خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: ناصر فیض در بخش دوم این گفتوگو، لایههای فنیتری از کارگاه آفرینش ادبی خود را پیش چشم میگذارد؛ از چگونگی بهرهگیری از سکتههای وزنی و عیوب ظاهری شعر برای آفرینش طنز گزنده اجتماعی تا دفاع از فلسفه نقیضهسازی بر دیوان حافظ و پروژه «حافیض». او همچنین با مروری بر شکلگیری دفتر طنز حوزه هنری، زندهیاد ابوالفضل زرویی نصرآباد و تولد شبهای پرشور «در حلقه رندان»، به ماجرای پیوند دیرینهاش با ادبیات معاصر ترکیه، نامهنگاریهای دهه شصت و ترجمه شعر دوره جمهوریت و داستانهای مظفر ایزگو میپردازد.
* یکی از شگردهای برجسته شما در طنزسرایی، بهویژه در شعر مشهور «باید که شیوهٔ سخنم را عوض کنم»، عدول ناگهانی از لحن طنز به کلامی جدی و گزنده است؛ گویی مخاطب ناگهان با بیتی عمیق و متفاوت و جدی روبرو میشود. فلسفه این ساختارشکنی چیست؟
این شگرد شخصی من در طنزپردازی است. هدف نهایی شاعر این است که اثری ماندگار خلق کند تا مخاطب آن را زمزمه کند و بیت یا ابیاتی از آن در جان و حافظه او نقش ببندد. هنگامی که از شهریار یاد میکنیم، حتی کسانی که انس محدودی با شعر دارند، فوراً غزل «علی ای همای رحمت» را به یاد میآورند؛ اگر کمی بیشتر اهل شعر باشند، «ای وای مادرم» را زمزمه میکنند و اگر ملکالشعرای بهار مطرح شود، قصیده «ای دیو سپید پای در بند» به ذهن خطور میکند. عامه مردم معمولاً همه دیوان یک شاعر را حفظ نمیکنند؛ اغلب تنها چند شعر یا فقط ابیاتی درخشان در ذهن ایشان باقی میماند.
من این رفتار را به عنوان یک شگرد در آثارم به کار میگیرم و با مخاطب بهنوعی رندی و بازی هوشمندانه میکنم. با زبان طنز، فکاهه، و نوع خاصی از به کارگیری زبان که شاید در نگاه نخست به مطایبات عامیانه شبیه باشد، ذهن او را درگیر کرده و به تامل وامیدارم؛ سپس در فرصتی مناسب، ناگهان بیتی کاملاً جدی و غیر طنز را به او عرضه میکنم؛ بیتی شبیه به «مرگا به من که با پر طاووس عالمی/یک موی گربه وطنم را عوض کنم» با مفاهیمی اجتماعی پیرامون هویت و وطن. این ضربه ناگهانی باعث میشود آن معنا و مضمون در حافظه او ماندگارتر شود.
ممکن است منتقدی خرده بگیرد که چرا شاعر توازن اثر و ار تباط عمودی شعر را بر هم زده؟ به نظر من ضرورتی ندارد که شاعر خود را در چارچوبها و قواعد تعریف شده ثابت حبس کند. چطور یک داستاننویس به عنوان پیشنهادی متفاوت پایان داستان را باز میگذارد و ادعا میکند که این نوع پایانبندی تعمدی بوده است؟ یا نقاشی که رنگ را ناگهان بر بوم میپاشد و معتقد است که این شگرد با پسوند فلان ایسم تعریف خودش را دارد؟ یا در آواز ایرانی، خواننده از دستگاهی به دستگاه دیگر میرود و میگوید «مرکبخوانی» کردهام؟ من هم این تلفیق را ابزار کار خود میدانم. مرکبخوانی را کمی هم به حساب شوخی من بگذارید.
من گاهی از عیوب ظاهری شعر که دانسته یا نادانسته در یک اثر پیدا میشود، به عنوان فرصتی برای شوخطبعی استفاده کردهام. فرض کنید در حین گفتن شعر، وزن مصراعی دچار لغزش شود. در این مواقع اغلب شاعران دستپاچه میشوند یا تلاش میکنند آن را پنهان کنند؛ اما من از همان ایراد وزنی برای ساختن یک شوخی استفاده میکنم! مثلا در بیت بعد میگویم فلان مسئله حواسم را پرت کرد و وزن شعرم به هم ریخت، و تقصیر را به گردن علت دیگری میاندازم. با این کار، مخاطبی را که قصد داشت ایراد وزنی بگیرد، غافلگیر و در نتیجه با خود همراه میکنم.
نمونه دیگر، تکرار قافیه است. بر اساس قواعد سنتی عروض و قافیه، تکرار قافیه بدون تغییر معنا عیب آشکار به شمار میرود؛ مگر گاه در سبک هندی که آن هم معتقدند بین ابیات همقافیه بهتر است فاصله باشد. در یکی از اشعارم، کلمه «حرام » در دو موضع به عنوان قافیه تکرار شد. من نه تنها آن را اصلاح نکردم، بلکه از دل این نقص فنی، نقدی درآوردم و گفتم:
شد قافیه تکرار ولی مسئلهای نیست
چون شاعر این بیت طرفدار نظام است!
این بیت نشان میدهد که چطور میتوان حتی از یک خطای عروضی مسلم، طنز خلق کرد و خطاپوشیهای جناحی در جامعه را به چالش کشید. در جلسهای دیگر در محضر رهبری، یک رباعی خواندم که درباره افراد کمسوادی بود که پشت تریبون قرار میگیرند و واژهها را غلط تلفظ میکنند. قافیههای آن رباعی این بود: «جعبه»، «کعبه» و قافیه دیگری به ذهن متبادر نمیشود در رباعی حداقل به سه قافیه نیاز داریم مخاطب گمان میکرد با بنبست در قافیه روبهرو میشوم؛ زیرا کلمهای در فارسی با این مختصات برای مصراع سوم ظاهرا نداریم یا به سختی پیدا میشود. من برای مصراع سوم گفتم:
این واژه روی جعبه ای اعرابی
شُعبهست نه اینکه شَعبه ای اعرابی
یک عمر به تاکسی بگویی کُعبه
هرگز نرسی به کعبه ای اعرابی!
من واژه «شَعبه» را به کار بردم، کلمهای که تلفظش غلط بود و چنین کلمهای اصولاً نداریم. حرف من این بود که کلمات را غلط نخوانید. چرا این واژه را غلط میخوانید؟ این شَعبه نیست، بلکه شُعبه است! با این دستکاری، هم مشکل کمبود قافیه برطرف شد و هم هجو مورد نظر شکل گرفت. چنین رفتاری به مخاطب متذکر میشود که شاعر در کنار توجه به ظرافتها و ظرفیتهای زبان تمام جزئیات را هم در نظر دارد.
البته این نکته را باید افزود که در همان ابیات جدی که در دل طنز میآورم، ته مایهای از طنزی پنهان وجود دارد؛ وقتی میگوییم: «یک موی گربه وطنم را با یک عالم پر طاووس عوض نمیکنم.» کاربرد تعبیر گربه برای وطن حتی به جهت شکل بصری نقشه ایران با گربه، در کنار طاووس با این همه تضاد و تفاوت بین آنها خالی از شوخطبعی نیست. همین تمایزهاست که طنز را از سطحینگری جدا میکند.
* یکی از پربازتابترین بخشهای آثار شما، نقیضهسازیهایتان بر غزلهای حافظ است که در جلسات شعرخوانی موجب خندههای طولانی حاضران و رهبری شد. درباره این کار هم صحبت کنیم.
مایلم یکبار برای همیشه این سوءتفاهم را توضیح بدهم. کسانی در برخی سایتها و درگاههای الکترونیکی نوشتند که فیض با این کارها به ساحت حافظ بیاحترامی کرده است. به باور من، این افراد یا حد و معنای توهین را نمیدانند یا آشنایی با نقیضه ندارند.
توهین به لسانالغیب این است که شاعری متوسط یا ضعیف، بدون پشتوانه ادبی لازم، غزلی سست بگوید و اظهار کند که به استقبال حافظ رفته است! این عین گستاخی و بیاحترامی به حافظ است؛ اتفاقاً او باید پاسخ بدهد که با کدام بضاعت ادبی مدعی هماوردی با اعجوبه غزل فارسی شده است؟ چون معمولاً کسی که به استقبال شعر دیگری میرود شعرش یا باید هم تراز شعر مبدا باشد یا بهتر از آن. طنزپردازی که با حافظ مطایبه و نقیضهسازی میکند، در حقیقت با زبان بیزبانی فروتنی نشان میدهد؛ او میگوید: «من هرگز در ساحت سخن جدی به گرد پای حافظ نمیرسم و تنها توان من برای تنفس در هوای او، شوخی و مطایبه است.»
کجای این رویکرد توهین است؟ این کار بهرهگیری از ظرفیتهای بیپایان شعر حافظ و کشف امکانات و ظرفیتهای تازه شعر اوست . اگر حافظ زنده بود، نهتنها آزرده نمیشد، بلکه با آن روح رندانه و شوخطبع خود، بیش از همه به این نقیضهها لبخند میزد. هیچ عاقلی پیدا نمیشود که بگوید پس از شنیدن نقیضههای فیض، دیگر رغبتی به خواندن غزل حافظ ندارد!
نقیضهسازی، ساختن مصراعی بیمعنا در پاسخ به شعر کهن نیست؛ بلکه وارد کردن یک مفهوم ملموس اجتماعی به بافت فاخر کلام گذشتگان است. خنده در طنز اساساً زاییده همین عدم تجانس و غافلگیری است. چرا نمایشهای لورل و هاردی همیشه خندهدار است؟ چون یکی بهغایت لاغر و دیگری بیاندازه فربه است؛ تماشای همراهی این دو چهره متناقض پیش از آنکه کلمهای بر زبان بیاورند خندهآور است. من در نقیضهسازی باجابجایی کلمات و دخل و تصرف در معنای آنها طنز خلق میکنم. در آن غزل مشهور حافظ میفرماید:
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علیالصباح که میخانه را زیارت کرد
من برای نقیضهسازی به این فکر کردم که کدام واژه در این بیت قابلیت دگرگونی و جابهجایی دارد تا پیامی تازه بسازد؟ واژههای می، عارف یا میخانه هویت بیت را تشکیل میدهند؛ اما تغییر در واژه «طهارت» بود که میتوانست ساختار معنایی را به چالش بکشد و طنزی اجتماعی خلق کند. یا در بیت دیگری، حافظ میفرماید:
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان (یا رها)
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود!
کردم روانه هرچه پسر داشتم به شهر،
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود!
ببینید وضع چقدر خراب است که از خانوادهای تهیدست با ده فرزند در شهرستانی دورافتاده، پدر تمام فرزندان را راهی میدان کارگری میکند، به این امید که دستکم یکی از آنها بتواند شغلی پیدا کند یا کارگر بشود و نانی به خانه بیاورد. کجای این بیت فکاهه صرف است؟ این عمیقترین طنز اجتماعی و نقد شرایط اقتصادی کشور است.
این ماجرا مرا به یاد خاطرهای میاندازد؛ دوستی به من گفت: «بالاخره شغلی پیدا کردم!» پرسیدم: «کجا؟» با افتخار گفت: «عضو شورای شعر فلان شهر[بسیار کوچک و کم جمعیت] شدهام!» عضو شورای شعر یک شهر بسیار کوچک که شاید نیازی هم به شورا نداشته موقعیت شغلی چشمگیری به شمار نمیرود. به شوخی گفتم: «مبارک باشد!» و ادامه دادم که حالا شغلی هم نیست! بعد او با کمی شوخی و لبخند گفت: «شما فکر میکنید که شغل مهمی نیست؟ عدهای از همین حالا دارند زیرآب مرا میزنند!» طنز جامعه ما در این تناقضهای دردناک نهفته است و نقیضهسازی ابزاری ادبی، هنری و بلاغی برای پردهبرداری از این واقعیتهاست.
* در حوزه ترجمه معکوس، یعنی برگردان شعر معاصر فارسی به زبان ترکی، با چه چالشهایی روبهرو شدید؟
سالها پیش از سوی «خانه شاعران» مطرح شد تا گزیدهای از شعر معاصر ایران، از نیما یوشیج تا روزگار حاضر، به زبانهای مختلف ترجمه شود. ترجمه بخش آلمانی را به دوست مترجمم آقای علی عبداللهی سپردند و ترجمه عربی را هم آقای موسی بیدج عهدهدار شد و بخش ترکی استانبولی را هم به بنده دادند. من همان زمان به مسئولان امر گفتم که گزینش شعر برای ترجمه نباید برای هر زبانی یکسان باشد؛ شعر باید بر مبنای قابلیت انتقالپذیری زبانی انتخاب شود. اما متاسفانه اینطور نشد و برخی از اشعار تقریبا قابل ترجمه نبودند به عنوان مثال، شعری از جناب علی معلم دامغانی با این مطلع در آن بود که اگر اندک آشنایی با شعر استاد معلم داشته باشیم از دشواریهای آن آگاهیم و اینکه چقدر ترجمه پذیر هست و نیست.
ترا به شور، به شیوه، به شرم بوسیدم
ادای حق نمک را چه گرم بوسیدم
من در مواجهه با این متن درماندم! چطور میتوان این ساختار واجآرایی، موسیقی درونی کلمات، ایهامها و لحن کهن کلام استاد معلم را به زبان ترکی برگرداند؟ این قبیل اشعار بر مبنای ساختار درونی زبان فارسی بنا شدهاند و در زبان مقصد چیزی از آن عیار باقی نمیماند. ناچار شدم کلمات را به صورت تحتاللفظی بنویسم و در پانوشتها ساعتها توضیح دهم که معنای «شور» در این بافت چیست، «شیوه» به چه دلالت دارد و بار معنایی «شرم» در فرهنگ ما چگونه است! شعری که لذت آن بلافاصله پس از شنیدن به جان ننشیند و نیازمند دهها سطر حاشیهنویسی باشد، دیگر شعر نیست و کارکرد هنری خود را از دست میدهد.
* این نکتهای که درباره دشواری انتقال زیباییشناسی مطرح شد، به نوعی در ساختار آموزشی ما نیز دیده میشود؛ جایی که تلاش میشود متون کهن به زبان ساده معنی شوند.
دقیقاً همینطور است! این یکی از فجایع نظام آموزشی ماست. اگر اختیاری داشتم، دستور میدادم تمام کتابهایی را که تحت عنوان «حافظ با معنی» چاپ شدهاند خمیر کنند! «حافظ با معنی» دیگر چه صیغهای است؟! شعر را باید آنقدر خواند و با آن زیست تا معنا و جوهره آن در جان مخاطب بنشیند. روزی بیتی از حافظ را پیش پدرم خواندم و پرسیدم: «آقا، معنای دقیق این بیت چیست؟» ایشان پاسخی حکیمانه دادند که تا همیشه به یادم میماند؛ فرمودند: «شعر را باید آنقدر بخوانی تا خودش با تو سخن بگوید و معنایش را آشکار کند؛ شعر با توضیح فهمیده نمیشود فهمیده هم بشود دیگر شعر نیست در بهترین شکلش یک جمله حکیمانه و احتمالا لطیف و ظریف است.»
امروز کتابهایی منتشر میکنند با عنوان «گلستان به زبان ساده»! این نهایت بیذوقی است. تمام اعجاز گلستان در ایجاز، ساختار واژگان، ترکیب کلمات و ریتم آهنگین جملات نهفته است. وقتی سعدی میفرماید: «منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت»، این ساختار خودش جلوهگاه فصاحت است. اگر این عبارت را به این جمله تقلیل دهیم که «سپاس پروردگار بزرگی را که عبادتش ما را به او نزدیک میکند و...»، این سخن سست دیگر ربطی به سعدی ندارد؛ این شکستن ظرف زبان و زدودن تمام زیباییهای سخن و حتی در مواردی تحریف معنای مورد نظر خالق اثر است.
* سرنوشت آن پروژه نقیضهسازی بر اشعار حافظ «حافیض» که وعده داده بودید به کجا رسید؟
حقیقت این است که من تاکنون حدود ده تا دوازده غزل از حافظ را نقیضه کردهام. دو خصلت در وجود من به شکل توأمان هست که کار را کمی کند میکند: یکی وسواس شدید و دیگر نوعی رخوت و تنبلی قلمی! گرفتاریهای روزمره نیز مزید بر علت است. اما برنامهای که در ذهن دارم و باید به سرانجام برسانم، نقیضهسازی دستکم پنجاه تا شصت غزل برجسته از دیوان حافظ است؛ با این هدف که اثری منسجم در قالب بازسرایی طنز دیوان شکل بگیرد.
نمیخواهم اثری شتابزده ارائه دهم. اگر میخواستم مانند برخی رفتار کنم، میتوانستم ظرف چند شبانهروز تا بامداد بنشینم و سرهمبندی کنم و پنجاه غزل نقیضه سست تحویل بدهم؛ معتقدم اگر قرار است کاری در این تراز صورت بگیرد، باید دقیق، فنی و از حیث صناعات ادبی فاخر باشد و به قول معروف به شعر حافظ بیاید؛ طوریکه اگر پنجاه غزل منتشر شد، دستکم بیست قطعه آن شاهکارهایی تراز اول و غیرقابل انکار از حیث ساختار و نقد اجتماعی باشند. این تعهد من به حافظ و به مخاطبان ادبیات است.
* فرمودید که در آن برهه شعر طنز به شکل رسمی ارائه نمیکردید؛ پس چگونه این لحن در شعر شما متبلور شد و به انتشار علنی رسید؟
من شعر طنز را در ابتدا از ساحت هجو و مطایبات فردی آغاز کردم. در آغاز، هرگاه با فردی اصطکاک و اختلافی پیدا میکردم، در قالب هجو طبعآزمایی میکردم! اصولاً شوخی منظوم با ما در آن ایام تبعات دشواری داشت، چون با ابزار هجو طرف مقابل را کاملاً خلع سلاح میکردیم.
*مثل کاریکاتور.
بله، ذات هجو مانند فن کاریکاتور است؛ کاریکاتوریست وقتی میبیند بینی فردی اندکی بزرگ است، آن را چند برابر اندازه واقعی او ترسیم میکند تا اغراق کرده باشد. در هجو هم اینطوراست؛ اگر فردی ذرهای خست نشان بدهد، در شعر طوری تصویر میشود که گویی تمام بخل و خست آفرینش در وجود او متمرکز است. البته بیشتر این هجویات و هزلها در جمعهای محدود و خصوصی خوانده میشد و اصلاً شأنیت نشر عمومی نداشت؛ چون هزل ادبیات خاص خود را دارد و نباید به تریبونهای عمومی راه پیدا کند. تا اینکه رخداد بزرگی در اوایل دهه هشتاد پدید آمد: تاسیس دفتر طنز در حوزه هنری.
در آن ایام، خداوند رحمتش کند، ستون و معمار اصلی این ماجرا مرحوم ابوالفضل زرویی نصرآباد بود. او شاعران را گرد هم آورد و ما را نیز دعوت کرد. زرویی ایدهای را مطرح کرد که در آن زمان برای جامعه ادبی بسیار غریب بود: برگزاری نخستین شب شعر اختصاصی طنز در تاریخ ادبیات کشور. تا پیش از آن، انجمنهای ادبی گوناگون فعالیتهایی داشتند؛ مثلاً در یک انجمن سنتی، شاعری هم بود که گهگاه طنز یا فکاههای میخواند؛ اما اینکه شب شعری رسمی، فراگیر و انحصاری با محوریت طنز باشد که در آن جز طنز سخنی گفته نشود، تا آن روز در تاریخ ادبیات ما پیشینهای نداشت. شبهای شعری مانند شبهای شعر کانون نویسندگان در انستیتو گوته مشهور بودند، اما شب شعر طنز پدیدهای کاملاً بدیع بود.
هنگامی که این پیشنهاد مطرح شد، برخی با شگفتی میگفتند مگر میتوان سالنی پر از جمعیت را منحصراً به شعر طنز اختصاص داد؟ ما به آقای زرویی گفتیم: «ما ذخیرهای از هجو و هزل و شوخیهای محفلی داریم، اما اینها مناسب خواندن در یک تالار بزرگ و رسمی با حضور خانوادهها نیست!» زرویی گفت: «وقت داریم؛ قلم بزنید، تلاش کنید و در قالبهای مختلف، از رباعی و دوبیتی تا غزل و قطعه، شعر طنز سالم و اجتماعی بگویید، خیر سرتان شاعرید!»
من معمولاً در ثبت دقیق سالها و تاریخ اتفاقات حافظه دقیقی ندارم؛ خاطرم هست یکبار پژوهشگری بیستوپنج ساعت مصاحبه تاریخ شفاهی با من داشت به او تأکید کردم مبادا در تاریخگذاریها به حافظه من تکیه کنی! اما این رویداد بهطور قطع در حوالی سال ۱۳۸۰ اتفاق افتاد. ما رفتیم؛ من، شهرام شکیبا، نادر ختایی و جمعی از شاعرانی که پراکنده طنز میگفتند گرد هم آمدیم. مدیریت کار با زرویی بود و شب شعر نخست در تالار اندیشه برگزار شد. استقبال مردم باورنکردنی بود. برنامه چنان درخشید که تالار سرریز از جمعیت شد. در برنامههای بعدیِ «در حلقه رندان»، کار به جایی رسیده بود که مخاطبان از ساعتها قبل میآمدند و برای ورود جا رزرو میکردند یا اصطلاحاً زنبیل میگذاشتند. بالکنهای سالن پر از جمعیت مشتاق بود. متاسفانه بعدها در طول سالیان، به دلایل مختلف این استقبال در مراکز فرهنگی دچار ریزش شد و ظرفیتها به دویست تا دویستوپنجاه نفر تقلیل یافت، اما شور و اشتیاق آن سالهای آغازین در حوزه هنری استثنایی بود.
* پس از آن انتشار مجموعههای مستقل طنز شما آغاز شد؛ از کتابهایی نظیر «املت دستهدار» و دیگر آثار. بازخوردها چگونه بود؟
چندی پیش دوست نویسندهام جواد موسوی گلایه میکرد که در روزگار کنونی، مردم اقبال چندانی به خرید کتابهای مستقل طنز نشان نمیدهند. اما دورهای که کتابهای ما درآمد، وضعیتی متفاوت داشت. درباره کتاب خودم جسارت دارم بگویم که این اثر یکی از آموزشیترین کتابها برای کارگاههای آموزش طنز است. اگر استادی بخواهد فنون طنز را تدریس کند، نمونههای متعددی از شعر با گرایشها و تعاریف متفاوت، نقیضهسازی بر اشعار سپید، شوخی با اصطلاحات و پارودیهای ساختاری را میتواند در آن اثر پیدا کند؛ چراکه قالبها و اسلوبهای گوناگون طنز در آن پیاده شده است.
* در یکی از این شبهای شعر برنامهای با اجرای داریوش کاردان بود. پیش از شما شاعری شعری خواند و هنگام بازگشت، حین عقبعقب رفتن برای ادای احترام یا خروج از پشت صحنه، پای او گیر کرد و از پشت سن به پایین پرتاب شد! آقای کاردان برای اینکه فضا را تلطیف کند و ماجرا را به شوخی بدل سازد، همانطور که شما داشتید میآمدید خواند: «افتادگی آموز اگر طالب فیضی!» و به محل افتادن آن جوان اشاره کرد!
دوست گرامیام دکتر اسماعیل امینی نیز با اشاره به آن واقعه و شعرخوانی من، اخوانیهای به شوخی و مطایبه سرود:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
چون فیض که از طالبی افتادگی آموخت!
ماجرای جالبی است که قریحه طنزپردازان چطور از یک اشتباه یا سانحه صحنهای، مروارید شوخی استخراج میکند. مثل آن شعری که برای قاضی قم به شوخی ساخته بودند: «ایها القاضی بقم قد عزلناک فقم!» و قافیه کردن «قم» با آن تعابیر. البته منظورم این نیست که اسماعیل امینی خدایناکرده ذوق کمی دارد؛ شوخی میکنم، اتفاقاً امینی ذوقی سرشار و طبعی بسیار نازک دارد و آن بیت واقعاً بیتی درخشان و ماندگار در اخوانیات ما شد.
کتاب «املت دستهدار» بعداً منتشر شد و به عنوان کتاب سال طنز کشور برگزیده شد؛ با داوری استادانی چون آقای دکتر محمدرضا ترکی. جالب آنکه قرار بود در آن جشنواره سه جایزه اهدا شود، اما هیئت داوران کتاب سومی را که شایسته رتبه باشد پیدا نکردند و تنها جوایز اول و دوم اهدا شد! این نشان میداد که فقر آثار مکتوب فاخر طنز در آن سالها تا چه اندازه حس میشد. با این حال، به برکت همان شبهای شعر و جوایز، پس از مدتی ناشران بخش خصوصی به انتشار کتابهای شعر طنز رغبت نشان دادند و طنز در سطح جامعه فراگیر شد.
البته این فراگیری همیشگی نبود و جنبههای مثبت و منفی داشت. از جهت محتوایی شاید هنوز قلههای طنز ما متعلق به قدما باشد، اما از حیث گستره اجتماعی، طنز چنان رسمیتی یافت که پیش از آن سابقه نداشت؛ پای طنز به جشنوارههای رسمی، کنگرههای استانی و مطبوعات باز شد. مسئولان امور نیز پی بردند که طنز تنها یک مطایبه برای خنداندن و انبساط خاطر سطحی نیست، بلکه میتواند ابزاری نقادانه برای اصلاح جامعه باشد.
*پیش از آن، نشریاتی مانند «توفیق»، «خورجین» یا «گلآقا» تلاشهای ارزندهای داشتند.
اما کار آنها مکتوب بود. گرد آمدن هزاران مخاطب جوان، نخبه و دانشگاهی در یک سالن برای شنیدن سخن طنز، پدیدهای مدرن و متعلق به دوران دفتر طنز بود. بسیاری از اشعار بنده نیز از دل مطبوعات زاده شد. برای مثال، اکثر اشعار «فیض بوک» محصول ستون طنز روزنامهای بود که آن سالها چاپ میشد؛ روزنامه «تهران امروز». در آن روزنامه ستونی به من سپرده بودند که گنجایش هفده یا هجده بیت داشت. سردبیر مدام تأکید میکرد که ستون نباید خالی بماند و باید حدود هفده بیت را پر کند! به همین دلیل، قالب بیشتر آن اشعار به ظاهر غزل است، اما از حیث تعداد ابیات به اندازه یک قصیده کوتاه، یعنی شانزده تا هجده بیت امتداد یافته است. من در آن زمان تعمد داشتم کاری بنویسم که ارزش دستکم یکبار خواندن را داشته باشد، چون در مطبوعات فراوان دیده میشد که ستونهای طنز منظوم پر از مطالب کمارزش و سطحی بود. این تکاپوها سرانجام شعر طنز را به بخش شعر اجتماعی در جشنواره بینالمللی شعر فجر رساند و شکر خدا بنده نیز در یکی از دورهها موفق به کسب عنوان برگزیده شدم.
* بخش دیگری از فعالیتهای مهم ادبی شما که کمتر دربارهاش به شکل تفصیلی گفتگو شده، ترجمههای شما از ادبیات معاصر ترکیه است. این تجربه چگونه رقم خورد؟
یوند من با ادبیات ترکیه از ریشههای قومی و تسلط من بر زبان ترکی آذربایجانی آغاز شد. من به هر دو زبان، یعنی ترکی آذری و ترکی استانبولی، علاقه وافری داشتم. اما در دهههای پیشین، منابع و کتابهای ترکی استانبولی در ایران بهشدت نایاب بود. من در آن روزگار تشنه خواندن متون ترکی بودم. خوب یادم هست هر زمان به بقالی محلهمان میرفتم و میدیدم جعبههای سیب وارداتی از ترکیه را آوردهاند که در کاغذها و روزنامههای باطله ترکی پیچیده شده بودند، با اشتیاق تمام آن کاغذپارهها را از میان زبالهها و پوشالها جمع میکردم، آنها را پاک میکردم و کلمه به کلمه مثل اسناد لانه جاسوسی کنار هم میچیدم و پس از بازیابی آنها را با شور و شوق میخواندم تا با اصطلاحات و زبان روز تر کیه آشنا شوم!
روزی نامهای به سفارت ترکیه نوشتم و در آن شرح دادم که جوانی علاقهمند به ادبیات و زبان ترکی هستم و متقاضی دریافت متون ادبیام. پس از مدتی، با کمال ناباوری یک کارتن بزرگ حاوی مجلات، نشریات و کتابهای ادبی ترکیه برای من ارسال شد. من از روی فهرست و آدرسهای مندرج در آن نشریات، به تمام مجلات ادبی ترکیه نامه مینوشتم؛ هفتهای پنجاه نامه پست میکردم! در نامهها عنوان هر مجله را متناسب با مقصد عوض میکردم تا سردبیران تصور نکنند نامهای بخشنامهای و یک شکل دریافت کردهاند. کار به جایی رسید که صندوق پستی اختصاصی باز کردم و هربار که به پستخانه میرفتم، با بغلی پر از مجلات نو برمیگشتم. اشعار شاعران ترکیه را ترجمه میکردم و در نشریات داخلی مانند مجله «شعر» حوزه هنری به چاپ میرساندم. سپس نسخهای از مجله شعر ایرانی را برای آنها به ترکیه میفرستادم. جالب آنکه یکی از نشریات معتبر ترکیه، تصویر همان صفحه مجله شعر ایرانی را روی جلد شماره بعدی خود بازنشر کرد و به بازتاب این تبادل فرهنگی پرداخت. به تدریج بیش از سیصد تا چهارصد عنوان کتاب با امضا و تقدیم اختصاصی شاعران بزرگ ترکیه برای من ارسال شد.
امروز با گسترش اینترنت و فایلهای الکترونیکی، دسترسی به آثار چهرههایی مانند آتاول بهراماوغلو یا ناظم حکمت آسان شده است؛ اما آن روزها من برای یافتن یک آنتولوژی از اشعار بهراماوغلو ناچار بودم راهی استانبول شوم و ساعتها در کتابفروشیها جستجو کنم. من مجموعهای از شعر دوره جمهوریت ترکیه را با عنوان «دستهایم را برای تو میآورم» ترجمه کردم که توسط نشر مرکز منتشر شد، دوره جمهوریت یکی از درخشانترین و غنیترین اعصار شعر ترکیه به شمار میرود؛ دورانی که بزرگانی مانند فاضل حسنی داغلارجا، بهجت نجاتیگیل و دیگران در آن درخشیدند و برخی از شاعران این دوره نقشی شبیه به نیما، اخوان و شاملو در شعر ما ایفا کردند.
نظرات کاربران