فرسوده شدن طبقه متوسط در ایران
او شاید پدری است که برای پرداخت شهریه مدرسه فرزندش درمانده شده، مادری که هزینه درمان یا حتی حفظ کیفیت تغذیه خانوار را با اضطراب محاسبه میکند و خانوادهای که با وجود مالکیت دارایی، در جریان نقدینگی و درآمد جاری گرفتار فرسایش مداوم است. این تصویر، توصیف بخشی از طبقه متوسط ایران امروز است؛ گروهی که میتوان آنان را «داراییداران بیدرآمد» نامید.
این پدیده، صرفا یک ناهنجاری آماری نیست. ظهور این گروه نشان میدهد که تورم در ایران دیگر تنها یک شاخص اقتصادی نیست، بلکه به نیرویی تبدیل شده که ساختار اجتماعی را بازآرایی میکند و بنیانهای طبقه متوسط را به تدریج فرسوده میسازد. طبقه متوسط، صرفا یک طبقه درآمدی نیست. در ادبیات جامعهشناسی، این طبقه همواره بهعنوان ستون ثبات اجتماعی و موتور توسعه شناخته شده است.
در تاریخ معاصر ایران نیز، طبقه متوسط نقشی تعیینکننده در تحولات اجتماعی و سیاسی داشته است. از ائتلاف روشنفکران و بازاریان در جنبش مشروطه تا نقش طبقه متوسط تحصیلکرده در فرآیندهای نوسازی دهههای۱۳۴۰ و ۱۳۵۰. این طبقه معمولا حامل مطالبات توسعه، قانونمداری و اصلاحات ساختاری بوده است.به همین دلیل، فرسایش امروز آن را نمیتوان صرفا کاهش رفاه یک قشر تلقی کرد؛ مساله، تضعیف یکی از مهمترین نیروهای تولیدکننده ثبات اجتماعی و توسعه تاریخی در ایران است.
آنچه امروز رخ میدهد، یک فروپاشی ناگهانی نیست، بلکه نوعی عقبنشینی فرسایشی و تدریجی است. در تحلیل جامعهشناختی بحرانهای اقتصادی، مساله اصلی فقط کاهش قدرت خرید نیست، بلکه تغییر در افق ذهنی زندگی است؛ لحظهای که خانوادهها توان برنامهریزی میانمدت و بلندمدت را از دست میدهند و زندگی از مدار پیشبینیپذیری خارج میشود.
ظهور «داراییداران بیدرآمد» دقیقا در همین بستر قابل فهم است. این خانوارها ممکن است بر اساس ارزش اسمی داراییهایشان ثروتمند به نظر برسند؛ اما در عمل، توان تامین هزینههای جاری زندگی را بهتدریج از دست میدهند. افزایش مداوم هزینه درمان، آموزش، اجاره، خوراک و خدمات ضروری باعث شده است که بخش بزرگی از طبقه متوسط، با وجود حفظ ظاهری دارایی، دچار نوعی فقر پنهان شود.
طبقه متوسط، بهدلیل برخورداری از سرمایه فرهنگی، معمولا آخرین طبقهای است که سقوط خود را آشکارا میپذیرد. به همین دلیل، پیش از فروش خانه یا خروج کامل از سبک زندگی پیشین، دست به حذف تدریجی مولفههایی میزند که زمانی بخشی از هویت او بودند؛ فرآیندی آرام اما عمیق که میتوان آن را نوعی پیرایش نامرئی نامید. نخست سفر و تفریحات حذف میشود، سپس کلاسهای آموزشی و مهارتی فرزندان، بعد خدمات درمانی باکیفیت، خرید کتاب و کالاهای فرهنگی و در نهایت، کیفیت تغذیه کاهش مییابد.
در کنار این مسائل، ناامنیهای مستقیم و بحران بقای بنگاهها بر اثر جنگ، ضربه نهایی به پیکره این طبقه بود. فزایش هزینه تولید، اختلال در زنجیره تامین و کاهش امکان برنامهریزی، بسیاری از بنگاهها را به سمت کوچکسازی و تعدیل نیرو سوق داده است.
اقتصادی که در چرخه مزمن نااطمینانی، انزوا و بیثباتی گرفتار بماند، حتی اگر بتواند در مقاطعی تورم را کنترل کند، الزاما قادر به بازسازی طبقه متوسط نخواهد بود. مساله امروز ایران فقط کاهش رفاه نیست، مساله، فرسایش تدریجی لایهای اجتماعی است که در یک قرن گذشته، یکی از مهمترین حاملان توسعه، ثبات و امید به آینده بوده است. بازسازی این لایه اجتماعی، بیش از هر چیز نیازمند تغییری در نگاه سیاستگذاری است؛ نگاهی که طبقه متوسط را نه یک هزینه مصرفی، بلکه بخشی از زیرساخت توسعه و ثبات بلندمدت کشور بداند.