بسیاری از آدم‌هایی که در جهان آن روزگاران برای به‌دست‌آوردن قدرت مبارزه می‌کردند، پرچم انقلابی‌گری را در دست گرفتند و هر سیاستمدار و حزب و گروه که با آنها همراه نمی‌شد را یار و دوست امپریالیسم نامیدند.

 رهبران شوروی سابق که حالا در روسیه بر کرملین حکومت می‌کردند، در داخل حزب و کشورشان نیز توانستند مخالفان خود را ضدانقلاب معرفی کرده و آنها را از حزب و اصولا صحنه سیاست داخلی حذف کنند. در آن سال‌ها بود که لقب‌هایی چون رویزیونیست پدیدار و بر پیشانی برخی رهبران انقلاب1917 زده شد.

راهبرد حزب کمونیست شوروی و دیگر رهبران گردآمده به دور قبله کمونیست‌های جهان، این بود که با دفن سیاستمداران هوادار نظامی غیر از نظام شوروی، ناکارآمدی نظام اندیشه‌ای و اجرایی خود را پنهان و هر رخداد شکست‌خورده را به زمین امپریالیسم شوت کنند.

از سوی دیگر رهبران حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق با مرگ هر رییس پیشین حزب، پس از چندسال بدگویی از آنها را در دستور کار قرار می‌دادند و به‌شهروندان یادآور می‌شدند ناکارآمدی‌ها دلیل شخصی داشته و مقصر رییس پیشین حزب بوده است.

این دوترفند بزرگ اما با افزایش ناکارآمدی‌های اداره‌کنندگان کشور و افزایش شکاف درآمدی شهروندان در دنیای آزاد، با شهروندان مانده در کشورهای کمونیستی و نیز استفاده بیشتر از ابزارهای نوین اطلاع‌رسانی به‌مرور رنگ باخت.

 چیزی که در فرآیند این رفتار پدیدار اما به‌عمد نادیده گرفته شد این بود که قدرت کشورهایی مثل آمریکا دیده نشد و آنها ببر کاغذی خوانده شدند و از سوی دیگر برای روسای پیشین حزب کمونیست آبرویی نماند. شهروندان در آن وضعیت احساس سرخوردگی و فریب‌خوردن پیدا کردند و در هنگامه نبرد با غرب ناگهان فروپاشیدند.

آنچه از خاکستر این آتش‌سوزی در باور مردم پدیدار شد و بی‌جان بودن آنها را رقم زد، می‌توان در حکومت فعلی شوروی دید که اکنون توانایی شکست‌دادن یکی از اقمار خود را از دست داده است. روسیه امروز جایی در میان کشورهای با رشد بالای اقتصادی و تورم‌های اندک ندارد و الیگارش‌های روسی خون این کشور را در شیشه کرده‌اند.

واقعیت این است که آنچه اکنون در اندیشه و عمل گروه‌هایی از سیاست‌ورزان ایرانی که به هرترتیب قدرت سیاسی را در دست دارند، می‌توان دید، دست‌کم در ظاهر همان چیزی است که در بالا یادآور شدیم.

ناسزاگویی به حسن روحانی که سال‌های سال دبیر شورای امنیت ملی و عضو مجلس خبرگان و نیز رییس‌مجلس و نایب‌رییس مجلس بوده نشانه این است که همه نهادهای کشور از یک فرد بازی خورده‌اند. ناسزاگویی به سیدمحمد خاتمی که یکی از محبوب‌ترین چهره‌های سیاسی در چارچوب الزام‌های جمهوری اسلامی بوده نیز همان را نشان می‌دهد.

بدگویی از اکبر ‌هاشمی‌رفسنجانی که در 10سال نخست انقلاب اسلامی مرد شماره دوی نظام بود و ریاست مجلس و ریاست‌جمهوری و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را داشت نیز مفهومی جز این ندارد که مردم را بیش از پیش از این چهره‌ها دور کنند. آیا با این راهبرد، چیزی برای افتخارکردن می‌ماند؟