تیم ملی به تازگی فهرست جدیدی را منتشر کرده که قرار است نشانی از دگرگونی باشد؛ اما در واقع بیشتر شبیه به یک قاب عوض‌شده است. نه خبری از جوان‌گرایی اساسی به گوش می‌رسد، نه تغییر خاصی در کادر مربیان مشاهده می‌شود و نه به نظر می‌رسد زبان فوتبال ملی قرار است دچار تحولی شود. همگان همان چهره‌ها، صداها و تصمیمات را می‌بینند و می‌شنوند. البته تغییراتی وجود دارد، اما این تغییرات به حدی نیستند که بتوان از آن‌ها به‌عنوان رویکردی متفاوت در زمینه فنی یاد کرد. در این فضای سکون و عدم تغییر، تنها چیزی که به وضوح روشن می‌شود، عدد قرارداد است! رقمی که هیچ‌کس نمی‌داند، اما همه به آن پرداخته و صحبت می‌کنند. اینجا فقط مسأله امیر قلعه‌نویی مطرح نیست، بلکه منطق استمرار در میان است. منطق تصمیمی که خود را بی‌نیاز از توجیه می‌بیند.

این روزها جامعه در کلافی از بلاتکلیفی گرفتار آمده است. دلار به قیمت‌های ۲۳۰ هزار تومان نزدیک می‌شود، کالابرگ‌ها وارد می‌شوند و با طعم تحقیر روان ما را می‌کاوند، مردم حساب دخل و خرج خود را با ماشین‌حساب‌های کوچک و نگرانی‌های کلان تنظیم می‌کنند و آینده همچون مه غلیظی بر شیشه شهر نشسته است! روان‌شناسان از تحلیل امید و مرگ مطلوبیت روانی صحبت می‌کنند، از روزهایی که انسان‌ها تنها برای احساس کمتر آسیب‌دیدن و نه برای بهبود زندگی می‌کنند. در این شرایط، فوتبال نیز دیگر صرفاً یک ورزش نیست؛ بلکه بخشی از حافظه جمعی و اقتصاد عاطفی جامعه به شمار می‌آید. به همین دلیل، وقتی همه چیز ثابت باقی مانده و فقط درباره قراردادها داستان‌هایی تازه مطرح می‌شود، سؤال‌ها بیشتر می‌شود. مردم حق دارند بفهمند در کشوری که برای خرید چند قلم کالا صف و سهمیه و کالابرگ تعیین می‌شود، چه منطقی در افزایش اعداد در فوتبال ملی وجود دارد، بخصوص زمانی که نه فهرست تغییر کرده، نه کادر مربی و نه افق.

لئو تولستوی در آغاز اثرش "آنا کارنینا" نوشته است: «تمام خانواده‌های خوشبخت شبیه یکدیگرند، اما هر خانواده ناخوشبخت به شیوه‌ای خاص دچار مشکل است.» فوتبال ایران نیز سال‌هاست که به نحوی خاص دچار مشکلات خود است، نه به خاطر باخت بلکه به دلیل تکرار مداوم. انگار هر بار قرار است چیزی تغییر کند، چیزی جز روایت‌ها دگرگون نمی‌شود. گاهی صحبت از تحول می‌شود، گاهی از حمایت، در دیگر زمان‌ها از آرامش یا ادامه مسیر. ولی واقعیت این است که مسیر همان است و مسافران نیز همان افراد. گابریل گارسیا مارquez نیز در "صد سال تنهایی" اشاره کرده که نسل‌هایی که به صد سال تنهایی محکوم‌اند، شانس دومی برای زندگی در این زمین نخواهند داشت. ترس فوتبال ایران شاید همین باشد؛ ترس از چرخش در مدار انسان‌ها و تصمیم‌های تکراری که باعث از دست رفتن فرصت‌های نو می‌شود. نسل‌هایی که پشت درهای تیم ملی می‌مانند، مربیانی که هرگز نوبت‌شان نمی‌رسد و نسلی که همواره باید در انتظار تغییرات تصمیم‌گیری بماند.

بعضی عصرها حسی از ماندگی به همراه دارند، مانند نانی که از دیروز مانده و هنوز بر روی سفره می‌افتد. فوتبال ایران نیز گاهی چنین حسی را القا می‌کند، بویی ناشی از تصمیم‌هایی که قبلاً گرفته شده و تنها به تعویق افتاده‌اند. داستان‌های امیر قلعه‌نویی، مهدی تاج و حلقه تصمیمات، تنها قصه انسان‌ها نیستند؛ بلکه قصه‌ای ساختاری است که به تغییر علاقه‌مند است، اما به‌صورت کلامی. در واقع، همه چیز در موضع خود باقی مانده است؛ همان نیمکت، همان چهره‌ها و همان امیدهای به تأخیر افتاده.

شاید دیکتاتوری تصمیم به همین سادگی باشد. نه فریادی، نه دستوری و نه تحمیلی، فقط این تصور آرام و بی‌سر و صدا که تصمیم نیازی به توضیح ندارد. و این موضوع تلخ‌تر از هر شکست فوتبالی به نظر می‌رسد. چراکه شکست در زمین قابل جبران است، اما عادت به خودداری از توضیح به آرامی تبدیل به فرهنگی می‌شود. فوتبال ایران امروزه بیش از هر سرمربی یا فهرست جدیدی نیازمند یک چیز است: این باور ساده که هیچ تصمیمی آن‌قدر بزرگ نیست که از سؤال معاف باشد. هیچ تصمیمی!

 

منبع : فوتبال۳۶۰