در خصوص سیاست خارجی چین، ما همواره شاهد نوعی راهبرد چراغ خاموش و محتاطانه از سوی پکن بودهایم. شما نیز سال گذشته طی سخنرانی خود در موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامهریزی بهنوعی به همین مسئله اشارهکرده و گفته بودید: چینیها با توجه به ساختار سیاست خارجی خود به غیر تایوان و دریای چین جنوبی و شاید شبهجزیره کره، قصد سرشاخ شدن با آمریکا را ندارند. این مهم اما از زمان روی کار آمدن ترامپ و بهخصوص در سال جاری میلادی تا حد زیادی دستخوش تغییرات شده و ما شاهد جنگ تجاری تمامعیار میان چین و آمریکا و حتی فراتر از آن واگراییهایی در عرصه امنیتی و بینالمللی هستیم که نمونه آن را میتوان در تحریمهای جدید آمریکا علیه چین بهواسطه خرید نظامی این کشور از روسیه مشاهده کرد. چینیها از کجا آغاز کردند و چه شد که اکنون علیرغم گفته تحلیلگران با قدرتهای بزرگ در عرصه بینالمللی در حال رقابت و منازعه هستند؟ آیا واقعاً تغییرات سریع جهانی، پکن را ناچار ساخته تا از پوسته قبلی خود خارج شود؟
با بررسی تاریخ معاصر چین بعد از جنگ جهانی دوم، ما شاهد فراز و نشیبهای گوناگونی در عرصه سیاسی و اقتصادی چین بودهایم. باروی کار آمدن مائوئیستها و حاکمیت حزب کمونیست چین، دوره پرداختن به مسائل داخلی و قضایای کشاورزی و دهقانی در این کشور در دستور کار قرار داشت و چین عملاً اصول توسعه و پیشرفت خود را از بلوک شرق و شوروی آن زمان میگیرد. در دوره دوم حیات مائو، اختلافاتی بین چین و روسیه بروز میکند و چینیها به سمت فاصله گرفتن از روسها گام برمیدارند. در اینجاست که بحث تز سه جهانی و ایده امپریالیسم شرق و غرب مطرح میشود و به پکن به سمت غیر متعهدها گرایش پیداکرده و از تحرکات مربوط به دو ابرقدرت آن زمان فاصله میگیرد. پسازاین، دوره انقلاب فرهنگی و تحولات داخلی در چین فرامیرسد که باعث انزوای بیشتر این کشور و نگاه رادیکال به مسائل داخلی طرح میشود.پس از مرگ مائو فراز و نشیبی در چین شکل میگیرد و روشنفکران درون حزب کمونیست چین به سمت مرور و بررسی وضعیت آن روز چین و ظرفیتهای موجود و مشکلات میروند. آنها در درون حزب به این نتیجه میرسند که امکانات و ظرفیتهایی که در کشور وجود دارد و سیاستهایی که بر مبنای ایدئولوژی حاکم پیاده میشود، دیگر جوابگوی نیازهای کشور نیست و باید اصلاحاتی در این خصوص صورت بگیرد. بعد از درگیریهایی که با تیم بیوه مائو و رهبران آن زمان حزب وجود داشت، درنهایت جناح اصلاحطلب به رهبری دنگ شیائو پینگ که خود دوران سخت تبعید و زندان را در دورههایی تجربه کرده بود، موفق میشوند حاکمیت حزب را در دست گرفته و جناح غالب کشور بشوند. در این میان تقریباً از 1980 میلادی به بعد، نسل جدید یا نسل دوم چین روی کار میآید و به این جمعبندی میرسد که سیاست درهای باز اقتصادی را در راستای سیاست خارجی خود دنبال کند.
در همین راستا، در مسائل اجتماعی درهای نیمهباز و پنجرههای کوچک محور میشوند و در مسائل سیاسی و امنیتی و دفاعی سیاست حزب کمونیست بهسوی مشی کاملاً بسته و کمونیستی حرکت میکند. این وضعیت سالها تا زمان زندهبودن دنگ شیائو پنگ ادامه پیدا میکند و نسلهای بعدی نیز کمابیش این استراتژی را دنبال میکنند. در این میان چه نسل مدرسه حزبی و چه نسل مهندسینی که روی کار آمدهاند و چه نسل مردان شانگهای و هر نسلی که در قدرت بوده است، چند اصل را دنبال کردهاند. نخستین اصل اینکه چین باید به سمت تحقق "رؤیای چینی" ها برود و آن رؤیا، رفاه عمومی، اقتصاد اول جهان، متکی بودن به خود و کارخانه جهان بودن است. دوم اینکه تجربیاتی که در سرتاسر جهان ازنظر مدیریتی و اقتصادی و فرهنگی وجود دارد، جمعآوریشده، در چین آزموده و در صورت موفقیت پیادهسازی شود. سوم اینکه در امور داخلی سایر کشورها دخالت نشود و همچنین اجازه دخالت دیگران در امور چین نیز داده نشود. چهارم اینکه حضور و بروز چین در مسائل حساس بینالمللی در حداقل ممکن باشد و در مسائل بینالمللی مسئلهساز که موجب اختلافات سیاسی میشود، دست پایین را داشته و حضوری جدی نداشته باشند. در چنین حالتی است که پکن حتی در حضور خود در جنبش غیر متعهدها، سیاست حداقلی را دنبال کرده و در ارتباطات خود با کشورهای شرقی و روسیه دچار تغییر و تحول میشود که برآیند آن نزدیک شدن به غرب و آمریکاست. در همین رابطه مدل و الگوی رشد و پیشرفت چین بر دو اصل استوار میشود. اول اینکه الگویی ترکیبی از عقلانیت ابزاری غربی و فرهنگ کنفوسیوسی چینی با رهبری حزب کمونیست را پی بگیرند. اینیک سمت کار است، یعنی بتوانند آنچه که عملاً از توسعه، تجربه لیبرالیسم غرب و سیستم سرمایهداری که میتوانند وارد سیستم کمونیستی کنند، بیاورند و به روش بنچ مارکینگ بومیسازی کنند. یعنی این اصول و مبانی را به فرهنگ، آموزش، منش، مرام و رفتار چینی- کنفوسیوسی آغشته کنند. دوم همدست یازیدن به فرمول ترکیبی برای رشد و پیشرفت اقتصادی در کنار استفاده از چینیهای ماوراء بحار است. در چنین راهبردی از نیروهای چینی که بعدازآنقلاب کمونیستی از چین فرار کرده و به خارج از کشور رفتند که رقمی بین 25 تا 30 میلیون نفر را شامل میشد، بهعنوان واسط، آوند، رابط و کاتالیزور برای دسترسی به مدیریت، تجربه، سرمایه و اطلاعات غربی استفاده کردند.
در راستای صحبت شما، این مسئله در اروپا، کانادا و آمریکا کاملاً مشهود است، بهطوریکه بهعنوانمثال در پاریس، شما در محلات نسبتاً خوب این شهر مغازههای چینی را بهوفور مشاهده کرده و در فرودگاههای این کشورها اولین چیزی که جلبتوجه میکند، میزان زیاد هواپیماهایی چینی است که وجود دارد.
این بخشی از ماجرا است. آنها از نیروهای چینی خارج از کشور بهعنوان مسیر و مدخل ورود به فرهنگ غرب استفاده کردند، چون میدانستند کسانی که سالهاست از چین خارجشده و در آن محیط زندگی کردهاند، زبان محیط را بهتر دانسته و مناسبات را بهتر میشناسند. همچنین روابطی برقرار کردهاند که این روابط به اقتصاد چین کمک میکند. حاکمان چین این افراد را به داخل کشور فراخوانده و امکانات، شرایط و ظرفیتهای گستردهای در اختیار آنها گذاشتند تا به این واسطه وارد فضای جدیدی از مناسبات شوند. بنابراین چین توانست در دورهای نسبتاً کوتاه دو سه دههای، مسیر طولانی چند دهساله را با سرعتی بسیار زیاد طی کند و دستاوردهای زیادی داشته باشد. البته چینیها همچنان از رخدادهای سیاسی که در سطح دنیا جریان داشت فرار کرده و از مواضع حساس سیاسی نظیر جنگ اعراب و اسرائیل، مسئله فلسطین، مسائل خاورمیانه، مسائل بین شرق و غرب، فروریختن دیوار برلین و مقوله فروپاشی شوروی و ... خود را کنار کشیدند. این وضعیت تا زمان روی کار آمدن شی جین پینگ رئیسجمهوری کنونی ادامه داشت. باروی کار آمدن وی و قدرتمندتر شدن چین ازنظر اقتصادی و بالا رفتن تولید ، درآمد و ذخایر ارزی، آرامآرام چینیها وارد فضای جدیدی شدند که رفتهرفته تمنیات سیاسی و حضور بینالمللی و ایفای نقش در مسائل جهان بهعنوان یک ابرقدرت بینالمللی و اقتصادی در درون چین شکل گرفت. از طرفی هم چون آمریکاییها و غرب این مسئله را حس کرده بودند، سعی کردند برای چینیها دردسرها و مشکلات فراوانی به وجود بیاورند تا چین را به شکلی نابالغ و کمتجربه وارد مسائل بینالمللی کنند و میزان اشتباهات سیاسی این کشور را به حداکثر برسانند. این سیاستی بود که در دوره اوباما با رفاقت و شراکت با چین دنبال شد و در دوره ترامپ نیز با برخورد و رقابت دنبال میشود.در این راهبرد، درگیر کردن چین در دریای چین و ایجاد مسئله باهمسایگان و مشکلات مرزی و مسائل حقوق بشر و فاصله طبقاتی در داخل چین است که دنبال میشود و چینیها نیز این موارد را بهخوبی فهم کردهاند. اما این مرحله برای جهان غرب و امریکا دستاورد چندانی ندارد زیرا چینیها به وضعیتی رسیدهاند که امروز میتوانند در سطح بینالمللی حضورداشته باشند. این حضور در سیاستهای جدید چین و در سند امنیتی و دفاعی این کشور که در سال 2015 و 2016 منتشرشده است بهخوبی دیده میشود. استراتژی چینیها که تا دیروز دفاع سرزمینی و تکیهبر نیروی زمینی بود و نگاهی جدی به مسائل بینالمللی نداشت، کاملاً تغییر کرده است. چین در دوره جدید میخواهد در تنگههای بینالمللی حضورداشته باشد. روی نیروی هوایی، دریایی، جنگ سایبری، جنگ فضایی و حضور در فضا سرمایهگذاری بسیار گستردهای دارد. بهطورکلی، نگاه چین از دفاع سرزمینی انفعالی به حضور متحرک و فعال و نیمه تهاجمی در سطح بینالمللی تغییر کرده است. بر این اساس، میبینیم چین وارد بندر گوادر پاکستان شده و آنجا را بهصورت بلندمدت در اجاره و اختیار گرفته است. چین در جیبوتی پایگاه نظامی و دریایی احداث میکند. چین در آمریکای لاتین حضور پیداکرده است. به سراغ کشورهایی آمده که دارای نفت هستند و در آنجا سرمایهگذاری میکند. چین در اروپا در حال خرید و یا اجاره بنادر اروپایی است. چینیها در کانادا و استرالیا حضور پیداکرده و در حال خرید خانه هستند. یکی از فعالیتهای امروز شهرکهای چینی که در سراسر دنیا وجود دارد، بهطور عملی توسعه دادن و تبدیلشدن به اقلیت دوم کشورهای صنعتی و مهم است تا از این رهگذر به تکنولوژی سطح بالادست پیدا کنند. بنابراین، امروز اگر احساس میشود که چینیها طوری با ما ایرانیها برخورد میکنند که شوقی در آن مشاهده نمیشود، به این دلیل است که چین در حال تبدیلشدن به قدرت جدیدی در نظام بینالملل است که این تغییر یک سلسله الزامات و مسئولیتهای جدید برای آنها به دنبال دارد. شاید تا دیروز با ایران روابط تجاری و بانکی خاصی داشتند، ولی امروز چون عضو FATF هستند و شبکهها را به هم وصل کردهاند، معیارها و الزامات قویتری را وارد سیستم کاری خود میکنند. همین مسئله موجب میشود، ما احساس کنیم آنها با ما برخورد میکنند، ولی درواقع این برخورد با ایران نیست و آنها در حال سازمان دادن و آماده کردن خود برای پذیرش نقشهای جدید هستند.
با توجه به نکاتی که اشاره کردید، طبعاً این ورود چین به فضای جدید در خاورمیانه و محیط امنیتی ایران نیز متفاوتتر از قبل دنبال خواهد شد. ارزیابی شما از سیاست خارجی چین در خاورمیانه چیست؟
چینیها در غرب آسیا با دو مشکل روبرو هستند. یکی مسئله روسیه و رقابت با این کشور که از مرزهای غربی چین شروع میشود و در آسیای میانه، قفقاز، هند و پاکستان ادامه پیدا میکند. این رقابت برای این هر دو قدرت در اینکه آسیای میانه و قفقاز حیات خلوت چه کشوری باشد متبلور است. از سوی دیگر با عبور از اوراسیا، مسئله هند و پاکستان یک مسئله است و مسئله کشورهای عربی، تنگهها و آبراهها مسئله بعدی است. در اینجا علاوه بر روسیه، رقابت غربیها و آمریکاییها نیز در مقابل چین شروع میشود. بنابراین استراتژی چینیها در غرب آسیا بر دو اصل استوار است. ازنظر امنیتی تکیه آنها بر سازمان همکاری شانگهای است. این سازمان عبارت است از کشورهای آسیای میانه، قفقاز و تعدادی از کشورها ازجمله چین، روسیه، مغولستان، هند، پاکستان و ایران که در اصل برای مقابله با قاچاق ، تروریسم، افراطگرایی و ... باهم در سطح تشکیلاتی و یا نظارتی همکاری میکنند. استراتژی اقتصادی چین نیز در قالب جاده ابریشم خواهد بود. همچنین گذرگاه شرق به غرب و گذرگاه شمال – جنوب، هدف هم این است که از طریق آسیای غربی به اروپا برای صدور کالا و تأمین انرژی دسترسی داشته باشند. این کمربند دو مسیر زمینی و دریایی دارد و شامل جاده و راهآهن و خطوط لوله نفت و گاز، نیروگاهها و مسیرهای امن میشود تا اقتصاد منطقه راکمی متوازن کند. در این میان البته، چون کشورهای این منطقه از بعد سطح و کیفیت اقتصادی باهم تفاوت دارند، لذا چینیها در خاورمیانه و یا در غرب آسیا با دو مشکل روبرو هستند. یکی رقابت با روسیه و دوم برخورد و رقابت با غرب و آمریکاییها که هرچه به سمت غرب آسیا و محل تمرکز انرژی و بهخصوص شاخ آفریقا ورود کنند، با مقاومت بیشتر آمریکا و غرب روبرو میشوند. آنها سعی میکنند چینیها را در منطقه پاسیفیک و در مرزهای بین چین و ژاپن، چین و ویتنام، چین و فیلیپین، چین و تایوان و چین و هندوستان درگیر کنند. یعنی با عمده کردن مسائل امنیتی در سطح منطقه سعی میکنند چین را به شکل نظامی و امنیتی محاصره و فریز کنند. اما چینیها متوجه این نکته شدهاند که آینده اقتصاد و سرمایهگذاری در جهان، دیگر در آتلانتیک نیست بلکه در پاسیفیک است. پاسیفیک در اصل و بهطور عمده سهم چین و کشورهای آسیایی است. بنابراین چین به نمایندگی از آسیا به دنبال تفاهم، مذاکره و یا معامله با غرب و آمریکا است. بخشی از جنگ تجاری امروز نیز در اصل مربوط به آینده و مسائل سرمایهگذاری، رقابت و میدانداری قدرتهای بزرگ اقتصادی است.
حال با توجه به این شرایط اگر بخواهیم به مسائل دوجانبه میان ایران و چین اشارهکنیم، لازم است اشاره شود که دیدگاهی نسبتاً قوی در میان برخی از مقامات و تصمیم گیران کشورمان بهعنوان نگاه به شرق وجود دارد. این مسئله البته منتقدانی نیز در داخل کشور دارد که با تکیهبر مواردی مانند رأی مثبت چین به قطعنامههای ضد ایرانی در شورای امنیت، عدم پرداخت بخش زیادی از پولهای نفت و یا همین اقدام اخیر که بانک مرکزی چین که ایران را جزء کشورهای پر ریسک طبقهبندی کرده، آن را ناکارآمد تلقی میکنند. به نظر شما سطح انتظارات ما از چین باید تا چه حدی باشد و روابط دوجانبه میان دو کشور از چه منظری مدنظر قرار بگیرد؟
اساس نگاه به شرق و ایجاد توازن در سیاست اقتصادی جمهوری اسلامی نگاهی کاملاً حکیمانه و درستی است. واقعیات اقتصادی جهان نیز امروز حکم میکند که توجه بیشتر در نگاه به شرق باشد. زیرا از بعد بازار نفت و گاز، میعانات گازی، پتروشیمی، فولاد، مس و هر آنچه تولید میکنیم، حتی در صنایعدستی، اصل بر این است که نگاهها معطوف به مناطقی شود که جمعیت گستردهای در آنجا وجود دارد و درحالتوسعه و پیشرفت است. بخش قابلتوجهی از تجارت، صادرات و واردات ما در آسیا انجام میشود. یعنی بازار نفت و گاز و پتروشیمی ما در چین و ژاپن و کره است. بازار پتروشیمی ما در آسیا متمرکز است. میزان جمعیت و بازار قابلتوجه و پر کشش ما در آسیا متمرکز است. فهم مشترک و فرهنگ اقتصادی مشترک بین ما و آسیا و شرق بیشتر از اروپا و غرب است. پول و سرمایه قابلتوجهی متمرکز در شرق و آسیا است. پس اگر فرض کنیم که جمهوری اسلامی قادر شود بهترین روابط را با غرب داشته باشد به چند دلیل همچنان نیازمند به ارتباط با شرق و تمرکز بر مسائل اقتصادی شرق است. یکی اینکه میزان بازار و مصرف محصولات ایرانی و صادرات ما بهطور عمده در شرق است. بخشی از تکنولوژی امروز ایران و صنایع سنگین و وابسته، صنایع خانگی، خودرویی، نیروگاهی و حفاری در نفت و با تکنولوژی شرقی و چینی به حرکت درمیآید. بررسی کنید که در دو سال گذشته تا چه میزان بازار خودروی ایران در اختیار چین قرارگرفته است. برخی عقیده دارند این میزان بالای 20 تا 25 درصد است. ازاینرو بهصرفه اقتصادی ما است که تبادل تجاری ایران با چین سالانه در حدود 40 تا 50 میلیارد دلار باشد و این وضعیت حتی در بهترین سطح روابط ما و غرب ادامه داشته باشد. ما ناچار به این کار هستیم، زیرا علاوه بر اینکه ازنظر اقتصادی برای ما بهصرفه است، از منظر بازاری، فرهنگی، قیمت، کشش کالایی و نیز مسائل سیاسی نیز به نفع ما تمام میشود.دلیل دیگر اینکه امروزه غرب ازنظر اقتصادی و توسعه به اشباع رسیده است. یعنی سرمایه غرب و وضعیت تکنولوژی و بازارهای غرب به حدی رسیده است که دیگر جذابیتی برای بازارهایی مثل ما ندارد و ما قادر به جذب پول ازآنجا نیستیم. ولی این پول بهصورت متمرکز و گسترده در شرق وجود دارد. امروز در چین میزان ذخایر و آمادگی این کشور برای انتقال این ذخایر از داخل به خارج در نظر گرفته میشود. گردشگری را در نظر بگیرید؛ یکی از اهداف و مقاصد این موضوع میتواند ایران باشد. پول و امکانات و ظرفیتها در این سمت است و ازنظر سیاسی نیز کمتر تحت تأثیر تحولات سیاسی و مسائلی چون تحریمها هستند.
با توجه به نکاتی که شما بیان کردید، یک نظر از سوی تحلیلگران مورد تأکید قرار میگیرد و آن استقبال چین و روسیه از وضعیت انزوا و تحریمهای ایران است. آیا این مسئله باعث نمیشود که مطلوبیت در روابط ما با شرق تحت تأثیر قرارگرفته و از حالت متعادل آن خارج شود؟
این منطق اقتصاد است. چه انتظاری از کشورهای دیگر دارید؟! نمیتوان گفت چینیها منافع خود را رها کنند و به فکر منافع ایران باشند. ما باید توانمند باشیم و در این تبادل اقتصادی منافع خود را به حداکثر برسانیم. یکی از دلایلی که ما در ارتباط با این کشورها دچار مشکل هستیم، اقتصاد دولتی، رانتی و انحصاری ماست. اگر ما بخش خصوصی ایران را فعال کرده بودیم و روابط اقتصادی با شرق محوریت پیدا میکرد، عدم توازن نیز از بین میرفت. زیرا بخش خصوصی با منطقی روشن به دنبال منافع خود است و روشهایی را پیدا میکند تا این کار را به انجام برساند. چرا پارلمان بخش خصوصی (اتاقهای بازرگانی) در روابط اقتصادی ما با دنیای شرق محوریت ندارند؟! این امکان باید ایجاد شود و روابط اقتصادی از سیطره سیاسی خارج شود تا به حداکثر منافع اقتصادی برسد. باید تلاش کنیم تا بهواقع دارای منافع بنگاهی، تولیدی و صادراتی باشیم. مشکل کار ما در این بخش است. اگر خودروسازی چین وارد بازار ما شده و توانسته اندازه قابلتوجهی از سایز بازار ما را در انحصار و اشغال خود بگیرد و ما به ازای سیاسی و فرهنگی آن را نپردازد به دلیل فقدان منطق بنگاهی و غیبت بخش خصوصی کارآمد است و دولت ناچار از پذیرش این شرایط است. در یک اقتصاد پویا و رقابتی، امکان بروز چنین وضعیتی مهیا نمیشد. اگر امروز با ورود کالاهای نامرغوب چینی به بازارهایمان روبرو شدهایم ربطی به چینیها ندارد؛ این ما هستیم که وارداتی به شکل نامرغوب و غیراستاندارد و انبوه داریم. این مشکل به بخش بازرگانی و گمرک ما مربوط است و ربطی به چینیها ندارد. اگر بازار ما انحصاری است و رقابتی نیست به چین و روسیه ربط پیدا نمیکند. این مسئله به اقتصاد و سیاستهای ایران مربوط است، چون زمینهای برای بخش خصوصی واقعی به حد لازم فراهم نیست تا در اقتصاد ما تولید و تجارت محوریت پیدا کند.
در شرایط کنونی و با توجه به تحریمها و سیاست فشاری که بر روی ایران اجرا میشود، چین چقدر میتواند از بار این فشارها بکاهد؟
شرایط تحریم همانند انحصار در بازار است. یعنی بازار را از رقابت سالم جدا کرده و غیرعادلانه و ظالمانه میکند. در چنین شرایطی، بهطور قهری عدهای از دسترسی به بازار محروم میشوند و این امر، تولیدکننده، توزیعکننده و مصرفکننده را درگیر میکند.
همچنین در این شرایط خاص، عدهای با رانت و حمایتهای باندی شرایط بهتری را کسب کرده و فربه میشوند. عدهای نیز در این میدان لهشده و از بین میروند. طبیعت تحریم چنین است و دو بعد سیاسی و اقتصادی دارد که به دنبال بعد اقتصادی، بعد روانی نیز به وجود میآید. نمیشود از دام تحریم عبور بهسادگی عبور کرد. منطق پشت سر گذاردن تحریم این است که بدون تفاهم سیاسی نمیتوان تفاهم اقتصادی پایدار داشت. بنابراین هر حرکتی که بخواهد ازنظر اقتصادی در دوران تحریم بین ایران و چین صورت بگیرد، باید در پسزمینه و مدار توافق سیاسی صورت بگیرد. یعنی دو دولت با تفاهمات سیاسی برای امن کردن محیط اقتصادی و پشتیبانی لازم از محیط اقتصادی، مالی، پولی، بیمهای و بانکی به توافق برسند و بتوانند در مدار این هماهنگی سیاسی، فضای اقتصادی را به آن سمت سوق بدهند. لذا رهبران و بخشهای دیپلماسی دو کشور باید در شاخههای سیاسی به سمت بهبود فضای دیپلماتیک و زدودن ابهامات و سوءتفاهمهای احتمالی پیش بروند. گو اینکه در فضای تحریم، بازار رقابتی و بازار آزاد بهتنهایی تعیینکننده نیست، بلکه شرایط خاص، حمایتهای ویژه و ظرفیتهای گسترده ، مزیت رقابتی را تغییر میدهد. در شرایط تحریم مزیتهای رقابتی جابجا میشوند. در این فضا، چینیها درگذشته نشان دادند که آمادگی کار با ایران بر اساس یک منطق متوازن با منافع برد- برد رادارند. ما درگذشته شرایطی سختتر از امروز داشتیم. شرایط جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، هشت سال کشور را درگیر کرد ولی ما توانستیم در آن شرایط با چین کارکنیم. بعدازآن در دورهای به خاطر مسائل هستهای در تحریم بینالمللی بودیم، ولی امروز در تحریم جهانی نیستیم و فقط یک کشوروچند کشور کوچک وابسته به ایالاتمتحده امریکا ما را تحریم کرده است. ما در تحریم سازمان ملل نیستیم ، یعنی ما در شرایطی بدتر از دهههای گذشته قرار نداریم. ما دورههایی را سپری کردهایم که قطعنامههایی علیه خود داشتیم، ولی امروز قطعنامه 2231 از برجام حمایت میکند و به اتکا همین قطعنامه سایر کشورها برای کار با ما مشکلی نخواهند داشت. لذا امروز انزوا و ناامیدی مربوط به ایران نیست، بلکه مربوط به آمریکا است.
در این میان بسیاری از کارشناسان معتقدند در همین فضای انزوای آمریکا نیز، آنقدر حجم مراودات تجاری و اقتصادی با ایالاتمتحده زیاد است که درنهایت امر چسبندگیهای قوی سیاسی و اقتصادی مانع آن میشود که ایران از این فضا به نفع خود بهصورت صرف بهرهبرداری کند. نظر شما چیست؟
این چسبندگی در منافعی ریشه دارد که اگر منافع آنها در واگرایی باشد، مسئله به گونه دیگری خواهد بود. امروز دنیا به این نتیجه رسیده است که آمریکا بهجای اینکه به دنبال همکاری و مشارکت باشد به سمت هژمون و آقایی یک کشور بر سایر کشورها درحرکت است. امروز اگر اروپا در ماجرای برجام مقابل آمریکا قرار میگیرد فقط به خاطر ایران نیست، بلکه به خاطر منافع اروپا است. اگر چین و روسیه در تلاش برای خلاصی از این دام هستند، به خاطر ما نیست، بلکه به خاطر خودشان است. چون احساس میکنند که یک کشور قوانین خود را به جهان تحمیل میکند. آنها به دنبال راههایی هستند که از طریق سازمان ملل یا سایر مجامع بینالمللی از این مسیر عبور کنند. ایران نیز باید در این مسیر حرکت کند. ما برای این مسئله منطق سیاسی و اقتصادی و دیپلماتیک داریم. لذا ما در یک همکاری جمعی بین ایران، اروپا، چین، روسیه، هند و حتی کشورهای آفریقایی و البته آمریکای لاتین میتوانیم با یک سلسله قوانین و مقررات مجموعهای به وجود بیاوریم و از بحران فعلی عبور کنیم. راهحل عبور از بحران همکاری جمعی و برد - برد است. همچنین فعال کردن بخش خصوصی در کنار توانمند کردن دولتها و اقتصاد دولتی، به اعتقاد من این راهحل است.
در همین نگاه معطوف به شرق ما بارها شاهد اظهارنظرهایی مبنی بر الگو گرفتن از این کشورها بودهایم. یکزمانی این شعار مطرح میشد که ایران باید ژاپن کشورهای اسلامی باشد. زمانی این الگو به سمت مالزی میل کرده بود و حالا بحث الگوبرداری از چین مطرح است. این موضوع آیا نمیتواند ناشی از نوعی خطای ادراکی باشد یا اینکه از منظر شما دارای کارکرد است؟
اساس این بحث که ما ژاپنی اسلامی باشیم یا مالزی یا چین غلط است. چون هر کشوری موقعیت، شرایط ، ویژگیها، مسائل و فرهنگ خاص خود را دارد. مشخص نیست که پیادهسازی هرکدام از این الگوها در ایران به موفقیت بینجامد. چون آن الگو در آن شرایط زمانی خاص و در جغرافیای بهخصوص آن منطقه و با ویژگیهای مردم آن کشور تحققیافته است. شما بین ملت ما و ملت چین چه مشترکاتی میبینید؟ نژاد زرد ویژگیهای متفاوتی با نژاد آریایی دارد. ما مشترکات و تشابهاتی نداریم، من نمیخواهم به تفاوتها بپردازم. ازنظر مسائل توسعهای، مردم ایران همواره به دنبال توسعه سیاسی و اقتصادی بودهاند و مردم چین به دنبال رشد و رفاه بودهاند. چین ازنظر سختافزاری، پول و امکانات جلو رفته است. این کشور رشد یافته، برای رسیدن به مرحله توسعه باید راه زیادی را طی کند، چون توسعه نرمافزاری و فرهنگی است و به حقوق اجتماعی مربوط است و باید در مغز انسان شکل بگیرد. به همین دلیل است که گمان میکنم، هیچکدام از این الگوها، ازجمله الگوی چینی قابلیت پیاده شدن در ایران را ندارد. ما میتوانیم از تجربه آن کشورها برای پیشگیری از تکرار اشتباهاتمان استفاده کنیم. چین الگوی اقتصاد سوسیالیستی چینی را خلق کرد که در هیچ کجای دنیا سابقه ندارد و باوجود یک حزب حاکم و نظم آهنین نژاد زرد با واقعیت آن جامعه هماهنگی دارد. در نقطه مقابل، ایران در طول تاریخ خود شکلگیری یک حزب موفق را به خود ندیده است. نوع نگاه مردم نسبت به تمام واقعیتهای موجود ازجمله اقتصاد متفاوت است و کار تیمی و شرکتی ویژگیهای خاص خود را در جامعه ایرانی دارد.شعار الگو گیری از دیگران غلط است و آنچه ما به آن نیاز داریم یک "الگوی توسعه ایرانی" برگرفته از تجربیات ملی و منطقهای و با استفاده از تجربیات و درس گیری از اشتباهات سایر کشورها است. وقتی از اقتصاد مقاومتی و مدیریت ایرانی و... صحبت میکنیم باید آن را بومی کنیم و نمونهای بومی ارائه دهیم. ما باید به دنبال الگویی ملی باشیم و تا زمانی که به دنبال الگوهای دیگران باشیم همچنان سردرگم بوده و باهم نزاع داریم. ایران نیاز به الگوی ایرانی دارد و من عقیده دارم بهجای بحث کردن درباره رابطه داشتن یا نداشتن با چین، تعریف مجددی از نوع رابطه خود با چین امروز داشته باشیم. چین امروز میخواهد در سطح دنیا حضور موثرپیدا کند و دیدگاههای بینالمللی دارد. رؤیای چینی در سر میپروراند و به ابرقدرتی تبدیل میشود که میخواهد در دنیا با آمریکا و سایر قدرتها هماوردی کند. باید این را بدانیم که دنیای چندقطبی برای ایران بهتر است. در چنین دنیایی اگر مناسبات قدرتهای آسیایی با ایران بهخوبی تعریفشده باشد، بهتر از قدرتهای اروپایی یا آمریکایی میتواند با ما کار کند. چون ما باهم منافع مشترک داریم و یکی از این منافع میتواند "هویت نوین آسیایی" باشد. این هویت نوین در امور ارتباطی و فرهنگ و اقتصاد و... شکل خواهد گرفت. در دنیای امروز قدرتها و فرهنگهای منطقهای، قدرتهایی هستند که امکان حذف شدن آنها وجود ندارد. باید این نکته را در نظر گرفت و بر این اساس بر مناسبات خود با چین مرور مجددی داشته و خواستههای خود را در روابط با چین بهصورت منطقیتری دنبال کنیم. بر اساس این مناسبات منطقی، به نقش دادن بهتر به بخش خصوصی دو طرف اقدام کنیم تا گردش اقتصادی صحیح بین دو طرف تقویت شود. با تقویت گردش اطلاعاتی صحیح و شناخت ظرفیتها و زمینههای همکاری، مناسبات ما و چین روزبهروز تقویت خواهد شد و از مدار سیاسی صرف به سمت مدار اقتصادی میل خواهد کرد. ”ما و چین نیاز به یک دگردیسی مناسبات داریم" و باید این دگردیسی را مدیریت کنیم. ازنظر من امروز مهمترین کار، مدیریت دوران دگردیسی روابط بین ایران و چین و متوازن کردن این مناسبات و منطقیتر کردن انتظارات است.
محمدرضا ستاری – منبع : نامه اتاق بازرگانی
نظرات کاربران