کد خبر 684453
۱۴۰۵/۰۶/۰۷ ۰۴:۴۷

تحلیل محمدرضا تاجیک از لحظه‌ی بحران مشروعیت و مقبولیت نظم و نظام مستقر؛ شبحِ قربانی، دیر یا زود، از گور برمی‌خیزد، و دیگر کسی را توان کنترل آن نیست

ساعت 24 - زمان پیدایش بی‌گناهی قربانی، همانا موقعیتی است که بحران مشروعیت و مقبولیت نظم و نظام موجود بروز می‌کند. این نظم و نظام که به واسطه قربانی خود پایدار مانده، به وسیله شبح آن قربانی از هم می‌پاشد. به تعبیر دریدایی، شبح این قربانی به‌زودی از دیار خود برمی‌خیزد و دیگر هیچ‌کس قادر به کنترل و مهار آن نخواهد بود.
تحلیل محمدرضا تاجیک از لحظه‌ی بحران مشروعیت و مقبولیت نظم و نظام مستقر؛ شبحِ قربانی، دیر یا زود، از گور برمی‌خیزد، و دیگر کسی را توان کنترل آن نیست

به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، محمدرضا تاجیک در یادداشتی در جماران اظهار داشت:

یک

رنه ژیرار در اثر خود با عنوان «خشونت و تقدس» بر روی مفهوم «تقدس» در جوامع اولیه (پیش از ظهور نهادهای سیاسی و قضائی) تمرکز دارد. به گفته ژیرار، این قبیل جوامع به واسطه «مکانیسم قربانی» عمل می‌کنند: «زمانی که بحران به اوج خود می‌رسد، خواسته‌ها و توهمات به یک شکل در می‌آیند و هیچ‌کس قادر به متوقف کردن این غلتک برفی نیست». در این حالت، افراد به یکدیگر شبیه می‌شوند، مرزها از میان می‌رود و هرج و مرج آغاز می‌شود. یک پیمان ناپاک (که به ظاهری مقدس می‌نماید) به شکل «همه علیه یک نفر» به منظور پایان دادن به جنگ داخلی ناشی از «بحران تقلیدی» اعضای اجتماعی تشکیل می‌شود. بحران تقلیدی، وضعیتی است که در آن چندین فرد هم‌زمان در رقابت برای تصاحب یک ابژه واحد، به تقلید از یکدیگر می‌پردازند.

این ابژه نزد این افراد، ویژگی‌ها و کارکردهای مشخصی دارد و قابل تقسیم بین آنان نیست. آن‌ها به دلیل تمایل دیگری نسبت به این ابژه و داشتن آن، جذبش می‌شوند. این بحران تقلیدی منجر به وضعیت «نبرد همه علیه همه» می‌گردد زیرا در فرآیند رقابت، تمایزها به تدریج محو می‌شوند و شباهت‌هایی بین آنها شکل می‌گیرد. هنگامی که به اوج این همسانی می‌رسند و در شناسایی اینکه ابژه مورد نزاع باید به کدام یک تعلق داشته باشد، ناکام می‌مانند، به سمت خشونت می‌روند: این خشونت نه به منظور تسخیر ابژه، بلکه برای حذف و طرد رقبای خود است. در این وضعیت، افراد به یکدیگر گرگ‌صفت می‌شوند و نظم موجود را در شعله‌های خشم خود می‌سوزانند.

دو

اما لحظه‌ای که بی‌گناهی قربانی آشکار می‌شود، همان زمان بحرانی برای مشروعیت و مقبولیت نظم موجود نیز هست. نظمی که با قربانی به بقای خود ادامه داده، به دست شبح آن قربانی فرومی‌پاشد. به تعبیر دریدایی، شبح قربانی دیر یا زود از گور به پا می‌خیزد و هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند آن را تحت کنترل درآورد. در این لحظه است که بلاگردان از جای خود برمی‌خیزد و قربانی می‌شود تا مجازات آنانی که او را قربانی کردند بپردازد. خشونت آغاز می‌شود و نظم به دنبال قربانی جدیدی برای حفظ و تداوم خود می‌گردد. این روند پیوسته میل به قربانی‌طلبی، ریشه‌ای در خواسته دیگری دارد. به تعبیر ژیرار، «همسایه ما الگوی تمام خواسته‌ها و تمناهای ماست».

خواسته‌ای دیگر، همان نیازی است که به یک «ابژه» قابلیت میل‌شدگی می‌بخشد. در این لحظه، ما در دام تقلید افراطی قرار می‌گیریم که اراده مستقل و آگاه ما را می‌گیرد و میل و اراده ما را به تقلید از دیگران تبدیل می‌کند تا دنیای خود را از نگرش میانجی تجربه و درک کنیم. از این رو، تقلید به معنای تقلید رفتاری یا یادگیری اجتماعی نیست، بلکه تقلید امیال است. تمایل مشترک به یک ابژه، نهایتا به نزاع و ستیز آنتاگونیستی بین سوژه‌ها منجر می‌شود و در طی این ستیز، ابژه میل از میانجی (سوژه‌ای که از او تقلید می‌شود) به سمت رقیب منتقل می‌شود.

سه

تقلید گاهی به توقف و انجماد مقلد در میل میانجی (الگو) منجر می‌شود. در این حالت، مقلد و میانجی به یکپارچگی می‌رسند و در آن ذوب می‌شوند. این درونی‌شدن میانجی دیگر کارکرد «میانجی درونی» ژیرار ـ یعنی تضاد امیال و ستیز ـ را ندارد، بلکه به نوعی سوژه منقاد یا منحرف (به تعبیر لکان) تبدیل می‌شود که وجود او تابع وجود میانجی است. باید توجه داشت که وقتی حکومت استالین دچار فروپاشی شد، خاطرات مردم پراگ تنها به روزهای پرمشقت مقاومت در برابر سرکوب‌های پلیس و نقشه‌های حزب محدود می‌شد. آن‌ها همواره از هرج و مرج‌هایی می‌گفتند که میان قربانی و جلاد (مردم و دولت توتالیتر) رخ می‌داد. طعم و نجواهای انگشتان، عطر موها، بوی خاک خیس بارانی و سکوت ماه، وقت‌گذرانی‌های مخفی و جاذبه کلمات نو، حرارت تن‌هایی که در هم تنیده می‌شدند، بازی‌ها و پیچ‌وخم‌های روح سبک که هر یک به طور پراکنده در شب‌های عاشقانه خود تجربه می‌کردند، همه به فراموشی سپرده شده بودند. آن‌ها دقیقا در حال انجام کاری بودند که استالینیسم به آنان آموخته بود: تقلیل زندگی‌ها به فعل و انفعالات سیاسی و جناحی و عقیدتی. همانطور که سوزان سانتاگ اشاره کرده، آن‌ها هنوز در برهه‌ای زندگی می‌کردند که «تاریخ جریان زندگی‌شان را تعیین می‌کند، نه روان‌شناسی؛ بحران‌های عمومی تعیین‌کننده‌اند، نه بحران‌های خصوصی».

تا زمانی که این نوع تقلیل‌گرایی وجود داشته باشد، شبح استالین همچنان بر سر مردم سایه خواهد افکنده. استالینیسم تنها یک نوع حکومت نبود، بلکه رفتار، منش و مکانیزمی از تقلیل‌گرایی بود که به مانند چاقوی قصابی، زندگی‌ها را برش می‌داد و خرد می‌کرد و دور می‌انداخت. در رمان «بار هستی»، سابینا، پس از فرار از کشور، وقتی در جمع اپوزیسیون خارج از کشور حضور یافت، شگفت‌زده شد که چگونه آن‌ها به اعضای حزب کمونیست چک شباهت دارند، در حالی که خود را دشمن آن‌ها می‌دانستند؛ اپوزیسیون به همان بیماری رژیم استالینی دچار شده بود؛ آن‌ها تنها مکان خود را تغییر داده بودند، در حالی که ذهنشان در کشور باقی مانده بود.

چهار

برای پرهیز از زیاده‌گویی، بیایید دوباره به قربانی و بلاگردان بپردازیم و از این منظر نتیجه‌گیری کنیم. گفتیم که انسان‌ها برای انتقال از مرحله زندگی طبیعی به زندگی مدنی، به «مکانیسم قربانی» وابسته می‌شوند. این مکانیسم نقشی در از میان بردن بحران ایفا می‌کند که خود ناشی از تقلید است. میل تقلیدی ما انسان‌ها، چیزها را نه به خودی خود بلکه به دلیل اینکه دیگری آن‌ها را دارد یا می‌خواهد، طلب می‌کند. ارتباط ما با این میل، یک رابطه دوطرفه نیست، بلکه به صورت یک مثلث درآمده است: «من»، «آن چیز»، و «کسی که آن چیز را دارد». این «کسی» هم الگو و هم رقیب ماست. قربانی یا بلاگردان چهره‌ای دوگانه دارد: هم آتشین و هم آبی. میل به قربانی همیشه تشنه است و به جز از طریق خشونت و برانگیختن میل به قربانی‌کردن قربانی‌کننده در دیگران، محقق نمی‌شود. از این منظر، شاید بتوان گفت که، اگر چه پایه‌های تمدن و نهاد سیاسی انسان بر بدن قربانی‌ها بنا شده است، اما همان شبح قربانی همواره منجر به فروپاشی تمدن‌ها و حکومت‌ها بوده است.

پنج

اکنون، در بستر این تلاش نظری، می‌خواهم سه نکته را دوباره تأکید کنم: نخست، شبح قربانی با خشونت بازمی‌گردد. اینجا دیگر پای یک میل ناخودآگاه در میان نیست، بلکه پای خشونت متقابل است. هرکس به دیگری آسیبی رسانده، تلافی آن را به جا می‌آورد. دوم، در بعضی موارد قربانی یک انسان، توأم با قربانی شدن انسانیت و تمامی ارزش‌ها و اصول و باورهای انسانی می‌باشد. به همین ترتیب، قربانی‌ای که تداوم «بودن» یک نظم و نظام را ممکن می‌کند، ممکن است معنای وجود و هویت آن را قربانی سازد. و سوم، گاهی تنها راه نجات از بحران و در امان ماندن جامعه و نظم مستقر از فروپاشی، پذیرش مسئولیت بخشی یا تمامی شرور و قربانی‌کردن خود است. درست مانند ادیپ که در پایان نمایشنامه، به نوعی «فارماکوس» (قربانی بلاگردان) تبدیل می‌شود و به این ترتیب، چهره‌ای دوگانه به خود می‌گیرد: هم پلید است (چون پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده)، هم مقدس است (زیرا با رفتنش، شهر آرام می‌شود).

این قربانی‌کردن «خود» الزاما به معنی «نابودی فیزیکی یک بدن» نیست، بلکه شامل دامنه وسیعی از عصبیت‌ها، برداشت‌ها، احساس‌ها، رفتارها، روش‌ها، تصمیمات و استراتژی‌ها است. به‌عنوان کلام پایانی، تا آن زمان که مسئولان قدرت و حکومت در یک جامعه متوجه نشوند که خود مشکل هستند و آن «منِ» بحران‌ساز باید از میان برود، و تا زمانی که تخت پروکرستس (تختی که طول و عرض آن نمایان‌گر کژی و راستی، خودی و ناخودی، حق و باطل، زیبایی و زشتی، و خوبی و بدی است) ذهن آن‌ها در آتش نسوزد، چرخه بحران‌زای قربانی، خشونت و شورش ادامه خواهد داشت.

۳۱۲۱۶

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین، افترا، لینک، تبلیغات و نوشته‌شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.