بوی ناخوشایند پرده از جنایتی برداشت
به نقل از ایسنا، وجود بوی نامطبوع شدید در یک مجتمع مسکونی و تماسهای مکرر ساکنان با مأموران پلیس، پرده از یک جنایت ناخوشایند که بیش از یک ماه پنهان مانده بود، برداشت. دادسرای جنایی تهران از کشف یک جسد در ناحیه نواب و دستگیری مظنون اصلی این جنایت خبر داد.
محسن اختیاری، بازپرس ویژه قتل شعبه یک دادسرای امور جنایی تهران، در گفتوگویی با ایسنا، به تشریح جزئیات این پرونده پرداخت و گفت: «چند هفته پیش پس از کشف یک جسد در زیر پتو در یک آپارتمان، پروندهای در دادسرای جنایی تشکیل گردید.»
موضوع از آنجا شروع شد که همسایههای یک ساختمان مسکونی در نواب، به خاطر بوی نامطبوعی که از واحدی به مشام میرسید، با پلیس و آتشنشانی تماس گرفتند. تحقیقات اولیه نشان داد که منبع این بوی آزاردهنده، جسدی است که در لابلای پتو پیچیده شده بود.
در ابتدا، وضعیت جسد به وضوح نشاندهنده این بود که مدت طولانی از مرگ وی میگذرد و احتمالاً متعلق به یک مرد است که در همین ساختمان سکونت داشته است، ولی پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، اعلام گردید که این پیکر متعلق به یک زن ۳۸ ساله است.
بررسیهای پزشکی قانونی ثابت کرد که این زن به خاطر ضربات چاقو و در پی خفگی، جان خود را از دست داده و زمان مرگ وی به زمستان گذشته برمیگردد. به دلیل سرمای شدید آن زمان، هیچ کس به وضعیت وی پی نبرده بود، و اکنون بوی جسد در روزهای گرم سال در ساختمان پخش شده بود.
تحقیقات ما نشان داد که این زن با یک مرد در این آپارتمان زندگی میکرده و با توجه به اینکه به گفته همسایگان، این مرد مدتهاست که به خانه مراجعه نکرده و اثاثیه نیز به هم نخورده، وی به عنوان مظنون اصلی تحت تعقیب قرار گرفت.
سرانجام، پس از شناسایی مظنون، پلیس آگاهی موفق به دستگیری وی شد و این فرد به ارتکاب جرم اعتراف کرد و انگیزه قتل را یک مسأله شخصی عنوان نمود.»
عصبانی شدم و خفهاش کردم
این قاتل ۴۰ ساله در گفتوگو با ایسنا، درباره چگونگی آشناییاش با مقتول و روز حادثه گفت: «حدود دو یا سه سال پیش، به خاطر بیماری، فردی را به بیمارستان ایران که به درمان بیماران اعصاب و روان میپردازد، بردم و در آنجا با این خانم (مقتول) آشنا شدم که خود او بیمار این بیمارستان بود. این آشنایی باعث شد که مدتی بعد تصمیم به زندگی مشترک بگیریم.
با ارثی که به این زن رسیده بود، منزلی در نواب اجاره کردیم و شروع به زندگی کردیم، اما بیماری او گهگاه شدت مییافت و باعث درگیریهایی میان ما میشد. او چند بار خانوادهام را تهدید کرده بود که صورت ما را با اسید میسوزاند. روز واقعه، من در خواب بودم که ناگهان صورتم سوخت. ابتدا فکر کردم که اسید بر من ریخته شده، ولی بعد متوجه شدم که آب جوش بوده است. او دوباره تهدید کرد که دفعه بعد اسید روی من میریزد. من از این وضع خشمگین شدم و بین ما درگیری پیش آمد.
ابتدا با چاقویی کوچک به سینهاش ضربه زدم که او فوت نکرد و تنها زخمی شد، اما بعد او را به زمین انداختم و با دستانم گلویش را فشردم و ناگهان چشمم به شال او افتاد و تصمیم گرفتم با همان او را خفه کنم.
زمانی که مطمئن شدم او مرده است، جنازهاش را در لابلای پتو پیچیدم و تا صبح فردا بالای جنازهاش مواد مصرف کردم و با او صحبت میکردم.
صبح روز بعد قصد داشتم خودم را بکشم و به روی پلی رفته بودم تا خود را پایین پرتاب کنم، اما برای یکی از دوستانم تماس گرفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به من گفت: «شاید وقتی از پل بپری اتفاقی برایت نیفتد و فقط ناقص شوی و این خیلی بدتر است.» بنابراین منصرف شدم و به زندگی روزمرهام ادامه دادم. حتی به سرکار هم میرفتم و منتظر بودم که پلیس به سراغم بیاید، به عبارتی من هیچ تلاشی برای فرار نکردم و از قبل میدانستم که دستگیر میشوم.
چند ماه بعد به من از پلیس آگاهی زنگ زدند و از من خواستند تا چند سوال بپرسم که در آن لحظه فهمیدم که موضوع چه بوده و خودم را معرفی کردم.»
پایان پیام