کد خبر 100000003090
۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ۱۵:۳۹

رازهای زندگی یان دیومانده؛ از دزدی سیب‌زمینی تا مبارزه برای دستیابی به رویا/ خواهرم اعتقاد داشت که من کریستیانو رونالدو بعدی هستم

ساعت 24 - یان دیومانده، پدیده فوتبال ساحل عاج که در گذشته با یک پیراهن تقلبی و نام رونالدو به خواب‌هایش رنگ واقعیت می‌بخشید، اکنون در آستانه پیوستن به تیم رئال مادرید قرار دارد؛ ستاره‌ای که موفقیت‌هایش را به روح خواهرش که دیگر در میانمان نیست، تقدیم می‌کند.
رازهای زندگی پدیده رئال؛ از دزدیدن سیب‌زمینی تا جنگ برای رویا/ خواهرم باور داشت من کریستیانوی بعدی هستم

یان دیومانده، استعداد شگرف اهل ساحل عاج که به نظر می‌رسد به زودی راهی رئال مادرید شود، بار دیگر به موضوعی داغ برای علاقمندان به فوتبال تبدیل شده است؛ نه تنها به دلیل توانایی‌های شگفت‌انگیزش، بلکه به خاطر روایت زندگی پر چالشی که دارد و می‌تواند الهام‌بخش بسیاری باشد.

این وینگر جوان در دوران کودکی، رویای تبدیل شدن به کریستیانو رونالدو را در سر داشت. او حتا اقدام به نقاشی نام «رونالدو» و شماره ۷ بر روی یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد کرده بود تا حس نزدیک‌تری به قهرمان دوران کودکی‌اش داشته باشد.

یان دیومانده در کودکی

قبل از شروع مسابقات جام جهانی، دیومانده در نامه‌ای پر احساس به خواهر از دست رفته‌اش، روکسان، به روایت سفر دشوار زندگی، روزهای پرچالش فقر و کوششی که برای دستیابی به موفقیت در فوتبال کرده، پرداخت. این نامه که توسط رسانه «The Players’ Tribune» منتشر شده، تا کنون بیش از ۸ میلیون نفر بازدید داشته است.

او در یکی از بندهای نامه‌اش به این موضوع اشاره کرد:

روکسان عزیز، یادت هست وقتی کسی یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد برای من خرید و من با ماژیک سیاه روی آن نوشتم رونالدو ۷؟ ما اصلاً نمی‌دانستیم که ثروتمند بودن یا فقیر بودن چه معنایی دارد. تنها چیزی که می‌دانستیم این بود که چطور شاد باشیم. یادت هست که ۲۵ نفر در یک خانه در آبیجان زندگی می‌کردیم؟ مادرم می‌خواست سریال‌هایش را تماشا کند و دیگران می‌خواستند فیلم ببینند. یادت هست چطور همیشه وانمود می‌کردم خوابم برده و بعد از نیمه شب آرام به سالن تلویزیون می‌رفتم؟ صدا را تا حد ممکن کم کرده و در تاریکی فوتبال تماشا می‌کردم و رویا می‌بافتم.

یادت هست وقتی بزرگترها مرا در حال بازی با توپ روی خاک دیدند و به خاطر قدرت شوت‌هایم به من لقب روبرتو کارلوس را دادند؟ اما در دل ناراحت بودم، زیرا قهرمان واقعی من CR7 بود. یادت هست وقتی برای فوتبال آن‌قدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم و به تیم اینتر فوت سود کوموئه در نزدیکی مرز غنا پیوستم. تنها یک کودک کوچک بودم که باید به تنهایی زندگی می‌کردم.

نمی‌دانم این داستان را قبلاً برایت تعریف کرده‌ام یا نه، اما من و بچه‌های دیگر گاهی به روستا می‌رفتیم و از شدت گرسنگی سیب‌زمینی می‌دزدیدیم. به این کار نام سرقت از بانک گذاشته بودیم. دو نفر مشتری‌ها را سرگرم می‌کردند و باقی با دو سیب‌زمینی می‌گریختند. حتی سیب‌زمینی‌های خوبی هم نبودند، اما برای ما طعم فوق‌العاده‌ای داشتند. هنوز هم سیب‌زمینی آب‌پز با کمی روغن را دوست دارم؛ چون مرا به آن روزها می‌برد.

یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعی‌ام را گرفتم و با آن خوابیدم؟ پیش از آن همیشه با همان صندل‌های پلاستیکی سفید به فوتبال می‌پرداختم. حتی حالا که به خانه می‌روم، هنوز با آنها بازی می‌کنم. این سنت ماست. یادت هست وقتی به خانه می‌رفتم و تو به دوستان محله می‌گفتی: «چرا تمرین را قطع کرده‌اید؟ یان قرار نیست برای شما ماشین بخرد. باید به کارتان ادامه دهید.» تو فقط ۱۰ سال داشتی، اما از همان دوران به‌عنوان مدیر برنامه من عمل می‌کردی.

یادت هست چطور کنار هم می‌نشستیم و رویا می‌بافتی که روزی به فرانسه برویم؟ اینکه یک روز خرید کنیم، آپارتمان خودمان داشته باشیم و من یک فوتبالیست ثروتمند با خانه و ماشین بزرگ شوم؛ تا دیگر نگرانی نداشته باشی. تو تنها کسی بودی که به من باور داشتی می‌توانم مانند کریستیانو شوم، زمانی که دیگران به من می‌خندیدند.

یادت هست وقتی در ۱۵ سالگی برای تحصیل به آمریکا رفتم؟ آن‌قدر دلم برای خانه تنگ شده بود که ماه‌ها طول کشید تا بفهمم حرف‌های مردم چیست. در کنار یک پسر فرانسوی نشسته بودم که درس‌های معلم را برایم ترجمه می‌کرد. یادت هست وقتی به تو زنگ زدم و گفتم: «باور نمی‌کنی، بچه‌های اینجا با معلم‌ها بحث می‌کنند.» در خانه ما حتی جرأت نکرده بودیم جلوی بزرگ‌ترها پلک بزنیم. یادت هست وقتی نمی‌توانستم باور کنم بچه‌ها بعد از مدرسه سیگار می‌کشند؟ تو دائم می‌گفتی انگار دارم در یک برنامه تلویزیونی آمریکایی زندگی می‌کنم.

یادت هست وقتی برای تست به بورنموث رفتم؟ چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس هم مرا امتحان کردند. حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرین‌ها پیش من آمدند و گفتند: «پسر، تو واقعاً بازیکن خوبی هستی.» ولی هیچ‌کدام قرارداد را امضا نکردند. حتی تیم‌های دوم MLS هم مرا نمی‌خواستند. هنوز هم دلیلش را نمی‌فهمم. بزرگترها همه چیز را مدیریت می‌کردند و من فقط در سراسر اروپا می‌رفتم و جواب همه یک لفظ بود: نه.

ویزایم به پایان رسید. رویایم بر باد رفت. مرا به آفریقا بازگرداندند و ما با هم گریه کردیم. اما تو تنها کسی بودی که هرگز به من باور نداشتی. چند هفته بعد، با لگانس قرارداد بستم و این بار اشک‌های ما از خوشحالی بود. آن زمان احساس داشتم. اما حالا همه چیز فرق کرده و چیزی حس نمی‌کنم. از زمانی که تو رفتی، انگار روح من خالی شده است. حتی یادم نمی‌آید روزی که خبر مرگت را شنیدم، اشکی ریخته‌ام؛ فقط در شوک مانده بودم.

چند هفته پیش از آن، اولین بازی‌ام را برای لگانس در برابر رئال مادرید انجام داده بودم. چه کسی در ۱۸ سالگی اولین بازی‌اش را برابر رئال انجام می‌دهد؟ این یک رویا بود. اما ناگهان به یک کابوس تبدیل شد. یکی از اعضای خانواده بی‌وقفه به من زنگ می‌زد و من در حالتی از ناراحتی بودم و نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر زنگ می‌زند. پاسخ دادم و او بی‌مقدمه گفت: «خواهرتم رفت.» گفتم: چی؟ او گفت: «مرده است.»

کسی در یک مهمانی چیزی در نوشیدنی‌ات ریخت و تو دیگر بیدار نشدی. تو رفتی. فقط ۱۵ سال سن داشتی. هیچ‌وقت به پاسخ سوالاتم نرسیدم. نمی‌دانم واقعاً می‌خواهم دلیلش را بدانم یا نه. شاید حسادت بود، شاید به خاطر وقایعی که در کشور ما می‌افتد. شاید می‌توانستم از تو محافظت کنم. نمی‌دانم. سعی می‌کنم به اراده خدا اعتماد کنم. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم همین است. نمی‌خواهم تو را فراموش کنم، چون می‌دانم هرگز قادر به این کار نیستم. تنها کاری که می‌توانم انجام دهم این است که از این درد استفاده کنم، شور و شوق بیشتری برای کار کردن داشته باشم و تمامی آرزوهای مشترک‌مان را به واقعیت تبدیل کنم.

این نامه را نوشتم چون نمی‌توانم درباره این موضوع صحبت کنم. نوشتم تا بدانی اطمینان دارم همیشه در کنارم هستی. می‌خواهم نامت در همه دنیا شناخته شود. هر اقدام و بازی که در زمین فوتبال انجام می‌دهم، به یاد توست. اتفاقات زیادی از آخرین باری که دیدمت، رخ داده است. حتی خودت هم باور نمی‌کردی. می‌دانی چه چیزی غیرقابل تصور است؟ بعد از اینکه اولین بازی‌ام را برابر رئال مادرید انجام دادم، پیراهنم را با امباپه تعویض کردم. یادت هست وقتی او را در تلویزیون می‌دیدیم و تو می‌گفتی: «امباپه؟ بازیکن خوبی است، اما برادرم بهتر است.»

من در یک جنبه اشتباه می‌کردم؛ هدفم ثروتمند شدن نبود. می‌بینم چطور پول می‌تواند زندگی افراد، حتی خانواده‌ها را تحت تأثیر قرار دهد. وقتی در لگانس بودم، تمام درآمدم را برای خانواده‌ام ارسال می‌کردم. به جایی رسید که دیگر حتی به پول فکر نمی‌کردم. فقط بار سنگینی شده بودم. درخواست‌ها بی‌پایان بود، چون همه تصور می‌کردند من به حقیقت میلیونر شده‌ام. حتی یک آپارتمان هم نداشتم. در کمپ تمرینی، در اتاقی بدون تلویزیون زندگی می‌کردم؛ فقط فوتبال و خواب. فوتبال و خواب. نه به خانه بزرگ و نه به ماشین نیاز داشتم. تنها آرزویم این بود که تمام توانم را برای فوتبال بگذارم تا به دنیا نشان دهم خواهرم در مورد من اشتباه نمی‌کرد.

وقتی به لایپزیش رفتم، همیشه دیر به تمرین می‌رسیدم. البته نه به معنای واقعی کلمه؛ اما در آلمان، دیر رسیدن به معنای واقعی خیلی دیر شده‌ای. بنابراین تصمیم گرفتم همیشه ۹۰ دقیقه زودتر از موعد برسم. آن‌قدر زود می‌رسیدم که هم‌تیمی‌هایم مرا «آلمانی» صدا می‌زدند. تو همیشه می‌گفتی من در همه چیز زیاده‌روی می‌کنم. حق با تو بود.

بیشتر بخوانید: این بازیکن ۱۹ ساله به احتمال زیاد به گران‌ترین خرید تاریخ رئال مادرید تبدیل خواهد شد

یان دیومانده

برچسب‌ها:

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک