سخنان روبیو در آتن، صدای اقلیتی نحیف در آمریکای امروز است
در میانه درگیریهای پراکنده نظامی، دیپلماتیک و رسانهای میان ایران و آمریکا، ناگهان مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، به اروپا و شهر آتن در کشور یونان رفت و در آنجا، در سخنانی بیسابقه، به تمدن باستانی ایران تاخت. او در این سخنرانی میان ایران امروز و گذشته، شبیهسازیهایی انجام داد و ایران را کشوری مهاجم و از دیرباز تاکنون تهدیدی بالقوه و بالفعل معرفی کرد. این سخنان بیسابقه تعجب بسیاری را برانگیخت و تحلیلها و تفسیرهای فراوانی درپی داشت؛ بحثهایی که همچنان ادامه دارد.
در جدیدترین برنامه تلاقی کوشیده ایم قدری بیشتر در این موضوع تأمل و ابعاد آن را بررسی کنیم، این که چرا روبیو در این مقطع زمانی چنین شبیهسازیای انجام داده؟ اهداف او چه بوده و واقعیتها و تفاوتهای میان گذشته و امروز ایران چیست؟ و این سخنان از چه بستر و خاستگاهی برخاسته و چه افق و اهدافی را در نظر دارد؟
برای بررسی ابعاد موضوع، در خدمت دو مهمان گرامی بودیم: نعمتالله مظفرپور، دکترای اندیشه سیاسی، نویسنده و پژوهشگر اندیشه سیاسی و دیپلماسی و همچنین هادی خسروشاهین، روزنامهنگار حوزه روابط بینالملل و سیاست خارجی.
ایرنا: برای شروع بحث اگر مایل هستید، از سابقه تاریخی سخنان روبیو در آتن آغاز کنیم.
مظفرپور: در علم سیاست رهیافتهای مختلفی برای تحلیل، درک، فهم و تفسیر مسائل سیاسی وجود دارد. من همچنان بیش از هر رهیافت دیگری به جامعهشناسی تاریخی متوسل میشوم؛ زیرا این رهیافت معتقد است تاریخ تداوم دارد و همهچیز دارای دیرینه و ریشه تاریخی است. این سخنرانی واقعاً بیسابقه است. از این جهت نیز بیسابقه است که بیش از حد فلسفی است. دستکم تا آن جا که من دیدهام حتی در دوران جنگ سرد نیز سخنرانیهای رؤسای جمهور آمریکا تا این اندازه فلسفی نبود و اینقدر واژهها و عبارتهای فلسفی در آنها به کار نمیرفت. مسئله بعدی این است که چرا این سخنان در چنین وضعیتی مطرح شده است؟
اما برای درک این که آقای روبیو چه میگوید باید به عصری نگاه کنیم که آمریکا در آن شکل گرفت؛ یعنی این که آمریکاییها چگونه متولد شدند و چگونه برای خود قوانین تعریف کردند. یکی از مباحث جدی در آمریکاشناسی عصر ملتسازی در آمریکاست. آنها معتقد بودند که تمدن از بینالنهرین و ایران آغاز شده، به اروپا انتقال یافته و سپس به آنها رسیده است و خود را وارث تمدن جهان میدانستند. با اینحال مسئله آنها این بود که سایر تمدنها از میان رفتهاند؛ تمدن ایران از میان رفته و فروپاشیده است. ما چه باید بکنیم که همواره جاودان بمانیم و پایدار باشیم؟
این پرسش بسیار جدی بود. من پاسخ آنها به این پرسش را در کتاب «رویارویی آرمانشهرگرایان» بهتفصیل بررسی کردهام. آنها معتقد بودند زمانی میتوانند جاودان باشند که جهانی شوند و سراسر جهان را در اختیار بگیرند؛ یعنی آمریکا جهانی شود و جهان آمریکایی شود. آن تفرعنی که از آن سخن میگوییم از همینجا یعنی از بحث جاودانگی آغاز میشود.
آمریکا با نظریه پایان تاریخ فوکویاما متولد شد
بنابراین آمریکا اساساً با نظریه پایان تاریخ فوکویاما متولد شد؛ یعنی فوکویاما کاشف، شارح و تدوینکننده این ایدههاست و این موضوع جدیدی نیست. بر این اساس جهانیشدن آمریکا و آمریکاییشدن جهان را « Greatness » یا «عظمت آمریکایی» نامیدند؛ همان «ماگا» که از آن سخن میگویند. این مفهوم به نادرستی نیز ترجمه شده است؛ میگویند «طرح خاورمیانه بزرگ» درحالیکه «طرح خاورمیانه باعظمت» است. این « Greatness» مفهومی بسیار مهم و مادر است؛ یعنی همهچیز از درون این مفهوم بیرون میآید. بنابراین تعریفی که آمریکاییها از منافع و امنیت ملی ارائه کردند نیز به اقتضای همین جاودانگی شکل گرفت؛ یعنی منفعت و امنیت ملی بهگونهای تعریف شدهاند که آمریکا جهانی شود و جهان آمریکایی شود. این موضوع در همان دوران ریشه دارد و همواره در طول تاریخ ساری و جاری بوده است؛ چه آن را اظهار کنند و چه نکنند.
اما این عظمت ملی دو پایه دارد که بسیار جالب است. نخست سلسلهمراتب نژادی است. آنها معتقد بودند که فقط آمریکاییها شایستگی دارند چنین انقلاب و چنین جمهوریای ایجاد کنند. دیگران نمیتوانند و باید تقلید کنند؛ یعنی بیش از یک نسخه و یک تفسیر از دموکراسی و آزادی وجود ندارد و آن نیز تفسیر آمریکایی است که عالیترین الگوی دموکراسی به شمار میرود. بنابراین هرکس غیر از این باشد یا باید از ما تقلید کند یا اگر راه جدیدی در پیش بگیرد فاشیست است. از این منظر سایر نژادها توانایی چنین کاری را ندارند. در آن زمان حتی با لحنی بسیار تحقیرآمیز از تعبیرهایی مانند «این چیزهای آلمانی» و «این چیزهای ژاپنی» استفاده میکردند. بنابراین این مسئله مهمی بود.
نکته بعدی این بود که میگفتند چون ما تنها ملتی هستیم که موفق به انقلاب شدهایم سایر ملتها شایستگی انقلاب ندارند. بنابراین هر جای دنیا انقلابی رخ داد شما باید یا آن را به راه راست یعنی راه آمریکایی هدایت کنید یا از میان ببرید. کل سیاست خارجی آمریکا در طول تاریخ در قبال انقلابهای جهان از جمله انقلاب اسلامی ایران خارج از این دو حالت نبوده است؛ زیرا سایر ملتها را شایسته انقلاب و آزادی نمیدانستند.
ایرنا: این نگاه را چگونه به این سخنرانی ارتباط میدهید؟
مظفرپور: بحث این است که تمدن آمریکا را تمدن برتر میدانند و اکنون این تمدن را در معرض تهدید میبیند. به همین دلیل به دنبال احیای تمدن آمریکاهستند. مهمترین مسئلهای که در احیاگری مطرح میشود ارجاع به تاریخ و دیرینه تاریخی است. یعنی هرکس برای احیای خود به دیرینه تاریخی رجوع میکند یا با تهدید هویتی مواجه است یا به دنبال احیای هویت خود است یا دچار بحران هویت شده است. بنابراین میخواهد خود را به تاریخ ارجاع دهد و این بحث مهمی است. در سراسر دنیا این کار را میکنند و عمدتاً خود را به تاریخ ارجاع میدهند.
ایرنا: شما هم از سابقه موضوع شروع کنید یا به علل امروزی آن بپردازید.
خسروشاهین: من دو سه نکته درباره همین بخش آغازین صحبت مطرح میکنم. به نظر میرسد ارائه تصویری یکپارچه از سیاست خارجی ایالات متحده هم با واقعیتهای تاریخی و نخبگان دخیل در سیاست خارجی این کشور منافات و تعارض دارد و هم ما را در تحلیل و تبیین مسائل سیاست خارجی آمریکا دچار مشکل میکند.
تصویر یکپارچه از سیاست خارجی ایالات متحده با واقعیتهای تاریخی تعارض دارد
سیاست خارجی ایالات متحده با توجه به بدبینی بنیانگذارانش به حزب و تحزبگرایی که آن هم ناشی از جنگ داخلیِ پشت سر گذاشتهشده در این کشور بود اساساً حزبی نیست. از طرف دیگر ایالات متحده در امر سیاست خارجی برخلاف بسیاری از کشورهای همرده خود در حوزه تمدنی غرب با مفهومی تحت عنوان «اجماع ملی نخبگان» بیگانه است. بنابراین تا این جا دو نکته مطرح است: نخست این که نمیتوانیم سیاست خارجی آمریکا را حزبی تفسیر و تبیین کنیم. دوم این که باید در نظر داشته باشیم که سیاست خارجی آمریکا اساساً مبتنی بر نوعی اجماع میان نخبگان ملی در حوزه سیاست خارجی نیست. به همین دلیل لازم و ضروری است که الگویی جایگزین برای تفسیر این نوع سیاست و همچنین سخنان روبیو داشته باشیم.
به نظر میرسد آنچه ما را به منطق سخنان روبیو و آن دسته از افرادی نزدیک میکند که در ردهبندی فکری و گفتمانی با او همرتبهاند به تعبیر پروفسور والتر راسل مید به چهار سنت رقیب و درعینحال دائماً در حال ستیز و تعارض بازمیگردد؛ چهار سنت و گفتمانی که در مقاطع و ادوار مختلف تاریخی با یکدیگر در ستیز و تعارض بودهاند. آن چهار سنت که در مقاله اخیرم در روزنامه ایران نیز به آنها اشاره کردهام عبارتاند از سنتهای همیلتون، جفرسون، جکسون و ویلسون. هرکدام از این سنتها جنبههایی از سیاست خارجی ایالات متحده را پوشش میدهند.
اندازه سخنان روبیو را بزرگنمایی نکنیم
البته وقتی درباره جکسون و جفرسون تا همیلتون و ویلسون صحبت میکنید نمیتوانید بگویید که برای مثال حزب دموکرات متعلق به دیدگاه ویلسونی است یا حزب جمهوریخواه بیشتر دیدگاه جفرسون و جکسون را نمایندگی میکند. در آمریکا حزب یک طیف است و به تعبیر علم سیاست با «حزب باز» مواجهیم. در آمریکا بههیچوجه با حزبی مواجه نیستیم که مرکزگرا باشد و بخواهد از نوعی اصول سلسلهمراتبی و بسیار مقید حزبی پیروی کند. بنابراین در درون این طیفبندیها هر چهار سنت میتوانند در یک حزب با یکدیگر رقابتها و تعارضهای جدی داشته باشند. در حزب جمهوریخواه نیز وضعیت به همین صورت است. به نظر من روبیو در برخی از بخشهای سخنانش تلاش میکند خطوط قرمز دونالد ترامپ را بهعنوان نماینده یکی از این سنتهای سیاست خارجی آمریکا رعایت کند؛ بهویژه آنجا که درباره تفوق منافع ملی صحبت میکند. بااینحال معتقدم تمام تلاش روبیو برای صورتبندی جدیدی از سیاست خارجی آمریکا را باید در چارچوب یکی از این گفتمانهای رقیب و دائماً در حال ستیز تفسیر کنیم و حد و اندازه آن را بیش از آنچه در واقعیت وجود دارد بزرگنمایی نکنیم.
ایرنا: کدامیک از این چهار سنت؟
خسروشاهین: آنچه به روبیو نزدیک است، منطق و گفتمان ویلسون است. البته برخی از صاحبنظران سیاست خارجی آمریکا آن را تحت عنوان «ویلسونیسم در چکمه» تفسیر و تبیین میکنند که تمایل ایالات متحده به مداخلهگرایی را بازنمایی میکند. اما اگر بخواهیم همین تفسیر را دنبال کنیم آقای هانتینگتون در آخرین کتابی که در زمان حیات خود نوشت با عنوان «ما چه کسانی هستیم؟» تفسیر دیگری از این چهار سنت رقیب ارائه میکند که باز هم این ستیز و دشمنی و تعارض را نشان میدهد. من میخواهم وجه تمایز ترامپیسم و آنچه روبیو در آتن بر زبان آورد را از همین صورتبندی هانتینگتون در آن کتاب استخراج کنم.
هانتینگتون در آنجا به سه سنت رقیب اشاره میکند. نخست سنت یا طرفداران «جهان برای آمریکا» است که آنها را تحت عنوان امپریالیستها یا نومحافظهکاران در سیاست خارجی آمریکا طبقهبندی میکند. این گروه بهنوعی به مداخلهگرایی آمریکا علاقهمندند اما جهان را برای آمریکا میخواهند و بهاصطلاح میخواهند لحظه هژمونی آمریکا را به عصر هژمونی تبدیل کنند.
سنت رقیب دوم سنتی است که از نظر هانتینگتون جهانوطنگرایان لیبرال به آن باور دارند و آن «آمریکا برای جهان» است. یعنی آمریکا بهنوعی از مزایا و مزیتهای آنچه جهانیشدن مینامیم استفاده کند و درعینحال از نگاه هانتینگتون خود را فدا کند و ارزشها، هنجارها و منابع مالی، مادی و غیرمادی خود را هزینه کند. هانتینگتون در آن کتاب با شدیدترین کلمات و توصیفات از این دو سنت انتقاد میکند و به آنها میتازد. او هر دو سنت و هر دو الگوی رفتاری را خائن به منافع ملی آمریکا میداند.
«آمریکا برای آمریکا» را هانتینگتون ۲۰ سال قبل از ترامپ مطرح کرد
هانتینگتون پیش از ظهور ترامپ و ترامپیسم یعنی در سال ۲۰۰۴ در آن کتاب سنتی جدید و البته ریشهدار را معرفی میکند که کمتر به آن توجه شده است و آن سنت «آمریکا برای آمریکا» است؛ سنتی که آمریکا را در صدر قرار میدهد و در زبان ترامپ و ترامپیسم بهعنوان «اول آمریکا» تعبیر و تفسیر شده است. بنابراین هانتینگتون تفسیر دیگری در قالب سه سنت ارائه میدهد. فکر میکنم در این بازتعریفی که او از آن چهار سنتِ مطرحشده در ابتدای بحث ارائه میکند میتوانیم این ستیز و تعارض دائمی را ببینیم. سخنان روبیو نیز باید در همین بستر تحلیل و تبیین شود.
ایرنا: اکنون میان ایران و آمریکا درگیری سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی وجود دارد. در تبلیغات گفته میشود که مشکل آمریکا با جمهوری اسلامی است. در داخل ایران و حتی عده زیادی در جهان اشاره میکنند که مشکل فقط جمهوری اسلامی نیست و آمریکا با هویت، فرهنگ و تمدن ایران نیز مشکل دارد. در چنین بستری وقتی ناگهان روبیو این مباحث را مطرح میکند و به بحث جنبه تاریخی و تمدنی میدهد، فکر میکنید اساساً چرا چنین کاری میکند؟ این کار از نظر سیاسی و واقعگرایی به نفع رقیب تمام میشود؛ یعنی نشان میدهد که آنها نگاه هویتی هم دارند. اساساً در این سخنان نوعی آشفتگی و درهمآمیختگی وجود دارد. جمهوری اسلامی امروز یا ایران امروز در جهان چه ارتباطی با دوران خشایارشا دارد؟ چرا چنین مقایسهای مطرح میشود؟ بسیاری دیگر از این موضوع متعجبند.
شما بسترهای تاریخی و علمی را توضیح دادید؛ اما بههرحال او یک کارگزار سیاست خارجی مدرن است. چرا ناگهان چنین کاری کرد؟
مظفرپور: جناب خسروشاهین اشاره کردند که نمیتوان با نگاهی واحد همه این موارد را تحلیل کرد.
اگر بخواهیم علمی نگاه کنیم سخنرانی آقای روبیو در آتن درباره سیاست خارجی سخنرانی ایدئولوژیکی است. وقتی میگوییم ایدئولوژیک دو بخش دارد. نخست مفهوم کلی ایدئولوژی است؛ یعنی اختلافات واقعیای که وجود دارد. در این جا من تمدن را مطرح میکنم؛ به این معنا که او تمدن را ایدئولوژیک میکند. بخش دوم جنبه سیاسیکاری و فریبکاری ماجراست که به آن مفهوم جزئی ایدئولوژی میگویند.
هر دوی اینها درست است؛ یعنی اختلافات ما واقعی است اما در آن اغراق و شیطنت هم صورت میگیرد و افراط هم میکنند. بنابراین باید این موارد را بهدقت از یکدیگر تمیز دهیم. چارهای ندارم جز این که بار دیگر به دیرینه تاریخ ایران اشاره کنم.
هگل میگوید دولت هخامنشی نخستین «استیت» جهان بوده
هگل میگوید دولت هخامنشی نخستین دولت یا «استیت» جهان بوده است؛ زیرا دولتی حقوقی بوده است. دوم این که نخستین دولتی بوده که بهاندازهای به کمال رسیده بوده که جامعه مدنی ایجاد کرده است. یعنی او میگوید ایرانیها نخستین کسانی بودند که چنین دولتی را به معنای علمی کلمه ایجاد کردند. روبیو نیز درباره روم و یونان و آمریکا چنین ادعایی دارد. همچنین هگل میگوید ایرانیها نخستین کسانی بودند که نور و نورانیت را وارد تمدن بشر کردند. یکی از رؤسای جمهور کشورهای همسایه ما گفته بود که ایرانیها آتشپرست بودند. پاسخ این است که خیر، آتشپرست نبودند؛ نورپرست بودند نه نارپرست. این دیرینه تاریخی پس از اسلام با اسلام نیز ترکیب شده و این تمدن اساساً تمدنی ممتاز است.
هر دوی ما هم ادعای استثناییبودن داریم؛ یعنی هم آمریکاییها چنین ادعایی دارند و هم ما. ما واقعاً هم استثنا بودهایم. بنابراین این مسئلهای واقعی است و اختلافی واقعی وجود دارد. ایدئولوژیکبودن در این معنا یعنی این که با دیگران متفاوتیم و برتریها و امتیازاتی داریم که دیگران ندارند.
کیسینجر میگوید تنها بدیل تمدن غربی ایرانیها هستند
پس از اسلام نیز اساساً اندیشه ایرانشهری با تشیع ترکیب شده است که نمیخواهم وارد این بحث شوم. این نکته را فقط برای آن مطرح کردم که بگویم حتی خود کیسینجر نیز در کتاب «نظم جهانی» اشاره میکند که در آن دیالکتیکی که عرض کردم، تنها کسانی که مانع پایان تاریخ میشوند و اندیشهشان میتواند بدیلی برای تمدن و نظم غربی معرفی شود ایرانیها هستند. یعنی چنین موضوعی وجود دارد. بنابراین اختلافات واقعی وجود دارد و این اختلافات لایهلایه است: تمدنی، ایدئولوژیک، فرهنگی، ژئوپلیتیکی و اقتصادی است. بحث اسرائیل و رژیم صهیونیستی و مسائل امنیتی نیز مطرح است. به این ترتیب اختلافات ما سه حلقه را درگیر کرده است که من آنها را اینگونه تقسیمبندی میکنم: معنویت که همان بحثهای تمدنی و معنوی است که به آنها اشاره کردم؛ امنیت؛ و منفعت. یعنی هر سه را درگیر کرده است. بنابراین درگیری ما با آمریکا جدا از شیطنت و سوءاستفادهای که میخواهند از آن بکنند هر سه حوزه را درگیر کرده و در حقیقت یک منازعه کامل است؛ البته بعداً اشاره خواهم کرد که ما تهدیدی برای تمدن غرب نبودهایم و نیستیم.
ایرنا: یعنی میفرمایید این سخنان به این سه لایه اشاره دارد و برخاسته از آنهاست؟
مظفرپور: بله، اما چراحلقه معنویت را تا این اندازه برجسته میکند؟ همانطور که اشاره کردند این موضوع میان دولتمردان نیز محل اختلاف است و مسئله مهمی است. نخست این که واقعاً نظم جهانی آمریکایی در خطر است. نظم جهانی آمریکایی و غربی اساساً رو به زوال است و روزبهروز ضعیفتر میشود. قدرتهای دیگری سر برآوردهاند و حتی میتوانم کمکم از نظم چینی سخن بگویم. نکته بعدی این که اتفاقاً خود اینها باعث ضعف نظم غربی و آمریکایی شدهاند.
ترامپ و تیمش باعث خودکشی نظم غربمحور هستند
توینبی عبارت بسیار جالبی دارد. واقعاً انسان تا مصداق این نظریات را نبیند باورش نمیشود. او میگوید تمدنها کشته نمیشوند و فرو نمیپاشند بلکه دست به خودکشی میزنند. آنچه ترامپ و تیمش در آمریکا انجام میدهند عملاً خودکشی نظم غربمحور است. توینبی عیناً واژه «خودکشی» را به کار میبرد؛ یعنی تمدن مرتکب قتل نفس میشود. چرا چنین است؟ زیرا یکی از مهمترین موضوعاتی که در سخنرانی روبیو نیز وجود دارد و قاعده جوهری مسئله و منازعه آینده را نشان میدهد تشویق ملیگرایی است. ماگا یعنی ملیگرایی آمریکایی. اعمال تعرفه، تحریم دیگران و تلاش برای تحمیل اراده خود حتی بر اروپاییها به معنای تقویت ملیگرایی در جهان است. ملیگرایی آشکارا در مقابل نظم غربمحور قرار میگیرد.
خود کیسینجر نیز در این زمینه بحث دارد. بنابراین آنچه ترامپ و همراهانش انجام میدهند به نظم غربمحور بهشدت لطمه میزند. این موضوع در سخنرانی روبیو نیز آشکارا و بهصراحت بیان شده است. من میتوانم اینگونه تعبیر کنم که او غرب محافظهکار و ملیگرا را بر غرب لیبرال و نولیبرال مقدم میداند؛ در نتیجه عملاً به اروپاییها میگوید به دنبال هویت و معنویت و امر معنوی باشید و دیگر اجازه ندهید سفره نولیبرالیسم چنان گسترده شود که همه بخواهند از آن منتفع شوند. این یادآور تذکرات تاریخی افرادی مانند برنارد لوئیس است. بنابراین اینها آشکارا ملیگرایی را در اروپا تقویت میکنند و این کار واکنشی جهانی خواهد داشت. ملیگرایی ایرانی و ترکی و همچنین ملیگرایی چینی، هندی و ژاپنی را تقویت خواهد کرد. ترامپ آشکارا از ملیگرایان اروپا که مخالف احزاب حاکم در اتحادیه اروپا هستند دعوت کرد برای شرکت در مراسم سوگند به واشنگتن بروند. خود روبیو نیز اشاره میکند که باید ملیگرایی را تقویت کنیم.
بنابراین آنچه در حال شکلگیری است تقریباً جنگی تمدنی است که عمدتاً همیلتونی یا ترکیبی از این سنتهاست. همانطور که فرمودند دو رگه وجود دارد. اساساً در شکلگیری آمریکا دو رگه مطرح است: ماکیاولی، هابز و همیلتون در یک سو و جان لاک، روسو، کانت و جفرسون در سوی دیگر. این دو رگه در اینجا تقریباً با یکدیگر ترکیب میشوند. این سخنرانی نه مبتنی بر رئالیسم صرف است و نه لیبرالیسم. بنابراین روایتهایی که بهدرستی از هانتینگتون نقل کردید تقریباً در ترکیب و مجموعه و منظومه خود به رویکرد تمدنی میرسند. او میخواهد این رویکرد تمدنی را دوباره زنده کند اما با محوریت محافظهکاری؛ یعنی تمدن محافظهکار غرب نه تمدن لیبرال غرب.
این سخنرانی برخلاف تصور بسیاری از تحلیلگران ایرانی در تعارض با سخنرانی ونس در مونیخ نیست. ونس در آنجا از محافظهکاری سخن نگفت، بلکه گفت چرا اجازه نمیدهید انتخابات آزاد در اروپا برگزار شود؟ در ظاهر به نظر میرسد آن سخنان با این سخنرانی مخالفت دارد اما دغدغه او آزادی نبود. دغدغهاش این بود که چرا مانع آزادی محافظهکاران و ملیگرایان در اروپا میشوید. او از آنها حمایت میکرد. بنابراین میان آن سخنرانی و این سخنرانی انسجام وجود دارد و مکمل یکدیگرند. آنچه ترامپ در جهان تقویت میکند ملیگرایی است که قاعده جوهری نظم غربی را رو به زوال میبرد. قاعده جوهری ملیگرایی نیز هویتگرایی است. خود روبیو بار دیگر بر اثرگذاری بیشتر معنویت و امر معنوی تأکید میکند. او بهصراحت از تقدم امر معنا بر ماده، منفعت، اقتصاد، تجارت و انرژی و نیز بر ژئوپلیتیک و ژئواکونومیک سخن میگوید و معتقد است غرب باید این رویکرد را تقویت کند تا بتواند با اتحاد خود دیگران را بکوبد.
روبیو در آتن صدای اقلیتی نحیف در آمریکای امروز است
ایرنا: این سخنان در شرایطی مطرح میشود که چالش بزرگی میان اروپا و آمریکا وجود دارد و دستکم در موضوع جنگ اوکراین بسیار آشکار شده است. دو طرف بر سر این موضوع با یکدیگر اختلاف دارند. در چنین شرایطی روبیو در آتن این نسخه را برای اروپا میپیچد. ارزیابی شما از این چالشها و پندهایی که آمریکاییها به اروپاییها میدهند چیست؟ آن هم با دشمنسازی از ایران.
خسروشاهین: من برخلاف آقای دکتر فکر میکنم صدای روبیو در آتن صدای اقلیتی نحیف در آمریکای امروز است نه صدای اکثریت. آمریکاییها پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی نظم دوقطبی تجربهای داشتند. به مدت یک دهه که نظم آشکارا تکقطبی بود. در واقع روابط بینالملل در لحظهای بیهمتا قرار گرفت. آمریکا با قدرتهای دیگر فاصله بسیار زیادی داشت و بنابراین میتوانست در آن دهه نخست نظم هژمونیک را برقرار کند. به همین دلیل برخی از صاحبنظران روابط بینالملل برای نامگذاری ساختار روابط بینالملل در آن دهه از تعبیر ساختار یا نظام سلسلهمراتبی استفاده میکنند که در آن آمریکا با فاصله زیادی در رأس قرار میگیرد و دیگر قدرتها پس از آن جای میگیرند.
نکته بعدی این است که هرچه جلوتر میآییم با این جاهطلبی هژمونیگرایان در سیاست خارجی آمریکا که واقعیت قدرت آمریکا نیز آن را اقتضا میکرد ظاهراً مخارج ایالات متحده روزبهروز افزایش پیدا میکند. وقتی به مقطع پس از حادثه ۱۱ سپتامبر و مفهومی تحت عنوان «جنگهای بیپایان» میرسیم یک شهروند عادی آمریکایی بهتدریج به این باور میرسد که نخبگان سیاسی حرفهای حاضر در ساختار حزبی یا ساختار تصمیمگیری در واشنگتن دیگر به منافع داخلی بیاعتنا شدهاند و بیش از آن که دغدغه داخل را داشته باشند دغدغهشان به خارج منتقل شده است. این وضعیت تودههای ناراضیای ایجاد میکند که احساس میکنند از رویکرد این دسته از سیاستمداران که به آمریکاییها پشت کردهاند خسارت و زیان دیدهاند. از این حیث تفاوتی هم وجود ندارد و نومحافظهکاران و لیبرالها متهمان ردیف اول این ماجرا هستند؛ زیرا برای مثال لیبرالها با حذف تعرفهها و فراموشکردن اقتصاد ملی کارگران آمریکایی را بیکار میکنند.
برای نمونه در سال ۲۰۰۰ وقتی قرارداد کاملهالوداد میان چین و آمریکا برقرار میشود اگر اشتباه نکنم حدود ۹۴ سناتور به این قرارداد رأی مثبت میدهند. در آن زمان استدلال اتحادیههای کارگری این بود که اگر این قرارداد برقرار شود و به تصویب سنا برسد دستکم حدود دو و نیم میلیون کارگر آمریکایی بیکار میشوند. بااینحال نخبگان بیاعتنا به این موضوع آن را تصویب کردند؛ با این امید واهی که روزی همانطور که چینیها در اقتصاد غربی شدهاند یا به اقتصاد بازار آزاد گرایش پیدا کردهاند زمانی نیز فرامیرسد که لیبرالدموکراسی را میپذیرند و دموکراتیک میشوند. در سال ۲۰۱۶ ناگهان سر بلند کردند و دیدند نهتنها چنین اتفاقی نیفتاده بلکه ایالات متحده از طریق همین روند توسط چین محاصره شده است.
بنابراین حاصل این نگاه جامعه آمریکایی به نخبگان سیاسی، ظهور ترامپیسم و پیروزی ناباورانه ترامپ در سال ۲۰۱۶ بود. حتی بایدنی که از دل کارزار مبارزه با ترامپ برخاست و به قدرت رسید با بایدنِ پیش از سال ۲۰۱۶ که در دوره ریاستجمهوری آقای اوباما معاون او بود کاملاً تفاوت داشت. میدانیم که در دوره ریاستجمهوری آقای بایدن «تجارت آزاد» به تعبیری به ناسزا تبدیل شد. میگفتند تجارت آزاد امنیت ملی آمریکا را تضمین نمیکند. سخنرانی مشاور امنیت ملی او در مؤسسه واشنگتن در سپتامبر ۲۰۲۰ این موضوع را نشان میدهد. همچنین بسیاری از تعرفههایی که در دوره ترامپ برقرار شده بود بهویژه درباره چین دستکم استمرار پیدا کرد. تشویق سرمایهداران به بازگرداندن سرمایههایشان به اقتصاد آمریکا نیز ادامه یافت و میزان مشوقها در دوره آقای بایدن نسبت به دوره ترامپ افزایش چشمگیری پیدا کرد. در واقع بایدن رئیسجمهوری بود که در فضای ترامپیسم به ریاستجمهوری رسید و بسیاری از همان هنجارهایی را که ظاهراً بهعنوان معاون پیشین اوباما در دوره انتخابات علیه ترامپ به چالش میکشید خود بهعنوان دستورکار سیاسی پذیرفت.
شهروندان آمریکا، سیاست خارجی ایالات متحده را خیانت به خودشان میدانند
بنابراین در فضای فعلی آمریکا دستکم در حوزه سیاست خارجی صدای فردی مانند روبیو یا اوباما در میان شهروندان و تودههای آمریکایی صدای غالب و صدای اکثریت نیست؛ بلکه صدایی تقریباً نحیف و ضعیف است. دلیل آن هم این است که تودهها، نخبگان و شهروندان آمریکایی به سیاست خارجی ایالات متحده پس از جنگ سرد بهویژه پس از سال ۲۰۰۱ و حادثه ۱۱ سپتامبر انتقاد جدی دارند و به تعبیر هانتینگتون آن را خیانت به منافع ملی و به خودشان میدانند. میگویند این نخبگان به ما خیانت کردهاند. بنابراین من سخنان آقای روبیو را سخنانی نظاممند و منسجم نمیبینم که سیاست خارجی امروز آمریکا را تعریف کند. اگرچه در برخی بخشهای آن عناصری برای خودشیرینی در برابر رئیسش یعنی آقای ترامپ مشاهده میشود؛ اما صدایی که در آتن طنینانداز شد صدای اقلیت بود.