فرزند شهید تنگسیری: پدرم لحظه حمله مشغول نماز شب بود/ قرار بود حدود نیم ساعت بعد، ساختمان را ترک کند؛ دشمن با دقت بالایی محل حضور را شناسایی کرده بود
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، حسین تنگسیری، فرزند شهید علیرضا تنگسیری در گفتگویی بیان کرد: فعالیت اصلی من در حوزه تبلیغ بینالملل و همکاری با طلاب خارجی است. سال ۱۳۹۱ در محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی معمم شدم و از آن زمان فعالیتهای تبلیغی خود را عمدتاً در خارج از کشور دنبال کردهام.
وی گفت: تسلط من به زبان انگلیسی در واقع میراث پدرم است. ایشان از دوران کودکی بر یادگیری زبان تأکید داشتند و به توصیه و سفارش پدر، از کلاس چهارم یا پنجم دبستان یادگیری زبان انگلیسی را آغاز کردم.
فرزند شهید علیرضا تنگسیری گفت: ایشان تا سالهای پایانی عمر نیز تحصیل و علمآموزی را رها نکردند. با وجود اینکه در حوزه امنیت دریایی دارای سوابق علمی و تخصصی بودند، در سال ۱۳۹۸ شخصاً در آزمون دکتری شرکت کردند.
اهم اظهارات وی را در ادامه به نقل از دانشجو می خوانید؛
* پدرم اصالتاً بوشهری و تنگسیری بود، اما در منطقه اروندکنار متولد شد. اجداد ما از بازماندگان رئیسعلی دلواری و تفنگچیهای دلوار و بوشهر بودند که سالها پیش، حتی قبل از کشف نفت در آبادان، به خوزستان و منطقه اروندکنار مهاجرت کردند.
* زمانی که پدرم در سال ۱۳۹۷ حکم فرماندهی خود را از رهبر انقلاب دریافت کرد، حضرت آقا از ایشان پرسیدند که از کدام خاندان تنگسیری هستند. پدرم نیز توضیح داد که از نوادگان رئیسعلی دلواری هستند.
* رهبر انقلاب پس از شنیدن این موضوع فرمودند: «چه حسن عاقبتی و چه حسن همزمانی؛ حالا که اجداد شما کارشان مرزداری و دفاع از این آبها و این خاک بوده، شما هم بروید همان کار را انجام دهید.»
* استعمارگران غربی در طول تاریخ عمدتاً از مسیر دریا برای تعرض به ایران اقدام کردهاند. گاهی در خوزستان با مقاومت مردم مواجه شدهاند و گاهی در بوشهر و تنگستان با دلیرانی همچون رئیسعلی دلواری روبهرو شدهاند.
* پدرم متولد سال ۱۳۴۲ بود و هنگام آغاز جنگ تحمیلی تنها ۱۶ یا ۱۷ سال داشت. ایشان و دوستانش به دلیل سکونت در نخلستانهای جنوبی آبادان و منطقه اروندکنار، از نخستین گروههایی بودند که با هجوم نیروهای بعثی از محور جنوبی و منطقه ذوالفقاری مواجه شدند.
* خانواده پدرم در منطقه نهر قاسمی، یکی از جنوبیترین نقاط مرزی ایران در اروندکنار، زندگی میکردند. پدرم از همان منطقه و درحالیکه حدود ۱۶ سال داشت، با شنا از اروندرود عبور کرد و خود را به سمت مواضع نیروهای عراقی رساند.
* پدرم پس از عبور از رودخانه، به مدت سه روز در منطقه تحت کنترل دشمن ماند و محل استقرار توپخانهها و مواضع نیروهای بعثی را بهدقت شناسایی و یادداشت کرد. سپس با اطلاعات کامل از محل استقرار دشمن به سمت نیروهای خودی بازگشت.
* هنگامی که شهید حسن باقری برای بررسی وضعیت جبهه و برنامهریزی عملیات شکست حصر آبادان در اتاق عملیات حضور پیدا کرد، پدرم اطلاعات شناساییشده از مواضع دشمن را برای او تشریح کرد. هر کاری را شروع میکرد تا رسیدن به بالاترین سطح آن پیش میرفت.
*پدرم در هر کاری که وارد میشد، تلاش میکرد به بالاترین سطح مهارت و تخصص برسد. از هدایت قایق و شناورهای دریایی گرفته تا غواصی، در تمام این حوزهها خبره و مسلط بود. یکی از توانمندیهای کمترشناختهشده پدرم، مهارت ایشان در خلبانی بالگرد بود.
* شاید خلبانی در ظاهر ارتباط مستقیمی با حوزه کاری ایشان نداشت، اما از آنجا که بخشی از ترددهای سریع دریایی با استفاده از بالگرد انجام میشود، به فراگیری این تخصص نیز پرداخته بود. پدرم دورههای خلبانی بالگردهای بل ۲۰۶ و بل ۲۱۲ را گذرانده بود.
* پدرم بهعنوان یک مسئول، محرومیتهای مردم را از نزدیک لمس میکرد و همین موضوع باعث شده بود توجه ویژهای به محرومیتزدایی و کمک به مردم در حوادثی مانند سیل و زلزله داشته باشد.
* یکی از اقدامات مهم پدرم پس از وقوع سیل، ساخت شهرک شهید سلیمانی بود که در جریان آن، ساکنان سه روستای آسیبدیده به این شهرک منتقل و در آن اسکان داده شدند. فردی که از سوی رهبر شهید انقلاب مسئولیت پیگیری ویژه این موضوع را بر عهده داشت و بهطور مرتب با پدرم در ارتباط بود، آیت الله سیدمجتبی خامنهای بودند.
* فرماندهان شهیدی چون رشید، سلامی و شادمانی پیش از جنگ، تمام سناریوها از جمله بستن تنگه هرمز، واکنش کشورهای عربی و حمله به پایگاههای آمریکا را بررسی کرده بودند.
* آکسیوس هم مدعی شد شهید تنگسیری پس از شهادت رهبر انقلاب، بدون دستور تهران و آتش به اختیار اقدام کرده؛ در حالی که فرماندهان از قبل برای چنین شرایطی دستور داشتند. با وجود شهادت فرمانده کل قوا و فرماندهان ارشد نظامی، نیروهای مسلح از همان روز نخست تعلل نکردند و پایگاههای آمریکا در قطر، بحرین و امارات را هدف قرار دادند.
*{درباره پدر شهیدش}: شهید تنگسیری از دیدار با رهبر شهید انقلاب نقل کرده بود که بستن تنگه هرمز امکانپذیر است، اما لازمه آن، کور کردن چشمها و عقبه نظامی آمریکا در منطقه است.
* بسیاری از کارشناسان داخلی و خارجی میگفتند ایران نمیتواند تنگه هرمز را ببندد و آمریکا دوباره آن را باز خواهد کرد؛ اما رهبر شهید انقلاب به توان نیروهای مسلح اعتماد داشتند.
* به همین دلیل، همزمان با فرمان بستن تنگه هرمز، پایگاهها و رادارهای آمریکا در منطقه هدف قرار گرفتند. حتی جزئیات رادارهای آمریکایی در قطر، از سالهای ۹۸ و ۹۹ در دستنوشتههای شهید تنگسیری ثبت شده بود.
* رهبر انقلاب بارها هشدار داده بودند که اگر جنگی آغاز شود، منطقهای خواهد بود؛ زیرا نمیتوان پذیرفت دشمن از خاک و آسمان کشورهای منطقه به ایران حمله کند و پاسخی دریافت نکند.
*{ درباره عملیات های پدرش}: شهید تنگسیری فرمانده چهار عملیات بازداشت نظامیان آمریکایی و انگلیسی بود؛ سه مورد در دوران حضورش در خوزستان و آخرین مورد، دستگیری نظامیان آمریکایی در جزیره فارسی در سال ۹۴ بود.
* در نخستین عملیات، نیروهای آمریکایی و کویتی بازداشت شدند، اما به دلیل نگرانی مسئولان وقت از رسانهای شدن ماجرا، آمریکاییها بهسرعت آزاد شدند. در عملیات بعدی، نظامیان انگلیسی همراه با حجم زیادی از تجهیزات بازداشت شدند؛ کار به جایی رسید که وزیر خارجه وقت انگلیس، برای مذاکره درباره آزادی آنها به ماهشهر آمد.
* در سومین عملیات نیز تعدادی از نظامیان انگلیسی، از جمله یک زن، بازداشت و به تهران منتقل شدند. چهارمین عملیات هم بازداشت نظامیان آمریکایی در جزیره فارسی بود که فرماندهی آن را شهید تنگسیری برعهده داشت.
* حتی مادرم هم نمیتوانست با پدرم تماس بگیرد. ایشان گاهی از طریق تلفنهای امن سپاه ارتباط میگرفت، اما بعد از جنگ همین ارتباط محدود هم قطع شد. فقط هر از گاهی به مادرم علامت سلامتی میرساندند؛ مثلاً فردی به فرد دیگری خبر میداد که پدرم را دیده و حالش خوب است. همین تنها راه اطلاع ما از سلامتی ایشان بود.
* آخرین بار بهمنماه، حدود یک ماه پیش از شروع جنگ، پدرم را در تهران دیدم. برای ملاقات با ایشان باید تمام تلفنها و وسایلمان را تحویل میدادیم. روز قدس، وقتی نزدیک عوارضی کاشان ـ قم بودم، ناگهان پدرم تماس گرفت. فقط ۲۴ ثانیه صحبت کرد و گفت نگران من نباشید. از آن تماس اسکرینشات گرفتم تا برای همیشه یادگاری نگه دارم.
* آنقدر از شنیدن صدایش به وجد آمده بودم که ترکیبی از گریه، شوق و ناباوری سراغم آمد؛ چون مدتها بود هیچ ارتباطی با او نداشتیم.
* پدرم پیش از آغاز جنگ بارها در جمع خانواده و همکارانش از شهادت خود خبر داده و گفته بود که اطمینان دارد به این آرزو خواهد رسید.
* ایشان با شهید حاجیزاده عهد اخوت و شهادت بسته بودند؛ قرارشان این بود که هرکدام زودتر به شهادت رسید و به محضر سیدالشهدا(ع) مشرف شد، شفاعت برادر جامانده را بکند. پدرم بعد از شهادت حاجیزاده میگفت: «دیگر خیالم راحت است که شهادت من هم امضا خواهد شد.» این فرماندهان تشنه شهادت بودند، اما هدف اصلیشان انجام وظیفه بود، نه صرفاً رسیدن به شهادت.
* بعد از جنگ ۱۲ روزه، بسیاری از فرماندهان به شهادت رسیده بودند، اما پدرم مانده بود. با وجود درخواستهای مکرر، به تدبیر رهبر شهید انقلاب نیروی دریایی سپاه وارد جنگ نشد و حتی یک گلوله هم شلیک نکرد.
* رهبر شهید انقلاب با درایت خود نیروی دریایی را برای روزی حفظ کردند که آمریکا مستقیماً وارد جنگ شود؛ چراکه اگر در جنگ با اسرائیل تنگه هرمز بسته میشد، آمریکاییها به بهانه بازگشایی تنگه وارد عمل میشدند.
* برادر پاسدارم به شوخی به پدر میگفت همه شهید شدند و شما هنوز ماندهاید! پدرم هم با همان لهجه جنوبی میگفت: «من اینجوری نمیخوام شهید بشم؛ اول باید یه ضربه درست به آمریکاییها بزنم، بعد اگر شهادت پیش اومد، الحمدلله!»
* خدا را شکر که پدرم به جنگ رمضان رسید، مأموریت تاریخی خود یعنی بستن تنگه هرمز را انجام داد و بعد به شهادت رسید؛ البته این عملیات حاصل سالها برنامهریزی فرماندهان پیشین بود.
* وقتی فیلم پدرم را دیدم که پشت بیسیم فرمان بستن تنگه هرمز را اعلام میکند، احساس غرور و عزت داشتم؛ اما دلهره عجیبی هم سراغم آمد که نکند این مأموریت بزرگ به نتیجه نرسد.
* با خودم میگفتم در شرایطی که رهبر انقلاب به شهادت رسیدهاند و همه کشور به نیروهای دریایی چشم دوختهاند، چه مسئولیت سنگینی بر دوش پدرم و رزمندگان جنوب قرار گرفته است.
* این نیروها یک عمر برای چنین مأموریت تاریخی و بزرگی آماده شده بودند و تنها نگرانی من این بود که بتوانند سربلند از این امتحان بیرون بیایند.
* پدرم ارادت ویژهای به حضرت زهرا(س) داشت. این توسل در میان فرماندهان بزرگ نیروی دریایی، از جمله شهید رودکی، نیز وجود داشت؛ همانطور که رزمندگان در عملیات والفجر با رمز «یا فاطمةالزهرا» به دل اروند زدند.
* وقتی خبر شهادت پدرم را شنیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که الحمدلله پدرم مأموریتش را انجام داد و بعد به شهادت رسید. آن لحظه هزاران فکر به ذهن آدم هجوم میآورد؛ از خاطرات کودکی و عاطفه پدر و فرزندی گرفته تا نگرانی برای آینده و سرنوشت کشور.
* حتی تا زمانی که به جنوب رسیدیم، ته دلم امیدوار بودم خبر شهادتش یک عملیات فریب اطلاعاتی باشد و ببینیم که پدرم هنوز زنده است. اما چیزی که بیشتر از همه به آن فکر میکردم این بود که پدرم مانند جدش وظیفهاش را انجام داد و با عزت رفت؛ چه رفتنی از این باشکوهتر؟
* پدرم از نیروهای قدیمی اطلاعات در دوران دفاع مقدس بود و به مسائل حفاظتی تسلط زیادی داشت. بهشدت مراقب بود که چه اطلاعاتی در تماسهای تلفنی ردوبدل میشود.
حتی وقتی نسبت به امنیت یک اپلیکیشن فارسیزبان تردید ایجاد شد، تمام اعضای خانواده استفاده از آن را کنار گذاشتیم. در فاصله جنگ ۱۲ روزه تا آغاز جنگ رمضان، پدرم هر ۳ تا ۴ شب محل اقامتش را تغییر میداد. وقتی برای دیدنش به بندرعباس میرفتم، باید از قبل هماهنگ میکردیم و بدون هیچ تلفن همراهی، حتی گوشی خاموش، به ملاقاتش میرفتیم.
* پروتکلهای حفاظتی از سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ سختگیرانهتر شده بود، اما پس از جنگ ۱۲ روزه، این تدابیر چندین برابر تشدید شد.
* پدرم همیشه میگفت: «عمر من نه دست آمریکاست و نه اسرائیل؛ دست خداست و هر وقت قرار باشد اتفاقی بیفتد، میافتد.» البته این اعتقاد باعث نمیشد مسائل حفاظتی را رعایت نکند. روز شهادت، پدرم شاید ۷ تا ۸ بار محل اقامتش را تغییر داده بود و ساعت یکونیم بامداد به آخرین محل رسیده بود.
* ساعت ۴:۱۳ صبح، جنگنده اف-۳۵ آمریکایی ساختمان را هدف قرار داد. پدرم آن لحظه مشغول نماز شب بود و بر سر سجاده به شهادت رسید.
* از ساختمان هشتطبقهای که فروریخت، دو نفر زنده بیرون آمدند که یکی از آنها محافظ پدرم بود و جزئیات لحظات آخر را روایت کرد.
* قرار بود پدرم پس از نماز صبح، حدود نیم ساعت بعد، آن ساختمان را ترک کند. این نشان میدهد دشمن با چه دقت اطلاعاتی بالایی محل حضور او را شناسایی کرده بود.
* افتخار ما باید این باشد که فرماندهانمان هنگام جنگ بهدنبال پناهگاه و مخفی شدن نیستند، بلکه خودشان در میدان نبرد حضور دارند.
* قبلاً با خودم میگفتم چرا در دوران دفاع مقدس اینهمه فرمانده مانند شهید باکری و شهید زینالدین به شهادت رسیدند و حتی فرماندهان بعدی هم شهید میشدند؟ اما امروز که نگاه میکنم، میبینم این مایه افتخار ماست.
* ما پیرو مولایی هستیم که زره جنگیاش پشت نداشت؛ چون امیرالمؤمنین(ع) هرگز به میدان نبرد پشت نمیکرد. فرماندهان ما نیز به تأسی از ایشان، اهل پشت کردن به میدان جنگ نیستند.
* وقتی به بندرعباس رسیدیم، پیکرهای قطعهقطعه شهدا را به معراج شهدا میآوردند تا شناسایی کنیم و ببینیم کدامیک پدرم است. پیکر شهدایی مثل سعید محمدیزاده، مصطفی اسدی و بهنام رضایی را میآوردند؛ یکی از دیگری عزیزتر. دیدن آن صحنهها واقعاً سخت بود. فکر میکنم تحمل آن لحظات از برکت روضههای امام حسین(ع) بود؛ انگار یک عمر در هیئتها نشسته بودیم تا برای چنین روزی آماده شویم.
* مردم پدرم را بیشتر با لباس نظامی و در قامت یک فرمانده مقتدر میشناسند، اما ایشان در خانه شخصیت بسیار متفاوت و مهربانی داشت. با وجود مشغلههای فراوان، هر وقت جمعهها در خانه بود، خودش دستبهکار میشد و در تراس غذا آماده میکرد تا همسرش استراحت کند.
* به پسرها میگفت کارها را انجام دهند و اجازه نمیداد خانمها و دخترها دست به کاری بزنند؛ میخواست روز جمعه برایشان روز استراحت باشد. پدرم با آن اقتدار نظامی، در خانه بسیار صمیمی و ساده بود؛ ظرف شستن و کمک در کارهای خانه برایش کاملاً عادی بود.
* پدرم حتی در مراسم عقد خودش حضور نداشت؛ چون در جبهه بود، برادرانش به نمایندگی از او رفتند و مراسم عقد را برگزار کردند. برای مراسم عروسی هم با لباس سپاه آمد، فقط ۲ تا ۳ روز کنار خانواده ماند و دوباره به جبهه برگشت؛ با اینکه فاصله زیادی تا خانه نداشت.
* عمویم نقل میکرد که پدرم آنقدر حالوهوای شهادت داشت که به او میگفتند: «دختر مردم را معطل نکن، تو که قرار است شهید شوی!» پدرم خودش میگفت در تمام ۸ سال دفاع مقدس، مجموع مرخصیهایش حتی به ۲ ماه هم نمیرسید.
29215