فرارو– رعنا فروهر، معاون سردبیر و نویسنده در حوزه تجارت جهانی در روزنامه فایننشال تایمز

به نقل از فرارو و روزنامه گاردین، یکی از جنبه‌های جنجالی دونالد ترامپ، قابلیت او در شناسایی مسائل کلیدی و دنبال کردن آن‌ها از مسیری نادرست به شمار می‌آید. شیفتگی رئیس‌جمهور آمریکا به قطب شمال و به‌ویژه جزیره گرینلند، در طول اولین دوره ریاست‌جمهوری‌اش تنش‌هایی را در اروپا ایجاد کرد و توجهات زیادی را جلب نمود.

در سال ۲۰۱۹، ترامپ طرح خرید این جزیره از دانمارک را به میان گذاشت و به دنبال پیروزی مجدد در انتخابات، با تهدید به تصرف آن «به هر شکل ممکن» بر اصول ناتو و چارچوب‌های امنیتی از زمان جنگ جهانی دوم فشار آورد. گرینلند به‌ویژه به لحاظ استراتژیک اهمیت زیادی دارد؛ مسئله اساسی نه فقط جلب توجه واشنگتن به این منطقه، بلکه نحوه‌ای است که ترامپ برای تأمین منافع آمریکا در نظر گرفته است.

گرینلند؛ از تهدید تا تصرف و نفوذ نظامی

در سپتامبر، ایالات متحده و دانمارک توافقی را به امضا رساندند که به موجب آن، لزوم افزایش حضور نظامی امریکا در گرینلند فراهم گردید؛ توافقی که بدون نیروی نظامی، تعدادی از اهداف واشنگتن را تحقق بخشید، اما به تصرف جزیره به شیوه‌ای که ترامپ مکرراً از آن صحبت کرده بود، نینجامید.

چند روز پس از این توافق، ترامپ در شبکه‌های اجتماعی اظهار داشت که ایالات متحده به‌طور «همیشگی» قادر به انجام اقدامات ضروری در گرینلند خواهد بود و اعلام کرد که واشنگتن در زمینه توسعه و ساخت و ساز در این جزیره با ساکنان آن همکاری خواهد کرد.

با توجه به لحن و نگرش ترامپ، کشورهای اروپایی ممکن است نسبت به وفاداری او به چنین وعده‌هایی تردید داشته باشند. اما باید توجه داشت که توجه آمریکا به گرینلند به صرف جاه‌طلبی شخصی رئیس‌جمهور ختم نمی‌شود. این جزیره از دوران جنگ سرد به‌طور خاص برای امنیت آمریکای شمالی دارای اهمیت بوده است؛ از موقعیت جغرافیایی مناسب آن برای نظارت بر وضعیت جوی قطب شمال و فعالیت‌های نظامی گرفته تا وجود فرودگاه‌ها و پایگاه‌های هوایی نزدیک به سواحل شرقی ایالات متحده و منابع غنی معدنی.

ایده مالکیت آمریکا بر گرینلند نیز تاریخی طولانی‌تر از دوره ترامپ دارد. اندرو جانسون، رئیس‌جمهور پیشین ایالات متحده، در سال ۱۸۶۷ این پیشنهاد را مطرح کرده بود. بنابراین، علاقه واشنگتن به این جزیره مایه‌ای از محاسبات استراتژیک قدیمی دارد، با این حال، شیوه تعقیب آن در دولت کنونی موجب بروز تنش‌ها شده است.

گرینلند در عرصه رقابت ژئوپلیتیکی آمریکا و چین

در سال‌های اخیر، جایگاه گرینلند در رقابت میان ایالات متحده، چین و روسیه تبیین جدیدی یافته است. جف لندری، نماینده ویژه آمریکا در امور گرینلند، در اوایل سال ۲۰۲۶ بیان کرد که گسترش نفوذ آمریکایی‌ها در این جزیره می‌تواند به استقرار سامانه‌های پیشرفته دفاعی کمک کند و مانع نفوذ بیشتر چین و روسیه شود.

در حال حاضر، هیچ تهدید امنیتی قابل لمسی از سوی چین یا روسیه در جزیره به‌طور مستقیم گزارش نشده است؛ اما برخی مقامات دولت آمریکا نگران‌اند که در صورت کسب استقلال گرینلند، نفوذ سیاسی و اقتصادی این دو کشور بیشتر شود. گرینلند اعلام کرده که قصد دارد تا سال ۲۰۳۳ به استقلال برسد؛ هدفی که می‌تواند معادلات امنیتی منطقه را تغییر دهد.

در مقیاس وسیع‌تر، قطب شمال به یک صحنه مهم در رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است. روسیه در تلاش است که عبور انرژی را از مسیرهای شمالی افزایش دهد تا وابستگی به کریدورهای دریایی متعارف کاهش یابد. چین نیز در سال ۲۰۱۸ خود را کشوری «نزدیک به قطب شمال» معرفی کرد. مانورهای امنیتی و نظامی هر دو کشور در نزدیکی آب‌های سرزمینی آمریکا در پیرامون آلاسکا نیز نگرانی‌های واشنگتن را تشدید کرده است.

این تحولات در شرایطی شکل می‌گیرد که نظام جهانی پس از دوران نئولیبرالیسم هنوز شکل واضحی به‌خود نگرفته است. جایگاه آینده اروپا و گرینلند در این نظم نیز به نحوه رقابت قدرت‌ها، تغییرات اقتصادی و نظام‌های امنیتی وابسته خواهد بود.

تغییرات اقلیمی و اهمیت اقتصادی قطب شمال

اهمیت روزافزون قطب شمال تنها به چالش‌های نظامی و رقابت‌های ژئوپلیتیکی مرتبط نیست. تغییرات اقلیمی و افزایش دما نیز افق‌های اقتصادی این منطقه را دگرگون ساخته است. در گذشته، یخ‌های دائمی در دریاهای شمالی فرصت‌های تجاری و انتقال کالا را محدود می‌کرد. اما ذوب شدن یخ‌ها، دسترسی به منابع طبیعی و استفاده از مسیرهای دریایی جدید را به مراتب آسان‌تر کرده است. بستر دریایی قطب شمال دارای ذخایر گاز، نفت و عناصر کمیاب است که بخش عمده‌ای از آن‌ها هنوز استخراج نشده یا در مورد مالکیت و بهره‌برداری از آن‌ها هنوز توافقی وجود ندارد.

مسیرهای دریایی شمالی همچنین می‌توانند انتقال انرژی و کالا را میان آسیا و اروپا تسریع نمایند؛ فرصتی که قدرت‌های مختلف به مدت قرن‌ها در پی آن بوده‌اند. در اوت گذشته، شرکت کشتیرانی چینی «سی لجند» یک مسیر تجاری هفتگی از میان قطب شمال و از طریق آب‌های سرزمینی روسیه به راه انداخت. این شرکت ادعا می‌کند که مسیر جدید می‌تواند زمان معمول سفر دریایی میان اروپا و آسیا را از حدود ۴۰ روز به نصف کاهش دهد.

چنین مسیری به‌طور خاص با توجه به تهدیدهای امنیتی در دریای سرخ، از جمله حملات حوثی‌ها، می‌تواند برای شرکت‌های کشتیرانی جذاب باشد. با این حال، بهره‌برداری مؤثر از مسیرهای شمالی نیازمند ناوگان مناسب، به‌ویژه کشتی‌های یخ‌شکن است.

ضعف صنایع کشتی‌سازی آمریکا؛ شکاف فراتر از قطب شمال

ایالات متحده در زمینه کشتی‌های یخ‌شکن با محدودیت‌های زیادی روبه‌روست و اخیراً در تلاش است با همکاری فنلاند، ظرفیت‌های خود را در این حوزه تقویت کند؛ پروژه‌ای که هم جو بایدن و هم ترامپ از آن حمایت کرده‌اند. اما کمبود یخ‌شکن‌ها تنها یک نشانه از یک مشکل جامع‌تر یعنی افول صنعت کشتی‌سازی در آمریکا محسوب می‌شود.

در سال ۱۹۷۵، صنعت کشتی‌سازی آمریکا در صدر ظرفیت جهانی قرار داشت و بیش از ۷۰ کشتی تجاری برای ساخت در داخل کشور سفارش داده شده بود. اما کمتر از پنج دهه بعد، سهم آمریکا از تولید جهانی کشتی‌های تجاری به زیر یک درصد کاهش یافته است. در این مدت، چین در دو دهه گذشته تولیدات خود را نسبت به آمریکا سه برابر افزایش داده است و سال گذشته بیش از هزار کشتی اقیانوس‌پیما ساخته است؛ در حالی که تولید آمریکا تنها ۱۰ کشتی بوده است.

این عدم توازن برای واشنگتن نگران کننده است و پیامدهای اقتصادی و نظامی جدی به دنبال دارد. توان ساخت کشتی برای جابجایی نیروها، تجهیزات و سوخت در زمان بحران بسیار حیاتی است؛ به‌ویژه وقتی که بیش از ۹۰ درصد تجهیزات نظامی، تدارکات و سوخت از راه دریا منتقل می‌شوند. بنابراین، کاستی‌های صنعتی در آمریکا نه‌تنها بر قدرت رقابت تجاری‌اش اثرگذار است، بلکه بر توانایی دفاعی و امنیتی هم‌پیمانانش نیز تأثیر خواهد گذاشت.

پایان دوران نئولیبرالیسم و بازگشت سیاست صنعتی

رقابت حول محور قطب شمال در چارچوب تحولی گسترده‌تر در اقتصاد سیاسی جهانی مطرح می‌شود. دوره نئولیبرالیسم، با افزایش جهانی‌شدن و ایجاد ثروت قابل توجه همراه بود، اما در عین حال نابرابری اقتصادی را نیز افزایش داد و فاصله میان تصمیم‌گیرندگان سیاسی و واقعیت‌های زندگی جامعه‌های محلی را بیشتر ساخت.

اکنون سمت‌وسوی سیاست اقتصادی در حال تغییر است. جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در ایالات متحده، با وجود اختلافات سیاسی، از سیاست‌های صنعتی برای احیای صنایعی مانند کشتی‌سازی و تولید تراشه پشتیبانی می‌کنند. این رویکرد گاهی با بیانات ضدچینی و مهاجرستیزانه همراه می‌شود، اما مسئله بنیادین فراتر از رقابت با یک کشور خاص است: چیرگی یک قدرت بر هر صنعت کلیدی می‌تواند به منافع کارگران و حکومت‌های دیگر آسیب برساند.

به‌طور کلی، تأکید ترامپ بر گرینلند آن‌قدرها هم که در ابتدا به نظر می‌رسد بی‌پایه و اساس نیست. این جزیره در تقاطع امنیت نظامی، منابع طبیعی، مسیرهای تجاری و رقابت‌های قدرت‌های بزرگ قرار دارد. با این حال، نقطه ضعف اصلی رویکرد ترامپ در نحوه پیگیری اهداف او مشهود است.

در جهانی که به‌طور تدریجی به حوزه‌های نفوذ رقیب تقسیم می‌شود، آمریکا به هم‌پیمانان قابل‌اعتماد احتیاج دارد و اروپا نیز نمی‌تواند امنیت خود را مستقل از همکاری‌های فراآتلانتیکی تأمین کند. زنجیره‌های تأمین مشترک، توافقات امنیتی و مسیرهای تجاری می‌توانند در راستای منافع همه طرف‌ها عمل کنند، مشروط بر آنکه با دیپلماسی عاقلانه و احترام به منافع دوجانبه توأم باشند.

ترامپ به‌نظر می‌رسد که درک کرده است که گرینلند و قطب شمال چه اهمیتی دارند، اما آنچه که نادیده می‌گیرد، ضرورت کنترل جاه‌طلبی‌های شخصی و حفظ ائتلاف‌هایی است که امنیت آمریکا را تأمین می‌کنند. تلاش برای افزایش نفوذ در نیمکره غربی و قطب شمال، اگر به تضعیف روابط واشنگتن با متحدان اروپایی بینجامد، می‌تواند نتایج معکوسی را به همراه داشته باشد.