افسران و خانوادهشان از یک بازار محلی مانند شنبهبازار یا یکشنبهبازار خرید میکردند. به یاد دارم که یک روز چند نفر از اهالی بابلسر که در این بازار کار میکردند نزد فرمانده این اردوگاه رفتند و شکایتی را مطرح کردند مبنی بر اینکه افسران با شلوار کوتاه به این بازار رفته و موجب خشم اهالی شده بودند که بلافاصله از طرف فرمانده موضوع بخشنامه شد و ختم غائله.
در دریاچه ارومیه، هنگامی که 37 میلیارد مترمکعب آب داشت، 102 جزیره وجود داشت که 9 جزیره به نامهای نهگانه و یا دوغزلر شناخته میشدند. این جزایر سه تا سه تا برای تخمگذاری فلامینگو، پلیکان و کاکاییها انتخاب شده بودند. ما برای حلقهگذاری پرندگان به این منطقه رفته بودیم. یک گروه فیلمبرداری از طرف تلویزیون آمده بودند که از کارهای ما فیلمبرداری کنند. برخلاف توصیه موکد ما مبنی بر آنکه آنها به جزایر محل تخمگذاری پرندگان نزدیک نشوند، آنها عهد شکستند و به جزایر مقداری نزدیک شدند که پرندگان از روی تخمها و جوجههایشان برخاستند و آنها را تنها گذاشتند. به محض برخاستن پرندگان، کاکاییهای جزایر مجاور که همه چیزخوار هستند به لانه پلیکانها و فلامینگوها حمله بردند و تخمها و جوجهها را برداشتند و به جزایر خود بردند که بعدا آنها را سر فرصت بخورند. ما در کمال عجز آنها را نگاه میکردیم و میدیدیم که جوجهها را به جزیره خود میبرند و مجددا برمیگردند که بیشتر ببرند.
صدای شیون فلامینگوها و پلیکانها که لانههاشان تاراج شده بود هنوز در گوش بنده بهجاست. بعدها دیدم که چنین اتفاقی در سراسر عالم در مورد حیاتوحش رخ میدهد و تعداد بیشماری از جانوران وحشی قربانی این گونه تعرضها میشوند.
و بالاخره واقعه سوم که در پارک ملی گلستان، خود شاهد آن بودم در یک عید قربان اتفاق افتاد. آن عید، سازمان حفاظت محیطزیست تصمیم گرفت که پارکهای ملی را در ایران به روی مردم باز بگذارد. دهها و صدها اتومبیل به پارک ملی گلستان رفتند و هنگام خروج محیطبانها اتومبیلها را بازدید کردند. در صندوق عقب همه این اتومبیلها بدون استثنا قلمه سرشاخه پیوند و قسمتهایی از درختان بود که برای قلمهزنی و نشاکاری میخواستند.
سه نمونه فوق را با دقت انتخاب کردم که در نمونه اول توریسم و گردشگری موجب تضاد فرهنگی با جامعه میزبان شده بود. در نمونه دوم بیدقتی توریستها موجب لطمه جبراننشدنی به جمعیت حیاتوحش دریاچه ارومیه شده بود و بالاخره در پارک ملی گلستان مردم و توریستها موجب تخریب گیاهان پارک ملی شدند. این نمونهها، همهساله در ایران و جهان موجب خسارت فراوان به مردم و نیز جامعه حیاتوحش میگردد.
منافع و مضار صنعت جهانگردی
صنعت توریسم برای کشورهای در حال توسعه-سابقا به این گونه کشورها جهان سوم میگفتیم- جهان اول همان کشورهای توسعه یافته، جهان دوم کشورهای اقماری اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای جهان سوم نیز کشورهایی هستند که مسیر توسعه را کمابیش شروع کردهاند و به آینده میاندیشند. از نظر منابع مالی بسیار جذاب میباشند و برای یک دیوار قدیمی شکسته و یا یک قصر قدیمی و جنگل و حیاتوحش، برای مملکت خود درآمد کسب میکنند که در بسیاری از موارد تنها منبع درآمد آنها است. ولی این صنعت از نظر مسائل اجتماعی، اقتصادی و محیطی نیز خسارتهای زیادی به بار میآورد.
به طوری که گاه این خسارت با اثرات مثبت توسعه توریسم را تحتالشعاع قرار میدهد و در آخر سر منابعی را که موجب جلب توریستها میشود به ویرانی میکشاند.
رفتار فردی توریستها
به نظر میرسد که برنامه پذیرش و خوشامد به توریستها در سطح کلان برنامهریزی میشود ولی حقیقت آن است که رفتار توریستها نیز در نقاط دیدنی و تماشایی نیز کاملا بر محیط و نیز در تاسیسات مورد مشاهده تاثیر میگذارد.
باز هم نمونهای از تخریب محیطزیست که خود شاهد آن بودم مثال میآورم. در بیابانهای نیریز فارس زیبا بودیم. با یک لندرور 6 سیلند با چند همکار محیطزیست مشغول عکسبرداری و برداشت نمونه حشرات بودیم. راننده ما که تنها مانده بود و حوصلهاش سر رفته بود زیر لندرور رفت و کفشور مخزن روغن (کارتر) را باز کرد و روغن سرازیر شده یک گودال کوچک پر از روغن ایجاد کرد. وقتی که بیات لندرور را جابهجا کرد این گودال نور خورشید را منعکس کرد و ناگهان یک سنجاقک هزار رنگ بسیار زیبا پرواز کرد و بر فراز این گودال وقتی تصویر خود را در نفت مشاهده کرد، حتما با تصور آنکه آب دیده در آن شیرجه زد و آن همه رنگ و حرکت ناگهان تبدیل به یک موجود سیاه رنگ و غمزده شد، خود را بالا کشید، سعی کرد پرواز کند، بالها را به هم زد و در روغن افتاد و جان داد.
این سنجاقک حق داشت و میتوانست نسل خود را تداوم بخشد و دنیا را پر از زیبایی و رنگ کند ولی بیاحتیاطی یک راننده او را از این حق محروم کرد! او را کشت. بنابراین رفتار ما و آنچه انجام میدهیم در طبیعت بازتاب دارد مانند بومرنگ به سوی ما بازمیگردد. بومرنگ وسیله شکار است که سیاهپوستان استرالیا از یک چوب میتراشند و وقتی آن را به پرواز درمیآورند، بعد از برخورد به پرنده به طرف پرتابکننده بازمیگردد.
خیر و شر هر عمل کز آدمی سر میزند
مزد آن امروز و فردا پشت در در میزند
پراکندن زباله- شرم ملی
مردمی که «النظافهمنالایمان» را به صورت کلی یکی از شعارهای ملی، مذهبی میدانند به طور قطع این شعار را تا آنجا که دیدهایم عمل نمیکنند و باز هم مثالهایی که خود شاهد آن بودهام به زبان میآورم. در جاده بسیار زیبا و افسانهای چالوس، هر جا که آبشاری از دل کوه ساری و جاری میشود اگر دقت بفرمایید مقدار زیادی زباله ریخته و رها شده است .درست در چنین مکانی چند جوان را دیدم که نشسته بودند و طبق معمول انبوهی از زباله را زیر پای خود رها کرده بودند، رفتم جلو و سلام کردم و پرسیدم که این زبالهها را شما ریختهاید؟ گفتند بله. گفتم فکر میکنید چه کسی باید اینها را جمع کند؟ همه با هم گفتند دولت! و یکی هم گفت شهرداری.
بنده با نهایت احترام گفتم بچهها اگر هر کس زباله خود را جمعآوری کند آن وقت اینجا همیشه تمیز و نظیف خواهد بود. این بهتر نیست. صدای اعتراض و شوخی و خنده آنها بلند شد. خداحافظی کردم. اینها جوانان در حدود دانشجو بودند که از آنکه زباله خود را با خود ببرند ابا داشتند. بنده در یک کنفرانس داخلی عرض کردم که ایرانیها برای زباله خود ارزش قائلند و آنها را در نقاط سرسبز و خرم، در سایهسار و آبشارهای زیبا رها میکنند. در همان جاده چالوس و یا هر جای دیگر در زیباترین نقاط،همیشه تلی از زباله ما را به شدت آزرده میکند. در بیمارستان «رسول اکرم» در قسمت بیماریهای چشم، یک خانم که همراه بیمار خود آمده بود مقدار زیادی تخمه را از جیب بیرون آورد و مشغول شکستن آنها بود. بعد از مدت کمی اطراف این خانم پر از پوست تخمه آن هم در محیط اتاق بیمارستان بود. از خودم میپرسیدم خدایا یک خانواده اروپایی چطور فرزندان خود را تعلیم میدهد که وقتی در بیابان، کوه و دل طبیعت هوس سیگار کشیدن دارد، زیرسیگاری جیبی را به کار میگیرد و خاکستر سیگار خود را در آن میریزد و آن وقت خانم ایرانی در محیط بیمارستان...
بنده ذاتا آدم خوشبینی هستم و نسبت به آینده امیدوارم ولی در این گونه مواقع به راستی دچار یک ناامیدی وحشتناک میشوم و گاه فکر میکنم که به اندازه کافی گفته نمیشود و شاید هم شنیده نمیشود. به یاد یک لطیفه افتادم. شخصی بارها امتحان رانندگی داد و رد شد. از امتحان دادن منصرف شد. پشت فرمان نشست و پلیس او را متوقف کرد. پلیس به راننده گفت گواهینامه؟ راننده گفت دادی که بگیری؟
شاید ما که طرفدار محیطزیست هستیم به اندازه کافی اطلاعات ندادهایم.
سازمان صدا و سیمای ما چقدر در زمینه محیطزیست به مردم اطلاعات میدهد. بنده از دانشجویانم درخواست کردم که میزان درصد برنامه تلویزیون را که در مورد محیطزیست برنامه اجرا و پخش میکنند تخمین بزنند. نتیجه از نظر بنده و خود دانشجویان شوکهکننده بود، شاید از نظر شما هم باشد. 3درصد، 5درصد، 4درصد، صفر درصد و باز هم صفر درصد.
با این آموزش غیرمستقیم ما چقدر امیدواریم که دانش و بینش مردم نسبت به محیطزیست ارتقا یابد؟ بنده که به کل ناامیدم.
متخصصین معتقدند که آموزش بر دو قسم است، مستقیم و غیرمستقیم و همگی اعتقاد دارند که آموزش غیرمستقیم موثرتر است. مثلا اگر آموزش از طرف رادیو و تلویزیون و فیلم و داستان باشد، بسیار موثرتر از کلاس و درس رسمی است. کمپانی معروف «والت دیسنی» بر این اساس یک کارتن در مورد ریختن زباله در جهان منتشر کرد که بنده در 6 کشور در جنوب شرقی آسیا دیدم. این کارتن حدود 11 دقیقهای آدمها را براساس ریختن زباله به چندین طبقه تقسیم کرده بود.
آنها که زباله را به طور پنهانی لای شاخه درختان میریختند. آنها که زباله را به دست فرزند کوچکشان میدادند، آنها که جیب شلوارشان را سوراخ کرده بودند و زباله را از این سوراخ به بیرون پرتاب میکردند... به قدری این فیلم آموزنده بود که در نقاط مختلف جهان از جمله ایران آن را نمایش دادند.
بنده تیتر این قسمت از مقاله را شرم ملی گذاشتم زیرا از عادت زشت زبالهریختن هموطنانم شدیدا مکدر هستم. در برخی مواقع بهخصوص در نقاطی که خارجیها با بنده بودهاند، میخواستم زمین دهان باز کند و من را ببلعد. وقتی که در خارج از ایران تحصیل و یا کار میکردم، دوستانی میل داشتند و علاقهمند بودند به ایران بیایند، آنها را در ایام عید دعوت میکردم، مانند این زمان که نوروز در راه است. آن سال با یک دوست و همکار استرالیایی به شمال رفتیم به پارک خشکهداران؛آن هم روز سیزدهبدر.
در مدخل خشکهداران به گروهی از بچهها (محیطبانها) رسیدیم. آنها کیسه پلاستیکی باخود حمل میکردند و به هر کس که میخواست وارد پارک شود، یک کیسه هدیه میدادند. ولی وقتی وارد پارک شدیم، هموطنان عزیزمان در میان مجموعهای از زباله نشسته بودند. کنار هر یک لااقل دو، سه کیلو زباله انبار شده بود. من که هنگام ورود از عمل محیطبانها ستایش کرده بودم از خجالت سرخ شدم. هموطنان کیسهها را برای مصرف بعدی خود ذخیره کرده بودند. در چنین موقعیت در پارک ملی گلستان و در تعطیلی عید قربان، ایضا هر اتومبیلی صندوق عقب خود را مملو از شاخه پیوند گل، قلمه و نشا کرده بودند و از خود زباله به جای گذاشته بودند. بنده تیتر زباله، شرم ملی را به این جهت انتخاب نمودم.
خیلیها به بنده ایراد میگیرند که من به این موضوع حساس شدهام و همه جا چشم در انتظار دیدن مناظر مشابه مانند رها کردن زباله از داخل اتومبیلها هستم، شاید ولی به عنوان یک ایرانی علاقهمند به ایرانم و مشتاق ترقی فرهنگی مملکتم. فکر میکنم انتقاد سازنده و صادقانه بهتر از تعریف بیجا است. من در صداقت خود شک ندارم و آنچه میگویم عین راستی و صداقت است و به راستی جسم و روحم آزرده میشود وقتی میبینم که هموطن من با فرهنگ چند هزار ساله در حفظ نظافت در خانه خود هم عاجز است یا اصلا اهمیت نمیدهد!
در پارک زیبای ملت شهر رشت که به راستی زیباست، چند جوان مشغول قدم زدن و صحبت با لهجه گیلکی بودند. همه خوش چهره و خوش پوش و خوش قامت. در دست پاکتهایی از انواع تنقلات داشتند که از آنها چیز و چیزهایی را بیرون آوردند و میخوردند. هر چند متر یک سطل زباله کار گذاشته بودند! زنگ خطر در گوشهایم به صدا درآمد. آنها با پاکتهای خالی چه میخواستند بکنند؟ آنها را به آهستگی تعقیب کردم پاکت یکی از جوانان خوشپوش و خوشچهره و خوشاندام گیلک خالی شد. خدایا پاسخ در یک قدمی بود. ایشان چه میخواست با آن پاکت خالی انجام دهد؟ دلم تاپتاپ میکرد. جوان همخون و هموطن من، جوانی که با من جد مشترک داشت و از یکی از فرهیختهترین استانهای ایران با حداکثر تعداد کتابخانه و کتابفروشی میآمد پاکت خالی را تا کرد چند قسمت آن را دولا و چهار لا کرد، به اطراف نگاه کرد، امیدوار شدم فکر کردم دنبال سطل زباله میگردد، سپس در حالی که بنده ناباورانه به او و دستها و پاکت نگاه میکردم، آن را روی آسفالت محل قدم زدن مردم که خودش هم از روی آن میگذشت انداخت و از روی آن عبور کرد و رفت. خوب در این مرحله از مشاهده، خون درون رگ من منجمد شد. خدایا یعنی این جوان تا به حال به رفتار زشت خود فکر نکرده بود! کسی به او تذکر نداده بود. از جمع این تعداد که همگی به درجهای از تحصیلات میآمدند کسی نبود که به او گوشزد کرده باشد و از همه مهمتر آنکه من قرار بود چه کنم؟ سکوت اختیار کنم؟ گذر کنم؟ ریسک عتاب و خطاب را به جان بخرم؟ تصمیمم را گرفتم ؛پاکت خالی را برداشتم به سرعت خودم را به جوانها رساندم. رفتم مقابل «پاکتانداز». سلام کردم، عذرخواهی کردم. گفتم میبخشید برادر، این پاکت از دست شما افتاد. اجازه میفرمایید آن را داخل سطل زباله بیندازم. جوان محجوب سرخ شد. و گفت شرمندهام، خیلی ببخشید و پاکت را از من گرفت و داخل یکی از سطلهای متعدد انداخت.
استاد و الگوی بنده در این برخوردها جناب افصحالمتکلمین سعدی علیه الرحمه است که فرمود:
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا که پیک اجل دررسد
به حکم ضرورت زبان درکشی
چندی قبل از این واقع در خارج از قلعه میانکاله (پناهگاه وحش با 68 هزار هکتار وسعت) با رادیو ایران یک مصاحبه زنده داشتم. ناگهان دیدم که یک اتومبیل کنار جاده توقف کرد و خانم سرنشین مجموعهای مشتمل بر کاغذ، مقوا، انواع زباله را از ماشین بیرون ریخت. همان گونه که صحبت میکردم به طرف اتومبیل رفتم. کاغذها و مقواها و پلاستیک را جمعآوری کردم و به دست خانم دادم. ایشان آنها را گرفت و عذرخواهی کرد. در این تماس یک کلمه هم رد و بدل نشد. همسر این خانم هم، او را شماتت کرد. بعدها یک نفر از همراهان که در آن واقعه همراه ما بود به من گفت که در تکرار چنین رخدادی نزدیک بود که کار دست خودش بدهد چرا؟
خانم جوان، همسر او جوان و تذکر دهنده همگی جوان بودند و در نتیجه تفکر دیگری موجب آزار مرد جوان شده بود .در این گونه موارد، سن و سال طرفها را باید در نظر گرفت.
اول اندیشه وانگهی گفتار
داربست آمدست و پس دیوار
سعدی
به بنده خرده میگیرند که ایران را با کشورهای منطقه مانند پاکستان، عراق، هندوستان، ترکیه مقایسه کن و نه کشورهای اروپایی. و بنده میپرسم چرا نباید با فرانسه، سوییس، آلمان و اتریش مقایسه کنیم؟ تعداد افراد تحصیلکرده ما بیشتر از آن کشورهای اروپایی است و این افراد تحصیلکرده باید بتوانند جامعه را به سوی سلامت و نظافت حرکت دهند. من هم میدانم که تمام این کشورها به راستی از نظر نظافت، پشت سر ایران قرار دارند ولی باید هدف ما رسیدن به بهترینها باشد.
چه باید کرد؟
ما در ایران دارای تریبونهای بسیار قدرتمند مانند نماز جمعه هستیم که برنامه آن چندین نوبت پخش میشود. بنده تا به حال یک برنامه در مورد نظافت و یا نریختن زباله در کوی و برزن نشنیدهام.
ما در ایام ماه رمضان ومحرم چندین هزار مبلغ عازم شهرها و قصبات و مناطق گوناگون مینماییم و قطعا میتوانیم طلاب را برای تبلیغ در مورد مطالب دینی و اجتماعی به اقصی نقاط مملکت بفرستیم و از آنها بخواهیم که در مورد این مطالب روشنگری کنند.
از قدرت تلویزیون، رادیو و سینما میتوانیم در جهت تنویر افکار عمومی استفاده نماییم و با نمایش دادن دپوهای زباله در نقاط گوناگون ایران مردم را تشویق به تولید کمتر و کمترین زباله در شهرها کرد .
وضع جرائم سنگین برای زباله پراکنان از پنجره اتومبیل به طوری که این جرائم اثرگذار باشد.
دعوت از هنرمندان گوناگون برای ایجاد برنامههایی زیبا در جهت منع عادات زشت پراکنده کردن زباله.
کار در وزارت آموزش و پرورش در جهت گنجاندن مطالب مربوط به نظافت و نیز محیطزیست و به خصوص زباله در کتب درسی.
ترتیب دادن برنامه مبارزات سه و یا ششماهه که در آن با استفاده از کارشناسان محیطزیست و یا جامعهشناسها برنامههای مدون برای تکان دادن جامعه، افزایش اطلاعات آنها و بالاخره ارتقای رفتار اجتماع. این گونه برنامهها باید در فواصل معین مثلا هر سه ماه و یا شش ماه تکرار شود.
به فرموده دکتر محمد مصدق، تغییر رفتار یک جامعه، لااقل یک نسل (30 سال) طول خواهد کشید و بنابراین با یک برنامهریزی دقیق و منسجم، لااقل برای مدت 10 ساله (میان مدت) مرحله به مرحله جامعه را به سوی مسیر zero refuse هدایت نمایند.
بنده تاکید را مجددا روی آموزش کودکان قرار میدهم زیرا به گفته عربها «العلم فی الصغر کالنقش فیالحجر» آموختن در کودکی مانند نقش بر سنگ است و اگر دولتها برای آموزش کودکان هزینه کنند و یا وقت صرف کنند، سرمایهگذاری بسیار مناسبی است و آیندهساز است. حتما.
اعتماد
نظرات کاربران