خبرگزاری مهر - مجله مهر: قطعاً خبر عروسی که در روستا پیچید، سبب شد دل از جا کنده شود. مگر می‌شود کودکی باشد که آرزوی شرکت در یک مراسم عروسی را نداشته باشد؟ آن هم عروسی شما بندری‌ها. شنیده‌ام که این جشن هفت شبانه‌روز به طول می‌انجامد؛ هفت شبی که تو و دوستانت از در و دیوار مجلس بالا می‌روید و از این پنجره به آن یکی سرک می‌کشید. به احتمال زیاد، شب‌ها قبل از خواب پیوسته از مامان می‌پرسیدی که چند شب دیگر باید بگذرد تا عروسی برگزار شود. مامان هم با لذت می‌خندید، لپ‌های سبزه‌ات را می‌کشید، به چشمان بزرگت خیره می‌شد و انگشتانش را به سمت تو دراز می‌کرد؛ و تو به شدت از جا می‌پریدی که تنها دو شب دیگر به رویایت نزدیک می‌شوی.

زمان برگزاری عروسی که فرا رسید، به سرعت به سراغ لباس‌هایی رفتی که هر روز با حسرت به آن‌ها نگاه می‌کردی؛ روبروی آینه ایستادی و لباس را جلوی خود نگه داشتی. به یاد آوردی که در وسط بازار اعلام کردی که تنها همین مشکی‌خاکستری را می‌خواهی. هرچه مامان گفت که این یک مراسم عروسی است و نه عزاداری، بی‌توجه به این صحبت‌ها ماندی. حالا لباس را بر تن کرده‌ای و زنجیر نقره‌ای‌ات را روی پیراهنت انداخته‌ای، کمی به موهایت آب زده‌ای و خود را به کوچه رسانده‌ای. دست پسرهای همسایه را گرفته و به سمت خانه عروسی حرکت کردید. ابتدا با دل‌هایی که از عزا خالی شده بودند، به دیوار پریدید. مردان با پاهایشان جست و خیز می‌کردند و زنان در اتاق دور عروس جمع شده، آواز می‌خواندند.

از بالای دیوار همه را مشاهده کرده و به آهستگی می‌خندیدی. درست در لحظه‌ای که تصمیم گرفتی با پاهایت به ریتم بپیوندی و دستانت را بالای سرت بلند کردی، ناگهان صدای دلخراش گرومپ گرومپی به گوش رسید. نمی‌دانستی آیا آسمان غران است یا زلزله؛ صدای شادی و خنده در یک چشم به هم زدن به جیغ و فریاد تبدیل شد. فریاد می‌کشیدند: زدند، زدند. متوجه شدی که موشک‌های آمریکایی به عروسی زده‌اند. اما تو در وسط حیاط به زمین افتاده بودی. بدنت بی‌حرکت مانده بود. لباس نو عروسی‌ات، در خاک و خون غرق شده بود و چشمان بزرگت، بی‌حرکت به سمت آسمان دوخته شده بودند.