفت مدير مالي در بريتانيا از درآمد ۶رقمي برخوردار بودند. اما اكنون دهها هزار تن در بريتانيا از چنين درآمدي برخوردار هستند (افزايش شديد در درآمد، حتي باعث تورم نيز شده است). اما وضع براي مشاغل متوسط خدماتي مانند وكيل، پزشك، معلم و صاحبان كسبوكارهاي كوچك بسيار متفاوت است. خانوادههاي طبقه متوسط اكنون بهطور كامل وابسته به دو درآمد هستند درحالي كه اين مقوله در اواسط دهه۸۰ميلادي كاملا غيرمعمول مينمود.
در بريتانيا و امريكا، بهتربودن وضع زندگي فرزندان از والدينشان ديگر امري بديهي نيست و اين مساله دوباره تعريف شده است و اين امر درجوامعي كه تصور ميرود از رشد پايدار برخوردارند، بسيار تكاندهنده است. حال تصور كنيد كه همين مساله براي اميد به زندگي نيز اتفاق بيفتد.
وقتي همهچيز پسرفت دارد، براي طبقه متوسط سوالاتي ايجاد ميشود. سرمايهداري چه سودي دارد اگر منافع آن براي تعدادي كم و خطر و بحرانش براي همه است؟ اغواگري حق مالكيت كجاست وقتي كه قيمت آن سقوط ميكند يا در دام بدهي اسير ميشود. خوبي جهاني شدن در چيست وقتي كه قيمت كالا و خدمات توليدي شما به وسيله رقابت كاهش مييابد و ميليونها آدم ميتوانند از كشورهاي ديگر بيايند و شغل شما را بگيرند و از رفاهي كه به شما تعلق دارد، استفاده كنند؟
بانكهاي بينالمللي، شركتهاي عظيم و مديرانشان ميتوانند راهي براي فرار از مالياتهاي عادي پيدا كنند. موفقيتشان براي خودشان است و هزينه سقوط و شكستشان را بايد بقيه پرداخت كنند. پس مردم عادي به جاي اينكه به مزيتهاي زندگي در يك كشور آزاد فكر كنند، به اين فكر ميكنند كه در اين سيستم بازندهاند. اميد (ياور اصلي پيشرفت) محو خواهد شد و جاي خود را به نااميدي خواهد داد يا شايد هم خشم. هميشه به ما ياد دادهاند كه به همراه فرصت ميزاني از ريسك و هزينه نامطمئن وجود دارد، اما چه ميشود اگر اين عدم قطعيت افزايش يابد و فرصتها محدود شوند؟
سياستمداران كشورهاي غربي به فكر افتادهاند تا از اين احساسات استفاده كنند. به همين دليل است كه شعارهايي چون «مردم شما درد ميكشيد» را از سياستمداران چون دونالد ترامپ زياد ميشنويم. كساني چون ترامپ زير و بم كارشان را خوب ميشناسند و آنقدر تجربه دارند كه بفهمد مخاطبان آماده شنيدن اين سخنان هستند.
در انگليس نيز حزب كارگر كه سه انتخابات پشت سر هم را با رهبري توني بلر پيروز شده، به تازگي جرمي كوربين، ۶۶ساله را به رهبري برگزيده است. سياستمداري چپ افراطي كه انتظار پايان سرمايهداري را ميكشد. فردي كه تا همين چند ماه پيش، به عنوان غيرقابل قبولترين فرد در كل حزب شناخته ميشد.
در اين ميان، كساني كه از شرايط فعلي خرسندند، افراطيهاي راستي و چپي هستند. در واقع اين شرايط نهچندان خوب، برندگان خود را داشته است، ازجمله حزب چپگراي سيريزا در يونان، برني سندرز، سناتور دموكرات با تمايلات سوسياليستي در امريكا، مليگراهاي اسكاتلند و حزب مستقل بريتانيا. اما ظهور تمام اين افراطيها در اروپا و امريكا آن هم بهصورت همزمان اتفاقي نيست.
آيا كسي ميتواند درباره آنچه امروزه بر سر دموكراسي بازار غرب ميآيد، تحليلي درست ارائه دهد؟ نظرتان در مورد اين چيست: «مجريان دولتهاي مدرن تنها كميتههايي هستند براي رسيدگي به امور بورژواها» يا اين تحليل: «بورژوازي مدرن، جادوگري است كه قدرت كنترل جهاني را ندارد كه به وسيله وردهاي خودش ايجاد شده است.» يا اينكه: «نيروهاي توليدي ديگر تمايلي به توسعه دارايي بورژوازي تحت شرايط موجود ندارند زيرا آنها بسيار قويتر از آن هستند كه زير بار اين شرايط بروند، آنها نسبت به تماميت جامعه بورژوازي اعلان نافرماني ميكنند و ماهيت مالكيت بورژوازي را به خطر مياندازند.» تمام اين نقل قولها از كتابي است كه در سال۱۸۴۸ چاپ شده و «كارل ماركس» و «فردريك انگلس» نويسنده آن بودهاند. كتابي با عنوان «مانيفست كمونيسم» كه اكنون بار ديگر مورد توجه قرار گرفته است.
با پايان ربع آخر قرن بيستم بيشتر مردم نشانههاي مردود بودن نظريه كارل ماركس و فردريك انگلس را ديده بودند. اين دو فيلسوف كمونيست استدلال كرده بودند كه سرمايهداري جامعه را به دو طبقه تقسيم ميكند: بورژواهاي مرفه كه صاحب سرمايه هستند و پرولتارياهاي فقير كه نيروي كارشان را عرضه ميكنند. توليد صنعتي مدرن به تدريج سطح زندگي پرولتاريا را كاهش خواهد داد و در آخر اما قدرت او را فزوني ميبخشد. سرمايهداري نظامي شبيه بردهداري ايجاد خواهد كرد و به وسيله بردگانش سرنگون خواهد شد و قدرت به دست ديكتاتوري پرولتاريا خواهد افتاد.
اما اين اتفاق نيفتاد. در عوض بورژواها زياد شدند، به نحوي كه اكنون سياستمداران امريكايي اغلب از «طبقه متوسط» سخن ميگويند. اينها همان افرادي هستند كه در مانيفست كمونيسم كارگر خطاب ميشدند. ماركس و انگلس مالكيت خصوصي را به سخره ميگرفتند و معتقد بودند كه ۹۰درصد جامعه چيزي با اين عنوان ندارند. اما به ذهن آنها نرسيد كه دورهيي خواهد آمد كه بورژوازي چنان گسترده شده كه در انتخاباتي كه همگان حق راي دارند پيروز خواهد شد. واين چيزي بود كه اتفاق افتاد، مارگارت تاچر نيز بورژوازي را برابر با مالكيت و سرمايه ميپنداشت اما سياستهايش را توانمندسازي اكثريت ميدانست نه اقليت.
با اين حال در قرن ۲۱ تعجبآور نيست كه برخي از اعضاي طبقه متوسط خود را زندانيان سيستمي بدانند كه خود به خلق آن كمك كردهاند. عباراتي مانند «ارزش منفي» يا «بحران اعتبار» روي اين مساله مهر تاييد ميگذارند. به كلماتي كه عمدتا اقتصادي هستند، معاني اخلاقي نسبت داده شده است: كلماتي مانند ارزش، اوراق بهادار، كالاها، سهام و حتي وثيقه وام. كلمه اعتبار خود به معني «اعتماد» و «باور» است.
رابطه بين پول و اخلاقيات آنجا كه به طبقه متوسط مربوط ميشود مورد خدشه و گاهي مصالحه قرار گرفته است. يعني بورژوازي اكثريت، حسي شبيه به پرولتارياي جديد دارد. با اين حال، نرخ بيكاري در بريتانيا و ايالات متحده پايين است. خلاف بسياري از پيشبينيها ديويد كامرون از حزب محافظهكار هنوز قدرت را در دست دارد و ميتوان با احتياط گفت از شرايط كافي براي برنده شدن در انتخابات پيشرو نيز برخوردار است.
اما به طور كلي جهان توسعه يافته درحال گذراندن دوره نقاهت است و معلوم نيست كه آيا ميتواند داروها و مسكنهايش را كنار بگذارد يا خير و آيا بيماري بار ديگر سر باز ميكند يا خير. خلاف دورههاي به اصطلاح رياضت اقتصادي، بدهيها هنوز هم سرسامآور هستند و هنوز هم اين احتمال باقي است كه كل نظام بانكي حوزه يورو فرو بپاشد. در ضمن كسي چه ميداند آيا بانكهاي چين ورشكستهاند يا خير؟
واقعيت اين است كه شرايط امروز به سياستي جديد نياز دارد كه بتواند طرز فكر جديدي بپروراند و بتوان جامعهيي امن و آزاد به وجود آورد. اگر اين كار راحت بود، مطمئن باشيد كه بيشتر در مورد آن ميشنيديم. اما اصول پايهيي مشخص از زيربناي محكم برخوردارند، پس:
دوباره به بازارهاي نگاهي بيندازيد. «سرمايهداري» و «جهاني شدن» بيشتر از زبان كساني شنيده ميشود كه از پديدههاي عامل اين دو مفهوم بيزارند. بازارها مفهوم اصلي تقسيمبندي اقتصاد را شكل ميدهند و براي همين بايد مورد تاكيد قرار گيرند. بازار مدلي براي دادوستد كالا در يك جامعه آزاد به شكلي كارا و زير سايه قانون فراهم ميكند.
مالكيت را خيلي بيشتر جدي بگيريد. چرا تعداد بسيار كمي شركت وجود دارد كه مالكيتش در اختيار كاركنانش باشد؟ چرا دو طرف ليبرال و محافظهكار براي تغيير اين وضع مشوقهايي مانند معافيت مالياتي ايجاد نميكنند؟ بسيار جالب است، شركتهاي سهامي كه پايه و اساس ثروت تجاري-صنعتي مدرن هستند بسيار كمتر از حد ممكن تحت نظر سهامداران عمل ميكنند. مضحكتر اينكه ميزان دستمزد پرداختي به مديران ارشد اين شركتها به خصوص در ايالات متحده و بريتانيا بسيار زياد است. اگر مالكان اين شركتها نسبت به دارايي خود قدرت كافي داشتند، اين اتفاق هرگز نميافتاد. اگر اين شركتها به ميزان نرخ دستمزدي كه در طول ۲۰سال افزايش يافته، رشد ميكردند ديگر كسي در مورد بحران سرمايهداري سخني به ميان نميآورد.
مالكيت خانه، سهام و حقوق بازنشستگي نشان از خشك شدن ريشههاي خلاقيت دارد. سقوط جامعه مشتريان چيزي مانند رفتار كودكانهيي است كه در كنشهايشان ميشود ديد. آنها مايلند همين حالا چيزي را داشته باشند نه بعد اما مشكل اصلي آن است كه مردم آنقدر اطمينان ندارند كه اگر اكنون پسانداز كنند، قادر خواهند بود در آينده از موجوديشان استفاده كنند. پسانداز به دولتهايي با عمر بيشتر و اطمينان بيشتر نياز دارد. فرهنگ كسبوكاري كه مبنايش توافق و پاداش است، مغزهاي اقتصادي را از پسانداز دور نگه ميدارد.
ايده مالكيت بايد خيلي بيشتر در درون جامعه شهري نهادينه شود مثلا فكر خوبي است اگر شهروندان بتوانند مالك مدارس محله خود باشند، تحت اين شرايط والدين و انجمنها به چه اندازه علاقهمند خواهند بود بدانند در مدرسه چه اتفاقي دارد ميافتد؟ برخي از مدارس در ايالات متحده و بريتانيا از اين روش استفاده ميكنند اما هنوز راه بسياري مانده تا شهروندان نسبت به چيزي كه از آن استفاده ميكنند احساس مالكيت داشته باشند. اين حقوق به مردم صدايي متحد ميدهد تا در مواقعي كه امور آنگونه كه بايد باشند از آن نيستند، استفاده كنند: درست مانند گروه كر يك كليسا.
مردم عصر ويكتوريا بسيار از قوه تخيل بيشتري از مردم امروز برخوردار بودند. اتحاديههاي اعتبار، سنديكاي سازندگان و جنبش تعاونيها ميتواند مثالهايي در تاييد اين مدعا باشند. چنين نهادهايي شايد در جهان سريع و پر از پويايي امروز كهنه به نظر آيند. اما آيا واقعا پروراندن اين مفاهيم و تطبيق دادن اين نهادها با جامعه مدرن امروز فراتر از ذهن اقتصادي افراد اين دوره است؟ در واقع خلاقيت در دنياي امروز به بخشي كوچكي از جامعه معطوف شده است.
تعادل در سطح ملي و در سطح جهاني. شايد جامه عمل پوشاندن به اين مفهوم از همه سختتر باشد اما بايد دقت كرد كه اين مفهوم از همه مهمتر است. تمام ملتها در جهان مدرن به هم وابستهاند و زماني به شكوفايي ميرسند كه ارتباط متقابل را خط مشي خود قرار دهند (به خاطر تجارت و هم نيز به خاطر صلح). اما آنگونه كه برخي از جهانوطنيها اعتقاد دارند اين امر ممكن نخواهد بود زيرا دوره دولت ملتها به سر رسيده است.
دموكراسي و حكومت قانون تنها در سايه مراجع قضايي ملي وجود خواهد داشت. اگر اين مراجع محو شوند همانگونه كه در اتحاديه اروپا رخ داده است، اعتماد مردم به حاكميت ضعيف ميشود و ساختار پاسخگويي بسيار غيرشفاف ميشود. با وصف عشق سرشار آدام اسميت به تجارت، او نام مهمترين كتابش را «ثروت ملل» نهاد نه «ثروت جامعه جهاني.»
جدا از بحث ميهنپرستي، شهروند هر كشور، مراجع قانوني و نهادهاي قضايي خود را پشتيباني براي معامله منصفانه با بقيه كشورهاي جهان ميبيند. دهكده جهاني زماني نقشش را درست ايفا ميكند كه هر خانوار اين دهكده نسبت به داراييهايش احساس امنيت كند و خود را در خانه خود صاحب اختيار بداند. اگر در ميان سطح ملي و سطح جهاني تعادل برقرار نشود، ترس از نخبگان جهاني در همه جا رشد ميكند. همانگونه كه در دهه ۱۹۳۰ اتفاق افتاد.
اين يك اخطار نيست. بيشتر پيشبينيهاي ماركس درست از آب در نيامده است. اما ماركس دركي درست از قدرت نامتناسب مالكيت سرمايه داشت. هر چند كساني كه فقط نيروي كار خود را عرضه ميكنند به نحوي ميتوانند از اين قدرت بكاهند اما پول به سمتي ميرود كه صاحب سرمايه مايل است. اين باعث ميشود جامعه نتواند خود را با خواستههايش هماهنگ كند. در سالهاي اخير اين قدرت نامتناسب مالكيت سرمايه به سطوح بسيار خطرناكي رسيده و اگر تمايل به اجتناب از يك جامعه ماركسيستي هست بايد اين وضع تغيير كند.
تحليل وال استريت ژورنال از تقابل چپ و راست در اقتصاد
وقتی طبقه متوسط مچاله میشود
ساعت 24-طبقه متوسط و مشکلات آن مدتی است که توجه کارشناسان را به خود جلب کرده است. بهطوری که بسیاری ظهور حزبها و طیفهای سیاسی نامتعارف از حزبهای چپ افراطی در اروپا تا پدیدههایی چون «دونالد ترامپ» در امریکا را ناشی از تغییراتی میدانند که این طبقه در سالهای اخیر داشته است. روزنامه والاستریت ژورنال در گزارشی با انتقاد از فشار سنگینی که متوجه طبقه متوسط است، نوشته در سالهای اخیر قدرت نامتناسب مالکیت سرمایه به سطوح بسیار خطرناکی رسیده و اگر تمایل به اجتناب از یک جامعه مارکسیستی هست، باید این وضع تغییر کند. این گزارش را میخوانیم:
نظرات کاربران