به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، کتاب «سرو قومس» روایتی از تاریخ شفاهی دفاع مقدس از زبان سردار مهدی مهدوی‌نژاد است که به کوشش حسینعلی احسانی تدوین شده و به همت مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس در ۴۸۰ صفحه به چاپ رسیده است. انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس در مقدمه کتاب نوشت:

«یکی از فرماندهان فعال در دوران دفاع مقدس، سردار مهدی مهدوی‌نژاد، از بنیانگذاران تیپ ۱۲ قائم(عج) استان سمنان و جانشین این تیپ، فرمانده تیپ ۱۸ الغدیر، فرمانده لشکر ۳۰ قدس گیلان و فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب(ع) است. کتاب حاضر با عنوان «سرو قومس» (نام یکی از ایالت‌های کهن ایران است که امروزه محدوده استان سمنان را شامل می‌شود) شامل ۱۴ جلسه گفت‌وگو از تولد تا مسئولیت ایشان در سمت قائم مقام مسئول معاونت بازرسی و تعالی فرماندهان ستاد کل سپاه است.

مهدوی‌نژاد در دوران عضویت در سپاه پاسداران، در مسئولیت‌هایی مانند فرماندهی گردان در کردستان، فرمانده بسیج سرخه، فرمانده گردان در یگان ۱۷ علی بن ابی‌طالب(ع)، جانشین فرمانده تیپ قائم(عج)، فرمانده تیپ ۱۲ قائم(عج)، فرماندهی تیپ ۱۸ الغدیر یزد، فرمانده لشکر ۳۰ قدس گیلان و فرماندهی لشکر و سپاه ۱۷ علی بن ابی‌طالب ایفای نقش کرد. تحقیق و اجرای برگزاری جلسات مصاحبه را آقای حسینعلی احسانی، مسئول تعاون گردان موسی بن جعفر(ع) و از هم‌رزمان و نزدیکان سردار مهدوی‌نژاد بر عهده گرفت.

گفت‌وگوها از ۲۴ خرداد ۱۴۰۰ آغاز شد و تا ۳ آذر ۱۴۰۰ به طول انجامید. در این دوره ۱۵ جلسه برگزار شد که در نهایت، متن کتاب در ۱۴ جلسه و در قالب گفت‌وگوهای موضوع‌محور و دارای سیر زمانی تدوین شد. در حین مراحل آماده‌سازی کتاب و در حالی که قرار بود یکی دو جلسه دیگر برای تشریح و تکمیل مسئولیت های سردار مهدوی‌نژاد برگزار شود، ایشان به دلیل شدت یافتن بیماری‌شان که از عوارض جنگ تحمیلی نشات گرفته بود، به لقاء‌الله پیوستند و متن موجود با کمک محقق و کارشناسان گروه تاریخ شفاهی آماده چاپ شد.» (۱۴ و ۱۵)

بخش‌هایی از کتاب

از ویزیتوری تا فرماندهی

شرکت‌ها به ویزیتورها سفارش آگهی می‌دادند. ویزیتورها هم من را می‌فرستادند تا آگهی‌شان را بگیرم. ویزیتورها به صورت تخصصی با عکس و متن جذاب، آگهی‌ها را تنظیم و در روزنامه تبلیغ می‌کردند. من بعد از چاپ آگهی هم یک نسخه از روزنامه‌ای که آگهی در آن چاپ شده بود، به همراه فیش هزینه چاپ به شرکت می بردم. وجه آن را نقدی به من می‌دادند تا به بخش مالی موسسه روزنامه اطلاعات برسانم. برای رفت و آمد، هزینه تاکسی و ناهار در حد یک ساندویچ، وجهی به من می‌دادند.

مرکز تهران، آن زمان نسبتاً پرترافیک بود و تردد با تاکسی، زمان زیادی از من می‌گرفت. به همین دلیل دوچرخه‌ای خریدم و کل مسیر را با آن می‌رفتم اما برای حفظ کلاس کار، دوچرخه را در حدود ۵۰۰ متری موسسه در کنار تیر برقی، قفل و زنجیر می‌کردم. گاهی با قرص نانی خودم را سیر می‌کردم تا همان مبلغ درنظرگرفته‌شده برای ساندویچ هم برایم بماند. این سختی‌ها را تحمل می‌کردم تا پول کرایه تاکسی و ناهار را ذخیره کنم.

مسئولان روزنامه تعجب می‌کردند که چقدر با سرعت کار مبادلات را انجام می‌دهم و از کارم رضایت داشتند. آن‌قدر به من اعتماد داشتند که بخش مالی موسسه، چک سفید به من می‌داد. در بانک، بر اساس مبلغ چک‌های موسسه نزد دیگران، چک می‌نوشتم تا حساب را پر کنم و چک‌های موسسه در نزد بانک وصول شود. در مجموع، نسبت به هزینه های آن زمان، دریافتی خوبی داشتم. (صفحه ۳۸)

نمی‌دانستیم حقوق می‌دهند!

ساعت کار ما از صبح هر روز تا غروب بود و بیشتر شب‌ها را هم در سپاه می‌ماندیم. هر چند روز، سری به خانه می‌زدیم و دوباره به سپاه برمی‌گشتیم. اصلاً نمی‌دانستیم که حقوق می‌دهند! خیلی هم راجع به این موضوعات فکر نمی‌کردیم. من چون هنوز از سپاه دانش منفک نشده بودم، مختصر حقوقی می‌گرفتم که پاسخگوی مخارجم بود. دو سه ماه بعد، مبلغی پول آوردند و در صف صبحگاه گفتند که هر کس می‌تواند مبلغی بردارد! برخی هزار تومان برداشتند و برخی هم دو هزار تومان. در ماه‌های بعد، دو هزار تومان ملاک پرداخت حقوق شد. (صفحه ۵۷)

راویان همیشه کنار ما بودند و حوادث، تصمیمات و تدابیر را ثبت می‌کردند. حقیقتاً هیچ‌یک از ما فکر نمی‌کردیم که در جنگ زنده بمانیم که بتوانیم خاطرات و تجربیات جنگ را بیان کنیم. به دلیل مشکلات عدیده، شاید گاهی بی حوصلگی می‌کردیم و به همه سوالات با جزئیات پاسخ نمی‌دادیم. امروز که اسناد ناب جنگ را می‌بینیم، به تلاش و زحمت آن‌ها بیشتر پی‌می‌بریم. یکی از مشکلات این راویان با ما، صحبت کردن ما با بی‌سیم به ویژه حین عملیات با گویش سرخه‌ای بود که بنا بر ضرورت و جلوگیری از کشف مکالمات توسط دشمن بود. این موجب می‌شد که بندگان خدا از صحبت‌ها چیزی سر در نیاورند. بعد از اتمام صحبت‌ها، می‌بایست برایشان مکالمات را ترجمه می‌کردم! (صفحه ۳۴۲)

ساده‌زیست و انقلابی تا پایان عمر

مسئولیت ظاهری از نظر ایشان برای ادای تکلیفی بود که در نزد خداوند احساس می‌کرد؛ برای نمونه در فتنه سال ۹۸، مانند سربازی فداکار آماده فعالیت در کف میدان و صحنه مقابله با اقدامات شرورانه ضد انقلاب شد که بحمدالله با حضور نیروهای مردمی این توطئه هم خنثی شد و دشمن به اهدافش نرسید.

او فردی ساده زیست بود. تمام اموال ایشان در پایین عمر، یک دستگاه خودرو ال ۹۰ و یک خانه مسکونی در قم بود. با اینکه در زمان خرید منزل، نیاز مبرم به پول داشت، با وجود پیگیری بنیاد قم، از دریافت وام مسکن جانبازان خودداری کرد. پدر شهید زین‌الدین که متوجه این موضوع شد، مبلغی از صندوقی قرض گرفت و مدتی بعد آقای مهدوی‌نژاد آن را برگرداند. او به شدت مراعات بیت المال را می‌کرد و برخی کارها را هم با خودروی شخصی‌اش انجام می‌داد.

تا آخرین روزهای عمرش با وجود مشکل جسمی که برایش پیش آمده بود، مانند یک فرد جوان و سالم بیشتر وقتش را در بازرسی و ماموریت در استان‌ها می‌گذراند. او این روحیه انقلابی را تا آخرین روزهای عمرش حفظ کرده بود تا این‌ که از آبان ۱۴۰۰، وضعیت جسمی‌اش با انجام عمل جراحی کلیه، وخیم و به دنبال آن در بیمارستان بقیة‌الله بستری شد و در ۲۶ بهمن ۱۴۰۰ بعد از عمری مجاهدت به دوستان شهیدش پیوست. (صفحه۴۳۸)