جامعه فقط آنهايي نيستند كه به خيابان ميآيند
اعتماد، در اين ميان، عنصر اصلي است. وقتي اعتماد نهادي فرسوده ميشود، تابآوري ذهني هم پايين ميآيد. سياستزدگي، از نظر من، بزرگترين آفت اعتماد است. روايت رسمي اگر بهجاي حقيقت، فقط ابزار سياست شود، جامعه ديگر آن را به عنوان منبع فهم نميپذيرد. در نتيجه، هم روايت رسمي ضربه ميخورد، هم جامعه در اغتشاش ذهني ميافتد. اگر بخواهم از تجربههاي جهاني چند درس مشترك بيرون بكشم، به پنج نكته ميرسم:
اول، اعتماد: هيچ پيام رسمياي اثر نميكند مگر آنكه از درون، بر صداقت و اعتبار استوار باشد. اگر بالادستها خودشان به روايت درست و صادقانه باور نداشته باشند، اعتماد عمومي بازسازي نميشود.
دوم، معنا: جامعه بايد بداند براي چه چيزي مقاومت ميكند. بايد بداند آينده مطلوبش چيست. مقاومت بدون معنا، فرسايش ميآورد.
سوم، سواد ادراكي: جامعه بايد توان تبيين و تحليل اطلاعات را داشته باشد. بايد بتواند دستكاري رواني را تشخيص دهد. اينجا نقش نهاد علم و انجمنهاي علمي بسيار مهم است.
چهارم، مشاركت: مردم نبايد خود را فقط قرباني بحران ببينند؛ بايد خود را بازيگر بحران بدانند. من باور دارم مردم در تجربههاي اخير، نه تماشاگر، بلكه كنشگر بودهاند.
پنجم، شبكههاي حمايتي و ارتباطات انساني: ارتباطات اجتماعي ميتوانند منبع حمايت رواني باشند. اين شبكهها در بحران، انسان را نگه ميدارند. درنهايت، من نقش رسانه و برساختهاي پساحقيقت را بسيار جدي ميدانم. اگر بخواهيم تابآوري اجتماعي را بالا ببريم، ناگزير بايد به اين سمت برويم كه رسانه چگونه اعتماد جلب ميكند،
مرجعيت رسانه چگونه به داخل بازميگردد و چگونه ميتوان با مردم صادقانه گفتوگو كرد. من باور دارم بايد از جامعه حمايت كرد و حمايت خواست، نه اينكه فقط از بالا براي جامعه نسخه نوشت.
و يك نكته را هم ميخواهم روشن بگويم:
جامعه فقط آنهايي نيستند كه به خيابان ميآيند (و حضورشان بسيار ارزشمند است). جامعه همه مردمند؛ آنهايي كه در خيابانند، آنهايي كه در كوچه و بازار تردد ميكنند و حتي آنهايي كه با فراخوانهاي آشوبطلبانه همراه نشدند. همه اينها جامعهاند و بايد ديده شوند. اگر سياستگذاري اين واقعيت ساده را نبيند، باز هم شكافها عميقتر ميشوند.