کشوری ممکن است از ظرفیتهای نظامی و اقتصادی قابل توجهی برخوردار باشد، اما اگر جامعه در برابر بحرانها فرسوده، بیاعتماد و فاقد احساس مشارکت باشد، اقتدار ملی در بلندمدت آسیبپذیر خواهد شد. اقتدار ملی، پیش از آنکه یک مفهوم سختافزاری باشد، یک سرمایه اجتماعی نیز هست.
تابآوری جامعه؛ ضلع پنهان اقتدار ملی
تابآوری اجتماعی یعنی جامعه بتواند در برابر جنگ، فشار اقتصادی، بحرانهای اجتماعی و شوکهای مختلف ایستادگی کند، خود را بازسازی کند و امید به آینده را از دست ندهد. در شرایط دشوار، مردم فقط از دولت انتظار ندارند که بحران را مدیریت کند؛ آنها میخواهند بدانند سهم و نقش خودشان در عبور از بحران چیست.
جامعهای که احساس کند شنیده میشود، در تصمیمها سهم دارد و مشکلاتش برای نظام حکمرانی واقعی و مهم است، ظرفیت بیشتری برای تحمل سختیها و عبور از بحران خواهد داشت. بنابراین میان اعتماد عمومی، تابآوری اجتماعی و اقتدار ملی رابطهای مستقیم وجود دارد. هرچه اعتماد عمومی بیشتر باشد، هزینه مدیریت بحران کمتر و ظرفیت ملی برای عبور از آن بیشتر خواهد بود.
مسئله مردم، مسئله اقتدار ملی است
اقتدار ملی از جایی آسیب میبیند که مسائل واقعی جامعه به مسائل درجه دوم تبدیل شوند. آب، انرژی، اشتغال، آموزش، معیشت، محیطزیست، آسیبهای اجتماعی و نابرابری، صرفاً موضوعات اجرایی نیستند؛ اینها مستقیماً با سرمایه اجتماعی و در نهایت با اقتدار ملی ارتباط دارند. اگر مردم ببینند مسئلهای سالها تکرار میشود، تصمیمها مرتب تغییر میکند و پاسخ روشنی برای مشکلات وجود ندارد، اعتماد آسیب میبیند. به همین دلیل، حل مسئله باید به یکی از مهمترین شاخصهای ارزیابی حکمرانی تبدیل شود.
دولت مقتدر فقط دولتی نیست که بتواند تصمیم بگیرد؛ دولتی است که بتواند مسئله را درست تشخیص دهد، ظرفیتهای اجتماعی را فعال کند و برای حل آن راهحل عملی ارائه دهد.
مسئله را نمیتوان همیشه پشت درهای بسته حل کرد. بسیاری از راهحلها در متن جامعه، در میان متخصصان، معلمان، کارگران، کارآفرینان، دانشگاهیان، اصناف و تشکلهای اجتماعی وجود دارد.
احزاب؛ زیرساخت اقتدار ملی
در این میان، نقش احزاب اهمیت ویژهای پیدا میکند. حزب نباید فقط برای انتخابات شکل بگیرد و بعد از انتخابات به حاشیه برود. حزب حرفهای باید بخشی از نظام حل مسئله کشور باشد. حزب میتواند صدای مطالبات جامعه را بشنود، آنها را به برنامه سیاسی تبدیل کند، نیرو تربیت کند، مسئولیت تصمیمها را بپذیرد و میان جامعه و حاکمیت یک ارتباط سازمانیافته ایجاد کند.
جامعه بدون نهادهای واسط، ممکن است مطالبات خود را به شکل پراکنده بیان کند؛ اما حزب میتواند این مطالبات را به گفتوگو، برنامه و سیاست عمومی تبدیل کند. از این منظر، تقویت احزاب به معنای تضعیف دولت نیست؛ اتفاقاً میتواند به تقویت دولت و افزایش اقتدار ملی منجر شود.دولت قوی، جامعه قوی و احزاب مسئول، رقیب یکدیگر نیستند؛ سه ضلع یک حکمرانی کارآمدند.
وفاق؛ از شعار به سازوکار
اگر وفاق را صرفاً به معنای کنار هم نشاندن افراد و جریانهای سیاسی تعریف کنیم، بخش مهمی از مفهوم آن را از دست دادهایم.
وفاق زمانی معنا پیدا میکند که بتوانیم بر سر مسائل اصلی کشور گفتوگو کنیم و برای حل آنها به راهحل مشترک برسیم. وفاق واقعی یعنی اختلاف نظر وجود داشته باشد، اما اختلاف نظر به دشمنی تبدیل نشود؛ نقد وجود داشته باشد، اما نقد به حذف یکدیگر منجر نشود؛ و رقابت سیاسی وجود داشته باشد، اما منافع ملی قربانی رقابت نشود. احزاب در چنین شرایطی میتوانند یکی از مهمترین بسترهای تحقق وفاق باشند.
اقتدار ملی؛ حاصل اعتماد و مشارکت
در نهایت باید از یک برداشت محدود از اقتدار ملی عبور کنیم. اقتدار ملی فقط در مرزها ساخته نمیشود؛ در مدرسه، کارخانه، دانشگاه، خانواده، بازار، رسانه و متن زندگی مردم نیز ساخته میشود. وقتی معلم به آینده آموزش امیدوار است، کارآفرین به آینده اقتصاد اعتماد دارد، جوان احساس میکند فرصت پیشرفت دارد و شهروند مطمئن است صدایش شنیده میشود، سرمایه اجتماعی افزایش پیدا میکند؛ سرمایه اجتماعی، یکی از مهمترین منابع قدرت یک کشور است.
پس پرسش اصلی فقط این نیست که «کشور چه میزان قدرت دارد؟» پرسش مهمتر این است: مردم تا چه اندازه این قدرت را متعلق به خود میدانند و برای حفظ و افزایش آن احساس مسئولیت میکنند؟
اقتدار ملی بدون مردم، اقتداری شکننده است. مردم، اعتماد عمومی، تابآوری اجتماعی، حل مسئله و احزاب مسئول، اجزای بههمپیوسته اقتدار ملیاند. و اگر بخواهیم اقتدار ملی را پایدار کنیم، باید از جایی شروع کنیم که همه قدرتهای ملی در نهایت به آن بازمیگردند: اعتماد مردم.
اقتدار ملی بدون مردم، فقط یک عدد روی کاغذ است.
* مشاور رئیسجمهور در امور احزاب و تشکلها
نظرات کاربران