کد خبر 721115
۱۴۰۵/۰۷/۱۵ ۱۳:۱۰

منشأ معلم‌‌دیجی‌ها چیست؟!

ساعت 24 - تصاویری از جشن آغاز سال تحصیلی و معلم‌دیجی‌ها بار دیگر موضوع آموزش در ایران را به بحثی داغ تبدیل کرده است. در این راستا، تأثیر والدین و دگرگونی ارزش‌های نسل دهه‌شصتی بر وضعیت فعلی مدارس مورد بررسی قرار گرفته است، نسلی که حس ناکامی، تجربیات زندگی نکرده و تغییرات در اولویت‌هایش، تأثیر زیادی بر نگرش به علم، تحصیلات و انتخاب مدرسه برای فرزندانش داشته‌اند.
معلم‌‌دیجی‌ها از کجا آمدند؟!

فرارو- زهرا شیخ؛ پیش از آغاز سال تحصیلی، در یک جمع فرهنگی، صحبت‌هایی در خصوص آموزش در سیستم مدارس ایران به میان آمد و وضعیت بحرانی آن مورد بحث قرار گرفت. در این باره این نکته مطرح شد که به کارگیری افراد برجسته فرهنگی در نقش معلم، کلید بهبود وضعیت آموزشی است و تا زمانی که این افراد در این مسیر گام برندارند، اوضاع نه تنها روبه بهبودی نخواهد رفت بلکه بدتر نیز خواهد شد.

اگر چه ایراداتی به ساختار موجود وارد است، اما اگر ما آموزش را به‌صورت یک فرآیند دو طرفه بین معلم و دانش‌آموز در نظر بگیریم، باید به سهم خود در بهبود یا وخامت این اوضاع بیشتر بیاندیشیم و این سوال را مطرح کنیم که هر یک از ما چه اقداماتی برای بهبود وضعیت مدارس انجام داده‌ایم؟

اکنون که ویدیوهای جشن آغاز سال تحصیلی در فضای مجازی به نمایش درآمده و تصاویر معلم-دیجی‌ها به سرعت در حال انتشار است، به نقش هر یک از ما در ایجاد چنین وضعیتی عمیق‌تر می‌اندیشم.

به نظر من، تمامی ایرانیان با چندین مسئله‌ی نامحسوس مواجه هستیم و اگر فقط به شناسایی این مسائل بپردازیم و در مورد آن گفتگو کنیم، بخشی اساسی از مشکلات حل خواهد شد.

اولین پرسش این است: من خودم چه سهمی در بروز مشکلات و نارسایی‌های جامعه دارم؟!

دوم: ما با ناکامی‌هایی روبرو شده‌ایم؛ پاداش‌ها، به‌ویژه اقتصادی، در این سال‌ها به اندازه‌ی تلاش‌های ما نبوده است، اما ماهیت واقعی ناکامی ما چقدر است و آیا حس ناکامی ما با حقایق تطابق دارد؟

سوم: چه تعریف دقیقی از زندگی نزیسته و زندگی زیسته داریم و من چه میزان از زندگی نزیسته را تجربه کرده‌ام؟!

به گمان من، اگر هر ایرانی به این سه سؤال پاسخ دهد، حتی اگر به‌سادگی در قالب نوشتار باشد، شاهد تغییرات روانی، رفتاری، فرهنگی و ساختاری در جامعه خواهیم بود.

این نوشتار نتیجه‌ی اندیشه من درباره پاسخی به این سه سوال است و عمده مخاطبانم دهه‌ شصتی‌ها و همسالانم هستند. چرا که والدین بیشترین آمار دانش‌آموزان حال حاضر را در این نسل تشکیل می‌دهند.

من به این اعتقاد دارم که اقدامات هر فرد می‌تواند تأثیر بسزایی بر تغییرات بنیادین داشته باشد. هر یک از ما در هر رفتاری، کنشگریم. اما پرسش اصلی این است که آیا این کنش‌ها به‌طور آگاهانه انجام می‌شوند؟ آیا ما از پیامدهای رفتارهای خود آگاه هستیم یا خیر؟!

شمار زیادی از افراد را می‌شناسم که وقتی به آنها می‌گویم برای آینده‌ی ایران امیدوارم، با نشانه‌ای از ناامیدی سرشان را تکان می‌دهند و من تغییرات چهار سال اخیر را برایشان مثال می‌زنم. تغییرات سخت بوده است، اما پیشرفت‌های قابل توجهی نیز اتفاق افتاده است. به همین خاطر همیشه به خودم یادآوری می‌کنم: «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟!/ تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز» و با تنها سلاحی که در اختیاردارم، یعنی نوشتن، سعی کرده‌ام کنشگر آگاه باشم.

حال اگر وضعیت آموزش این‌چنین نابسامان است، خود من نیز در شکل‌دهی به آن سهم داشته‌ام. نکته‌ی کلیدی این «چگونه» در پاسخ به سوال دوم نهفته است.

یادتان هست که حدود یک دهه پیش، موجی از تمسخر نسبت به دهه‌شصتی‌ها به راه افتاد که می‌گفتند «اینقدر درس خوندیم چی شد؟!» خود من، از جمله کسانی هستم که گذراندن دوره دکتری برایم میسر شد و به تحقیق و نگارش پرداختم و در حد توانم فعال بوده‌ام، اما اکنون نه درآمد قابل‌اعتمادی دارم و نه شغل و جایگاه خاصی. به یک خیر-کنشگر فرهنگی تبدیل شده‌ام. این گسست برایم یک ناکامی بزرگ به حساب می‌آید، اما این ناکامی تمام زندگی من را تعریف نمی‌کند.

وقتی به اثرات تحصیلات آکادمیک بر روحیات و اندیشه‌ام فکر می‌کنم و موفقیت‌ها و ناکامی‌ها را با هم مقایسه می‌کنم، می‌بینم که کفه‌ی داشته‌هایم بر نداشته‌هایم سنگینی می‌کند.

با این حال، در برخی روزها، به‌خصوص زمانی که با گروه‌های اجتماعی مختلف روبه‌رو می‌شوم، به شدت احساس ناکامی می‌کنم. همه چیز به رنگ سیاه در می‌آید و حس می‌کنم شکست خورده‌ام. اما پس از کمی تأمل به احساس خود می‌رسم که این دوسو بودن بین میزان ناکامی واقعی من و احساس ناکامی‌ام تطابق ندارد و این حس ناکامی با دستکاری‌های روانی چند برابر شده است.

به گمان من، در سال‌های اخیر، ما دهه‌شصتی‌ها (که اکنون فرزندان‌مان در سن تحصیل هستند) به شکلی «علم» و «آموزش» را در نظر فرزندان‌مان بی‌ارزش کردیم. آن روزها از اثر رفتار و شوخی‌هایمان بی‌خبر بودیم، اما بچه‌های ما شنیدند که: «درس بخونیم که چی بشه؟!» و به تبع آن علم و تلاش برای تحقق آرزوها در نسل‌های بعدی، به عنوان امری بی‌ارزش درونی شد.

نکته این است که فرهنگ‌ها همواره در حال بازآفرینی هستند. وقتی ارزشی خالی می‌شود، ارزش دیگری باید به‌جای آن بیاید. اینجا به سوال سوم می‌رسیم.

در سال‌های اخیر، بعد از موج تمسخر از سوی دهه شصتی‌ها، ناگهان موج جدیدی آغاز شد: «زندگی نزیسته!» یعنی تجربه‌هایی که هر فرد می‌تواند در طول زندگی کسب کند و به واسطه محدودیت منابع، امکانات، جبر جغرافیا، تسلط ایدئولوژی خاص در زمان خاص و موانع دیگر از آن محروم بوده است. به اعتقاد من، در اینجا عدم تناسب میان درک واقعی میزان زندگی نزیسته و احساس آن نمود پیدا کرده است.

حجم بالای رسانه‌ها در نشان دادن محMoment‌هایی که نتوانسته‌ایم به شیوه‌ای که می‌خواستیم زندگی کنیم، در ذهن ما تعقل و تناسب را خدشه‌دار کرده است. وابستگی به حکومت دینی و فقدان «زیست شادمانه» نیز بر این محدودیت‌ها افزوده است. زیست شادمانه‌ای که بیش از آنکه مبتنی بر انتخاب فردی باشد، محصول مدرنیته و پست مدرنیته است: «رقص، آواز، بدن آزاد، لذت بردن و...» در حالی که اگر ما دهه‌شصتی‌ها دور هم جمع می‌شدیم، به تجربیات و آموخته‌های بیشتری دست می‌یافتیم. اما به هر حال جای خالی ارزش علم، با» رقص و جسم» پر شد.

اکثر ما، به عنوان والدین، هنگام ورود به مدرسه، دیگر به دنبال تحصیلات معلمان، اخلاق انسانی، جدیت، سخت‌کوشی و نظم نبودیم. برای ما قابلیت تجربه‌ی آزاد در مدرسه برای فرزندانمان، مهمتر از همه چیز بود...

معلم دیجی

فکر می‌کنم اکنون تصویر معلم-دیجی برایتان ملموس‌تر شده است. مدارس به نوعی بنگاه‌های اقتصادی هستند که بر مبنای رفتار متقاضیان خدمات ارائه می‌کنند. حتی اگر نظارت سخت‌گیرانه‌ای (که وجود ندارد) بر مدارس دولتی اعمال شود، کنشگران داخل هر مدرسه هستند که خروجی نهایی را شکل می‌دهند.

باید به یاد داشته باشیم که همیشه تمایل به تقلید رفتار طبقات بالا در طبقات پایین‌تر وجود داشته و دارد و آنچه در مدارس معتبر مرکز ارائه می‌شود، به روستاهای دوردست نیز خواهد رسید.

به گمان من، مشکل اصلی سیستم آموزشی امروز ما در والدین نهفته است. والدینی که به طرز شگفت‌آوری در وضعیت اقتصادی قابل قبولی قرار دارند و نوع تقاضاهایشان، نظام آموزشی را شکل می‌دهد. والدینی که ارزش‌هایشان دستخوش تغییر شده است. نسل دهه شصتی که ممکن است به دلیل کمبود تجربه در فضای مجازی، تفکر انتقادی در مواجهه با رسانه را نیاموخته باشد و در پی هجوم اخبار و ناکامی‌ها، احساس عدم موفقیت در امور فرهنگی و اجتماعی را کمتر از آنچه که باید به حساب می‌آورد. شاید هم به حق، خشمگین باشد، اما حس خشمش فراتر از میزان ناکامی واقعی‌اش است.

دهه شصتی امروز به خاطر فرزندانش نیاز دارد تا خود را دوباره بازخوانی کند؛ به‌صورت واقع‌بینانه، در مقیاس جهانی و نه ایده‌آلیستی و گزینشی. احتمالا متوجه عدم تناسب‌ها و تأثیر رفتار خود بر نقص تقاضاها از سیستم آموزشی خواهد شد. به گمان من، پس از آن، به‌طور خودکار ارزش‌های جدیدی در او شکل خواهد گرفت که جایگزین ارزش‌های فعلی خواهد شد...

نویسنده : زهرا شیخ؛ دکتری جامعه‌شناسی فرهنگی

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین، افترا، لینک، تبلیغات و نوشته‌شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.