فرارو- اگر نگاهی به نقشه خاورمیانه بیندازید، بهظاهر همهچیز طبق روال همیشگی است؛ ایران در شرق، عربستان در جنوب خلیج فارس، یمن در قسمت پایین شبهجزیره و دریای سرخ در سمت غرب. ولی هنگامی که این نقشه را از منظر خطوط کشتیرانی و گلوگاههای دریا بررسی کنیم، تصویری کاملاً متفاوت پدیدار میگردد. در شمال، تنگه هرمز و در جنوب، بابالمندب باعث تشکیل دو راه باریک میشوند که سهم عمدهای از انرژی و تجارت جهانی از آنجا عبور میکند.
به گزارش فرارو، در حال حاضر یکی از این گلوگاهها بهطور جدی در میانه درگیری ایران و آمریکا محدود شده و از سوی دیگر، حوثیهای یمن با تصرف مناطقی همچون بندر موخا و جزیره استراتژیک میون، قدرت خود را در نزدیکی بابالمندب تقویت کردهاند. اطلاعات جدید نشاندهنده کنترل این جزیره و پیشرفت حوثیها در ساحل دریای سرخ است که این مسئله نگرانیها درباره امنیت یکی از راههای حیاتی دریایی جهان را افزایش داده است.
در این میان، عربستان سعودی که در پی یافتن مسیرهای جایگزین برای کاهش تبعات ناشی از اختلال در تنگه هرمز بود، با چالشهای جدیدی مواجه شده است. حمله به خط لوله شرق به غرب باعث توقف موقت این مسیر حیاتی گردیده است؛ خط لولهای که در ماههای اخیر روزانه نزدیک به ۴ تا ۵ میلیون بشکه نفت منتقل میکرد.
این وضعیت بهوجود آورنده یک سؤال بزرگتر از خود جنگ است: آیا ایران در حال تأسیس نوعی امپراتوری دریایی است یا اینکه آمریکا خود را در دام یک تله ژئوپلیتیکی گرفتار میبیند که هر چه بیشتر تلاش کند از آن خارج شود، ابعادش گسترش مییابد؟
قدرتی که در نقشه پنهان است
در قرن بیستم، زمانی که سخن از قدرت یک کشور به میان میآمد، بیشتر به تعداد هواپیماها، ناوها، موشکها و سربازان آن کشور توجه میشد. اما نظریههای ژئوپلیتیک کلاسیک از سالها پیش هشدار دادهاند که قدرت همیشه در دستان بزرگترین ارتش نیست؛ بلکه ممکن است در اختیار کسی باشد که دو نقطه حساس را کنترل میکند که دیگران از عبور از آن عاجزند.
آلفرد تایر ماهان، نظریهپرداز شناختهشده قدرت دریایی، بیش از یک قرن پیش به اهمیت دریاها، خطوط ارتباطی و نقاط راهبردی در قدرت دولتها اشاره کرد. از نظر او، قدرت دریایی تنها بهمعنای داشتن یک ناوگان بزرگ نخواهد بود؛ بلکه توانایی تأثیرگذاری بر مسیرهایی است که تجارت، منابع و ارتباطات جهانی از آن میگذرد.
امروزه میتوان هرمز و بابالمندب را مثالهایی مدرن از این منطق در نظر گرفت. ایران برای فشار آوردن به آمریکا ضرورتی به همپایه شدن با ناوگان دریایی این کشور در اقیانوس هند ندارد؛ کافیست که امنیت یک گلوگاه را به قدری پرهزینه و نامطمئن کند که عبور از آن برای کشتیها، شرکتهای بیمه و دولتمردان دشوار گردد.
در بابالمندب نیز حوثیها بر اساس همین منطق عمل میکنند. گروهی غیردولتی که از نظر تسلیحات و توان نظامی قابل قیاس با آمریکا نیست، میتواند با حضور در نقطهای محدود، محاسبات شرکتهای کشتیرانی را دگرگون کند. این موضوع را میتوان به نوعی قدرت نامتقارن در ادبیات امنیتی نسبت داد.
اینجا قدرت نه بهدلیل «توانایی تخریب» شکل میگیرد؛ بلکه از توانایی برقراری هزینهها ناشی میشود.
تلهای به نام دو گلوگاه
مسئله اصلی آمریکا شاید بهتنهایی خود هرمز یا بابالمندب نباشد. دشواری واقعی زمانی آغاز میشود که دو مسئله به یکدیگر مرتبط گردند.
ایالات متحده میتواند به حفظ باز بودن تنگه هرمز اقدام کند. میتواند با اعزام ناو، هواپیما، پهپاد و سیستمهای اطلاعاتی بیشتر به منطقه، اقدام نماید. اما اگر همزمان بابالمندب نیز به یک ناحیه پرخطر تبدیل شود، آمریکا با چالش متفاوتی روبهرو خواهد شد: چند جبهه دریایی که به هم پیوند خوردهاند و با یک عملیات نظامی واحد نمیتوان به آنها پاسخ داد.
این نکته جایی است که مفهوم «بیشگستری» قدرتهای بزرگ اهمیت پیدا میکند. یک هژمون ممکن است از نظر مطلق بسیار قدرتمند باشد، اما قدرت مطلق با توانایی مؤثر در تمامی نقاط جهان یکی نیست. هر چه نقاط بیشتری نیاز به کنترل همزمان داشته باشند، هزینه حفظ برتری نیز افزایش پیدا میکند.
در چنین شرایطی، رقیب الزامی ندارد که بخواهد آمریکا را شکست دهد؛ بلکه در تلاش است هزینه پیروزی آمریکا را افزایش دهد.
این نکته تفاوت کلیدی دارد.
ایران و حوثیها برای شکست دادن نیروی دریایی آمریکا به معنای مرسوم، به احتمال زیاد نیازی ندارند. اگر موفق شوند واشنگتن را وادار سازند تا برای تأمین امنیت کشتیرانی در دو سوی شبهجزیره عربستان منابع بیشتری تخصیص دهد، همزمان از عربستان دفاع کند، از مسیرهای انرژی مراقبت کند و بازار جهانی نفت را بینقص نگهدارد، بخشی از اهداف استراتژیک خود را محقق نمودهاند.
مسئله فقط ایران نیست
با این حال، یکی از تحلیلهای مغالطهآمیز این است که تمام تحولات رخداده در بابالمندب را بهطور مستقیم وابسته به تهران بپنداریم.
حوثیها نه تنها متحد ایران بلکه بهنوعی بازیگر مستقلی از یمن هستند و منافع، ایدئولوژی و محاسبات خاص خود را دارند. به همین دلیل، بهتر است ارتباط بین تهران و صنعا را نه بهصورت یک رابطه ساده «فرمانده و سرباز»، بلکه بهعنوان یک شبکه همراستا از بازیگران مرور کنیم.
این امر در نظریه روابط بینالملل اهمیت بالایی دارد. در جنگهای نامتقارن، قدرت لزوماً در یک مرکز متمرکز نیست. بلکه یک شبکه از بازیگران میتواند بدون نیاز به فرماندهی واحد، اهدافی را دنبال کند که نتیجه نهایی آن به نفع همه خواهد بود.
از این رو، در صورتی که حوثیها فشار بر کشتیرانی در بابالمندب را تشدید کنند، تهران لزوماً نیازی به اعزام ناو یا موشک به جنبههای جنوبی دریای سرخ نخواهد داشت تا از این وضعیت بهرهبرداری نماید.
جغرافیا کار خود را بهخوبی انجام میدهد.
عربستان؛ قربانی اصلی نقشه جدید؟
شاید پارادوکسیکالترین بخش این بحران در این باشد که کشوری که بیشتر از تغییرات وضعیت دو تنگه دچار آسیب خواهد شد، نه ایران است و نه آمریکا، بلکه عربستان سعودی میباشد.
ریاض میان دو گلوگاه قرار گرفته است. شرق با هرمز، غرب با بابالمندب و مسیرهای جایگزین نیز در معرض فشار قرار دارند. بهعلاوه، خط لوله شرق به غرب که بهعنوان راه نجات نفت عربستان از هرمز در نظر گرفته شده بود، اکنون بهدلیل حمله اخیر بهصورت موقت غیرفعال شده است.
این وضعیت به یادآورنده یک مفهوم کلیدی در ژئوپلیتیک است: جغرافیا همیشه یک مزیت برای همه نیست.
عربستان بهدلیل موقعیت جغرافیایی خود همزمان به خلیج فارس و دریای سرخ دسترسی دارد؛ اما در شرایط جنگی، این موقعیت میتواند به آسیبپذیری تبدیل گردد. اگر هر دو سمت ناامن شوند، گزینههای حرکت ریاض بهطرز شدیدی محدود خواهند شد.
در این وضعیت، وابستگی عربستان به آمریکا نیز بهطور قابل ملاحظهای افزایش مییابد. اما در اینجا پارادوکسی دیگر ظهور میکند: هر چه عربستان بیشتر به حمایت آمریکا نیاز پیدا کند، ایالات متحده بیشتر درگیر مسائل امنیتی منطقهای میشود؛ و هر چه آمریکا بیشتر درگیر این مسائل شود، هزینههای ژئوپلیتیکی جنگ برای آن فزونی خواهد یافت.
آیا واقعاً یک «امپراتوری دریایی» در حال شکلگیری است؟
پاسخ به این پرسش احتمالاً «نه» خواهد بود.
ایران نه دارای نیروی دریایی بهاندازه آمریکا است و نه به کنترل یا مالکیت مستقیم بر بابالمندب دست یافته است. حوثیها نیز بهعنوان یک دولت دریایی شناخته نمیشوند. بنابراین، صحبت از «امپراتوری دریایی ایران» اگر از منظر کلاسیک در نظر گرفته شود، به احتمال زیاد مبالغهآمیز است.
اما اگر منظور از این امپراتوری دریایی، توانایی اختلال در شبکه دریایی بدون نیاز به حضور مستقیم در تمامی نقاط آن باشد، آنگاه مسئله بهمراتب جدیتر میشود.
این موضوع آن نکتهای است که ژئوپلیتیک معاصر را از روزگار گذشته متمایز میکند.
امروزه قدرت به معنای تصرف سرزمین نیست؛ گاهی به معنای توانایی ایجاد اختلال در یک «شبکه» بهشمار میآید.
ایران در تنگه هرمز و حوثیها در بابالمندب در دو سر یک مسیر تجاری کلان قرار دارند. اگر طبق زوایای مختلف هر دو نقطه ناامن شوند، کشتیها ناچار خواهند بود که مسیرهای طولانیتری را برگزینند، بیمه خود را افزایش دهند، سوخت بیشتری مصرف کنند و مدت زمان حمل کالا افزایش یابد. اطلاعات اخیر نشاندهنده افزایش قابل توجه هزینههای حمل نفت و فشار بر بازار انرژی است.
بنابراین ممکن است آنچه در حال شکلگیری است، نه یک امپراتوری دریایی به معنای سنّتی، بلکه نوعی پیچیدهتر از آن باشد: یک شبکه بازدارندگی جغرافیایی.
آیا آمریکا واقعاً در تله است؟
شاید هنوز برای نتیجهگیری در این زمینه زود باشد. آمریکا همچنان دارای قویترین نیروی نظامی در جهان است و میتواند در صورت اتخاذ تصمیم سیاسی، هزینههای سنگینی به هر بازیگری که مسیرهای دریایی را تحتالشعاع قرار دهد، تحمیل نماید.
اما نکته کلیدی این است که قدرت نظامی با «حل مسائل سیاسی» یکی نیست.
امکان دارد آمریکا بتواند یک جزیره را بمباران کند، یک سکوی موشکی را از بین ببرد یا یک کاروان دریایی را اسکورت نماید. اما آیا میتواند امنیت تنگه هرمز و بابالمندب را برای مدت نامحدودی تأمین کند؟ آیا میتواند از عربستان محافظت کند، بازار انرژی را استحکام بخشد و مانع از ظهور تهدیدات دوباره شود؟
این پرسشها زمانی مطرح میشود که یک بحران نظامی به یک مسئله ژئوپلیتیکی تبدیل میگردد.
شاید نکته اصلی جنگ کنونی میان ایران و آمریکا در این نباشد که کدام طرف از موشک بیشتری برخوردار است. بلکه موضوع اصلی این است که کدامیک از طرفین میتواند جغرافیا را به نفع سیاست به کار گیرد.
هرمز در یک سمت و بابالمندب در سمت دیگر شبهجزیره عربستان، دو نقطه کوچک بر روی نقشهاند؛ اما اهمیت آنها بسیار فراتر از اندازهشان است. یکی میتواند جریان نفت خلیج فارس را متوقف کند و دیگری میتواند ارتباط اقیانوس هند با دریای سرخ را تحتفشار قرار دهد.
در چنین دنیایی، یک کشور ضرورتاً نیاز ندارد که بر اقیانوسها تسلط یابد تا بهعنوان قدرت دریایی شناخته شود.
گاهی تنها کافی است کلید دروازهای را در دست داشته باشد.
و شاید پرسش اصلی برای آمریکا دیگر این نیست که چگونه هرمز را باز کند؛ بلکه این است که اگر هرمز باز شد، چه کسی تضمین میکند که دروازه دیگری در بابالمندب بسته نخواهد شد؟
نظرات کاربران