رسول صفرآهنگ - به‌طور حتم این روزها شما هم متوجه شده‌اید که زندگی روزمره به‌گونه‌ای که انتظار می‌رفت، پیش نمی‌رود. مردم نه تنها توان خرید دارو و مواد غذایی را برای انبار کردن ندارند بلکه این مسئله یادآور دوران جنگ دوازده روزه شده است. برخی از افراد در پی ترک شهر هستند تا به روستاها یا شهرستان‌ها بروند و بسیاری اخبار را مدام زیر نظر دارند تا بدانند درگیری بعدی چه زمان اتفاق می‌افتد. این وضعیت تنها یک نگرانی زودگذر نیست بلکه به یک مسئله جدی برای جامعه ایرانی تبدیل شده است؛ مسئله‌ای که در آن انتظار جنگ و حس تعلیق، آینده را مبهم کرده است. به‌تدریج، این حالت به بخشی از زندگی روزمره بدل گشته و روی الگوهای رفتاری، فرآیند تصمیم‌گیری و حتی تصور ما از فردا تأثیر گذاشته است.

تعلیق اجتماعی چگونه به وجود می‌آید؟

در زمانی که جنگ به‌طور واقعی رخ نمی‌دهد اما تهدید آن همواره وجود دارد، جامعه به وضعیتی خاص دچار می‌شود. مردم نه درگیر نبردی تمام‌عیار هستند و نه قادر به زندگی عادی خود می‌باشند. این وضعیت را می‌توان تعلیق اجتماعی نامید. به گفته آنتونی گیدنز در نظریه امنیت هستی‌شناختی، انسان‌ها و جوامع به تداوم روایت و قابل‌پیش‌بینی بودن نیاز دارند تا هویت خود را حفظ کنند. زمانی که این پیش‌بینی‌پذیری دچار اختلال می‌شود، اضطراب جمعی افزایش می‌یابد و قراردادهای نانوشته میان افراد و نهادها دچار ضعف می‌گردد. گیدنز تأکید می‌کند که امنیت هستی‌شناختی از اهمیت بیشتری نسبت به امنیت فیزیکی برخوردار است، چراکه بدون آن افراد احساس می‌کنند دنیای اطرافشان بی‌معنا و غیرقابل‌اعتماد شده است.

اولریش بِک در مفهوم جامعه خطر بیان می‌کند که جوامع مدرن به‌طور مداوم با تهدیدهای نامشخص و غیرقابل‌پیش‌بینی مواجه‌اند. در بستر ایران امروز این تهدید با شکل نظامی خود، به خوف و اضطراب پیش‌بینانه تبدیل شده است. مردم نه‌تنها از آسیب‌های بالقوه می‌ترسند، بلکه از خودِ انتظار نیز دچار خستگی می‌شوند. این خستگی در نهایت به فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی منجر خواهد شد و اعتماد نسبت به آینده را تضعیف می‌سازد. بک نشان می‌دهد که در جامعه‌ای سرشار از خطر، افراد همواره در حال سنجش ریسک‌های نامشخص هستند و این فرآیند مداوم، زندگی را از حالت طبیعی خود خارج می‌سازد. نتیجه این وضع این است که جامعه به‌جای حرکت رو به جلو، در حالت توقف باقی می‌ماند و انرژی‌اش صرف مدیریت اضطراب می‌شود.

این تعلیق صرفاً معقول نیست. در عمل، می‌توان آثار آن را در پیچیدگی تصمیم‌های ساده زندگی مشاهده کرد. خرید خانه، آغاز یک کسب‌وکار جدید یا حتی برنامه‌ریزی برای تحصیل فرزندان تحت تأثیر این انتظار قرار دارد. مردم احساس می‌کنند هر لحظه ممکن است اوضاع دستخوش تغییر گردد و این احساس سبب می‌شود افق زمانی‌شان کوتاه‌تر شود. به این ترتیب، تعلیق اجتماعی از یک وضعیت موقتی به حالتی دائمی تبدیل می‌شود که جامعه را در حالت آماده‌باش همیشگی نگه می‌دارد.

همچنین کارل یاسپرس مفهوم وضعیت حدی را معرفی می‌کند تا لحظاتی را توصیف کند که جهان‌زیست بشر به‌طور موقت معلق می‌ماند. جنگ‌های شدید ولی کوتاه‌مدت اخیر چنین وضعیتی را رقم زده‌اند. پس از کاهش درگیری‌ها، انتظار بازگشت آن جهان‌زیست همچنان در حالت تعلیق نگه داشته می‌شود و اجازه نمی‌دهد تا بازسازی کامل صورت گیرد. یاسپرس باور دارد که در وضعیت حدی، انسان با مرزهای وجودی خود مواجه می‌شود و معنای زندگی به چالش کشیده می‌شود. در سطح جمعی، این وضعیت مانع از بازگشت آسان جامعه به روال عادی می‌گردد و آنها را در حالت آماده‌باش حفظ می‌کند.

این نظریه‌ها به‌طور همزمان تصویری واضح از وضعیت حاضر ارائه می‌دهند. بازدارندگی منجر به ایجاد ترس می‌شود، سازه‌انگاری هویت شکل می‌گیرد و وضعیت حدی، جهان‌زیست را به حالت تعلیق می‌کشاند. در نهایت، انتظار جنگ از یک واکنش زودگذر به یک ساختار پایدار تبدیل می‌شود و جامعه را در مسیری خاص قرار می‌دهد که خروج از آن دشوار است.

آیا در مسیری فاقد افق حرکت می‌کنیم؟

انتظار جنگ می‌تواند به عاملی مهم در ایجاد فرسایش تبدیل شود. من این پدیده را «مسیر بدون افق» می‌نامم. جامعه به مسیری گام می‌گذارد که نه جنگ تمام‌عیار آن را به بسیج کامل می‌رساند و نه صلح پایدار میدان را برای بازسازی فراهم می‌کند. نتیجه این وضعیت کوتاه شدن افق زمانی است. مردم تصمیمات کلیدی زندگی خود را به تعویق می‌اندازند، سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت مواجه با کاهش می‌شود و نسل جوان احساس می‌کند آینده‌اش قابل‌برنامه‌ریزی نیست.

این مفهوم از ترکیب نظریه امنیت هستی‌شناختی گیدنز، مفهوم جامعه خطر بک و یافته‌های پدیدارشناسانه جنگ‌های اخیر حاصل آمده است. بر خلاف ادبیات متداول که بیشتر به ترومای پس از جنگ یا تاب‌آوری در طول نبرد می‌پردازد، مسیر بدون افق می‌نمایاند که خودِ انتظار می‌تواند لایه‌هایی عمیق‌تر از فرسایش را به بار آورد. این فرسایش از معیشت روزمره آغاز می‌شود و به روابط خانوادگی نفوذ کرده و نهایتاً هویت جمعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در مسیر بدون افق، زمان به حلقه‌ای تکراری از آمادگی و اضطراب بدل می‌شود و از حالت خطی و پیش‌رونده خارج می‌گردد.

تصور کنید جامعه‌ای که بی‌وقفه در حال انتظار است. هر خبر جدید، هر علامت نظامی و هر موضع‌گیری سیاسی، افق را تاریک‌تر می‌سازد. مردم عادت می‌کنند برای بدترین حالت آماده باشند، اما همین آماده‌باش مداوم انرژی خلاق و امید را تحلیل می‌برد. به گفته گیدنز، زمانی که امنیت هستی‌شناختی آسیب ببیند، افراد احساس می‌کنند روایت زندگی‌شان از هم گسسته شده است. بک همچنین هشدار می‌دهد که جامعه خطر همواره تهدیدهای جدید تولید می‌کند و اجازه آسودگی فکری نمی‌دهد. مسیر بدون افق دقیقاً نقطه تلاقی این دو دیدگاه است، یعنی جایی که انتظار به خودی خود به تهدیدی تبدیل می‌شود.

این مفهوم به ما کمک می‌کند تا درک کنیم چرا حتی پس از اتمام دوره‌های کوتاه نبرد، آرامشی کامل برقرار نمی‌شود. جامعه همچنان در وضعیت تعلیق باقی می‌ماند و نمی‌تواند افقی روشن برای خود ترسیم کند. نسل‌های مختلف این وضعیت را به شیوه‌های متفاوتی تجربه می‌کنند. نسل جوان اکثراً احساس بی‌سرانجامی می‌کند، در حالی که نسل‌های میان‌سال نگران از دست دادن دستاوردهای گذشته هستند. در هر دو حالت، نتیجه مشترک این وضعیت، فرسایش تدریجی امید است.

با این حال، اثرات این وضعیت چندلایه است و هر لایه تأثیر دیگری را تقویت می‌کند. در سطح روان‌شناختی، اضطراب پیش‌بینانه می‌تواند خواب و فرآیند تصمیم‌گیری را مختل کند. افراد مدام سناریوهای مختلف را سنجش می‌کنند و این فرآیند مداوم، خستگی ذهنی ایجاد می‌کند. خانواده‌ها به‌سرعت الگوهای سازمانی خود را تغییر می‌دهند و زنان بیش از پیش بار مدیریت بحران خانگی را بر دوش می‌کشند. این بار مضاعف ممکن است به فرسایش روابط درون‌خانوادگی منجر شود و حس تنهایی را تشدید کند.

در سطح اقتصادی، افزایش قیمت‌ها و فشار معیشتی احساس بی‌دفاعی را در جامعه گسترش می‌دهد. مردم حس می‌کنند که کنترل اندکی بر زندگی مادی خود دارند و همین احساس کم‌قدرتی موجب افزایش اضطراب می‌شود. سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت رو به کاهش می‌گذارد و اقتصاد خانوار به سمت حفظ وضعیت موجود سوق پیدا می‌کند. در سطح هویتی، تهدید بیرونی گاهی منجر به ایجاد همبستگی موقت می‌شود، اما پایداری آن به عملکرد نهادها پس از بحران وابسته است. اگر نهادها نتوانند اعتماد را بازسازی کنند، همبستگی موقت به‌سرعت از میان خواهد رفت و شکاف‌های قبلی عمیق‌تر می‌شود.

در سطح نهادی، اعتبار روایات رسمی تضعیف می‌شود و فاصله میان جامعه و حاکمیت افزایش می‌یابد. مردم احساس می‌کنند اطلاعات کافی در اختیارشان قرار نمی‌گیرد و همین عدم شفافیت موجب گسترش شایعات و اضطراب می‌گردد. این لایه‌ها به‌طور متقابل یکدیگر را تقویت می‌کنند. زمانی که افق آینده تاریک باشد، افراد بیشتر به‌تفکر در مورد بقا مشغول می‌شوند و حس همدلی اجتماعی کاهش می‌یابد. به گفته بک، جامعه خطر بی‌وقفه تهدیدهای جدیدی تولید می‌کند و هرگز آرامش نمی‌دهد. در نتیجه، مردم در تونلی از بقا گرفتار می‌شوند که خروج از آن بس دشوار است.

نکته حائز اهمیت این است که این چرخه، خودتقویت‌کننده بوده و خود را بازتولید می‌کند. اضطراب روانی سبب می‌شود تصمیم‌های اقتصادی به‌طور محافظه‌کارانه اتخاذ شوند، فشارهای اقتصادی روابط خانوادگی را تحت تأثیر قرار می‌دهند، فرسایش خانوادگی منجر به تضعیف هویت جمعی می‌گردد و ضعف هویت جمعی نیز اعتماد به نهادها را کاهش می‌دهد. مسیر بدون افق دقیقاً حاصل این حلقه‌ی معیوب است و تا زمانی که افق روشن‌تری ترسیم نشود، این وضعیت ادامه خواهد یافت.

اما اگر تنها به جنبه‌های نظامی بازدارندگی نگاه کنیم، بخشی بزرگ از واقعیت را نادیده گرفته‌ایم. انتظار جنگ می‌تواند از خود جنگ نیز فرساینده‌تر باشد، زیرا زمان را از جامعه می‌رباید و امید به آینده را ضعیف می‌سازد. مفهوم مسیر بدون افق به ما کمک می‌کند تا این فرسایش خاموش را شناسایی کنیم. جوامعی که مدت‌ها در این وضعیت باقی بمانند ممکن است سرمایه اجتماعی خود را از دست بدهند حتی در غیاب جنگ تمام‌عیار. سرمایه اجتماعی شامل اعتماد، شبکه‌های همکاری و حس تعلق مشترک است که بنیان جامعه را نگه می‌دارد. زمانی که این سرمایه به فرسایش دچار شود، بازسازی آن سال‌ها زمان خواهد برد.

امروز جامعه ایرانی در موقعیتی قرار دارد که هم آمادگی دفاعی دارد و هم از تعلیق خسته شده است. درک ریشه‌های نظری این وضعیت می‌تواند به ما در پیدا کردن راه‌هایی برای کاهش افق انتظار کمک کند. شفافیت بیشتر در روایت‌ها، حمایت‌های روانی-اجتماعی مبتنی بر خانواده و مدرسه، و تلاش برای شکل‌دهی به چشم‌اندازهای قابل پیش‌بینی می‌تواند به کاهش بخشی از این فرسایش کمک کند. نهادها باید توجه داشته باشند که امنیت تنها یک مسئله نظامی نیست، بلکه معضلی هستی‌شناختی و روایی نیز محسوب می‌شود. به گفته گیدنز، بدون امنیت هستی‌شناختی، حتی قوی‌ترین بازدارندگی‌ها نمی‌توانند آرامش پایدار ایجاد کنند.

در نهایت، اگر افق روشنی شکل نگیرد، فرسایش ادامه خواهد یافت و بار آن بر دوش نسل‌های آینده سنگینی خواهد کرد.

۲۱۳