یادش میآید که هیچ وقت خدمات ادارات دولتی به موقع نبوده، اما مثل این که در این موارد، وظیفه خود را درست به موقع انجام میدهند.مرد مالک یک واحد کوچک تولیدی است. کلی تلاش کرده بود که به امید فروش تولیداتش در بازار شب عید، بتواند پولی در دست کارگرانش بگذارد، آنها را خوشحال روانه خانه کند و بدهیهایش را تسویه کند. اما انگار شب عیدی در کار نیست، خیابانها خلوتتر از همیشه و بازار بیرونق است.
وزیر صحبت میکند. از کاهش تورم سخن میگوید و این که دارند تورم را کنترل میکنند. اما او چیزی از سخنان وزیر نمیفهمد. فقط این را میداند که از پس هزینههای کار و زندگی بر نمیآید و کمرش زیر بار رکود و تورم دارد میشکند. از همه، از زنش، کارگرانش، بقال سرکوچه و خیلیهای دیگر خجالت میکشد. بازار راکد و گردش پول کند است. کسی خرید نمیکند. پول نقد در کار نیست. فقط چکها هستند که بیصدا برگه میشوند.
باد با خود بوی بهار را میآورد. به نظرش میرسد که خیابانها ساکتتر از همیشه هستند. از یکی میپرسد چرا؟ میگوید رکود است. مردم پول ندارند که بیایند بیرون. بیرون رفتن پول میخواهد و دل خوش. همه جا سوت و کور است، انگار شب عیدی در کار نیست. آقای وزیر پشت تریبون با افتخار میگوید که اقتصاد کشور به راه افتاده است.
حساب بانکی شرکت مسدود شده، پیگیر که میشود میبیند به علت مالیات معوق است. به چندرغازی هم که برای شب عید کنار گذاشته بود، دیگر دسترسی ندارد. به کارمند اداره دارایی میگوید چطور مالیات بدهم وقتی که چند ماه است یک سازمان دولتی طلب مرا پرداخت نمیکند. جواب میشنود به ما مربوط نیست. به ما گفتهاند مالیات بگیر، هر جور که هست. به سازمان دولتی مراجعه میکند، میگویند بودجه نداریم. مرد مستاصل مانده است، اما چه میتواند بکند.
از دادگاه احضاریه آمده است برای پرداخت بدهی معوق بانکی. چند سال پیش به او وام دادند برای تولید و از آن طرف دروازههای مملکت را باز کردند بر روی جنس خارجی بنجل ارزانقیمت با پول نفت. زیر آوار واردات کالای خارجی، تنها توانست مانع از بسته شدن واحد تولیدیاش شود. گویی گوش شنوایی برای شنیدن قصه پرغصه او نیست. بانک دولتی پولش را میخواهد.
وزیر مصاحبه میکند که سیاست ما دفاع از تولید ملی است. به واحدهای تولیدی کمک میکنیم. بانکها حق ندارند در کار تولید اخلال کنند. صفحات روزنامه ها پر است از بیانات وزیر. کارمند بانک اینها حالیاش نمی شود. او به واحد تولیدی بدهکار فشار میآورد چون از بالا او را بازخواست میکنند چون کارانهاش قطع شده است.
وزیر از موفقیت در سیاست خارجی میگوید و مرد با خود فکر می کند که چقدر و تا کی میتواند امیدوار باشد و استقامت کند. درست است که این وضعیت از قبل به جا مانده، اما دارد او را له میکند بیهیچ کمکی بیدفاع در میان مشکلات و فشار بیامان طلبکاران و مامورین دولت.
او مانده است و شب عید با دستان خالی. حاضر است دست به هر کاری بزند. چوب حراج به نتیجه چند ماه تلاش و سرمایهاش بزند، اما شب عید کارگرانش را دست خالی به خانه نفرستد. گرانی را حس میکند، اما میگویند رشد تورم کند شده است. با خود میاندیشد شاید به بهای کند شدن گردش چرخ اقتصاد و کسب و کار مردم و تامین معیشت.مرد نیمه شب وحشتزده با کابوس گلاویز شدن با مامور برق که داشته برق واحد تولیدیاش را قطع میکرده است، از خواب میپرد.گویی دولت از یاد برده که برای کمک به مردم آمده است. اگر دولت در تنگنای بیپولی است مردم دو چندان گرفتارترند. دولت نباید چاله چولههای بر جای مانده از قبل را با فشار آوردن بر گرده عامه مردم پر کند. چرخ کسب و کار مردم کند شده است. آیا با این همه منابع، توان چرخاندن کشور میسر نیست؟ مگر همین چند سال قبل با درآمد نفت به مراتب کمتر کشور اداره نمیشد؟ راننده تاکسی مینالد از کمبود مسافر و گرانی و هزینه بالای تاکسی. از آن راننده تاکسی های قدیمی حرفهای به نظر میآید. میگوید امروز پول بنزین نداشتم از همکارم قرض کردم. اشک در چشمانش حلقه زده است. ده سال است که این مسیر را طی می کنم. اغلب تاکسیدارها را میشناسم. هیچ وقت آنها را این قدر ناامید و خسته ندیده بودم. چرخ دولت هم بالاخره باید بچرخد اما نه به بهای نچرخیدن چرخ معیشت عامه مردم.
روایتی از تلخی های تولید کنندگان کوچک
احسان سلطانی
نظرات کاربران