حمله ی معروف اسکندر مقدونی به ایران و پیشروی او تا هند مهم ترین علتش را می توان در آرزو و اندیشه ی وی برای گسترش فرهنگ یونان که بعدها آغازگر فرهنگ غرب شد؛ جستجو کرد .
اسکندر با حمله ی نظامی و سیاسی در حقیقت با الهام از اندیشه های فلسفه ی یونان و معلمش سودای تسلط همه جانبه ی غرب بر شرق را در سر می پرواند ولی حقیقت امر این بود که تسلط بر هر قوم و هر کشوری با فرهنگ غالب همان قوم میسر می بود . بنابراین این خرد و اندیشه ورزی را داشت که جنگ فیزیکی و رویارویی نظامی قدرت کافی برای از بین بردن روح و فلسفه و فرهنگ غالب بر قوم مغلوبه را ندارد . بنابراین به تلفیق این دو رضایت داد . تا امپراطوری پایاتری را رقم بزند . اما تاریخ جنگ ها و غلبه ی ایران بر روم و شکست های بعدی که یونان متحمل شد ؛ نشان داد که این نیز میسر نشد .
هایدگر در تعریف فرهنگ یونان چنین می گوید :
" یونان می گوید من آن هستم که آسیا ( شرق ) نیست .
این جمله یعنی آنکه هر چه که در شرق هست در من نیست و بالعکس . یعنی تضاد محض این تفکر دگماتیسم که می تواند شعار گونه باشد ؛ غیر علمی می نماید . زیرا در همان توفیقاتی که یونان در جنگهای اولیه یافت بازهم همان طور که در بالا ذکر شد ؛ محتاج به فرهنگ کشورهای مغلوب بود . جدای از آنکه روح و ماهیت همه ی فرهنگ ها تاثیر پذیری از یکدیگر است .
اما آنچه که به صورت کلی از نگاه به تاریخ عملکرد انسان و اندیشمند غربی در مواجه با شرق می توانست غالب دید ( مثلا از دید اسطوره شناسی )؛ محوریت با ترویج این تفکر بوده و هست که منشا شر و بدی و پلشتی و آنچه که از زیان به انسان وارد می شود از جانب شرق است . و آنکه محوریت بر عقل و زیباشناسی و هنر واقعی دارد انسان خردگرا و فیلسوف غرب است . و همین پایه ی به هم اندازی این دو انسان گردید .
موقعیت جغرافیایی انسان شرقی که مدام مورد هجوم بربرها بوده از وی شاید انسانی سخت و تلخ و جنگجوتری ساخته بود . مزیتی که موقعیت جغرافیایی یونان از آن برخوردار بود و به وی فرصت اندیشه (بدون جنگ را) بخشید . شاید همین مصونیت بیشتر از حملات انسان وحشی بوده که اسباب رشد تفکر را فراهم می کرد . کشمکش های فراوان بین ایران و یونان بر سر تصاحب اروپا و یا شرق و شرق دور موحب بروز جنگ های طولانی گردید . که تا دوره ی ساسانیان ادامه یافت تا بروز اسلام و تمدن اسلامی با محوریت ایران و گسترش آن تا دروازه های اروپا و بعد شکست های بعدی عثمانیان ؛ و افول تسلطی که با جنگ به دست آمده بود .
با پرشی از روی تاریخ و عبور از نوزایی اروپا و یا رنسانس وبعدها اندیشه ی استعمار و تجمع ثروت و انقلاب صنعتی در قرون اخیر و وسعت مرزهای جغرافیایی پهناور که سرزمین های تازه ای را نصیب غرب کرد ؛ به فرهنگ غربی این اقبال بلند و فرصت درخشان را داد که بلامنازع پیشتازی کند و شرق را با سهولت بیشتری پشت سر بگذارد . چیزی که در تمام طول تاریخ ؛ غرب در کمین آن بود .
استعمار در کشورهای مستعمره به سهولت به تمام منابع فیزیکی و اندیشه تسلط یافت ولی همان طور که پیشتر هم بیان شد بنا به ماهیت اصلی ناخوداگاه انسان در مواجه با انسان دیگر , تاثیر پذیری و زیبایی دوستی مانع از مطامع مردان سییاست می شد .و این در حقیقت کیفیت پیروزی کامل را به کامشان ؛ منقص می کرد .
ژنرال اندیشه ی غرب می خواهد که با تمام توان به صورت اکمل انسان شرق را در سیطره ی خود بگیرد . ولی سرباز میدان جنگ وقتی از میدان بیرون می آید ؛ ولو آنکه پیروز باشد ؛ در کوچه و خیابان عاشق می شود .
تاثیر می گیرد از معشوق و از قدم زدن در فتوحات و کشف تازه های مرموز ؛ حتی شیفته و بی حواس می گردد .
با این مقدمه مورد نظر بیان این است که آنچه نخبه سیاسی و نظامی می خواهد و قرن هاست که منتظر در برکشیدن تمام شاهد مقصود است با آن نتیجه و محاسبات وی منافات دارد .
اگر بخواهیم جنگ های اخیربعد از جنگ های اول و دوم بین خود اروپاییان را بررسی کنیم ؛ بالاخص در جنگ های اخیر , می توان به وضوح مشاهده کرد که میراث فرهنگی و از ریشه کندن یکجای این طرف خطوط تعریف شده در نقشه های نظامی ؛ مد نظر قرار گرفته است .
در جنگهای اول و دوم بین اروپاییان که بر سر تعیین تکلیف نهایی بین خودشان در گرفت و این تنها جنگ بود که امضای نهایی توافق را عملی را می ساخت ؛ بنا را بر این مهم نهاد که میراث فرهنگی و فرهنگ ها ، مصون از حملات نظامی و فیزیکی بماند و از آن جهت ؛ رایزنی های مهم به نتیجه ی تاسیس سازمان بین المللی به نام یونسکو انجامید که مهمترین وظیفه ی آن ؛ حراست و مراقبت از میراث بشریت که منظور همان میراث شهرهای درگیر بود تاسیس شد و توافقات نسبتا موثری که به صورت مکتوب و شفاهی و غیر مکتوب بین دول متحد و متفق برقرارشد ؛ مکان های تاریخی ، تا حد بسیار زیادی از آسیب مصون ماند .
گرچه بعدها یونسکو با عملکردی که نسبت به فرهنگ های شرقی و بی اهمیتی و حتی لاابالی گری که مثلا در ثبت میراث فرهنگی این سو انجام داد , نشان داد که این قسمت از میراث بشریت برایش غیر مهم و ثانوی است . حال آیا می توان پنداشت که این امری است نهانی و تعمدی ؟
کارشناسان با بررسی های دقیق تر می توانند به این سوال پاسخ دهند .
الغرض آنکه : در جنگهای اخیر خاورمیانه متاسفانه به طور گسترده وسیستماتیک شاهد خرابی و ویرانی شهرهای تاریخی و موزه ها و غارت حلقه های متعدد باستانی و تخریب کلی بدون هیچ مانعی از سوی گروه های درگیر هستیم که به طرز عجیب و غیر عادی و معمولی این امر در حال گسترده شدن است و از آن بدتر شاید بتوان بی تفاونی و یا سکوت مجامع بین المللی و عدم اقدام سریع و قاطع جهت جلوگیری نسبت به این واقعه ی جبران ناپذیر را غیر معمول و حتی تعمدی دانست .
آیا انسان اندیشمند معاصر غربی که با کشفیات و پیشرفت های عظیم علم باستان شناسی بیشترین توجه و هم خود را بر سر معرفی و مراقبت آثار باستانی مصروف کرده ؛ می تواند ناآگاه به درجه ی اهمیت این آثار بشری باشد ؟ که قطعا جواب این سوال خیر است . پس چگونه است که سکوت می کند ؟
آیا نمی توان این سکوت دهشتبار را تعبیر به آن نمود که این جنگ ها اوج تضاد و تقابل و نهایی کردن تلکیف این دو فرهنگ است ؟
آیا نمی توان اندیشید که در ورای این جنگهای فرساینده ی فیزیکی کنونی در خاورمیانه ؛ اراده هایی وجود دارد که شهرهای کهن و تمدن هایی از شرق را به کل از ریشه نابود سازد تا تکلیف تاریخ یکسره شود ؟
این امری است حقیقی که وقتی فرهنگی بخواهد سیطره ی کامل بر فرهنگ دیگر داشته باشد ابتدا باید ان را نابود کامل کند و بر سر ویرانه های آن ؛ خود را بنا نماید .
کشورهای جدید و نیمه جدید کنونی که نیازمند به تولید تعریف جامع و بی رقیب از خود هستند و برای دستیابی به این امر ؛ احتیاج وافر به فرهنگ گشایی دارند . این کشورها غالبا در نیمه ی شمالی کره ی زمین بوده و از غرب سر برآورده اند و یا کشورهایی که با وجود حضور کشورهای کهن نمی توانند پیروزی کامل این سیطره را از آن خود کنند ؛ شاید پشت پرده ی این قسمت تاریخ به نظاره ایستاده و در اتاق های جنگ فرمان ها را صادر می کنند .
به عنوان نمونه می توان گفت درگیری های اخیر در یمن که کشوری است موزه گونه وبه لحاظ تاریخی بکر و دست نخورده که با وجود معماری بیرونی و درونی می تواند یکی از با اهمیت ترین کشورهای تاریخی دنیا محسوب شود در جنگ اخیر صدمات بی جبرانی از این حیث دیده و رسانه ها و متولیان بین المللی میراث بشریت بر این فاجعه چشم بسته و اخبار جنگ را آنهم گزینه و به نفع مخابره می کنند .
تمدن بین النهرین که سرچشمه ی تمامی تمدن های بعدی گردید و تمدن های عظیم و ادیان تمام جهان از آن نشات گرفت در برابر دیدگان انسان مدرن و اندیشمند کنونی ؛ توسط عده های وحشی و بر بر معاصر لگد مال می شود و کسی دم بر نمی آورد .و این یعنی افول نهایی بشریت که انسانی که غریزه و شهوت سیطره و امپراطوری وی را از اندیشه ی حقیقی تهی ساخته ؛ هیچان این تصاحب ؛عقل و خرد وی را بر این واقعیت بسته که زوجی که یک تای خود را از دست می دهد دیگر قادر به ادامه ی حیات و بقا نخواهد بود و ذات تنازع فرهنگ ؛ شریکی را می طلبد که حتی گاهی با وی در تضاد باشد .
نظرات کاربران