کد خبر 700838
۱۴۰۵/۰۶/۲۵ ۰۹:۴۶

لاله اگر زبان نمی‌گشود، کسی هم نامش را لاله نمی‌گفت؛ (درد و دلِ یک دشمن!)

ساعت 24 - برای گروهی، سکوت‌گزینی نه فقط یک انتخاب، بلکه نوعی توصیه‌ی حکمت‌آمیز به نظر می‌رسد؛ از این زاویه که اگر دیگران گمان کنند چیزی نمی‌دانند، این وضعیت برایشان بهتر از آن است که حرف بزنند و ناخواسته ثابت کنند حقیقتاً هیچ اطلاعی ندارند. در هر حال، یکی از آفت‌های ورزش و هنر همین است که وقتی آدم بر یک موج سوار می‌شود، انگار ناگهان باید رهِ طولانیِ یک عمر را در همان لحظه طی کند و به سرعت به چیزی شبیه شود که فقط در خیال می‌نشیند؛ و این دقیقاً همان مصداق عینی آن بیت است: روا مباد گدا معتبر شود گر معتبر شود از خدا هم بی‌خبر شود.
لاله اگه حرف نمی‌زد، نمی‌گفتیم: لاله! ؛ (درد و دلی برای دشمن!)

در چنین موقعیت‌هایی، «اوردز فرهنگی» و «رودل اجتماعی» کمترین لطمه‌ای است که دامنشان را می‌گیرد! وقتی تقریباً کل آدم‌ها—از غیرکارشناس‌هایی که شاید فقط ادعای آگاهی دارند تا مثل من که سال‌ها در این عرصه به‌عنوان مدرس، نویسنده و کارگردان فعالیت کرده‌ام—می‌دانند و می‌دانیم که ورود به سینما و گرفتن نقش اول، آن هم بدون برخورداری از تجربه کافی، یکی از آخرین گزینه‌های عقلانی در انتخاب بازیگر است (به‌ویژه وقتی پای زنان وسط است)، بنابراین طبیعی است افرادی که با تکیه بر رانت‌های دیگر یا مسائل حاشیه‌ای وارد این حرفه شده‌اند، ناگزیر ظرفیت‌شان هم به همان نسبت محدود و کوتاه می‌شود.

در روزگاری که هنرمندانی مانند فخری خوروش، سوسن تسلیمی، پروانه معصومی، هما روستا و بسیاری از چهره‌های شریف زن، پس از سال‌ها گذر از گردوغبار صحنه و «خاک خوردن» در مسیر حرفه‌ای، کم‌کم توانستند آن‌طور که باید دیده شوند، آیا عجیب است که تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های نوکیسه، وقتی یک‌دفعه با یک اتفاق ناگهانی در قله شهرت و ثروت قرار می‌گیرند، آن‌چنان در حال مستیِ شهرت و سرمستیِ موج محبوبیت فرو بروند که دیگر مجالی برای اندیشیدن به دغدغه‌های جدی‌تر و عمیق‌تر نداشته باشند؟ مجالی که تنها به کارهای کوچک و شخصی خودشان گره خورده و جز آن، هیچ.

این افراد نه جهان‌بینی منسجمی دارند، نه پایبندی ایدئولوژیک روشن، و نه حتی هنر و تکنیک بازیگریِ قابل بحثی که بتوان درباره‌اش حرف زد. علت هم روشن است: فرصتی نداشته‌اند تا آنچه آموخته‌اند را صیقل دهند، تجربه‌هایشان را دسته‌بندی کنند، و قدم‌به‌قدم به سطحی از شعور فرهنگی، بلوغ هنری و جایگاه وزینِ یک هنرمند واقعی برسند. بازیگران کم‌جنبه در همان لحظه رویاییِ تصاحب جایزه—و بیشتر از همه با امید به بازکردن درِ فرصت‌های بعدی برای جوایز تازه، دیده‌شدن بیشتر و حتی دست‌وپا کردن مسیر شهروندی و تابعیت—به مسائل نگاه می‌کنند. از سوی دیگر، دنبال محبوبیتی هم هستند که میان بخشی از مخاطبانی شکل می‌گیرد که یا مخالف و معترض حکومت‌اند یا دل در گرو «ربع پهلوی» دارند و حتی هنوز به جایی نرسیده‌اند که میان سیاست و میهن‌دوستی مرزبندی درست و منطقی قائل شوند.

برای آنها، ایران عزیزمان همان «جمهوری اسلامی» است و مردمی که در این جنگ خسارت‌های سنگینی را به جان خریده‌اند، خیلی راحت نادیده گرفته می‌شوند. واقعاً چگونه می‌شود «قتل عام و فاجعه مدرسه میناب» را فراموش کرد و بعد پشت تریبونی نشست که می‌تواند صدای پدر و مادرهای داغ‌دیده‌شان باشد و مرهمی بر دل‌های سوگوارشان؟ چگونه می‌شود آن‌وقت چند جمله قلمبه‌سلمبه و روشنفکر‌مآبانه را، از متنی که از پیش آماده شده و به دستت داده‌اند، بخوانی و وانمود کنی که این روایت، از سر دغدغه است؟

حاصلِ این جنس حرف‌ها سرانجامش همین می‌شود: به دل مردمی نمی‌نشینند. نوکیسه‌ها حتی به اندازه‌ای که بفهمند عقل و هوش‌شان کفاف می‌دهد یا نه، هم نمی‌رسند که ببینند رفقای مهاجرت‌کرده‌شان چگونه از «مدینه‌های فاضله»‌ای که در ذهن می‌پرورانند فاصله گرفته‌اند و به‌جای رسیدن به آرمان‌های رویایی، در نهایت با کاسه گداییِ استوری‌های پشت سر هم، روایت می‌نویسند. خلاصه اینکه بازیگری دقیقاً از همان چیزهایی است که پیش از معروفیت باید در وجود انسان شکل بگیرد؛ فرهنگ و ظرفیتش باید از ریشه حضور داشته باشد، وگرنه… بگذریم.

پس آزادی بیان و انتقاد چه می‌شود؟

درد ودلی برای دشمن!

بحث من این نیست که از بی‌وجدان کاری، بی‌مسئولیتی مسئولان، بی‌کفایتی و اختلاس‌شان، و البته گرفتاری‌هایی مثل گرانی و تورم، نبودِ زمینه برای ازدواج جوانان، مشکلات زنان و… گلایه نکنیم (که اتفاقاً همین الان هم من به نوعی در حال شکایت و درددلی هستم). مسئله اما «مرز» است؛ مسئله «حریم‌داری» است؛ نریختن آب در آسیاب دشمن. فرق میان دوست و دشمن، تمایز بین بد و بدتر، و این‌که دردِ دل کردن باید جایی اتفاق بیفتد که نتیجه‌اش به تقویت همان خطی منتهی شود که به خیر ملت است—نه به تقویت کسی که بی‌پرده می‌گوید قصد گرفتن نفت ایران را دارد؛ و بعد هم پل و خط آهن و فرودگاه و آب شیرین‌کن و دانشگاه و مدرسه و بیمارستان و حتی مجموعه‌هایی مثل انیستو پاستور و… را نشانه می‌گیرد. آیا چنین دشمنی اصلاً می‌تواند سنگ‌صبر مناسبی باشد؟ لااقل با خودتان صادق باشید: اگر واقعاً می‌خواهید نفت را مثل ونزوئلا و عراق و… دو دستی تحویل بدهید، پس چرا برای روز ملی شدن نفت سینه چاک می‌کنید و گریبان می‌درانید؟

ضمناً یادتان باشد در همین شرایط، شما زنان رشد کردید و به چنین جایگاهی رسیدید؛ و چهره‌هایی مثل مهناز افشار و سحر قریشی و حتی گلشیفته فراهانی در «مهد آزادیِ غرب» و در مسیر ادعاییِ رشد برای زنان، هیچ‌وقت به هیچ جا نرسیدند.

در قبری که بر سر آن می‌گریید مرده‌ای نخوابیده!

ظاهراً با استناد به قانون آزادی بیان، هر کسی می‌تواند هر چه دلش خواست بگوید؛ مخصوصاً در کشوری که خودش درگیر کلی مشکل و آشفتگی‌های جدی است. اما باید پذیرفت که ما باید به درد خودمان برسیم و قرار نیست غربی—که جز استعمارِ سابقه‌ای دیگر ندارد—درد ما را درمان کند. در آن قبری که بر سرش داد می‌زنید مرده‌ای وجود ندارد! البته بعد از اینکه به سراغ دشمنان خارجی می‌روید، نوبتِ مسئولان داخلی هم هست؛ باید وقت را از دست نداد و آن‌قدر جدی از آنها بازخواست کرد که این همه مشکل روشن و آشکار، توضیح و پاسخ پیدا کند و متوقف شود؛ از گرانی و تورم گرفته تا…

جمع‌بندی: بلد باشیم چه حرفی را، در چه زمان و در چه مکان و به چه کسانی بزنیم. همین و بس.

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین، افترا، لینک، تبلیغات و نوشته‌شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.