فرارو- در ۲۲ شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی، ناصرالدین شاه قاجار در سنین جوانی به تخت سلطنت نشسته است؛ شاهی که پس از نزدیک به نیم قرن سلطنت، در ۱۷ اردیبهشت ۱۲۷۵ به‌دست میرزای رضای کرمانی جان خود را از دست داد. این دو تاریخ تنها جدایی میان آغاز و پایان کار سیاسی یک نفر نیست؛ آغاز تحولی نوین در اندیشه ایرانیان نسبت به مفهوم قدرت و پیشینه آن به شمار می‌رفت. در آغاز، شاه هنوز می‌توانست خود را «ظل‌الله» و مرکز نظم سیاسی بداند؛ اما با گذر زمان، جامعه ایرانی به تدریج به تعریفی رسید که این باور را به چالش می‌کشید.

طبق گزارش فرارو، اگر بخواهیم ناصرالدین شاه را در یک جمله خلاصه کنیم، به احتمال زیاد همان تصویر ناآشنای کتاب‌های تاریخ به ذهن‌مان می‌آید: پادشاهی مستبد، با روحیه خوش‌گذران، علاقمند به سفر و دربار، و اهل امتیاز دادن به بیگانگان، که به‌عنوان یکی از عواملی در پسرفت ایران شناخته می‌شود. این تصویر به‌هیچ‌وجه بی‌مبنا نیست اما به اندازه‌ی درستی که دارد، ناقص نیز هست.

برای درک ناصرالدین شاه، نمی‌توان تنها به فهرست تصمیم‌های سیاسی او بسنده کرد. برای پی بردن به عمق وجودش، باید لحظه‌ای که در آن می‌زیست را تصور کرد: پادشاهی که در شانزده‌سالگی به تخت نشسته، در فرهنگی سیاسی به‌جا ماند که شاه را به‌عنوان محور نظم جهان تلقی می‌کرد؛ اما در طی سلطنت نزدیک به نیم‌قرن خود، شاهد ظهور جهانی بود که در آن راه‌آهن، تلگراف، کارخانه‌ها، مدارس، بانک‌ها، مطبوعات و قوانین به تدریج جایگاه پادشاه را به‌عنوان منشأ سازماندهی جامعه می‌گرفتند.

این تغییر در وضعیت بسیار حائز اهمیت است. ناصرالدین شاه تنها در ایران «عقب‌مانده» زندگی نمی‌کرد، بلکه در ایران پیش از دولت مدرن دوران خود به سر می‌برد، در حالی که کشورهای اطرافش به‌ناچار در حال متولد شدن دولت‌های مدرن بودند.

او این دنیای جدید را از دور نظاره نمی‌کرد. ناصرالدین شاه در سه نوبت به اروپا سفر کرد؛ در سال‌های ۱۸۷۳، ۱۸۷۸ و ۱۸۸۹. در سفر نخست، به تماشای شهرها، کارخانه‌ها، بیمارستان‌ها، مدارس، موزه‌ها، نمایشگاه‌ها، راه‌ها، قطارها، تئاترها و حتی باغ‌های گیاه‌شناسی پرداخت. سفرنامه‌ی او نشان می‌دهد که بر خلاف قضاوت‌های رایج، چشمانش نسبت به دنیای جدید بسته نبود و با کنجکاوی به جزئیات آن پرداخته است.

بنابراین، مشکل ناصرالدین شاه نداشتن دانش نبود.

مسئله اساساً این بود که او مدرنیته را می‌دید، اما مدرنیته فقط مجموعه‌ای از اختراعات نبود؛ بلکه به یک تغییر بنیادین در معنا و مفهوم قدرت اشاره داشت.

شاهی که به آینده چشم دوخت، اما از موقعیت گذشته فاصله نگرفت

برای درک این تناقض، باید فراتر از روان‌شناسی فردی حرکت کرده و به روان‌شناسی تاریخی وارد شویم.

البته نمی‌توان برای شخصیتی که بیش از یک قرن پیش زیسته بر اساس معیارهای روان‌شناسی امروزی، تجزیه و تحلیل بالینی انجام داد. اما مفاهیم مانند «تهدید منزلتی»، «عدم تطابق شناختی» و «حفظ هویت»، می‌توانند به ما در مفهوم‌سازی این نکته کمک کنند که چرا یک فرد ممکن است به‌طور همزمان جاذب یک تحول باشد و از نتایج آن بترسد.

ناصرالدین شاه به‌طور دقیق در چنین موقعیتی قرار داشت.

در ساختار سیاسی قاجار، قدرت شاه تنها یک مقام اداری نبود. شاه جزئی از معماری فرهنگی اجتماع بوده و رأس سلسله‌مراتب، منبع فرمان و نماد نظم سیاسی به حساب می‌آمد. در چنین نظامی، هنوز حکومت از شخص حاکم تفکیک نشده بود. این نکته را می‌توان در ادبیات علوم سیاسی با مفهوم اقتدار پاتریمونیال تبیین کرد: جایی که دولت و فرد حاکم به‌ شدت در هم تنیده‌اند و وفاداری سیاسی عمدتاً جنبه شخصی دارد، نه نهادی.

اما اروپا چیزی متفاوت به او نشان داد.

در اروپا، قدرت تنها در کاخ‌ها نبود. در وزارتخانه‌ها، در پارلمان، ارتش منظم، بانک‌ها، کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و شبکه‌های راه‌آهن و تلگراف نیز قرار داشت. جامعه به‌راحتی می‌توانست بدون اینکه هر تصمیمی به‌ طور مستقیم از سوی پادشاه صادر شود، سازمان پیدا کند.

این موضوع برای ناصرالدین شاه صرفاً یک دگرگونی اداری نبود؛ این به معنی تغییر جایگاه خود پادشاه بود.

شاید به همین دلیل در سفرنامه‌های او، فناوری و جلوه‌های تمدن اروپایی به طرز محسوسی بیشتر از تحلیل‌های ساختاری سیاسی آن کشورها دیده می‌شود. او می‌دید که قطار، خیابان، کارخانه و نمایشگاه چگونه‌اند؛ اما مسئله کلیدی در پشت همه‌ی آن‌ها، یعنی انتقال تدریجی قدرت از «شخص» به «نهاد» بسیار پیچیده‌تر بود.

در اینجا یکی از سوءتفاهم‌های شایع درباره او شکل می‌گیرد.

امروزه می‌گوییم: «ناصرالدین شاه اروپا را مشاهده کرد؛ پس چرا ایران را مدرن نکرد؟»

اما این پرسش از پیش یک پیش‌فرض دارد: گویی مدرن شدن به معنای آوردن چند فناوری از اروپا است.

در حالی که مدرنیته سیاسی، قبل از هر چیز بدان معنا بود که قانون، مالکیت، نهاد، شهروندی و محدود کردن قدرت فردی مدنظر قرار گیرد.

ناصرالدین شاه می‌توانست از قطار شگفت‌زده شود، بدون آنکه بخواهد قدرت خود را محدود کند.

او می‌توانست به یک کارخانه علاقمند باشد بدون آنکه بخواهد کارگران، بازرگانان و متخصصان ایرانی به نیروی اجتماعی استقلال‌یافته تبدیل شوند.

می‌توانست خواهان مدرسه‌ی جدید باشد بدون اینکه الزاماً آمادگی پذیرش جامعه‌ای را داشته باشد که در آن افراد باسواد، روزنامه‌خوان و صاحب تفکر درباره حکمرانی سوال کنند.

تناقض ناصرالدین شاه در این نبود که از مدرنیته بی‌خبر بود؛ بلکه در این بود که می‌خواست از امکانات فنی مدرنیته بهره‌مند شود، بدون اینکه تبعات سیاسی و اجتماعی آن را بپذیرد.

این نکته است که داستان امیرکبیر را معنا می‌بخشد.

امیرکبیر در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه سعی کرد دولت را منظم‌تر، مالیات را کارآمدتر و ارتش را قوی‌تر کند و آموزش را مدرن سازد. دارالفنون در همین دوران تاسیس یافت و تلاش‌ها برای تشکیل دولتی متمرکز و کارآمد افزایش یافت.

اما اصلاحات دولتی پارادکسی دارد: هرچه دولت قدرتمندتر و معقول‌تر شود، لزوماً بیشتر تحت کنترل فرد حاکم نمی‌ماند.

اگر مالیات‌ها به‌صورت قاعده‌مند گرفته شوند، اگر ارتش بر مبنای سازماندهی مدیریت شود، اگر متخصصین جای افراد وابسته به دربار را بگیرند و اگر اداره کشور به دانش و تخصص وابسته باشد، آنگاه دولت به آرامی از ذات شاه جدا می‌شود.

شاید یکی از دلایل اصلی ترس ناصرالدین شاه از امیرکبیر دقیقاً همین مسئله بود؛ نه صرفاً حسادت یا خصومت شخصی، بلکه یک موضوع عمیق‌تر: اصلاحات دولتی می‌توانست در نهایت به استقلال دولت از شخص شاه منجر شود.

قتل امیرکبیر در ۱۸۵۲ را نمی‌توان به معنای ساده‌اش در نظر گرفت که «ناصرالدین شاه با اصلاحات مخالفت داشت». واقعیت بسیار پیچیده‌تر از این است. او به اصلاحات نیاز داشت و در عین حال از بعضی از پیامدهای آن می‌ترسید. این تناقض در تمام دوران سلطنتش تکرار شد.

ناصرالدین شاه چگونه ناخواسته به ساختن جهان پس از خود یاری رساند؟

شاید بزرگ‌ترین خطا در قضاوت تاریخی درباره ناصرالدین شاه این باشد که تنها از خود بپرسیم «چه چیزهایی را خراب کرد؟» و این نکته را مورد توجه قرار ندهیم که او چه چیزهایی را، حتی به‌طور ناخواسته، به وجود آورد؟

تاریخ همیشه محصول نیت‌های افراد نیست. برخی اوقات انسان‌ها برای حفظ یک نظم تلاش می‌کنند و در عین حال ابزارهایی را خلق می‌کنند که خود به تضعیف همان نظم در آینده می‌انجامد.

ناصرالدین شاه نمونه بسیار خوبی از این تناقض است.

او به دولت جدید نیاز داشت، زیرا ایران برای مقابله با روسیه و بریتانیا به دولت و ارتش و منابع بیشتری مستلزم بود. او برای ارتباط و اداره کشور به تلگراف نیاز داشت. برای آموزش نیروی متخصص، به مدرسه جدید نیازمند بود. برای آگاهی از جهان به ترجمه و مطبوعات احتیاج داشت. برای اصلاح ارتش، به آموزش‌های نظامی نو در جهت نوسازی آن نیاز داشت.

بااین‌حال، هرکدام از اینها به‌تدریج جامعه‌ای را شکل می‌دادند که دیگر قادر به فکر کردن مانند آن جامعه چند دهه قبل نبود.

تلگراف فقط پیام را سریع‌تر منتقل نمی‌کند؛ بلکه سرعت شکل‌گیری افکار عمومی را نیز تسریع می‌نماید.

روزنامه به‌جز انتشار اخبار، به جامعه این امکان را می‌دهد که دریابد مشکلات مشترکی دارند.

مدرسه فارغ از تولید سواد، انسان‌هایی را می‌سازد که می‌توانند درباره نظم موجود سوالاتی را مطرح کنند.

و همین‌جاست که ناصرالدین شاه از یک «مانع ساده تجدد» به شخصیتی بسیار پیچیده‌تر تبدیل می‌شود.

او بخشی از همان روندی بود که نهایتاً به تقابل با نظم سلطنتی قاجار انجامید.

نمونه روشنی از این تأثیر نهضت تنباکو است. در سال ۱۸۹۰، امتیاز انحصاری پنجاه‌ساله تولید، فروش و صادرات تنباکو به شرکت تالبوت اعطا شد. این امتیاز ازنظر اقتصادی تأثیر بسزایی بر زندگی تولیدکنندگان و تجار داشت و اعتراضات از بازار و شهرها به‌سرعت گسترش یافت تا اینکه نهایتاً با مشارکت روحانیان و گروه‌های اجتماعی مختلف به یک جنبش سراسری تبدیل شد.

ناصرالدین شاه در نهایت مجبور به لغو این امتیاز شد.

اهمیت تاریخی این رویداد تنها در لغو یک قرارداد اقتصادی خلاصه نمی‌شود. مطلبی که بیشتر اهمیت دارد آن است که ایرانیان تجربه کردند اراده شاه لزوماً آخرین کلمه نیست.

بازرگانان، روحانیان، روشنفکران و مردم عادی می‌توانستند به موضوعی مشترک پیوسته و اولیای حکومت را وادار به عقب‌نشینی کنند.

از این منظر، نهضت تنباکو را می‌توان به‌عنوان نوعی «آزمایش سیاسی» در نظر گرفت که در آن جامعه ایران برای اولین‌بار با قدرت جمعی خود در مقیاس بزرگ مواجه شد. بسیاری از محققین آن را به‌عنوان مقدمه‌ای مهم برای انقلاب مشروطه می‌دانند.

این همان پارادوکسی است که ناصرالدین شاه را برای تاریخ جذاب می‌سازد:

او می‌خواست سلطنت را تقویت کند؛ اما در طول دوران سلطنتش ابزارهایی را گسترش داد که امکان سازمان‌یابی جامعه در برابر سلطنت را هموارتر ساخت.

او عازم اروپا شد تا جهان را ببیند، اما ایرانیان از طریق همین ارتباط فزاینده با جهان، بیش از پیش درک کردند که ایران با جهان جدید چه فاصله‌ای دارد.

او در صدد نیرومند کردن دولت بود، اما نیرومندتر شدن دولت، موضوع «چگونه باید حکومت کرد» را جدی‌تر می‌کرد.

او امتیازاتی اهدا می‌کرد تا خزانه را تأمین کند و هزینه‌های دولت و دربار و سفرها را تأمین کند، اما همین امتیازات حساسیت جامعه نسبت به استقلال اقتصادی و سیاسی را افزایش داد. در مورد سفرهای او به اروپا پژوهش‌ها نشان می‌دهند که این سفرها هم با ورود برخی از مظاهر و نهادهای جدید همراه بود و هم زمینه‌ساز افزایش نفوذ روسیه و بریتانیا و اعطای امتیازهای جنجالی گشت.

با این اوصاف، شاید پرسش درست درباره ناصرالدین شاه این نباشد که «آیا او فرد خوبی بود یا به‌عنوان پادشاه بد تلقی می‌شود؟»

پرسش مهم‌تر این است:

آیا او می‌توانست دنیای تازه‌ای را که خود با عینک دید، بدون دچار شدن به تغییر جایگاهش در آن تاریخ بپذیرد؟

احتمالاً پاسخ منفی است.

و این، تراژدی واقعی اوست.

ناصرالدین شاه در سال ۱۸۴۸ به قدرت رسید؛ زمانی که تصور می‌شد شاه، دولت و ملت تقریباً یکسان هستند. در سال ۱۸۹۶ کشته شد؛ در جهانی که تصوراتی از این قبیل داشت از بین می‌رفت.

او به مدت پنجاه سال حکومت کرد، اما در این پنجاه سال نه تنها ایران تغییر کرد؛ تعریف ایرانیان از قدرت نیز دستخوش تحول شد.

شاید به همین خاطر است که قضاوت ساده درباره او گمراه‌کننده است. ناصرالدین شاه نه یک اصلاح‌طلب ناکام بود، نه صرفاً یک مستبد بی‌خبر از جهان و نه یک قربانی معصوم زمانه. او مردی بود که به دنیای مدرن نزدیک شد، آن را لمس کرد، از برخی جلوه‌هایش لذت برد و از بعضی دیگر می‌ترسید.

او قطار را ملاحظه کرد، اما نتوانست درک کند که قطار تنها مسافران را جابه‌جا نمی‌کند؛ بلکه زمان را نیز جابه‌جا می‌کند.

او تلگراف را مشاهده کرد، اما تلگراف فقط پیام را سریع‌تر منتشر نکرد؛ بلکه فاصله میان یک اتفاق در یک شهر با آگاهی از آن در شهری دیگر را از بین برد.

او به اروپا نگریست، اما شاید هنوز قادر به دیدن این نکته که بزرگ‌ترین اختراع اروپا، نه کارخانه‌ها و نه راه‌آهن‌ها، بلکه ایده‌ای بود که قدرت نیز باید تابع قاعده باشد.

و در نهایت، این همان موضوعی بود که دنیای ناصرالدین شاه را به شکست کشاند.

نه یک قطار اروپایی، نه یک کارخانه، و نه حتی یک ارتش خارجی؛ بلکه تغییر تدریجی معنای قدرت در ذهن جامعه.

ناصرالدین شاه می‌خواست شاه قدرتمند سابق باقی بماند و در عین حال از مزایای جهان جدید بهره‌برداری کند. تاریخ اما نتوانست این معامله را بپذیرد.

او تنها آخرین شاه رژیم قدیم نبود؛ بلکه یکی از نخستین پادشاهانی بود که با چشمان خود درک کرد دنیای قدیم امکان تداوم‌اش را ندارد.

نویسنده : مصطفی جرفی