زمانی که با هم و خاکیانی گرامی سر میز ناهار در اتاق بغلی دفتر نشر کارنامه در شماره ۱۰ کوچه فردانش می نشستند و فضایی سرخوشانه و مبتهج بر محیط حاکم می شد، شوخی ها گل میانداخت و رفقای قدیمی به تیپ و تاپ هم میزدند. من هم به تفاریق میهمان آن سفره دوستداشتنی، پر از مهر و صفا و کریمانه بودم. دیگرانی هم بودند: از نویسنده، ناشر و مترجم و مولف و اهل فرهنگ و هنر تا برخی دوستان و رفقای قدیمی که در گرمابه و گلستان همنشین این جمع بودند. مینشستند تا طعم دستپخت منحصر به فرد زهرایی را در ذهن خود مزه مزه کنند و البته گاه به طنزهای استاد نجف گوش دهند با خندهها و قهقههای از ته دل او مبتهج شوند و به شوق آیند. زهرایی هم چشم به نجف داشت که نظرش را درباره دستپخت آن روز بگوید.استاد با طمانینه قاشق را به دست میگرفت و از هر ظرفی اندکی بر میداشت و میچشید و عموما هم تایید میکرد. در سالهای بین ۸۸ تا ۹۱ و در روزهایی که از منزل به طرف دفتر مرحوم زهرایی میآمدم قرارمان این بود که اگر او استاد نجف را برنداشته است، من برش دارم و ببرمش به دفتر کارنامه.در آن سالها تقریبا بیماری سختجان زوال عقل( آلزایمر) یا همان آلزایمر، به جان استاد نجف چنگ انداخته بود و در خودرو کمتر میشد از او حرف و سخن نویی بیرون کشید و بیشتر به همین تعارفهای روزانه و یا گذاشتن آلبومی موسیقایی و صحبت درباره اتفاقات روزمره میگذشت.قرار بود کتاب درباره طبیعت آدمی از دیوید هیوم را ترجمه کند که کار در همان اوایل کتاب باقی ماند و استاد نجف به آلزایمری دچار شد که نمیتوانست ادامه دهد. بخشی از کتاب در نشریه نگاه نو منتشر شد، اما بیماری کار خودش را کرده بود و عملا نجفی با آن ذهن ناب و استثنایی جای خود را به پیرمرد زندهدلی داده بود که روزها گاه روزنامهای به دست میگرفت و به اتاق اصلی میآمد و روی مبل پشت پنجره رو به حیاط مینشست. گاه به مکالمات طولانی آقای زهرایی و مراجعان گوش میکرد که اغلب آنها نیز اهل فرهنگ و نشر بودند و بسیاریشان به شوق میآمدند وقتی استاد نجف را آنجا می دیدند و گاه تقاضای عکس مشترکی هم میکردند.من پیشنهاد دادم که دکتر مرتضی مردیها( که با ایشان دوستیای دیرینه داشتم) و یکی از کتابهای هیوم را ترجمه کرده بود این اثر را ادامه دهد که آقای مردیها هم پذیرفت و البته به دلایلی از ادامه کار انصراف داد.هنگام فوت همسرشان هم بر سر مزارش در بیبی سکینه کرج رفتیم و به گمانم در بازگشت من به منزل رساندمش(هنوز دقیق نمیدانم و باید به یادداشتهایم مراجعه کنم) گزارشی از آن تشیع جنازه و تدفین را در همشهری آنلاین کار کرده بودم.(عکس هم مربوط به آن مراسم است).
درباره نقش نجف، ترجمههایش و کتاب مستطاب آشپزی قبلا نوشتهام و البته که باید بیشتر نوشت.یادش گرامی باد.
*روزنامهنگار و پژوهشگر عرصه فرهنگ
زندگی ارزش این چیزها را ندارد! استاد نجف
سید ابوالحسن مختاباد- ساعت 24 - عبارتی را که برای تیتر و عنوان این نوشته انتخاب کرده ام را زنده یاد محمد زهرایی عزیز در خطاب به استاد نجف دریابندری می گفت:
نظرات کاربران