div align="justify">اهمیت این مرحله که معادل غارت اموال عمومی و خصوصی‌سازی‌های گسترده است در حل بحران‌های سرمایه‌داری چیست؟ نقش دولت به‌عنوان نهادی ماورای اقتصادی در این زمینه چیست و آیا جامعه سرمایه‌داری که مارکس در جلد اول و دوم «سرمایه» آن را انتزاع کرده بود در عالم واقع و از جمله در ایران محقق شده یا خیر؟ درنهایت اینکه نقش انباشت اولیه سرمایه در نظریه متفکرانی چون لوکزامبورگ و فدریچی ‌که کاستی‌های پروژه مارکس را در این زمینه تکمیل کرده‌اند چیست و چه ارتباطی هست میان نیروهای اجتماعی تحت ستم همچون زنان - که تاریخ سرمایه‌سالار و مردسالار همیشه از آنها چشم‌پوشی کرده - با مبارزات نیروهایی که مشغول انباشت عادی سرمایه و تولید ارزش اضافه از تنها دارایی خود یعنی نیروی کارشان هستند؟ اینها سؤالاتی بود که در سمینار روز پنجشنبه مؤسسه پرسش به آنها پرداخته شد. مراد فرهادپور مقدمه‌ای در مورد این مفهوم و تحول آن از مارکس تا امروز عنوان کرد تا زمینه مناسبی فراهم شود برای آشنایی بیشتر با بحث اصلی جلسه که بررسی کتاب مهم «کالیبان و ساحره»، اثر متفکر مارکسیست و فمینیست ایتالیایی سیلویا فدریچی بود. سپس بارانه عمادیان به ترسیم خطوط اصلی این کتاب و توضیح نظریه فدریچی پرداخت. فدریچی فرایند انباشت را مستلزم دگرگون‌کردن بدن انسان و تبدیل آن به ماشین کار و همچنین مطیع‌سازی زنان به بازتولید نیروی اجتماعی کار می‌داند. از نظر او مفهوم انباشت اولیه نباید فقط به انباشت و تمرکز سرمایه و انباشت کارگران قابل استثمار اطلاق شود بلکه این انباشت در آن واحد مسئله سازمان‌دهی و استفاده، یا سوء‌استفاده، از تفاوت‌های جنسی و نژادی و حتی سنی درون نیروی کار را در قالب یک سلسله‌مراتب شامل می‌شود و این مسئله، هم بر شکل‌گیری طبقه حاکم و هم طبقه فرودست تأثیر می‌گذارد. آنچه در ادامه می‌خوانید، متن سخنرانی مراد فرهادپور و بارانه عمادیان در سمینار «گذار به تاریخ سرمایه‌داری: نقد تاریخ فاتحان» است.

از نظر هگل، تاریخ برای انسان چیزی جز شوربختی نیست. این نکته‌ای است که فروید هم آن را تأیید می‌کند و نتیجه اصلی روان‌کاوی فرویدی است. مارکس نیز آن را تأیید می‌کند با ذکر این نکته که منظور از تاریخ، پیش‌تاریخ سلطه است. ولی این موضوع به عوض آنکه ما را به سمت نوعی بدبینی فردی براند به تجربه‌های جمعی و مبارزات و مقاومت‌ها در طول تاریخ حساس‌تر و اهمیت این مبارزات را صدچندان می‌کند. در مقدمه کتاب سیلویا فدریچی که در جلسه امروز مورد بحث قرار می‌گیرد به این نکته اشاره می‌شود که آشنایی نویسنده با انبوه مبارزات مردمی در طول تاریخ که فاتحان آن را به فراموشی کشاندند چیزی بوده که زندگی‌اش را تغییر داده و او را از بدبینی به کل تجربه بشری نجات داده و دریچه جدیدی به رویش باز کرده که نتیجه آن را در این کتاب می‌بینیم. فدریچی مبارز و اندیشمند مارکسیست و فمینیست ایتالیایی است که تأثیرگذاری بسیاری از طریق کتاب «کالیبان و ساحره» داشته است.
این کتاب سرشار از ایده‌های بکر در پیوند با نظریه مارکسیستی و به‌خصوص مسئله زنان در تاریخ مبارزات است وکتابی است کاملا فکربرانگیز که خطوط گوناگون فکری در جهت سیاست جمعی رادیکال را پیش‌روی ما می‌گذارد. در دنیای توحش چنین متفکری لازم است تا بتوان به صورت نظری و عملی با این توحش روبه‌رو شد. فدریچی مفاهیم مختلف را حول نظریه اساسی انباشت اولیه سرمایه سازماندهی کرده و بحث من در حکم مقدمه‌ای است در مورد این مفهوم و تحول آن از مارکس تا به امروز تا زمینه مناسبی برای آشنایی بیشتر با بحث اصلی باشد.
نقطه آغازین این مفهوم، آدام اسمیت بوده اما مارکس در پایان جلد اول سرمایه در قالب «به‌اصطلاح انباشت اولیه» به آن اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که نسبت به این مفهوم موضع طنزآمیزی داشته. از نظر مارکس نقطه شروع اولیه، از قضا واقعیتی اقتصادی است. او در پایان جلد اول این بحث را پیش می‌کشد که با گذر از دوره انتزاع صوری به انتزاع واقعی، جایی که سرمایه خود تجدید تولید خویش را بر عهده می‌گیرد، حجم بالایی از سرمایه لازم است برای آنکه یک بنگاه راه بیفتد. برخلاف اوایل که با تغییر رابطه استاد و شاگردی به رابطه کارفرما و کارگر می‌توانستند یک کارگاه ساده فئودالی را به بنگاهی‌ سرمایه‌داری تبدیل کنند، بعد از آنکه ارتباطات و تولید و مصرف انبوه شکل گرفت برای شروع کار به سرمایه سنگین‌تری نیاز بود. سؤالی که پیش می‌آید این است که این سرمایه از کجا می‌آید؟ چون قرار است این لحظه نقطه شروع باشد. مارکس اینجا «به‌اصطلاح انباشت اولیه سرمایه» را مطرح می‌کند که پاسخی است به این بن‌بست منطقی. البته از آنجا که با مارکس سروکار داریم خیلی سریع این مفهوم از حالت صرف اقتصادی خارج می‌شود و همان‌طور که خود مفهوم سرمایه را به‌عنوان یک فرایند و رابطه اجتماعی مورد بررسی قرار می‌دهد انباشت اولیه هم به همین شکل مطرح می‌شود.
انباشت برای مارکس جدایی تولید‌کنندگان بی‌واسطه از ابزار و فرایند تولید است که عملا به معنای جدایی طبقه کارگر از فرایند تولید و مفهوم بیگانگی کار است. کارگر نه بر محصول کار خویش و نه بر فرایند کار خودش و نه بر ماشین‌آلات و سرمایه مالکیت ندارد و فقط نیروی کار خود را می‌تواند بفروشد، بنابراین شرط راه‌افتادن اقتصاد سرمایه‌داری که ویژگی بارزش جدایی از سیاست و روبنای اخلاقی دینی جامعه است ‌شکل‌گیری یک پرولتاریا به‌عنوان طبقه‌ای است که فقط می‌تواند نیروی کارش را بفروشد. پس انباشت فقط انباشت سرمایه نیست و انباشت کار هم هست. این مفهوم در انباشت اولیه نیز وجود دارد. نکته اصلی مارکس مسئله زمانی قضیه و موقعیت ابتدایی این انباشت نیست هر چند در عنوان آن وجود دارد، بلکه تأکید بر بخش زور ماورای اقتصادی در انباشت اولیه سرمایه است و چیزی که انباشت اولیه را از انباشت جدا می‌کند این است که مسئله سیاست و قدرت و درگیری را به قضیه انباشت وارد می‌کند. اولین سؤال این است که چرا مارکس آن را ادامه نمی‌دهد و با یک اشاره کوتاه می‌گذرد؟ اگر جلد اول سرمایه را براساس حرف وبر یک نمونه آرمانی بدانیم، مارکس برای آنکه بتواند قوانین عام سرمایه را کشف کند، فقط می‌تواند از سرمایه در کل حرف بزند و فضایی انتزاعی بسازد که ویژگی خاص سرمایه‌داری یعنی جدابودن اقتصاد از بقیه امور شرط اول آن باشد. یعنی باید نظامی بسازد که در آن حرکت سرمایه خود را صرفا براساس دادوستد سرمایه و کار بدون دخالت هر عنصر ماورای اقتصادی آغاز کند، یک قرارداد صرف که مارکس آن را با ارزش اضافه و... توضیح می‌دهد. مارکس در جلد دوم همین فضای انتزاعی را ادامه می‌دهد تا نشان دهد در این جامعه سرمایه‌‌دارانه که فقط در آن بورژوا و پرولتر داریم چگونه انباشت براساس دپارتمان تولید وسایل تولید و دپارتمان تولید وسایل مصرفی ایجاد می‌شود. در جلد سوم است که او به رقابت، سرمایه‌های بسیار و واقعیت انضمامی و تاریخی می‌رسد و قرار بوده در ادامه بتواند مسئله بازار جهانی و دولت را نیز طرح کند که ناتمام می‌ماند. هرچند به گمان من اگر کار را تمام هم می‌کرد و ادامه می‌داد به دولت که می‌رسید درمی‌یافت که دولت را نمی‌توان صرفا با این نمونه آرمانی که در جلد اول و دوم ساخته بیرون بکشد و منطق دیگری در کنار منطق سرمایه لازم است. همین امر موجب شد در ادامه سنت مارکسیستی، در عمل پیوند‌خوردن سرمایه به چیزی بیرون از اقتصاد آن‌چنان مورد توجه قرار نگیرد. انباشت اولیه در لنین چنان طرح می‌شود که گویا فقط در ابتدای سرمایه‌داری رخ داده است. فقط رزا لوکزامبورگ است که با نقد جلد دوم نشان می‌دهد انباشت آن‌گونه که مارکس مطرح می‌کند مشکل دارد اما نتیجه‌گیری او از این قرار است که برای انباشت سرمایه فراتر از استثمار نیروی کار باید به دنیای ماقبل سرمایه‌داری (یعنی کشورهای جهان سوم) رفت و ارزش مازاد را از آنجا بیرون کشید و به این ترتیب مسئله انباشت را حل کرد. حتی برای لوکزامبورگ هم ضعف تحلیل مارکسی به معنای دخالت سیاست در اقتصاد نبود.
لوکزامبورگ تصور می‌کرد انباشت به‌خاطر انفعال مردم آن نواحی بوده و پرولتاریای صنعتی در اروپا قرار است تکلیف را یکسره کند. شبیه دید خود مارکس به دهقان‌های فئودالی که گمان می‌کرد فشار انباشت اولیه به صورت انفعالی پذیرفته شده و مقاومتی نخواهد داشت. این دید از انباشت در سال‌های اخیر تغییر کرده و کسانی مانند دیوید هاروی، ماسیمو دی انجلیس، سیلویا فدریچی و... به تدقیق این مفهوم پرداخته‌اند. از نظر اینان دیگر ابتدایی و اولیه‌بودن تاریخی انباشت مهم نیست، بلکه انباشت اولیه فرایندی تکراری و سویه‌ای اساسی از به‌بارنشستن سرمایه و تجدید تولید نظام سرمایه‌داری و جهانی‌شدن آن است و ما در تاریخ با تکرار این فرایند روبه‌روییم، یعنی انباشت سرمایه از طریق زور ماورای اقتصادی. در مورد این مفهوم سه نکته مطرح می‌کنم.
١- در انباشت اولیه سرمایه ما با تقاطع منطق سرمایه و دولت مواجهیم. چون زور ماورای اقتصادی می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد؛ از غارت یک قبیله تا شرکت معدن الماس در آفریقای‌جنوبی که چهار سال پیش با توطئه و روش‌های ماورای اقتصادی اعتصاب کارگران را در هم شکست و ٤٠ نفر از آنها را با همکاری پلیس کشت. منظور از زور ماورای اقتصادی در ٩٠ درصد مواقع دولت است و ١٠ درصد باقی‌مانده هم به‌طور غیرمستقیم به دولت برمی‌گردد. از نظر اشمیت دولت یعنی انحصار استفاده از زور و تسلیحات سازمان‌یافته در قالب ارتش و پلیس. این هسته اصلی هر دولتی است. در انباشت اولیه سرمایه ما با ترکیب سرمایه و دولت روبه‌روییم یعنی دو قطب اصلی نظام سلطه. به همین جهت، انباشت اولیه سرمایه قانون مرکزی همان توحشی است که نام حقیقی تمدن امروز است. مفهوم انباشت اولیه سرمایه مهم‌ترین چالش نظری و عملی در فکر رادیکال و سیاست مردمی و تساوی‌طلبانه است.
٢- محل تقاطع دو قانون اصلی سلطه همان‌جاست که مقاومت و مبارزه هم بیرون می‌زند. انباشت اولیه سرمایه اسم انبوهی از مبارزات مردمی در پنج قرن گذشته است و کاملا طبیعی است که از نقطه تلاقی این دو، مقاومت جمعی انسان‌ها به‌وجود بیاید. مارکس و لوکزامبورگ به این بُعد از قضیه توجه نمی‌کنند. یکی از تمایزات هاروی و فدریچی این است که این مفهوم را با انبوه مبارزات و درگیر‌ی‌‌های طبقاتی و شکل‌های جنسیتی، هویتی، قومی و دینی گره می‌زنند. مارکس نسبت به مبارزه دهقانان بی‌توجه بود درحالی‌که تاریخ قرون وسطا پر از مبارزه بوده است. در برخی موارد استثنایی ما با فاصله‌ای روبه‌روییم بین تحقق انباشت اولیه سرمایه و واکنش سیاسی و مبارزاتی مقابل آن؛ یعنی جایی که منبع دیگری برای انباشت وجود دارد تا دولت بتواند سرمایه لازم را از آن منبع اخذ کند، مثل ایران دهه ٤٠ و فرایند اصلاحات ارزی که به واسطه تکیه دولت به درآمد نفتی ضرورتی نداشت انباشت را از خود دهقان‌ها بگیرد. اما بقیه ماجرا یکسان است: جدایی تولید‌کنندگان از امر تولید و تمرکز وسایل تولید در دست اقلیت به مدد زور، پرولتر‌شدن انبوه و روانه‌شدن آنها به شهرها در قالب تهی‌دستان شهری که از دل آن می‌تواند کارگرانی ساخته ‌شود تا بتوانند انباشت عادی را ادامه دهند.
٣- نکته سوم به گستره نمونه‌های انباشت اولیه برمی‌گردد. مارکس در انتهای جلد اول سرمایه به این مسئله اشاره می‌کند که فرایند انباشت در کشورهای مختلف به صور گوناگون انجام می‌شود و این طیف به طرز عجیبی گسترده است. بسیاری از مفاهیم دنیای جدید مثل عصر صنعتی‌شدن و کشف آمریکا و از بین‌رفتن تمدن‌های بومی آمریکا و تجربه استعمار در آسیا و آفریقا همه موارد کلی و عام فرایند انباشت اولیه سرمایه هستند. اما فراتر از این مثال‌های کلی، می‌توان گفت هرجا با غارت، اختلاس، فساد دولتی، مالیات غیرمستقیم، جنگ، کودتا و خشونت سازمان‌یافته دولتی مواجهیم، در عمل شکل‌های گوناگون انباشت اولیه را تجربه می‌کنیم. گرفتن خانه‌های مردم در بحران مالی سال ٢٠٠٨ و کل بهارعربی، مقاومتی در برابر انباشت اولیه توسط بانک جهانی و نولیبرالیسم است.
همه حمله‌های نولیبرالیسم در چند دهه اخیر و آنچه در جهان اول و یونان اتفاق می‌افتد همین فرایند انباشت اولیه است که طی آن بانک‌های فرانسه و آلمان از طریق زور سیاسی و ماورای اقتصادی، ارزش را از دل یونان بیرون می‌کشند. ٨٠٠ میلیارد دلاری که اوباما به سرمایه بحران‌زده می‌دهد غارت از جیب مردم است و تمام شکل‌های خصوصی‌سازی منابع عمومی که ٤٠ سال است پیاده می‌شود، چیزی نیست جز انباشت اولیه. غارت منابع آفریقا نیز به همین قیاس؛ در کنگو شرکت‌های چند‌ملیتی با همکاری گروه‌های مسلح با تجاوز به مردم عادی به استخراج تیتانیوم مشغولند. حمله به سوریه، حمله آمریکا به عراق و جنگ با ترور مستقیم یا غیرمستقیم، به انباشت اولیه سرمایه گره خورده است.
برده‌داری سیاهان در آمریکا را مثال می‌زنم. در ١٨١٢ خصوصی‌سازی کل دره می‌سی‌سی‌پی آغاز و قانون گذاشته شد که می‌توان آنها را از صاحبان بومی گرفت. سرمایه‌داران با وام بانک‌های انگلیسی و با کمک بردگانی که از آفریقا می‌آمدند به مزارع چند هزار هکتاری پنبه دست یافتند و الیگارشی گسترده پنبه به‌وجود آمد. پنبه دوباره به منچستر صادر می‌شد و توسط پرولتر انگلیسی به نخ و پارچه تبدیل می‌شد و این محصول از طریق کمپانی هند شرقی به هند می‌رفت و صنعت آنجا را خراب می‌کرد. پس برده‌داری به شکل نوعی زور ماورای اقتصادی با حرکت سرمایه و جهانی‌شدن و تجدید تولید سرمایه گره می‌خورد.
تاریخ و جغرافیای روشنگری که قرار است برای آن کف بزنیم، همان‌طور که مارکس می‌گفت با خون و لجن آغاز شده و هنوز هم پیش‌روی ماست.