خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ رویا سادات هاشمی: بعضی آدم‌ها انگار برای روزهای سخت ساخته شده‌اند؛ برای وقت‌هایی که باید دل به خطر بزنند، راهی میان آتش باز کنند و نگذارند ترس، قدم‌های دیگران را سست کند. محمدحسن طوسی از همین آدم‌ها بود؛ مردی که از روستای کوچکی در نکا برخاست و نامش در سال‌های دفاع مقدس با شجاعت، نبوغ و حماسه گره خورد. او فقط یک فرمانده نظامی نبود؛ برای رسیدن به خط مقدم از خطر عبور می‌کرد و برای پیدا کردن راه پیروزی، قدم در دل ناشناخته‌ها می‌گذاشت. فرمانده اطلاعات و عملیات و قائم‌مقام لشکر ۲۵ کربلا، بارها در سخت‌ترین مأموریت‌ها حضور یافت؛ همان‌جا که یک تصمیم درست می‌توانست جان صدها رزمنده را نجات دهد و سرنوشت یک عملیات را تغییر دهد. اما قصه این فرمانده، فقط روایت میدان جنگ و عملیات‌های بزرگ نیست؛ قصه مردی است که در روزگار انتخاب‌های دشوار، ماندن در حاشیه امن را انتخاب نکرد و پای باورهایش ایستاد.

فرار از مدرسه برای فعالیت‌های انقلابی

محمدحسن طوسی سال ۱۳۳۷ در روستای طوسکلای نکا به دنیا آمد. درسش را تا سوم راهنمایی در نکا ادامه داد و برای دبیرستان راهی ساری شد؛ اما در سال سوم دبیرستان، آشنایی با روحانیون مبارز مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. دیگر دل‌ودماغی برای مدرسه نداشت. ابتدا می‌گفت می‌خواهد برای کمک به خانواده سراغ کار و کشاورزی برود، اما دلیل دیگری هم برای ترک تحصیل داشت؛ فعالیت‌های انقلابی‌اش علیه پهلوی بالا گرفته بود و برای در امان ماندن از دستگیری، ناچار شد مدرسه را رها کند. برای محمدحسن، روزهای آن سال‌ها فقط روزهای درس و مدرسه نبود؛ بیرون از کلاس، اتفاقی بزرگ‌تر در جریان بود و او هم نمی‌خواست تماشاگرش بماند.

من به پهلوی خدمت نمی‌کنم!

مبارزه محمدحسن طوسی با پهلوی به ترک تحصیل ختم نمی‌شد. او از همان جوانی تکلیفش را با حکومت دورانش روشن کرده بود. وقتی زمان سربازی‌اش رسید، زیر بار رفتن به ارتش شاهنشاهی نمی‌رفت. پدرش اصرار می‌کرد که نمی‌شود از سربازی فرار کرد، اما جواب محمدحسن روشن بود: «من به طاغوت خدمت نمی‌کنم.» سرانجام، با اصرار و فشار مأموران ژاندارمری راهی پادگان آموزشی بیرجند شد؛ اما چند روز بیشتر نگذشته بود که به خانه برگشت. وقتی پدرش علت بازگشتش را پرسید، همان حرف قبلی را تکرار کرد: «پدر، من که گفته بودم به طاغوت خدمت نمی‌کنم!» بعدها خانواده فهمیدند که او هنگام معاینه سربازی، با خوردن توتون ته‌سیگار کاری کرده بود که ضربان قلبش بالا برود و همین اتفاق به معافیتش از خدمت انجامیده بود. برای محمدحسن، مسئله فقط نرفتن به سربازی نبود؛ نمی‌خواست در ارتشی خدمت کند که آن را در خدمت پهلوی می‌دانست.

تو نیروهایت را بیشتر از ما دوست داری!

محمدحسن طوسی با شروع جنگ تحمیلی خودش را به جبهه رساند و به‌تدریج مسئولیت‌های مهم‌تری بر عهده گرفت. همسرش در خاطره‌ای از حس مسئولیت او در قبال نیروهایش می‌گوید: «یک روز که محمدحسن آمده بود تا سری به من و سمیه بزند، از او خواستم به منطقه نرود و چند روزی پیش ما بماند؛ اما او می‌گفت باید بروم. من هم به او گفتم: تو نیروهایت را در منطقه بیشتر از ما دوست داری! وقتی این جمله را شنید، نشست و گفت: من به منطقه نمی‌روم، اما از امروز هرکدام از نیروها که شهید شود، شما مسئول هستید. وقتی این جمله را شنیدم، به او گفتم که برود. شهید طوسی همیشه با حرف‌هایش مرا متقاعد می‌کرد.»

شش ماه شناسایی در دل اروند؛ راهی که به فتح فاو رسید

فتح فاو فقط به شجاعت غواص‌هایی نبود که دل به آب زدند؛ پیش از آن، مردانی ماه‌ها در سکوت و پنهانی کار کرده بودند تا راه عبور را پیدا کنند. محمدحسن طوسی، فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر ۲۵ کربلا، یکی از همان مردها بود. به روایت منتشرشده از تلاش نیروهای اطلاعات و عملیات این لشکر، آن‌ها حدود شش ماه پیش از عملیات والفجر ۸ در منطقه حضور داشتند و بارها برای شناسایی از اروندرود عبور کردند و برگشتند، بی‌آنکه دشمن متوجه حضورشان شود.

طوسی هم در چند نوبت لباس غواصی پوشید و ساحل و مواضع دشمن را از نزدیک بررسی کرد. باید مسیرها را می‌شناختند، جزرومد رودخانه را می‌سنجیدند و راهی پیدا می‌کردند تا نیروها بتوانند از این مانع دشوار عبور کنند. حاصل این تلاش‌های طاقت‌فرسا در آماده‌سازی عملیات والفجر ۸ و فتح فاو نقشی مهم داشت؛ عملیاتی که نام طوسی را در میان همرزمانش با عنوان «نابغه فاو» گره زد.

مردی که حتی پس از کما دست از نبرد برنداشت

در عملیات والفجر ۸، طوسی برای چندمین بار مجروح شد؛ جراحتش آن‌قدر شدید بود که حتی به کما رفت، اما این اتفاق هم نتوانست او را برای همیشه از میدان دور نگه دارد. پس از آن، در عملیات کربلای ۱ و آزادسازی مهران، کربلای ۴ و کربلای ۵ حضور داشت؛ عملیات‌هایی که هرکدام فصل دشواری از جنگ بودند. طوسی در تمام این روزها، به‌عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر ویژه ۲۵ کربلا، در دل مأموریت‌های سخت و پرخطر حضور داشت و برای پیشروی نیروها، راه را از میان خطر پیدا می‌کرد.

اما نوزدهم فروردین ۱۳۶۶، شلمچه آخرین قاب از زندگی محمدحسن طوسی را به خود دید. ترکش‌های خمپاره ۶۰ دشمن، مردی را از پا انداخت که بارها از دل آتش برگشته بود؛ مردی که انگار همیشه سهم خودش را از خطر برداشته بود تا راه برای دیگران باز بماند. او در ۲۹سالگی به شهادت رسید، اما قصه‌اش در همان دشت تفتیده تمام نشد؛ نامش با فتح فاو و راهی که برای دیگران گشود، در حافظه همرزمانش ماندگار شد.