div class="item-header">
حضوری دلچسب که متاسفانه در نیمی از فیلم‌های پرونده‌اش با فیلمنامه‌هایی کلیشه‌ای و بی‌ظرافت و حضور کارگردانانی که قدرِ یک بازیگر شش دانگ را نمی‌دانند و تمام لحظات موثر فیلم را هدر می‌دهند حسرتی می‌آفریند که البته خودش با دلایلی چون حضور مستمر یک بازیگر حرفه‌ای و البته اقتضائات مالی توجیهش می‌کند. به یاد دارم در اواخر دهه شصت که به دلیل شکایت تهیه‌کننده مرگ پلنگ مدتی ممنوع‌الکار شده بود، در گفت‌وگویی کوتاه از وضع نامناسب مالی خود گفته بود و اینکه از گرفتاری اجاره‌خانه به ستوه آمده است. هر چند کمتر کسی را گریز از غم نان است (خصوصا در وانفسای کنونی) ولی با گذشت زمان فقط آثار یک هنرمند به جا می‌ماند که طبیعتا برآیند آنها موقعیت و عیار کار هر کس را تعیین می‌کند. البته قریبیان بازیگر خوش‌شانسی بوده که شروع و چند فیلم قبل و بعد از انقلابش با دوست قدیمی‌اش، مسعود کیمیایی، رقم خورد که به تمام ویژگی‌های شخصیتی او اشراف داشت و توانست در آثاری متفاوت چون خاک، گوزن‌ها و غزل (که هوایی تازه در سینمای دهه پنجاه بود) قدرت بازی‌اش را به نمایش بگذارد و زمینه‌ای شد تا در مقاطعی دیگر فرصت همکاری با کارگردانانی چون فرمان‌آرا، الوند، قویدل، داودی، فرهادی و حاتمی‌کیا را بیابد و به مدد مهارت آنها ارزش‌های کارش دیده شود. حدود یک دهه پیش در نمایش جشنواره‌ای گناهکاران چهارمین و بهترین ساخته‌اش تاکنون، می‌شد از چهره و بیان پرانرژی‌اش، ذوق و احساسش را نسبت به سینمای مورد علاقه‌اش حس کرد و وقتی که در نشست خبری خروج در جشنواره چند سال پیشِ فجر دلخوری و کناره‌گیری‌اش از سینمای رایج را اعلام می‌کرد، دلم نمی‌خواست که حرف‌هایش را به عنوان پایان دوران قهرمان خاطره‌هایم باور کنم و آن را به عنوان اعتراضی به شرایط موجود (همچون نقش‌هایش) می‌دیدم. در فضای کرونازده و سیاست‌زده این روزها نیز بعید به نظر می‌رسد فضای مطلوبی برای کارگردانان و بازیگران استخوان‌خُردکرده‌ای همچون قریبیان فراهم شود. پس به تأسی از دیالوگ خودش (رضا) در فیلم ردپای گرگ «اما حیف که آدم خیال میکنه که همش همینجوری می‌مونه...» و اینکه: «فقط عکسه که می‌مونه».