بر اساس گزارش خبرنگار مهر، درگذشت فرحناز اسپد، مجری و خبرنگار شبکه ایراناینترنشنال، بار دیگر بحث پیرامون نحوه برخورد این رسانه با فقدان کسانی که به آن وابستهاند را به میان آورده است. در حالی که مرگ او در روایتهای رسمی ناشی از بیماری توصیف شده، برخی ادعا میکنند این واقعه مشکوک بوده و حتی احتمال قتل او در محل زندگیاش مطرح شده است. چه این ادعاها درست باشد و چه نادرست، آنچه بیشتر از فرد فوتشده معنادار است، تفاوت اساسی در تصویری است که برخی رسانههای خارج از کشور از «سوگ» برای مخاطبان ایرانی ارائه میدهند و رفتارهای آنان زمانی که یک چهره نزدیک به خود را از دست میدهند.
این موضوع زمانی توجه بیشتری را جلب میکند که به حافظه خبری سالهای اخیر مراجعه کنیم؛ به زمانهایی که در پی وقایع دیماه، برخی چهرهها و رسانههای خارج از کشور سعی کردند احساس داغداری و اندوه را از محتوای اعتراضی تهی کنند و به مخاطبان خود توصیه کنند که به جای نشستن در سوگ، باید جشن بگیرند، برقصند و شادی کنند. اما در حال حاضر، در مواجهه با مرگ یکی از اعضای خود، همان رسانهها دوباره به ادبیات سوگ، یادبود و اندوه بازگشتهاند.
فرحناز اسپد یکی از چهرههای شناختهشده رسانهای در ایراناینترنشنال بود؛ شبکهای که در طول چند سال گذشته به یکی از رسانههای معارض فارسیزبان خارج از کشور تبدیل شده است. اما مرگ اسپد در روایت جاری، به هیچ عنوان یک مرگ عادی محسوب نمیشود.
گفته میشود که او در یک مقطع زمانی تصمیم به قطع همکاری با ایراناینترنشنال گرفته بود. او به طرز مرموزی در هتل خود کشته شده و جسدش پیدا میشود. با این حال، به محض انتشار خبر فوتش، روایت جدیدی به جامعه منتقل میشود: بیماری.
در چنین سناریویی، سوال اصلی نه درباره نوع بیماری، بلکه درباره علت تغییر روایت است. اگر یک خبرنگار در شرایط عادی به خاطر بیماری درگذشته، چرا باید درباره شرایط مرگش ابهام وجود داشته باشد؟ و اگر مسئلهای پنهان نیست، دلیل وجود روایتهای متناقض چیست؟
یک نام دیگر در فهرست
در این متن، فرحناز اسپد را نمیتوان به عنوان یک واقعه منفرد در نظر گرفت. چند سال قبلتر، نام رضا حقیقتنژاد نیز به عنوان یک خبرنگار ایرانی در خارج از کشور مطرح شد؛ روزنامهنگاری که در خارج از ایران فعالیت میکرد و مرگ او نیز در شرایطی رخ داد که سوالات و روایتهای گوناگونی پیرامونش شکل گرفت. در داستان او هم، حقیقتنژاد قربانی مرگی عادی نبود؛ او از صحنه حذف شده و سپس روایت بیماری برای مرگش منتشر شد.
دو نام، دو زمان و یک سوال مشترک: آیا آنچه درباره مرگ این خبرنگاران بیان شده، تمام حقیقت بوده است؟
اگر پاسخ منفی باشد، آنچه که اهمیت دارد، تنها سرنوشت این دو نفر نیست، بلکه ساختاری است که توانسته خبرنگاری را تا زمانی که در خدمت روایت یک رسانه است بهعنوان «صدا» معرفی کند و پس از فاصله گرفتن، درباره سرنوشتش سکوت کند.
وقتی خبرنگار از «صدا» به «مسئله» تبدیل میشود
رسانهها معمولاً خود را حامی آزادی بیان و امنیت خبرنگاران معرفی میکنند. در این گفتمان، خبرنگار فردی است که باید بتواند آزادانه بنویسد، سوالاتی مطرح کند و حتی با رسانهای که در آن مشغول فعالیت است، اختلاف نظر داشته باشد.
با این حال، اگر خبرنگاری بلافاصله پس از فاصله گرفتن از رسانهای خاص، نتواند به حرفه خود ادامه دهد، سوال بزرگتری به وجود میآید. آیا آزادی بیان فقط تا زمانی محترم است که خبرنگار در مسیر روایتهای مورد نظر پیش برود؟
در مورد اسپد، ادعای جدایی او از شبکه و مرگش این پرسش را به وضوح مطرح میکند. در این وضعیت، حتی اگر یک رسانه خود را مدافع آزادی بیان بداند، باید در قبال امنیت خبرنگارانی که فاصله میگیرند، پاسخگو باشد.
زیرا مفهوم آزادی بیان زمانی معنیدار است که خبرنگار بتواند «نه» بگوید؛ استعفا دهد؛ مسیر دیگری را انتخاب کند و بابت این انتخاب، بهای جانی نپردازد.
مرگ تبدیل به یک نمایش رسانهای شد
اما تناقض عمده در جایی دیگر خود را نمایان میکند.
در حین حوادث دیماه، برخی رسانههای خارج از کشور سعی کردند تصویری متفاوت از سوگواری ارائه دهند. پیام واضح بود: برای قربانیان عزاداری نکنید؛ گریه نکنید؛ نگذارید که سوگ انرژی شما را برای اعتراض بگیرد. آنها سوگواری را تنها برای کسانی میدانستند که به زعم خودشان عربپرست هستند و از ایرانیان میخواستند به جای اندوه، سفید بپوشند و در خیابانها برقصند و جشن بگیرند. این رویکرد نه تنها در اعتراضات مشهود بود، بلکه در مورد مرگ همکار خودشان نیز سوگواری در اولویت قرار گرفت.
در این تناقض، رقص و شادی به یک ابزار اعتراض تبدیل میشد. قرار بر این بود که مردم به جای پوشیدن لباس سیاه، به جای شرکت در مراسم سوگواری و به جای گریه، در خیابانها به رقص و شادی بپردازند. مرگ باید به جای داغداری، به نمایش مخالفت تبدیل میشد.
این نسخه، البته فقط یک توصیه ساده نبود؛ پشت آن یک دیدگاه سیاسی نهفته بود: سوگ نکنید؛ زیرا که سوگ شما را متوقف میکند. اما همین نسخه زمانی که به خود جریان رسانهای رسید، تغییر کرد.
زمانی که به نوبت خودشان میرسد، رقص به فراموشی سپرده میشود
مرگ فرحناز اسپد با واکنشهایی روبهرو شد که تفاوت مشهودی با نسخهای داشت که برای خانوادههای قربانیان دیماه بیان شده بود.
اینجا دیگر اثری از «گریه نکنید» نبود. صحبت از «زندگی را جشن بگیرید» نیز به میان نمیآمد. دیگر نیازی به پاسخ به مرگ با موسیقی و رقص نبود.
وقتی یکی از چهرههای نزدیک به خودشان درگذشت، سوگ دوباره به رسمیت شناخته شد؛ از یاد و خاطرات او سخن گفته شد، از فقدانش یاد کردند و فضای رسانهای به سمت حزن و اندوه متمایل شد.
این واکنش بهراستی قابل درک است؛ انسان برای از دستداده خود داغدار میشود. اما این واقعیت سؤالی جدی را ایجاد میکند: چرا وقتی نوبت مردم بود، همین حق انسانی به رسمیت شناخته نشد؟
دو نسخه برای یک فقدان
در یک روایت، مرگ دیگری به فرصتی برای اعتراض تبدیل میشود. در نسخه دیگر، مرگ یکی از افراد خودی به بستر داغدار شدن بدل میگردد.
در یک سمت، به خانوادهها توصیه میشود که غم را کنار بگذارند و با شادی اعتراض کنند. در سمت دیگر، وقتی یکی از چهرههای همان جریان درگذشت، اندوه و گریه بخشی از روایت میشود.
این همان جایی است که «استاندارد دوگانه» خود را نمایان میکند.
مسئله این نیست که چرا برای فرحناز اسپد سوگواری صورت گرفت. بلکه واقعیت این است که این سوگواری طبیعیترین واکنشی است. اما سوال این است که چرا برای دیگران نسخهای متفاوت در نظر گرفته شد.
اگر حق گریستن وجود دارد، این حق باید برای همه محفوظ باشد. اگر رقصیدن به عنوان شکلی از اعتراض محسوب میشود، هر کسی باید بتواند انتخاب خود را داشته باشد. اما نمیتوان برای خانوادهای که عزیزی را از دست داده، تعیین کرد چگونه باید سوگواری کنند و بعد برای مرگ یک چهره رسانهای، به یکباره این قواعد را فراموش کرد.
وقتی «سوگ» نیز به عرصه سیاست کشیده میشود
در فضای رسانهای حتی احساسات انسانی نیز میتوانند به ابزاری سیاسی تبدیل شوند.
مرگ یک فرد ممکن است به خبر تبدیل شده و سپس به روایت تبدیل شود و در نهایت، این روایت میتواند به خدمت یک پروژه سیاسی درآید. در این شرایط، حتی نحوه سوگواری نیز از اهمیت برخوردار میشود.
به مردم تأکید میشود چگونه داغدار شوند، چه شعارهایی را سر دهند، چه چیزهایی منتشر کنند و حتی چگونه با فقدان عزیزانشان روبرو شوند. با این حال، تناقض زمانی هویدا میشود که همان رسانهها خودشان با مرگ مواجه میشوند. در آن زمان، دیگر خبری از نسخههای سیاسی نیست.
مرگ، آنچه که بوده است باقی میماند: فقدان یک انسان. و این میتواند مهمترین تناقض این ماجرا باشد.
تناقض اصلی در کلمات آنان نهفته بود که بر اساس ادعای خودشان سوگواری نباید قسمتی از آیین ایرانیها باشد، اما درباره فردی که همچنان علت مرگش بهدرستی روشن نشده است، اشک و بیان خاطرات در اولویت قرار گرفته بود.
نظرات کاربران