بهروز افخمی علاقه زیادی به تجربه سبک‌های جدید و فیلمسازی در ژانرهای گوناگون دارد. با نگاهی گذرا به کارنامه فیلمسازی او می‌توان براحتی متوجه این نکته شد. از «عروس» -که به عقیده بسیاری از منتقدان و اهالی سینما جریانی جدید در سینمای ایران ایجاد کرد- تا «روز شیطان»، «شوکران»، «گاوخونی»،
«سن پترزبورگ» و «روباه» نشان می‌دهد که او تجربه‌گرایی در سینما را دوست دارد. او قبلاً در سال ۷۳ فیلم روز شیطان را با موضوع جاسوسی-امنیتی ساخته بود و حالا دوباره سراغ چنین موضوعی رفته است. «روباه» در گیشه با شکستی کامل مواجه شده، اما افخمی تمام‌قد از تازه‌ترین فیلمش دفاع می‌کند و معتقد است این فیلم همه عناصری که باید تماشاگر را به سینما بکشاند داراست و او تلاش نکرده با آمارسازی، مخاطبان فیلم را بالا نشان دهد و علت شکست فیلم در گیشه را در مسائلی خارج از فیلم می‌جوید. درست است که سینمای ایران کارنامه پروپیمانی در ژانر جاسوسی ندارد، اما به هر حال «روباه» حتماً فاقد برخی عوامل مهم است که در جذب مخاطب بالا تأثیرگذار است. با بهروز افخمی، کارگردان سینمای ایران در مورد آخرین فیلمش، «روباه» و همچنین مسائل مرتبط با سینما گفت‌‌وگو کردیم که در ادامه می‌خوانید.

اخیراً درگفت‌وگویی اشاره کرده بودید، علت فروش پایین فیلم را نمی‌دانید. آنهایی که فیلم را می‌بینند خوششان می‌آید اما در نهایت افراد بیشتری روانه سینماها نمی‌شوند. تصور نمی‌کنید علت این مسأله به خودِ فیلم برگردد؟ به نظرم ساختار فیلم و فیلمنامه کاستی‌هایی دارد و در ضمن جذابیت لازم را ندارد و این باعث می‌شود فیلم در میان مردم پرطرفدار نباشد.
فکر نمی‌کنم فیلم مشکلی از لحاظ جذابیت داشته باشد. یعنی وقتی کسی بعد از ۴۰ سال فیلمی می‌سازد که خوب از کار در می‌آید خودش می‌فهمد و اگر متوجه نشود خیلی بی‌استعداد است. ولی عوامل مختلفی در زمینه فروش پایین فیلم نقش دارند و من هم صبر کردم تا همه آنها خودشان را نشان بدهند. سعی نکردم که با تبلیغات وسیع یا خرید بلیت مجانی، فروش دروغینی برای فیلم دست و پا کنم. فکر نمی‌کنم این کار درست باشد و زمانی که فردی قرار است فیلمی واقعی بسازد باید مشکلات را واقعاً بفهمد. یعنی بفهمد چه موانعی در سینمای مرده امروز ایران باعث می‌شوند که یک فیلمِ واقعی شکست بخورد و نتواند تماشاگرانش را پیدا کند.
پس علت فروش پایین فیلم چیست؟
برخی فکر می‌کنند چون این فیلم سفارشی است، بنابراین خیلی پاستوریزه، تبلیغاتی و قلابی است و در ضمن همه چیزِ آن هم قابل پیش‌بینی است. مسأله دیگر این است که مدیریت فعلی سینما این فیلم را دوست ندارد.
منظورتان چیست؟
یعنی دوست ندارد این فیلم دیده شود، به خاطر اینکه با سیاست عمومی و کلی سینمایی که جهت‌گیری به سمت جشنواره‌های خارجی دارد جور درنمی‌آید.
دلیل‌تان برای اینکه مدیریت فعلی سینما به سمت جشنواره‌های خارجی جهت‌گیری دارد، چیست؟
این مسأله عملاً یک سیاست سی ساله است و در این سی سال تغییر اساسی نکرده است. مدیریت جدید هم عملاً مقهور ریل‌گذاری سی سال پیش شده و حتی دیگر نتوانسته فکر کند این ریل‌ها اگر زمانی به درد می‌خوردند، الان ما را به ناکجا می‌برند. این اواخر یعنی در ۱۵-۱۰ سال اخیر سیاست فیلمسازی اروپای متحد مصادره شده است. یعنی ما در واقع فیلم‌هایی می‌سازیم که آنها می‌خواهند.
مسأله کلی‌تر و مهمتر در مورد کم بودن تماشاگر فیلم روباه این است که تماشاگر واقعی اساساً سینما را ترک کرده است. یعنی ۹۵ درصد کسانی که می‌توانند به سینما بروند و بالقوه تماشاچی به حساب می‌آیند، به هیچ وجه سینما نمی‌روند.
پس آنهایی که فیلم‌هایی مثل ایران برگر و رخ دیوانه را می‌بینند چه کسانی هستند؟
می‌شود این سؤال را مطرح کرد که در سال گذشته چه فیلمی غیر از کمدی به فروش سه میلیاردی رسیده است. امسال هم فکر می‌کنم باید با همین نگاه این سؤال را پرسید که غیر از فیلم کمدی چه فیلم‌هایی فروش خوب دارند. کمدی مشخصات خودش را دارد و مردم با تصور اینکه به سینما می‌روند و می‌خندند به آنها روی خوش نشان می‌دهند؛ اما فکر نمی‌کنم فیلم جدی بیشتر از ۳ میلیارد تومان بفروشد. ۳ میلیارد تومان با قیمت‌های فعلی یعنی ۵۰۰ هزار تماشاگر. اگر آمار درست باشد و دروغ نگفته باشند و ارقام را بالاتر از آنچه واقعاً هست اعلام نکرده باشند. ۵۰۰ هزار تماشاگر یعنی حدود یک‌بیستم تماشاگر بالقوه‌ای که می‌تواند از یک فیلم استقبال کند. به عنوان مثال ۳۴-۳۳ سال پیش عقاب‌ها را داشتیم که ۱۰ میلیون نفر تماشاگر داشت. معنی اینها این است که دیگر کسی سینما نمی‌رود. ۹۵ درصد تماشاگر‌های واقعی، سینما را ترک کرده‌اند. حتی اگر این را در نظر نگیریم که جمعیت ایران نسبت به سی سال پیش دوبرابر و در نتیجه تماشاگر بالقوه هم دوبرابر شده است. بنابراین، رقم ۹۵ درصد تازه محافظه‌کارانه است.
صحبت‌های شما در مورد کم شدن تماشاگر‌های سینما به طور کلی صحیح است. اما من به نسبت همین جمعیت سینمارو و آمار فروشی که وجود دارد صحبت می‌کنم. فیلم رخ دیوانه بعد از حدود ۴۰ روز نزدیک به ۲ میلیارد فروش داشته است. خب این عدد را هم اگر ضرب و تقسیم کنیم تعداد بلیت‌های فروخته شده اصلاً ایده‌آل نیست. اما به هر حال در همین وضعیتی که وصفش رفت، فروش بدی نیست و با فروش ۲۷۰ میلیونی روباه خیلی فاصله دارد.
وقتی این نکته را در نظر بگیرید که ۹۵ درصد تماشاگرهای واقعی -یعنی کسانی که دوست دارند فیلم جذاب و سرگرم‌کننده‌ای ببینند که حداقل آنها را در سینما خسته نکند- سینما را ترک کرده‌اند، آن وقت می‌توان بهتر در این مورد فکر کرد. بسیاری از افرادی که امروز از پای اینترنت بلند می‌شوند و به سینما می‌آیند، تحت تأثیر رسانه‌های جدید هستند. مثل انواع و اقسام رسانه‌های موقتِ کوچک و بزرگی که در فضای اینترنت ایجاد می‌شوند. اینها احتمالاً تحت تأثیر سفارشی بودن فیلم هستند، بعضی از آنها احتمالاً موضع سیاسی دارند؛ و خب تصورشان از سینما این است که فیلم باید حتماً پیامی بدهد، حرفی بزند و جهت سیاسی داشته باشد و احتمال جهت سیاسی‌اش موافق با جهت‌گیری آنها باشد. اینها باعث می‌شود که چند درصد از همان ۵ درصدِ باقی‌مانده هم به دیدن فیلم نیایند.
بالاخره فروش پایین فیلم برای شما اهمیت دارد یا نه؟
راستش برای من این مسأله خیلی مهم نیست و این طور نیست که بخواهم به هر قیمتی روباه را تبدیل به یک فیلم پرفروش کنم. البته سعی‌ام را از راه‌های درست می‌کنم. راه‌هایی که با ذات سینما جور در بیاید. مثلاً فعلاً در تلاش هستیم که یک سینما را به مدت زیاد نگه داریم و آن چیزی را که قبل از انقلاب متداول شده بود، یعنی نمایش تک سینمایی، که روی تبلیغات گرانقیمت حساب نمی‌کند و تمرکزش بر این است که خودِ تماشاگر‌ها، تماشاگر‌های دیگر را دعوت کنند، دوباره زنده کنیم. اما هیچ اعتقادی ندارم که از تلویزیون خواهش و تمنا کنم که مثلاً دو میلیارد تومان تبلیغ رایگان پخش کند.
موافقم که برخی به هر قیمتی سعی می‌کنند فروش فیلم‌شان را بالا ببرند. روباه اما، تبلیغات تلویزیونی خوبی ندارد، چه اشکال دارد که شما از این رسانه هم برای تبلیغ فیلم خود استفاده کنید؟
مشکل این است که خیلی اصولی نیست، یعنی وقتی فیلمی ۲ میلیارد تومان یا بیشتر خرج تبلیغات می‌کند که فروش فیلم را مثلاً یک میلیارد تومان بالا برده است و اگر فروش کل فیلم هم به عنوان مثال در حدود یک میلیارد و نیم باشد، بنابراین معنی این کار این است که ما داریم مقدار زیادی از پول را در تبلیغات حرام می‌کنیم و عملاً فیلم ما ضرر کرده است. فیلمی مثل روباه بالاخره مخاطبش را پیدا می‌کند و دیده خواهد شد. در این مرحله در حال بررسی هستم تا دقیقاً متوجه شوم وضعیت چگونه است و اشکالات کار کجاست؛ چراکه نمی‌خواهم با تسلیم شدن به شرایط روز فیلم بسازم. خیلی علاقه‌ای به این کار ندارم و می‌خواهم مشکلات جدی سینمای ایران و وضعیت فعلی را بفهمم. به دلیل اینکه ما در واقع قصد داریم مرده‌ای را زنده کنیم و زنده کردن مرده، با اینکه وانمود کنیم زنده است یا با دستگاه‌هایی که به آن وصل است، زنده به نظر بیاید تفاوت دارد.
این مشکلات جدی سینما چه‌چیز‌هایی هستند؟
مشکل مربوط به پخش، سیاست‌های مسلط مربوط به جریان فرهنگی‌ای است که در سینمای ایران حکومت می‌کند. مشکلات مربوط به مافیاهایی که در حال ایجاد شدن هستند. همه مشکلاتی که باعث می‌شوند سالن سینما مرده باشد. فیلم به معنی آنچه روی پرده بزرگ در حضور تماشاگر نمایش داده می‌شود، در حال حاضر عملاً مرده است. کافی است سری به سالن‌های سینما بزنید تا متوجه این موضوع شوید.
می‌دانم که خودتان از «روباه» راضی هستید و در مقایسه با «روز شیطان» که سال‌ها پیش ساختید و آن هم موضوعی جاسوسی دارد، در جایی اشاره کرده بودید که ایرادهای آن فیلم را برطرف کرده‌اید و در مجموع روباه را فیلم قابل قبولی می‌دانید. الان با وضعیت فروش روباه فکر نمی‌کنید که کارتان ایراد دارد و شاید بهتر بود نواقص فیلم و فیلمنامه را برطرف می‌کردید؟
نه، اصلاً فکر نمی‌کنم که روباه، فیلم تماشاگر نباشد. ساختن فیلمی که جذاب باشد کار مشکلی نیست، ممکن است بگویم به عنوان فیلم ماندگار یا فیلمی که قرار است خیلی با ارزش محسوب شود، ایرادهایی داشته باشد اما در این سطح که مخاطب را خسته نمی‌کند و تمام مدت سرگرم نگه می‌دارد، اصلاً فکر نمی‌کنم که مشکلی داشته باشد؛ مشکل هر چه هست بیرون از فیلم است
فیلم «روز شیطان» در مقایسه به روباه به نظرم خوش ساخت‌تر است. در روباه داستان خوب روایت می‌شود، شما به عنوان کارگردان روی ریتم فیلم کنترل دارید. اما در نهایت «روز شیطان» با‌وجود اینکه خیلی وقت پیش هم ساخته شده است جذاب‌تر است و هیجان بیشتری هم دارد.
تفاوت بین روز شیطان و روباه این است که روباه فضای گرمی دارد و روز شیطان سرد. روز شیطان فیلم نوآر است. هم در زمینه‌های گانگستری فیلم نوآر داریم و هم یک نوعی از فیلم‌های جاسوسی نوآر به حساب می‌آید، یعنی فیلمی که فضای سرد و غمگینی دارد و دلهره و تاریکی بر فیلم حکومت می‌کند.
این طبقه‌بندی‌ها در جای خودش درست است. قبول دارم که روباه نوآر نیست، بیشتر منظورم جنس میزانسن و القای حس دلهره و هیجان و تعلیق بیشتر در فیلم‌هایی با موضوع جاسوسی است که در روباه دیده نمی‌شوند.
اتفاقاً روباه به نظرم هیجان‌انگیزتر است تا روز شیطان که بیشتر یک فیلم شاعرانه‌ است. گذشته از اینکه فیلم درست درآمده یا نه، یک جنبه‌های شاعرانه دارد و جنبه‌های تیره و سردی که مربوط به سبک و اجرا است؛ که اقتضای داستان و فضای آن زمان هم بود. روباه هرچه باشد نوآر نیست، یعنی فیلم سیاه و غمگینی نیست و فیلم ماجراجویانه و شنگولی است. منظورم این است که ما همیشه اقتضای داستان را دنبال می‌کنیم و البته داستان از حال و هوای روزگار خودش سرچشمه می‌گیرد. در روز شیطان احساس تهدیدی وجود دارد که باعث می‌شود مأمورها عصبی و تحت فشار باشند. حالتی دارند که انگار کل مملکت را در معرض نابودی می‌بینند اما به کسی نمی‌توانند بگویند و درضمن خودشان هم نمی‌توانند تحمل کنند.
و روباه فیلم روزگار ثبات است؟
بله، نه تنها ثبات، بلکه فیلم روزگار ضدحمله است. روزگاری که ایران توانسته ورق جنگ در سوریه را برگرداند و آرایش سیاسی جدیدی در منطقه شکل گرفته که یک جنبه‌اش شروع مجدد مذاکرات هسته‌ای است. بنابراین روحیه فیلم روحیه شادمانی است و احساس پیروزی وجود دارد. بنابراین در داستان فیلم و همچنین نحوه اجرا هم منعکس می‌شود. منظورم این است که روز شیطان شاید فیلم جوان‌های ۳۰ سال به بالای الان باشد و فضای آن را بپسندند ولی من فکر می‌کنم روباه فیلم جوان‌ها و نوجوان‌هاست و آنها لذت می‌برند.
و رده‌های سنی بالاتر چطور؟ یعنی فیلم برای آنها نیست؟
آنها از یک جریان و حال و هوای سیاسی می‌آیند که باعث می‌شود خیلی فیلم روباه را دوست نداشته باشند. جوان‌هایی که روشنفکرند و در جریان‌های سیاسی مشارکت داشته‌اند و الان کمی هم احساس افسردگی و سرخوردگی می‌کنند. اما به نظرم جریان مسلط واقعاً این نیست. الان نوجوان‌های ما اصلاً به سینما نمی‌روند. یک نسل در ایران وجود دارد که از وقتی به دنیا آمده ندیده که پدر و مادرش به سینما بروند. بنابراین خودشان را با تفریحات کامپیوتری و اینترنت و از این قبیل سرگرم کرده‌اند. به همین خاطر در این میان فیلمی مثل روباه گم می‌شود یا لااقل در مرحله نمایش در سینما پیدا نمی‌شود.
شما فیلم را برای چه مخاطبی ساختید؟
برای تماشاگر واقعی، کسی که دوست دارد فیلم ببیند و کسی که فیلم دیدن را مثل یک فعالیت روشنفکرانه تلقی نمی‌کند. به این دلیل که فکر می‌کند فیلم دیدن در وهله اول یعنی پر کردن اوقات فراغت. در وهله دوم فیلم‌هایی هستند که باعث می‌شود که شما تأمل کنید و احیاناً فیلم را دوباره ببینید اما مهمتر از همه، فیلم برای پر کردن اوقات فراغت است.
روباه فیلم تلخی نیست، برعکس، خیلی جاها شوخ‌طبعی هم دارد. اما به نظر می‌رسد این شوخ‌طبعی در کنار فضای جدی فیلم که در آن جاسوسی اسرائیلی به ایران آمده که براحتی آدم می‌کشد، نتوانسته تناسب خوبی برقرار کند و لحن فیلم دوتکه شده است.
قبول ندارم. ما در فیلم یک لحن یکدست داریم که شوخ‌طبع و مبارزه‌طلب و ماجراجوست.
اصلاً این شوخ‌طبعی چه نسبتی با فضای خشن و پرهراس جاسوسی و جنایت دارد؟
مشکل از تلقی شماست. بچه‌هایی که ممکن است مثلاً سر یک دعوا کشته شوند، در زندگی‌شان خیلی ترس و واهمه وجود ندارد. کسی که ممکن است نزدیک خانه‌اش در یک حادثه چاقوکشی کشته شود اصولاً هراسی ندارد. او از موقعیتی که یک سرش به اسرائیل وصل است ترسی ندارد.
باورش سخت است…
نه، اصلاً قرار نیست بترسد. اگر قرار بود بترسد در محله‌ای که زندگی می‌کند نمی‌توانست دوام بیاورد. این تصورات مخاطب مرفه است که فکر می‌کند چنین موقعیت‌هایی باید خیلی جدی تلقی شود. در حالی که کاملاً باید دقت کرد با چه آدم‌هایی طرف هستیم و چه تیپی در داستان مطرح می‌شود که بین جاسوس اسرائیلی و مأموران وزارت اطلاعات گیر کرده است و او چه رفتاری نشان می‌دهد.
روباه برای کسی که فیلم‌های ژانرهای مختلف سینمای غرب و بویژه موضوع جاسوسی را دیده جذابیت زیادی ندارد. سینمای ایران سابقه چندانی در تولید فیلم با موضوع جاسوسی ندارد، بنابراین نگاه مخاطب ایرانی در این زمینه بیشتر به سمت سینمای غرب است. فیلم‌هایی که پروداکشن‌‌های بزرگتری دارند، رویدادها در آن تنوع بیشتری دارند و مهمتر از همه هیجان و تعلیق‌های فراوان دارند. روباه خیلی تماشاگر را هیجان‌زده نمی‌کند.
چرا اتفاقاً. خیلی هیجان‌زده می‌کند و همه نگران شخصیت‌ها می‌شوند. شخصیت اصلی به دلیل اینکه خونسرد است، همه نگرانش می‌شوند و بنا به وضعیت تربیتی و طبقه‌اش درست متوجه نیست که چه خطری تهدیدش می‌کند و به همین علت مخاطب نگران اوست. اما در مورد نمونه‌های خارجی باید بگویم قبل از انقلاب ۴۰۰ فیلم خارجی در ایران اکران می‌شده‌ و این مسأله تازه‌ای نیست.
وقتی ما فیلم جاسوسی می‌سازیم، اگر کاریکاتور فیلم‌های خارجی باشد و ادای آنها را دربیاورد در واقع خودمان را مسخره کرده‌ایم. فیلم در هر ژانری که ساخته می‌شود، اگر رنگ و بوی ایرانی داشته باشد در برابر همه رقبای خارجی‌اش، مخاطب خودش را پیدا می‌کند.
منظورم این نبود که ما از سینمای هالیوودی و غربی تقلید کنیم تا فیلم‌های جذاب‌تری داشته باشیم. نکته‌ای که در مورد رنگ و بوی ایرانی گفتید در فیلم خوب از کار درآمده است و به عنوان مثال شخصیت‌پردازی مأموران امنیتی خوب و جنس‌اش ایرانی است. آن‌ها هم آدم‌های معمولی هستند که گاهی اشتباه هم می‌کنند و عجیب و غریب نیستند. منظورم این است که انتظار داشتم روایت کمی پیچیده‌تر و فیلم معماگونه‌تر و مهیج‌تر می‌بود.
این اشتباه است. در میان فیلم‌های رئالیستی که این اواخر با موضوع جاسوسی ساخته شده است، فیلم «تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس» را اگر ببینید اصلاً نمی‌توانید از داستانش سر در بیاورید. باید چند بار آن را دید تا متوجه شد. این فیلم نه پرفروش شد و نه توانست با تماشاگر واقعی ارتباط برقرار کند. البته فیلمی است که ژست برج عاج‌ نشین دارد. جان لوکاره نویسنده و تهیه‌کننده‌ این فیلم یکی از معتبرترین نویسنده‌های جاسوسی است. منتها اصولاً خیلی علاقه دارد که خودش را صاحب سبک نشان ‌دهد و این باعث شد ژست استاد بزرگ به خود بگیرد، اما در نهایت فیلم‌هایی که خودش به عنوان تهیه‌کننده و کارگردان ساخته فیلم‌های خوبی از کار در نیامده‌اند. در عوض جرج روی هیل یکی از داستان‌های جان لوکاره به نام «دخترک طبال» را تبدیل به فیلم کرده این‌قدر خوب است که مجبور شدند با یک توطئه آن را حذف کنند و برای سینمای امریکا که مدعی داشتن سینمای آزاد است عجیب است که دی وی دی این فیلم را نمی‌توان براحتی پیدا کرد؛ منظورم این است که می‌شود فیلم‌های پیچیده و برج عاج‌نشین ساخت اما مسأله این است که با مردم ارتباط
برقرار نخواهد کرد.
درست است؛ اگر با چنان روایت پیچیده‌ای مواجه شویم که اساساً قابل درک نباشد، مسلماً نکته مثبتی نیست. مقصودم نوعی پیچیدگی و معماگونگی است که از داستان‌های جاسوسی چه در ادبیات و چه در سینما مورد انتظار است. به این معنی که گاهی غافلگیر و گاهی هیجان‌زده شویم که روباه فاقد اینهاست.
همه اینها در فیلم هست. من فکر کردم منظور شما نوعی از پیچیدگی است که در داستان‌های جان لوکاره وجود دارد و بسیار به کنایه و اشاره داستان را تعریف می‌کند.
نه آنقدر پیچیده که مخاطب داستان را متوجه نشود و گیج شود. مخاطب می‌داند که قرار نیست مأموران امنیتی فیلم روباه در عملیات‌شان شکست بخورند و جاسوس هم حتماً دستگیر خواهد شد. بنابراین طرح چنین داستانی نیازمند تمهیدهای بیشتری است تا دست‌کم به این دلیل که مخاطب پایان داستان را می‌داند، در طول داستان با هیجان بیشتری فیلم را دنبال کند.
هیچ تمهید خاصی لازم نیست! شما وقتی «روز شغال» را هم ببینید می‌دانید که دوگل ترور نشده و می‌دانید که تروریست هم در نهایت کشته می‌شود ولی فیلم را به دلایل دیگری می‌بینید. مثلاً می‌خواهید ببینید یک تروریست درجه یک که کارش کشتن رئیس‌جمهورهاست چطور عمل می‌کند که می‌تواند از دست پلیس‌ها فرار کند.
این دلایل دیگر در مورد فیلم روباه صدق می‌کند؟
همیشه که یک فرمول حاکم نیست. مثلاً فیلم «شمال از شمال غربی» که یک فیلم جاسوسی با رگه‌هایی از کمدی است، داستان یک آدم معمولی است که بین جاسوس‌های امریکایی و روس گرفتار شده است. نگرانی ما به خاطر این آدم است و نه به خاطر اینکه روس‌ها یا امریکایی‌ها شکست می‌خورند. یک فرمول وجود ندارد. در روباه یک زن و شوهر جنوب شهری با یک زندگی کاملاً آسیب‌پذیر در یک ماجرای جاسوسی گرفتار شده‌اند و نگرانی اصلی تماشاگر متوجه این دو است.
‌ برخی داستان‌های فرعی در فیلم وجود دارند که به نظر می‌رسد خیلی در کلیت فیلم تأثیرگذار نیستند و نقشی در پیشبرد داستان اصلی ندارند. مثل مأموریت ارمنستان که خیلی بلاتکلیف روایت می‌شود.
این قسمت درباره بعضی کارهای دستگاه‌های امنیتی است که به موانع پیش‌بینی نشده برخورد می‌کند مثل اینکه وقتی احساس می‌شود که یک مأمور نفوذی در خطر است و قرار است که از محل مأموریتش بازگردانده شود، ممکن است آن مأمور نیاید؛ به دلیل اینکه در آنجا برای خودش زندگی تشکیل داده است یا وابستگی‌هایی پیدا کرده است. این خودش یک داستان فرعی جذاب است و داستان‌های جاسوسی پر از داستان‌های فرعی هستند. تعجب می‌کنم چرا برخی فکر می‌کنند هر داستان فرعی را که نقشی در داستان اصلی ندارد، باید آن را بیرون کشید.
اگر جذاب باشند اشکالی ندارد، خیلی هم خوب است؛ مشکل این است که خیلی معلق در هوا هستند. اگر بیشتر به آنها پرداخته می‌شد جذاب‌تر می‌شد.
ما داستان‌های فرعی جذابی داشتیم که آنها را درآوردیم. نسخه اولیه ما ۱۳۵ دقیقه بود که شامل دو، سه داستان فرعی دیگر هم می‌شد. فیلم طولانی شده بود و من فکر می‌کردم حتماً می‌بایست در حدود ۱۱۰ دقیقه باشد.
روند هماهنگی شما با وزارت اطلاعات در زمان نگارش فیلمنامه و همچنین شخصیت‌پردازی مأموران امنیتی به چه شکل بود؟ آیا در این مورد به اختلاف برمی‌خوردید؟
وقتی که سال‌ها قبل «روز شیطان» را ساختم، هم با سرمایه‌گذاری خودم بود و هم اینکه از اول شرط کردیم که وزارت اطلاعات فقط یک بله یا نه بگوید و در کار ما دخالت نکند. حتی حاضر نبودم که یک خط از فیلمنامه خط بخورد. حالا بعد از بیست سال کسانی که در وزارت اطلاعات مرا می‌شناختند شرط‌های مرا می‌دانستند. پیشنهاد اولیه ساخت فیلم از طرف سازمان انرژی اتمی داده شد و مشاوری را که از سال‌های قبل از ورودم به مجلس می‌شناختم و خودش هم دستی در فیلمنامه‌نویسی دارد، سراغم آمد و در فیلمنامه‌نویسی کمکم کرد. داستان‌هایی که ایشان تعریف می‌کرد آنقدر جذاب بود که من طرح‌های خودم را کنار گذاشتم و داستانی را که او تعریف کرد من در فیلمنامه نهایی آوردم. این صحنه‌سازی که در پایان فیلم می‌بینیم واقعاً در ایران اتفاق افتاده و اتفاقاً نزدیک ارومیه هم بوده، منتها در یک پرونده دیگر.
یعنی در واقع شما مشاوره امنیتی ویژه‌ای نگرفتید؟
نه هیچ مشاوره‌ای غیر از تعریف کردن خاطره‌ها و پرونده‌ها نداشتیم. خاطرات ایشان به قدری خوب است که ده فیلم جاسوسی دیگر هم می‌توان با آنها ساخت.