dir="RTL">اين روزها از هر كسي بپرسيد بهترين نوع حكومت در جهان چيست، بايد انتظار يك پاسخ مشخص داشته باشيد: دموكراسي.

دموكراسي که امروز دیگر کعبه آمال همه شده است، زاده يونان است و براي آنكه بتوانيم قياسي ميان اين قسم از حكومت و اقسام ديگر آن در جهان باستان داشته باشيم، تنها ذكر اين نكته كافي است كه بدانيم دولت-شهري مانند آتن، مجلسي متشكل از حدود 500 عضو داشت كه عمده مردان آزاد شهر را در بر مي گرفت و به بيان امروزي نوعي دموكراسي مستقيم بود كه مي توانست در تقريباً تمامي موارد زندگي روزمره به شور بنشيند. از جمله اختيارات متعدد اين مجلس يكي هم اين بود كه شهروندان را از حقوق شهروندي خود عزل كند و به بيان ديگر، رأي به مرگ آنها بدهد، اما تنها پس از آنكه دفاعيات آن ها را شنيده و جوانب موضوع را بررسي كرده است.

با اين همه، افلاطون، فيلسوف دوران يونان باستان كه بسياري معتقد اند فلسفه امروزي تنها حاشيه نويسي اي بر آن چيزي است كه او مي گفت، دموكراسي را در ميان اقسام حكومت، يكي از بدترين ها مي دانست. او معتقد بود استبداد قسمي از حكومت است كه در آن فرد يا گروهي از مستبدين بر مردم حكم مي رانند و بنابراين مي توان آن را استبداد اقليت دانست اما اين قسم از حكومت بهتر از دموكراسي است،‌ چرا كه دموكراسي به معني استبداد اكثريت است.

حكومت مطلوب از نگاه افلاطون تركيبي خاص از آن چيزي است كه هم در زمان خود او و هم امروزه، به آريستوكراسي يا حكومت اشراف موسوم است. افلاطون مي خواست حكومت در دست كساني باشد كه اولاً فلسفه خوانده باشند و ثانياً‌ براي تكيه زدن بر اريكه قدرت، به اندازه كافي آموزش ديده باشند و البته امر بايد امر اين افراد باشد و ديگر جايي براي اظهار نظر عامه مردم كه آموزش نديده اند و آن قدر فلسفه نمي دانند كه خوب را از بد تشخيص دهند، باقي نخواهد ماند.

دموكراسي يوناني كه در بازارها (مانند «آگورا» در آتن) شكل مي گرفت و قوام مي يافت، نوعي دموكراسي خياباني يا دموكراسي مستقيم بود. اين نوع از دموكراسي امروز تنها در كشورهايي مانند سوييس يا ليختن اشتاين در اروپا كاربست دارد و عمدتاً به دليل مشكلات مترتّب بر مشاركت مستقيم مردم در امر سياسي، جايش را به دموكراسي هاي نمايندگي داده است كه در آنها اين نمايندگان مردم هستند كه از طريق مجالس و پارلمان ها، به نمايندگي از مردم با امر سياسي رو در رو مي شوند.

دموكراسي مستقيم را به اين ترتيب، برخي مانند تيغي مي دانند كه نبايد به دست هر كسي بيفتد، چرا كه مي تواند به مثابه بر شاخه نشستن و بن بريدن باشد. «برگزيت» يا جدايي بريتانيا از اتحاديه اروپا، نمونه اي از همين حس دوگانه در قبال دموكراسي است. شهروندان بريتانيايي علي رغم بوق و كرناي سياستمداران طرفدار ماندن در اتحاديه اروپا، مانند اعضاي حزب كارگر، كه مي گفتند اقتصاد بريتانيا پس از جدايي از اتحاديه شاهد يك شوك خواهد بود،‌ در نهايت رأي به خروج دادند. در اين ميان بودند برخي سياستمداراني كه مي گفتند شهروندان بريتانيا به اندازه كافي از ابعاد عواقب خروج از اتحاديه اروپا آگاه نشده بودند و اينكه اصولاً اموري اين چنيني را نبايد به رأي مردم واگذاشت.

نمونه اي ديگر از اين حكايت،‌ همان است كه در بسياري نظام هاي نوپاي سياسي به چشم مي آيد: كساني مي گويند قانون اساسي نظام هاي جديد را نبايد به رأي مستقيم مردم يا به عبارت ديگر به همه پرسي ها واگذارد، بلكه بايد ابتدا مجالسي انتقالي تشكيل داد و اين مجالس انتقالي باشند كه قانون اساسي را به نمايندگي از مردم به تصويب مي رسانند. به زعم اين عده، واگذاري امر سياسي به عامه مردم مانند سپردن تيغ به دست كودك است: كودك ممكن است دست خودش را هم ببرد.

اما آيا اين گونه انديشيدن در باب دموكراسي صحيح است؟ نمي توان انتظار پاسخي روشن و واضح داشت. حتي برخي از متفكرين كنوني هم معتقدند دموكراسي الزاماً بهترين شكل حكومت نيست. در ايران خودمان هم همين امروز، بسياري مشت آهنين رضاشاهي و تجدّد آمرانه او را به پارلمانتاريسم مشروطه و همه اشكال حكومت پس از آن ترجيح مي دهند و حتي سلطنت كمتر اقتدارگرايانه محمد رضا پهلوي را هم نسخه مطلوبي از نشستن يك فرد بر اريكه قدرت نمي دانند. برخي اقتصاددانان و تاريخ نگاران هم معتقدند بيرون كشيدن جمعيت كثير مردمان كشورهايي مانند اتحاد جماهير شوروي سابق و جمهوري خلق چين كنوني از دل فقر، تنها به مدد نوعي استبداد كمونيستي قابل حصول بوده است و دموكراسي و بازار آزاد در اين مسير احتمالاً نقض غرض مي بودند.

دموكراسي به واقع «تيغي دو بر» است و ممكن است واقعاً موجب كندي رشد اقتصادي در برخي كشورها باشد. كشورهاي اروپاي شرقي پس از فروپاشي حكومت كمونيستي شوروي دوراني از دموكراسي مخلوط با آشوب سياسي را از سر گذراندند و تجربه كشورهايي مانند افغانستان،‌ عراق، ليبي، تونس و مصر كه وجه مشترك برخي از آنها بهار عربي است و برخي حمله نظامي آمريكا، همگي در رؤياي دوران استبداد همراه با صلح هستند.

دموكراسي اما محاسن خود را هم دارد. تنها در يك دموكراسي است كه توده ها مي توانند به واقع به شهروندان بدل شوند و مسئوليت هر آنچه مي كنند را تنها متوجه خود بدانند، نه متوجه «توطئه انگليسي ها» يا «امپرياليسم جهاني» و تنها در يك دموكراسي است كه قدرت آن قدر بي خانه است كه صاحب خانه دائمي پيدا نكند. اين قول كه «دموكراسي نه هدف كه مسير است» بسيار گفته شده، اما مادامي كه عده اي دموكراسي را به اين تيغ مي رانند كه مدلي از حكومت است كه به استبداد اكثريت مي انجامد، باز هم بايد تكرارش كرد. دموكراسي بهترين مدل حكومت داري نيست، اما در شرايط كنوني جايگزيني بهتر براي آن متصوّر نيست.