آقای قلعهنویی، حالا چرا به فکر مردم افتادی؟
امیر قلعهنویی، هدایتگر تیم ملی ایران، در این روزها با چالشهای طاقتفرسایی مواجه است؛ او که فقط یک ماه پیش خود را در مقام قهرمانی بیرقیب میدید، حالا پی به حقیقت واقعیت برده و به این نتیجه رسیده که مردم دیگر فریب وعدههای بیاساس و آمار خلاف واقع او و دیگر اعضای کادرفنیاش را نخواهند خورد. احتمالاً این کاهش اعتماد به او باعث شده تا مانند سالهای گذشته احساس امنیت نکند و حس کند که در وضعیت بحرانی قرار دارد. به همین دلیل به ناگاه انتخاب کرده تا در مورد مردم صحبت کند، نه از مشکلات و دغدغههایشان. این بار نیز، امیر قلعهنویی برای نجات شغل و حرفهاش به یاد مردم افتاده و درخواست فرصتی جدید کرده تا تیم ملی را «دوباره» بسازد.
ویرانهای به ارث گذاشتی
قلعهنویی اکنون با واقعیتی تلخ که در تیم ملی حاکم است، روبرو شده است؛ تیمی که نه نشانی از مدعی بودن دارد و نه تاکتیک مؤثری در زمین به نمایش میگذارد، و هوادارانش دیگر اشتیاقی برای تشویق کردنش ندارند. به قدری میانگین سنی این تیم بالا رفته که به جای بزرگسالان، به تدریج به یک تیم ملی کهنسال تبدیل شده است. او بعد از 4 سال سستی و عدم عملکرد مشخص در تیم ملی، خواهان فرصتی برای ساختن «دوباره» این تیم است. اما حقیقت این است که آنچه پیش از این قلعهنویی و دستیارانش بنا کرده بودند، جز ویرانهای باقی نمانده است. ایران در دوران امیر به تیمی عادی بدل شده که حتی در آسیا نیز به حریفی تمرینی برای رقبایش مانند ازبکستان تبدیل شده تا تاکتیکهای جدید را بر روی آن آزمایش کنند. او 4 سال این تیم را به این وضع دچار کرده و مشخص نیست با کدام چوب جادویی میخواهد در مدت 4 ماه این تیم را ترمیم کند و به نام ایران اعتبار بخشد.
هرگز همدرد مردم نبودی
آنچه در بالا ذکر شد، تنها بخشی کوچک از چالشهای فنی است که قلعهنویی برای تیم ملی به ارمغان آورده است؛ اما نکته اینجاست که او اکنون از مردمی نام میبرد که در تمام این سالها، نه تنها همدردی با آنها نداشته، بلکه به کلی از آنها فاصله گرفته است. او ثروتی که به دست آورده را به شکل دردآوری در برابر مردمی قرار داده که برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی خود تلاش میکنند و حقوقشان، اگر کاری داشته باشند، تنها قادر به تأمین 10 روز از 30 روز سخت زندگیشان نیست. جالب این است که او این مسئله را به اعتبار نظمدهی خود ربط داده و خود را شایسته ستایش توصیف کرده است. با این حال، آنچه مردم را از قلعهنویی دور کرده، ایثاری بوده که در پس ایثارش پنهان شده است. او به خاطر صعود به جام جهانی که 9 تیم از آسیا به آن راه پیدا کردند، 140 میلیارد تومان پاداش دریافت کرده و این را ایثارگری نامیده و بر زخم مردمی که هر روز قیمت مرغ را چک میکنند، نمک پاشیده است. او هرگز همدردی با مردمی که روز به روز توانایی مالیشان کاهش مییابد نشان نداده و حالا که شغل و اعتبارش به خطر افتاده، ناگهان به یاد مردم افتاده؛ همان مردمی که در صورت انتقاد از نتایج ضعیف تیم ملی، او بهطور علنی آنها را «وطنفروش» و «ایرانفروش» خطاب میکرد.
این تنها بخشی از عدم همزاد بودن قلعهنویی با این مردم است؛ چرا که هنوز مدت زیادی از زمانی که یکی از دستیاران او مردم را «بیسواد» خواند و تفکرات دانشگاهی خودش و تیمش را بر «عوام» تحمیل کرد نگذشته است. مثالها متعدد و زیادی وجود دارد و تعدد آنها بیشمار است، اما مردم دیگر تمایلی به شنیدن نالههای امیر ندارند؛ چه برسد به اینکه بخواهند فرصتی به او دهند. واقعاً آیا نظر مردم در مورد بقا یا عدم بقا قلعهنویی اهمیت دارد؟