div align="justify">مهسا جزيني در روزنامه شرق نوشت: آشوری درباره ملکی گفته است: «او به فعالیت زیرزمینی باور نداشت و پس از بریدن از کمونیسم، در اندیشه انقلاب لنینی نبود، بلکه با تجربهای که از کمونیسم و ادعاهایش پیدا کرده بود، به سوسیالدموکراسی با روشهای مبارزه سیاسی بیخشونت گرایش یافته بود. بههمیندلیل، در آن سالهای سرکوب و سانسور پس از کودتای ۲٨ مرداد بر آن بود که باید برای هموارکردن راه فعالیت علنی تلاش کرد».
اگرچه همایون کاتوزیان که هم دوست ملکی بوده و هم خاطرات ملکی به کوشش او منتشر شده این تعبیر را به دلایل چندی که در کتاب خاطرات سیاسی خلیل ملکی آورده، قبول ندارد. کاتوزیان مینویسد: «خلیل ملکی ابدا سوسیالدموکرات نبود زیرا سوسیالدموکراسی یکی از پدیدههای تاریخی، اجتماعی اروپایغربی است که در جامعه ایران محلی از اعراب ندارد حال آنکه ملکی متفکر مبارز نوآور و اصیل بود. کسانی که از آرمانها و روشهای احزاب سوسیالدموکرات اروپایغربی و تاریخ تحول آن مختصر اطلاعی داشته باشند میفهمند که نه علم و نه عمل ملکی با طرز فکر و راهوروش هیچیک از این احزاب، چه در گذشته و چه در حال نمیخواند». کاتوزیان ملکی را مبدع «سوسیالیسم ایرانی» میداند.
ملکی و مصدق
ملکی را میتوان یار وفادار منتقد مصدق دانست. جمله معروف او زمانی که در مخالفت با انحلال مجلس بههمراه سنجابی نزد مصدق میرود با این خطاب که «آقای دکتر مصدق، شما به این ترتیب به جهنم میروید، اما ما تا جهنم هم پشتسر شما میآییم» از نگاه داریوش آشوری نشان از قدرت پیشبینی و شهامت اخلاقی او دارد. آشوری درباره ملکی جمله دیگری هم دارد: «اگر قرار باشد که خردمندی سیاسی و راستگویی و میهنپرستی صادقانه، در میان ما جای سزاوار خود را بیابد، ملکی همیشه نمونه و سرمشقی برای روشنفکران آینده ما تواند بود». (صفحه ٤٩، پرسهها و پرسشها)
بااینحال برخی هم منتقد نقدهای او به مصدق هستند و معتقدند که بخشی از آن نه مبتنیبر واقعیت موجود مصدق که به خاستگاه ایدئولوژی ملکی بازمیگردد. ملکی سوسیالیست بود و مصدق لیبرال. طبیعی بود که او بهزعم خود، ایدئولوژی مارکسیستی و خواستهای انقلابی را، پایه «معیار» قضاوت درباره سیاست و عملکرد دکتر مصدق بهکار گرفته است. درحالیکه اگر قضاوتی منصفانه درباره سیاست و عملکرد دکترمصدق هدف باشد، نمیتوان و نباید معیار سنجش در آنمورد را «ایدئولوژی» مارکسیستی در نظرگرفت؛ «ایدئولوژی»ای که دکتر مصدق اصولا به آن باور نداشت.
اما کاتوزیان در گفتوگویی، علت مخالفت ملکی با رویکردهای مصدق را چیز دیگری میداند. او میگوید: «مخالفت، اصطلاح بجایی نیست. ملکی و حزب او پشتیبان نهضت ملی و دولت مصدق بودند، منتها نظرات خود را درباره مسائل عمده سیاسی نیز بیان میکردند که همیشه با نظر دولت یکسان نبود؛ یعنی پشتیبان بودند ولی واله و شیفته نبودند که به همه کارها و آرای دولت چون آیات آسمانی بنگرند. ازجمله آنان سخت هوادار اصلاحات ارضی و حق رأی زنان بودند که در این مورد دولت هم موافق بود ولی میگفت توانایی اجرای آن را ندارد. ملکی اعتقاد داشت دولت باید جلوی هرجومرج و قانونشکنی مستمر دشمنان چپ و راستش را بگیرد و با رفراندم برای بستن مجلس هفدهم مخالفت کرد چون پیشبینی میکرد که سبب سقوط مصدق شود و همینطور هم شد». جالب است در شرایطی که همه نیروهای مخالف شاه با اصلاحات ارضی مخالفت میکردند اما ملکی نگاه دیگری داشت. او معتقد بود بین جریان امینی و شاه، باید جریان امینی را تقویت و از اصلاحات ارضی او حمایت کرد و حتی تحلیلی به نام کمیته مرکزی «جامعه سوسیالیستهای ایران» نوشت. او اعلام کرد شاه با اتخاذ و اجرای برخی از خواستهها و شعارهای اصلی اپوزیسیون، ابتکار عمل سیاسی را به دست گرفته است. او برآورد میکرد حتی در صورت برگزاری انتخابات آزاد، سهم اپوزیسیون چیزی بیش از چند کرسی نخواهد بود. او بعدها در نامهای به مصدق از رهبران جبهه ملی بهدلیل ناتوانی در درک ماهیت و گستره اصلاحات شاه، ضعفشان در ابتکار به خرجدادن و تشکیل دولت موقعی که موقعیت آن نصیبشان شد، دوران امینی و فرصتطلبی رقتانگیزشان گلایه کرد.
«کاتوزیان» مینویسد: «در فروردین ۱۳۴۰ دکتر علی امینی بهرغم میل شاه و با برنامه اصلاحات ارضی و اجتماعی نخستوزیر شد. ملکی اعلام کرد، نیروهای آزادیخواه و ملی باید به امینی فرصت دهند که اصلاحات خود را انجام دهد و بدون اینکه الزاما در دولت او شرکت کنند او را بهکلی نکوبند. او گفت و نوشت که اگر امینی به دست نیروهای ارتجاع و با همکاریهای آزادیخواهان و مخالفان شکست بخورد جانشین آن استبداد خواهد بود. اما حزب توده و جبهه ملی دوم با تمام قوا امینی را کوبیدند و در نتیجه خود آنان شکست خوردند و حکومت استبدادی نیز مستقر شد. در این دوره ملکی یکبار نوشت که اگر سران جبهه ملی دوم به سیاست حذف ادامه دهند «جبهه ملی به معبد متروکی بدل خواهد شد که رهبران آن فقط بتوانند در مراسم ختم یکدیگر حاضر شوند و از دور سری به علامت آشنایی و تأسف تکان دهند» و عینا همانطور شد».
ملکی و حزب توده
جبهه ملی و حزب توده؛ اصلیترین دلمشغولیها یا بهعبارت بهتر دغدغههای اصلی ذهن سیاسی ملکی حتی تا پایان عمر اویند. «برخورد عقاید و آرا» و «درس ٢٨ مرداد از لحاظ نهضت ملی ایران و از لحاظ حزب خائن توده» که دومی بهتازگی منتشر شده، در نقد کنش سیاسی حزب توده و رهبران آن است. نقدش به حزب توده که مدتی هم عضو آن بوده چندجانبه است و صرفا یک نقد به مسیر سیاستورزی یک حزب نیست. ملکی شخصا به منش اخلاقی- فردی سران حزب هم نقد دارد و این نقد صرفا یک دعوای شخصی نیست. او بهجد معتقد است که این خصوصیات فردی عامل مهمی در مسیر آینده حزب شد. همین نقدهای اوست که ملکی را در زمره سیاستمداران اخلاقگرا قرار میدهد که هیچ هدفی برایش توجیهگر وسیله رسیدن نبود. شناخت او از سران حزب به همنشینیاش با برخی از ٥٣ نفر در زندان قصر بازمیگشت. او اصطلاح جالب «بیپرنسیب» را درباره آنها بهکار میبرد: «آزمایشهایی که من از بیشخصیتی و بیپرنسیبی بعضی از رهبران جمعیت کردم طبعا در من اثر بسیارنامطلوبی داشت...». مثلا درباره کامبخش که بعدا مشخص شد او عامل لو رفتن ٥٣ نفر بوده مینویسد: «من درباره کامبخش و برخی روشنفکران دیگر این تجربه را داشتم که آنها رفتار و کرداری از خود بروز میدادند و قادر به تشخیص قبح آن نبودند و معادل اینگونه رفتار و کردار را در دیگران از صمیم قلب محکوم میدانستند». یا وقتی خبر فوت ارانی را به بهرامی میدهد از او میشنود که«حالا دیگر باید ارانی را بزرگ کنیم». درحالیکه قبلا زندانیان به تحریک کامبخش ارانی را بایکوت کرده بودند.
٦٢ مقالهای که تحتعنوان «برخورد عقاید و آرا» به ترتیب در ٦٢ شماره روزنامه «شاهد» منتشر شد، به زمانی بازمیگشت که «خلیل ملکی» تازه از حزب توده بریده و «مظفربقایی» هم تازه «شاهد» را بنیان گذاشته بود. انگیزه «ملکی» را از نوشتن مقالات میتوان در آغازیه او بر نخستین مقاله دریافت: «علاقهمندان به درک اوضاع اجتماعی ایران مخصوصا تودهایهای فریبخورده این سطور و سلسله مقالات بعدی را بخوانند». در ادامه این مقاله آمده است: «سران توده خواندن روزنامه شاهد را برای پیروان خود تحریم کردهاند. ما میدانیم که سران توده در این سراشیبی که افتادهاند راه رجعت ندارند ولی از پیروان آنها یعنی از آنهاییکه این سطور را میخوانند و یا درباره آن میشنوند و هنوز تعصب قرونوسطایی چشم وگوش آنها را کور و کر نکرده میخواهیم که از رهبران خود تقاضا کنند که عوض تحریم روزنامه شاهد، استدلال منطقی ما را جواب دهند. آنها مانند تمام پیشوایان قرون وسطایی غیر از تحریم شاهد بهعنوان اوراق مضر چاره دیگری برای خروج از بنبست ندارند... اشخاص علاقهمند بعد از خواندن این سلسله مقالات متوجه خواهند شد که نخواندن آن یک ضایعه میبود».
جداییاش از حزب به حملات بیرحمانه و ترور شخصیت او از سوی رادیو مسکو و ملازمان ایرانی آن منجر شده بود. استراتژی این بود که ملکی را اگر نه آلت دست شاه، دستکم هم پیمان حکومت او و بریتانیاییها نشان دهند. این عوامل هم در انگیزه «ملکی» برای نوشتن مقالات نمیتوانست بیتأثیر باشد.
مقالات دارای وحدت موضوعیاند، تا جایی که میتوان به آن مقالات دنبالهدار یا همان سلسله مقالات نام داد. نشریه روزنامه «شاهد» بعدا آنها را در جزوه-کتابی با کلیشه «برخورد عقاید و آرا» و عنوان اصلی «حزب توده چه میگفت و چه میکرد؟ جبهه ملی چه کرده و چه باید بکند؟» منتشر کرد. دوران انتشار مقالات «ملکی» همزمان است با اوج دوران نهضت ملیشدن صنعت نفت و جبهه ملی، هنوز خبری از ٢٨ مرداد نیست.
گفتارهای «خلیل ملکی» احتمالا نخستین تردیدها و ترکها را در ذهن روشنفکران ایرانی آن روزگار انداخت. در زمانهای که شوروی معبود جنبشهای کارگری و قبله روشنفکران ایرانی بود. این البته مخصوص به ایران نبود، ترکها در سوسیالیسم جهانی آغاز شده بود. تروتسکی در شوروی به همین بهانه کشته شد. تیتو در یوگسلاوی و مائو در چين و احزاب چپ اروپا نهتنها راه خود را جدا کرده بودند که نقدهایی جدی به سرزمین شوراها داشتند. اخبار اما به ایران نمیرسید. روشنفکران ایرانی و فعالان سیاسی دو جناح را بیشتر نمیشناختند: سرمایهداری و کمونیسم شوروی. راه سوم اگر در دنیا از خیلی پیش آغاز شده بود، اما در ایران با نام «ملکی» و «جلال آلاحمد» رقم خورد.
ملکی در جزوه ۲۵۸ صفحهای خود درباره ٢٨ مرداد، معتقد است که حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد نه غافلگیر شد و نه برآورد نادرستی از توان دولت در مواجهه با کودتا داشت، بلکه اتفاقا با تحلیلی دقیق و «آگاهانه»، در جایگاه «توده روسی» ابزار «توده انگلیسی» شد و برای سقوط دولت ملی مصدق «زمینهچینی» کرد تا مبادا تجربه یک مبارزه ضداستعماری مستقل و ملی، فارغ از دوقطبی سوسیالیسم و امپریالیسم به نتیجه مطلوب برسد و در نتیجه، درِ سیاست حزب توده تخته شود.
آنچه ملکی را به تصمیم نهایی گسست از حزب واداشت دو چیز بود: اول بحث حمایت حزب از امتیاز نفت شمال در ماجرای کافتارادزه و دوم مسئله آذربایجان؛ تقریبا مشابه آنچه برای جلال آلاحمد روی داده بود. اگرچه پیش از آن به جرگه اصلاحطلبان حزب پیوسته بود اما وقتی اصلاحطلبان هم در بازی قدرت حل شدند و ملکی تنها ماند چاره را در رفتن دید. در خاطراتش مینویسد: «آنچه موجب نارضایتی جناح انقلابی حزب و جوانان و روشنفکران میشد این بود که رهبری حزب از مبارزه جدی برای ایجاد تحول در اوضاع داخلی ایران جدا جلوگیری میکرد و حزب توده را حزبی هوادار رژیم حکومتی حاضر معرفی میکرد».عدهای از جوانان اصلاحطلب حزب، بهویژه جلال آلاحمد و حسین ملکي، بر آن شدند که دیگر کوچکترین امکانی برای تغییر ماهیت حزب نیست و باید حزب دیگری را بهوجود آورند. اصرار این جوانان بود که خلیل ملکی را قانع کرد که انشعاب ۱۳۲۶ را رهبری کند. آنان تشکیل «جمعیت سوسیالیست توده ایران» را اعلام کردند، ولی رادیومسکو بلافاصله آنان را به جاسوسی امپریالیسم انگلیس متهم کرد که طبعا مانع از این میشد که تودههای حزب به آنان رو آورند و این سبب شد از تشکیل جمعیت مزبور منصرف شوند.
ملکی راههای زیادی رفت، از حزب توده به حزب زحمتکشان که آنجا هم با بقایی بر سر حمایت از مصدق به اختلاف خورد. برخی آن را به ویژگی ضد تشکیلاتی شخصیت ملکی نسبت میدهند اگرچه بخشی از آن هم البته به فضای سیاسی بیرون باز میگشت. او بارها و بارها حتی تا سالهای نزدیک به آخر عمر خود دستگیر و زندانی شد. خروج او از حزب زحمتکشان با حمله چاقوکشان حامی بقایی به دفتر حزب، شکل یک تسویه درونحزبی پیدا کرد. بعدا حزب نیروی سوم و در دهه آخر عمر خود جامعه سوسیالیستها را بنیان نهاد، اما عمر همه اینها کوتاه بود. او نتوانست فعالیت مشخص و مستمر و اثرگذاری را شکل دهد. اگرچه نامههای او به مصدق بهویژه درباره تشکیل جامعه سوسیالیستها نشان از آخرین تلاشهای او برای دمیدن روح دوباره به کالبد جسم بیجان جبهه ملی داشت درحالیکه اختلافهای دوم مانع پذیرش جامعه سوسیالیستها، درون جبهه ملی شده بود. مصدق سه سال بعد از رد پذیرش درخواست عضویت حزب ملکی در جبهه ملی وقتی داشت به حساب جبهه ملی دوم رسیدگی میکرد گلایه خود را از این اقدام مطرح کرد و در نامهای خطاب به شورای مرکزی جبهه با اشاره به اینکه در کنگره دیماه ٤١ جمعی از احزاب و جمعیتهای ملی و حتی افراد و سازمانهای مستقل شرکت داشتهاند، نوشت: «ولی از یک حزب دیگر به نام حزب سوسیالیست (منظور جامعه سوسیالیست) اسم نبردهاید و علت عدم شرکت این حزب را در جبهه ملی نفرمودهاید».
ملکی آخرینبار در دهه ٤٠ دستگیر، محاکمه نظامی و به جرم «قیام علیه سلطنت مشروطه» محکوم و از همه حقوق اجتماعی از جمله بازنشستگی که بهعنوان یک معلم ساده از دولت میگرفت محروم شد. او چندی بعد در تنگدستی، تنهایی و انزوا درگذشت.
--------------------------------------
خليل ملكي در يك نگاه
خلیل ملکی در سال ۱۲۸۰ (۱۹۰۱ میلادی) در تبریز به دنیا آمد. پدرش بازاری و از طرفداران انقلاب مشروطه بود. خلیل در کودکی خشونت و هیجان انقلاب را به چشم دید. برای دوره دبیرستان به تهران رفت و در مدرسه فنی آلمانیها ثبتنام کرد. او در زمان رضاشاه بورسیه دولتی برای تحصیل در خارج از کشور را دریافت کرد و بههمراه گروهی از دانشجویان، همچون مهدی بازرگان و کریم سنجابی به آلمان رفت تا در رشته مهندسی شیمی تحصیل کند. دو سال بعد از بازگشتن از آلمان با صبیحه گنجی که معلم زیستشناسی بود ازدواج کرد. همسرش در باقی عمرش استوارترین طرفدارش باقی ماند. گفته میشود بدون کمک او ملکی هیچگاه نمیتوانست کارش را به انجام برساند. ملکی در حولوحوش زمان ازدواجش دوباره رابطهاش با دوستش دکتر تقی ارانی برقرار شد و سرنوشت سیاسیاش با ۵۳ نفر رقم خورد. امروز ٤٦ سال از درگذشت او میگذرد.
٤٦ سال از درگذشت خلیل ملکی گذشت
تراژدی چپ ملی
ساعت 24-سیاستورزی که تلاشهایش ناکام ماند. در دورهای که آدمها یا ناسیونالیست یا استالینیست در حد اعلا بودند، ایستادن در خطی میان این دو، ویژگی منحصربهفرد ملکی بود. خلیل ملکی را گاه بدیل ایرانی نومارکسیستهای اروپایی هم لقب دادهاند. شاید ازاینرو که از میان نومارکسیستها به گرامشی بیشتر شبیه بود. هردو نسبت به لنین سکوت کردند اما منتقد سفتوسخت استالینیسم بودند و از نگاه اخلاقی به سیاست دفاع میکردند. ازهمینرو گاه او را سوسیالدموکرات هم خطاب کردهاند.
نظرات کاربران