از این رو باید گفت که همه چیز باید در خدمت معناداری زندگی باشد. آدمی بر اساس نیازهای مختلفی که دارد در طول تاریخ دست به خلق زده است و آنچه امروز درحوزه‌های مختلف می‌بینیم، چیزی جز ماحصل تلاش برای رسیدن به زندگی معنادار نبوده است.علم، هنر، دین، فلسفه، عرفان، تکنولوژی، صنعت و همه چیز را آدمی خلق کرده است تا احساس بودنِ خویش را عمیق تر تجربه کند. در این مسیر عمیق ترین استعدادهای بشری شکوفا شده است و تاریخ را رقم زده است. اما پرسش بنیادین این است که چرا آدمی با این همه دستاورد، در روزگار کنونی با بحران معنا و پوچی زندگی مواجه شده است؟ مگر قرار نبود با تحقق هر ایده و استعداد، آدمی به معناداری زندگی برسد؟ پس چه شده است؟از منظر اگزیستانسیال (وجودی) آدمی همیشه با یک فقدان مواجه است؛ و گویی همین فقدان، موتور محرک آدمی به سمت چیزی جدید برای معناست. این فقدان، آدمی را روزگاری به سمت اسطوره‌ها و ماوراءالطبیعه می‌کشاند و امروز به سمت فیزیک کوانتوم؛ روزگاری به سمت دین می‌کشاند و امروز به سمت تحلیل منطقی_فلسفی؛ روزگاری به سمت عرفان می‌کشاند و امروز به سمت یوگا. مضاف بر این، این فقدان آدمی را لحظه‌ای به خوشی می‌کشاند و لحظه‌ای بعد به سمت غم؛ لحظه‌ای به سمت جمع می‌کشاند و لحظه‌ای بعد از جمع گریزان می‌شود و در کنج خلوت خویش به تنهایی پناه می‌برد؛ لحظه‌ای به سمت لذت جنسی و جسمی و لحظه ی بعد خود را در گرداب ملال و تکرار می یابد. همه ی اینها حاصل کشمکش و تضاد معنا و پوچی است و از دل تضاد بی معنایی و گرایش به معناست که این تحولات در زندگی برون می‌خزید. همچنین آموزش و پرورش و ساختار نهادهای سیاسی،اقتصادی و اجتماعی و محدودیت‌های اعمال شده، بر هویت و معنای زندگی تاثیر بسزایی دارد. پرسش از معنویت و حقیقت این عالم، تنهایی انسان، آزادی مدنی و سیاسی، عشق و نحوه ی مواجهه با دیگران، معماگونه گی عالم و بسیاری از اوقات معماگونه گی زندگی، مرگ و ترس از جهان بعد از مرگ، لذت جنسی و ملالت از آن و بسیاری معماهای دیگر، مسائل بنیادین روزگار ماست که بستگی بسیار عمیقی با معنای زندگی دارد. صفحه تلگرامی پویش توسعه