در روزهای اخیر، کارآگاهان پلیس آگاهی تهران موفق به شناسایی و دستگیری دو برادر به اتهام قتل پنج نفر از یک خانواده شدهاند. متهمان اعلام کردهاند که انگیزه آنها از انجام این جنایات به خاطر «اختلافات مالی و وراثتی» بوده و همچنین اعتراف کردهاند که چند مقنی را به بهانه حفر چاه آب به پارکینگ آوردند تا دو بخش از زمین پارکینگ را بکنند. پس از آن، آنها اجساد را به داخل چاه انداخته و زمین پارکینگ را به شکل اولیه خود بازگرداندند.
به گزارش اعتماد، بعد از اعترافات، کارآگاهان به همان نقاطی که متهمان اجساد را دفن کرده بودند با همکاری چند کارگر اقدام به حفر زمین کردند و اجساد را بیرون کشیدند. نویسنده در گزارشی که ارائه میدهد، از زمان شناسایی مکان دفن اجساد در صحنه جرم حاضر بوده و سعی کرده است به شکلی از ارائه تصاویر و روایتهای زجرآور خودداری کند تا مطالعه گزارش و دیدن عکسها برای خوانندگان آزاردهنده نباشد. در این گزارش ذکر این نکته ضروری است که به دلایلی انتشار آن با تأخیر همراه بوده است.
بخش اول: نویسنده گزارش
بوی نم، نخستین حسی بود که از صحنه جرم به یاد دارم؛ نه بوی خاکی که در باران خیس شده، و نه بویی که از باغچه پس از بارش باران برمیخیزد؛ بلکه بویی سنگین و سرد که همچون جانی خموش در هوا معلق بود، به گونهای که گویی خود زمین با نفسهای آهستهاش آن را بازمیگرداند. محل وقوع جرم پارکینگی نسبتاً کوچک بود با دیوارهای سنگی و چراغهای کمنور که بیرمق میدرخشیدند. کارآگاهان در حال انجام بررسیهای لازم بودند و چند کارگر مشغول حفاری زمین بودند.
صدای دستگاه حفاری در فضای بسته پارکینگ طنینانداز بود و گویی از جایی دور دست به گوش میرسید. آنها مدعی بودند چاه را خودشان نکندند و به بهانه حفر چاه آب، تعدادی کارگر را به محل آوردند تا زیرزمین را حفر کنند. دو یا سه سال پیش، دو برادر زمین پارکینگ را شکافتند و در عمق بیش از بیست متر، جایی که نور معنایی نداشت رازشان را دفن کردند؛ پنج جسد؛ دو خواهر، مادر و دو برادرش. اما برعکس تصور قاتلان، مردگان همیشه سکوت نمیکنند و گاهی خاک به جای آنها سخن میگوید.
با حفر بیشتر، بوی نم تشدید میشد. رطوبت از دیوارهای چاه بالا میرفت و بر روی سطح خاک نشسته بود. کسی سکوت نکرد تا اینکه یکی از کارگران آستینش را جلوی بینی گرفت و کسی دیگر گفت که بهتر است ماسک بزنند. بویی به مشام میرسید که توصیف آن کار سادهای نبود؛ تنها میتوان گفت بوی تعفن بود. ماسکها کشیده شد، اما حتی آنها نیز نتوانستند از شدت بوی ناخوشایند بکاهند. زمانی که اولین بقایا خود را نمایان کردند، سکوت عجیبی پارکینگ را در بر گرفت. همه به دهانه چاه خیره شده بودند؛ انگار زمین دهانی باز کرده بود تا اعتراف کند.
نخستین جسد را بیرون کشیدند، سپس دومی، سومی، چهارمی و در نهایت پنجمین جسد؛ پنج نفری که دو، سه سال پیش در همین فضا زندگی میکردند، گفتوگو میکردند، میخندیدند و برای فردای خود برنامهریزی میکردند، حالا در کیسههای مخصوص کنار هم جمع شده بودند، اما آنچه ذهنم را به خود مشغول کرده بود، این بود که چگونه ممکن است دو نفر شب بخوابند، صبح بلند شوند، چای بنوشند و سپس نقشه قتل اعضای خانواده خود را طراحی کنند و بعد از کشتن، بیش از بیست متر از زمین پارکینگ را برای دفن آنان حفر کنند!
قاتلان، دو برادر بودند که ارتباط خونی با قربانیان داشتند. کینه و اختلافات خانوادگی ابتدا محرک آنها بود و آنگاه مشکلات مالی به آن افزوده شد و در نهایت، چیزی که دیگر امکان بازگشت نداشت، اجساد دو خواهر، مادر و دو برادرشان بود. پس از ارتکاب جنایات، آنها پارکینگ را برگزیدند و دو قسمت از زمین را برای دفن انتخاب کردند.
دو یا سه سال گذشت؛ دو یا سه سال همسایهها از بالای همین زمین عبور کردند. شاید کودکی در این پارکینگ بازی کرده یا ماشینی در آنجا پارک شده بود و عابرین درست چند متر بالای سر مردگان ایستاده بودند و من نتواستم این فکر را از ذهنم دور سازم. شاید متهمان گمان میکردند که زمین همهچیز را میپوشاند، اما خاک حافظهای عمیق دارد.
هنگامی که در ظهر از صحنه دور میشدم، هنوز بوی تعفن را حس میکردم. با اینکه میدانستم دیگر در آنجا نیستم. خیابانها شلوغ بودند و افراد در حال رفت و آمد بودند و زندگی بدون توجه به پنج کشته و دو متهم همچنان در جریان بود، اما من میدانستم که زیر یکی از همین ساختمانها سکوتی به قدمت یک جنایت پنهان شده است. آن شب، پیش از خواب، چشمانم را بستم و دوباره همان دو چاه را مشاهده کردم. بیشتر از بیست متر تاریکی، دیوارههای مرطوب، بوی نم و پنج نفر که در اعماق زمین انتظار میکشیدند. سپس صدایی به گوشم رسید؛ صداهایی بسیار نرم و ظریف که نمیدانستم واقعاً شنیدم یا ذهنم آنها را ساخته است. صدای پنج نفری که از زیر بیست متر زمین میگفتند؛ ما فراموش نشدهایم….
بخش دوم و پایان: افسر پرونده
افسر این پرونده اعلام میکند: «ساختمان متعلق به یک خانواده است؛ خانوادهای شامل پدر، مادر، دو خواهر و چهار برادر. زمانی که پدر خانواده در قید حیات بود، سه واحد از ساختمان را به نام همسر و دو دخترش منتقل نمود. پسرها هم از این برهان متاثر شدند که چرا با وجود تلاش خود برای ساخت ساختمان، هیچ واحدی به نام آنها ثبت نشده است. نهایتاً دو یا سه سال پیش، پدر خانواده درگذشت. مادر بقیه واحدها را اجاره داده تا معاش آنها تأمین شود. اندکی بعد، دو پسر خانواده با این حس که هیچ حق و حقوقی از ساختمان نصیب آنها نشده، تصمیم میگیرند برنامهریزی برای قتل و حذف خانواده را آغاز کنند و سناریوی خود را به تدریج به مرحله اجرا بگذارند.
به گفته بعضی متهمان، آنها در این تصور بودند که با نقشه خود هرگز شناسایی نخواهند شد. بهعلاوه، این خانواده هیچ گونه ارتباطی با بستگان و اقوام خویش نداشت و همه فرزندان این خانواده مجرد بودند به جز یکی از پسرها که همسر و دو فرزند داشت. دو برادر بعد از طرح و برنامهریزی قتل اعضای خانواده، اقدام به اجرای نقشه کردند. آنها از یکی از استانهای غربی کشور سلاح تهیه کردند و به ترتیب زمانی مادر، دو خواهر و دو برادر خود را به قتل رساندند. متهمان ابتدا خواهر بزرگترشان را به بهانه گردش به خودرویی سوار کرده و در یکی از اتوبانهای شهر او را به قتل میرسانند. سپس به سراغ مادرشان میروند؛ یکی از متهمان از مادرش به شدت کینه داشت؛ بدین دلیل ابتدا او را خفه کرده و بعد با اسلحه به قتل میرساند. پس از آن به خواهر کوچکتر روی میآورند و او را نیز میکشند. در انتها به سراغ دو برادر دیگرشان رفته و آنها را هم میکشند. متهمان اجساد را در یخچال صنعتی در انباری واقع در پارکینگ نگه داری میکردند. پس از ارتکاب جنایات، آنان مدارک شناسایی قربانیان را جمعآوری کرده و برای انجام مراحل انحصار وراثت و تصاحب ساختمان اقدام میکنند.»
افسر پرونده در ادامه میگوید: «پس از جنایات، متهمان از گوشی برادر متاهلشان پیامهایی برای همسر او ارسال میکنند مبنی بر اینکه او میخواهد به همراه یکی از برادرانش به ترکیه برود. پس از مدتی، همسر مقتول به پلیس اینترپل شکایت میکند و میگوید شوهرش مدتی پیش ایران را به مقصد ترکیه ترک کرده و تا به حال خبری از او نشده است. پرونده از اینترپل به اداره چهارم پلیس آگاهی تهران که به مفقودیها مربوط میشود، منتقل میگردد. در همین حین، درخواست طلاق غیابی برای همسر مقتول از سامانه ثنا ارسال شده است.
همسر مقتول با دریافت پیامکی که مربوط به سامانه ثنا بود، به اداره چهارم پلیس آگاهی تهران مراجعه کرده و به دنبال بسته شدن پرونده است و میگوید چون همسرش رفته و درخواست طلاق غیابی داده، دیگر نیازی به ادامه تحقیقات نیست. اما نه، نمیتوانستند پرونده را بست و نیاز به انجام تحقیقات پلیسی داشتند. بعد از انجام تحقیقات و اقدامات مرتبط، یکی از متهمان با بهکارگیری روشهای پلیسی دستگیر گردید، حال آنکه متهم اصلی در حال فرار بود و ما با تلاش بیوقفه او را هنگامی که قصد خروج از کشور داشت، دستگیر کردیم.
متهم، وقتی مطلع شد که برادرش نیست، حدس میزند که او دستگیر شده و به یکی از شهرهای مرزی فرار میکند. اگر این متهم دومی دستگیر نمیشد، متهم اول هیچچیز را به گردن نمیگرفت و هیچ اعترافی نمیکرد؛ او حتی همهچیز را پنهان میکرد. بنابراین، جعبه سیاه ما برادری بود که در حال فرار بود. این دو برادر با فاصله دو یا سه ماه دستگیر شدند. برادری که در حال فرار بود، پس از دستگیری به قتل مادر، دو خواهر و دو برادرشان اعتراف کرده و اقرار میکند؛ این دو برادر هنگامی که نقشه قتل را ترسیم میکنند، ساختمان را خالی از سکنه کرده و با مستاجران تسویه میکنند تا ضمن آرامش، نقشه خود را عملی کنند.
آنها اقدام به آوردن مقنی کرده و دو چاه حفر میکنند. به کارگران گفته میشود که قصد دارند چاه آب بسازند. متهمان دو خواهر، مادر و یکی از برادران را به چاه اول انداخته و برادر دیگرشان که ازدواج کرده بود به چاه دوم منتقل میکنند. قربانی آخر که برادر متاهل آنها بود چند ماه بعد از برادر دیگرش به قتل میرسد و به همین دلیل او را در چاه دیگر قرار میدهند. متهمان انگیزههای خود را به اختلافات مالی و خانوادگی نسبت دادهاند. یکی از آنها در اعترافاتش بیان کرده که مادرش او را حدود یک سال و نیم از خانه بیرون کرده و او در انباری اقامت داشته است. اگر پدر خانواده سهم این دو برادر را میداد، شاید چنین فاجعهای به وقوع نمیپیوست.»
نظرات کاربران