عزاداری جانسوز فریدون برای ایرج؛ زایش منوچهر و نخستین رزمآوران ایرانی در آستانه انتقام
فرارو- در شانزدهمین بخش از «شاهنامهخوانی با فرارو»، روایتِ شاهنامه از قتل ایرج به مرثیهای میرسد که فقط اندوهِ یک پدر نیست؛ سوگی است برای شهریاری که تازه پس از سالهای تازیانهگونهی ضحاک برپا شده بود و اکنون با ریختن خونِ پسر، دوباره ویران میشود.
به نقل از فرارو، هنگامی که سرِ ایرج به آستانِ فریدون میرسد، بنیادِ دادِ او فرو میریزد. فریدون روی بر خاک مینهد، جامه میدرد و آنقدر میگرید که سوگ او در شاهنامه از اندازهی یک ماتم خصوصی فراتر میرود و رفتهرفته صورتِ اندوهی عمومی به خود میگیرد. ایرج، همان فرزندِ ایراندوستی که زمانی با صلح نزد برادران رفته بود، اینک بیصدا برگشته است؛ اما نه با تاج و نشان، بلکه با مرگ.
شاهنامه برای این سوگواری دو چشمانداز میگشاید. نخست، رنجِ پدری است که پسر را به دست دو پسر دیگر از کف داده است؛ دوم، بحرانِ جانشینی. تختِ ایران نمیتواند بیوارث بماند، ولی فریدون هم نمیپذیرد که فرمانروایی به قاتلانِ ایرج واگذار شود. از همین رو، فریدون به جستوجوی ایرج در شبستان او برمیآید تا حتی نشانی از زندهبودنِ او بیابد. ماهآفرید، همسر ایرج، باردار است و دختری به دنیا میآورد. این دختر، حلقهی پنهانِ گسستِ خون ایرج را دوباره به هم میدوزد.
فریدون دخترِ ایرج را چون گنجی در دستِ نوازش میپرورد و وقتی زمانِ همسری فرامیرسد، او را به پشنگ میسپارد. از این پیوند، پسری به جهان میآید که منوچهر نام میگیرد؛ نوهی ایرج و امیدی که فریدون در دلِ خود پنهان کرده بود. شاهنامه منوچهر را نورچشم فریدون میخوانَد؛ کودکی که باید هم جای خالیِ پدرِ از دست رفته را پُر کند و هم کینِ نیای خود را به انجام برساند. فریدون او را در جایگاهِ یک شاهزادهی آسوده نمینشاند؛ منوچهر را چونان ابزارِ داد و انتقام میپرورد. آیینِ شهریاری، میدانِ نبرد و خویشتنداری را به او میآموزد تا روزی که بزرگ شد، صلحِ بیدفاعِ ایرج تکرار نشود.
بدینگونه، کینِ ایرج که از آغاز در قامتِ سوگ نشسته بود، با تولد منوچهر به یک طرحِ سیاسی برای ایران تبدیل میشود. سلم و تور وقتی میشنوند نوهی ایرج بالیده است، دلواپس میشوند. زر و پیامهای پشیمانی فرستاده میشود تا شاید گذشته خریده شود، و میکوشند منوچهر را نزد خود ببرند. اما پاسخ فریدون بیابهام است: خونِ پسر به زر و سیم فروخته نمیشود و منوچهر، درست مثل ایرج، تنها و بیدفاع پا به جهانِ نبرد نمیگذارد. او با سپاه میرسد.
در همین نقطه است که نخستین پهلوانانِ نامدارِ ایران در روایتِ کینِ ایرج قد میکشند. شاهنامه از قارن کاوگان، پسرِ کاوه آهنگر، نیز نام میآورد؛ از سام نریمان، گرشاسپ، قباد و چهرههایی همچون شاپور، نستوه، شیدوش و شیروی. اینان دیگر سایهروشنِ دربار و حاشیههای قدرت نیستند؛ ستونهای نیروی سپاه ایراناند. با حضورشان، قصه از تراژدیِ خانوادگی عبور میکند و رنگِ حماسهی ملی به خود میگیرد. کین ایرج دیگر کار یک نوادهی تنها نیست؛ پروژهای است که پشتش یک سپاه ایستاده است.
در این بخش، تقابلِ سوگ و سامان به روشنی رخ مینماید: فریدون در عزای ایرج از پا میافتد، اما با پرورش منوچهر و گردآوری پهلوانان، اندوه را به اراده تبدیل میکند. ایرج با گذشتنِ خویش کشته شد؛ منوچهر باید با نیرو بازگردد.
ظهور این پهلوانان، نقطهی عطفِ شاهنامه به شمار میآید. از این پس، ایران فقط با نامِ شاه شناخته نمیشود؛ با قامتِ یلان معنا میگیرد. قارن میراث قیام کاوه را به میدانِ کین میآورد و سام نریمان نخستین بار در همین روایت، به کارِ کشتن پا میگذارد؛ تبارِ پهلوانی که بعدها به زال و رستم میرسد، از دلِ همین کینخواهی سر برمیآورد.
قسمت شانزدهم، روایتِ گذر از پیکرِ ایرج تا تولد منوچهر است: سوگِ پدر در کنار صفآراییِ نخستین پهلوانان برای ستاندن خونی که صلح نتوانست آن را مهار کند. کینِ ایرج هنوز به پایان نرسیده؛ تازه آغاز شده است.