از آن تازگی سهم او چیست؟ دو دمپایی خاکستری، لبان خشکی که به لبه تیز لیوان چای می‌چسبند، دو چشم مدفون زیر چروک‌های سی‌سالگی، یک میز یک متر در سی سانتیمتر، با شش بسته چسب نواری و دو بسته چسب دورو و یک کاغذ زرد و چرکی که روی آن ساعت کار هفته‌اش را با یک تکه مداد نتراشیده نوشته است: شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه، نه صبح تا شش و نیم عصر، بهار، تابستان، پاییز و زمستان، تعطیلات رسمی و غیررسمی و عید، سمانه، یک کارگر ساده است، کارگر ساده خیاط‌خانه‌ای در میان فاصله کوچه طاهری و خیابان منوچهری. سمانه یک کارگر غیرماهر است که در میان نخستین نشانه‌های معماری مدرن، کنار دیوارهای سی‌ سانتیمتری و پنجره‌ها با قرنیزهای سیمانی، در فضای دو مترمربعی، پیراهن‌ها را تا می‌زند و مارک «تُرک» آنها را کوک می‌کند به یقه و سرآستین‌شان و در چهارمترمربع اتاق، کنار دو زن دیگر، زیر انبوه پارچه‌های سیاه و سرمه‌ای و سبز سدری، هوای دم‌کرده دود بخاری بدون لوله و بخار کتری روی گاز پیک‌نیک را استنشاق می‌کند.

سمانه یکی از سه زن کارگر تنها واحد زنانه تولیدی پیراهن مردانه در طبقه دوم یکی از شش ساختمان این خیاط‌خانه پنهان در میان فاصله کوچه طاهری تا خیابان منوچهری است، ساختمان‌هایی که قرنیز، نرده‌ها و چارچوب‌های چوبی‌شان هنوز بوی تازه معماری مدرن را می‌دهند و با یک راهرو مخفی و سه در به یکدیگر وصل شده‌اند. آسمان را هنوز آهن‌های زرد و قاب‌های آبی نیلگون ساختمان جنوبی و جرثقیل سنگین بر فراز برج مخروب پلاسکو قاب می‌کند، هنوز آسمان اینجا بوی ذغال و مهیب آتش می‌دهد. زیر این آسمان دلتنگ، شش واحد خیاط‌خانه با یک راهروی مخفی به یکدیگر وصل شده‌اند، در هر طبقه هر شش ساختمان، اقلا سه تا چهار واحد خیاطی یا طلاسازی یا انبار و دفتر فروش عمده لباس مردانه فعالیت می‌کنند، تک‌تک موزاییک‌های این واحدها و این طبقه‌ها و این ساختمان‌هایی که رنگی از معماری مدرن ایران برده‌اند، به یک نفر متعلق هستند و بهای اجاره هر موزاییک یک مترمربعی این خانه‌ها که شاید می‌توانستند در فهرست میراث شهری تهران جایی برای خود باز کنند، اقلا ماهانه چهارصد هزارتومان است.

این خانه نام و نشان ندارد
در ابتدای کوچه طاهری، در آهنی سیاه را باز می‌کند، نگاه پرسشگرش می‌ماند میان دو لنگه سرد و یخ‌زده در، نمی‌خواهد کسی هندوانه زیربغلش بگذارد، نمی‌خواهد کسی از او حتی سوالی بپرسد، بی‌صدا به سمت نخستین ساختمان غربی می‌رود و راه‌پله عظیم آن را درمی‌نوردد تا بهترین نقطه عکاسی از ضلع شمالی ساختمان تازه احداث پلاسکو را نشان دهد، عادت دارد که راه‌وبیراه در را به روی عکاس‌ها باز کند و پرسش‌های‌شان را از روز سوختن پلاسکو بی‌پاسخ بگذارد. اینجا نقطه‌ای است پنهان، زیر آهن‌ها و بتن‌های مکعبی تازه‌ساخت پلاسکو، در جوار مدرسه و کلیسای ژاندارک، اینجا کوچه پشتی پلاسکو است که به برج نیمه ویران آن راه دارد، جایی که روزی در جوار آن مدرسه ژاندارک نخستین آموزش‌های نوین را به دختران تهران می‌داد، جایی که هنوز زخم معماری مدرن، بوی خطوط صاف سایه‌بان پنجره‌ها، رهایی از جنایت تزیینات و سیمان و دیوارهای سی سانتی‌متری را باهم می‌دهد.
زیر بادی که آوار می‌شود، یک زیرپیراهن طوسی پوشیده است، نشانی از صاحب ملک می‌دهد و می‌گوید که حدود ۶۰ سال پیش تمام این شش ساختمان متعلق به یک مسیحی بود، بعد از انقلاب، تمام این شش ساختمان یک‌جا رسید به «حاجی»، معلوم نیست که حاجی این ساختمان‌ها را خریده یا مصادره کرده است، اما حالا تمام این خانه‌ها به یک نام هستند، به نام «حاجی». ردیف انبارها و دفترهای فروش از همان حیاط جنوبی آغاز می‌شود. می‌گوید که دکه‌های دفترهای فروش بعد از آوارشدن پلاسکو در حیاط جوانه زدند، پلاسکو که ریخت، بسیاری‌ها که خانه‌خراب شدند، آنها که هنوز می‌خواستند دوباره زیر آوار مصیبت روی پا بایستند، یا رفتند به بازار، یا به پاساژ فردوسی، یا به آن پاساژ بی‌برکت، یا آمدند به همین مجموعه مخفی و دفتر اجاره کردند، دفترهایی که بیشتر به کیوسک شباهت دارند و مانکن‌های مرد سپیدپوست آنها از پشت شیشه‌های ظهر جمعه، مبهوت و بی‌خبر ایستاده‌اند و مات خیره‌اند به ردیف یک‌دست و سبز کولرهای آبی، به پلاک زرد پلاستیکی «ورودی ساختمان پلاسکو»، به درهای چهارلته‌ای که باد و باران پای آنها را پوسانده است، به ایرانیت‌هایی که راه و بیراه به ساختمان گره خورده‌اند، به بالکن‌های مدرنی که با تیرچه و بلوک یا حتی گونی به ساختمان الحاق شده‌اند، اینجا بالکن‌ها، آجرهای سه سانتی و قاب‌های چوبی پنجره‌ها خبر از راز پوسیدگی و فراموشی می‌دهند. نشانی از کاربری این مجموعه خانه نیست، تنها عیان است که نسبت به مدرسه ژاندارک مارکوف متاخرتر است، شیطنت معماران مدرن در طراحی قرنیزهای پنجره‌ها آغاز شده است و گوشه‌هایی از سبک آرت نوو به طراحی‌های مواج نرده‌های خانه‌ها رسیده است، این خانه نام و نشانی ندارد و در سکوت از روزهایی می‌گوید که قرار بود معماری مدرن، شیوه زندگی مدرن را همچون معجزه‌ای از جیب خود بیرون بیاورد، حالا در میان باقی‌مانده‌های تمام تقلاهای باقی‌مانده برای این نظم، این خانه‌ها زیر صدای تق‌تق چرخ‌های خیاطی «جک» به خاموشی خود در میان بوی تند پارچه‌های تازه خو کرده‌اند.
علی‌آقا بیمه ندارد
شعله‌ها از پشت شیشه‌های شکسته بخاری کرم‌رنگ می‌لرزند و دود و سیاهی‌شان را می‌دهند داخل کارگاه. کت‌وشلوار فاستونی سرمه‌ای از میله کولر و بالای بخاری آویخته شده است و با هرم گرمای بخاری و میان دود سیاه آن تکان‌های مبهمی می‌خورد. علی‌آقا کت‌وشلوار را جابه‌جا می‌کند و زیر لب غر می‌زند که باز هم لباسش را گذاشتند بالای بخاری و بازهم لباسش بوی آتش خواهد گرفت. آقاعلی به اتوی لباسش حساس است، به توازن میان رنگ سیاه پیراهن و نیم‌خط‌های نقره‌فام روی پیراهنش حساس است، به جای اتوی سیاه کارگاه حساس است، به لیوان‌های کمرباریک چای و به جای کتری روی بخاری حساس است، آقا علی به چک‌نوشتن و چسبی که روی چک می‌نشیند حساس است، آقا علی ورشکسته امروز و تولیدکننده دیروز است، آقاعلی کارگر «کنتراتی» امروز و مجلسی‌دوز دیروز است. در خانه شماره چهار، طبقه سوم، آقاعلی آستین‌های تازه دوخت را اتو می‌کند و بر روزگاری حسرت می‌خورد که دکانی در طبقه دهم پلاسکو داشت و اگر چک‌هایش را نمی‌بردند، حالا او صاحب‌کار بود و بقیه برای او کار می‌کردند، یا اینکه با قدیمی‌های لاله‌زار در تخت‌طاووس همدم می‌شد و در روزهای بازنشستگی برای دوستان و آشنایان مجلسی‌دوزی می‌کرد و به مشتریان مخصوص و وفادارش وقت‌های متعدد پرو می‌داد.
علی‌آقا بلند قامت است، ریش‌هایش را به دقت تراشیده است تا سیبل خوش‌ریخت جوگندمی‌اش روی لب‌هایش جلوه کند، ۵۱ سال دارد و از سال ۶۶ جانش را به پای چرخ‌های خیاطی و پیراهن‌های مردانه گذاشته است، می‌گوید که زمانی مجلسی‌دوز کت‌وشلوار هم بود. از دهه ۸۰ می‌گوید، از زمانی که دیگر مارک‌های شخصی به مذاق خریداران خوش نیامدند، اگر تا پیش از آن هر خیاطی راهی اتحادیه می‌شد تا برای خود برندی تعریف کند، حالا کار و بار چاپخانه‌ها رونق پیدا کرده بود، مارک‌های امریکایی بودند که در چاپخانه‌ها چاپ می‌شدند و بیش از همه خواهان داشتند، رالف لورن پولو از همه محبوب‌تر بود، علی‌آقا هم حالا پیراهن مردانه سیاه پولو به تن دارد و می‌گوید که چوب اسب‌سوار روی مارک را خودش گلدوزی کرده‌ است، مثل همان روزهایی که همه می‌خواستند از پلاسکو لباس اصل امریکایی بخرند. علی آقا مارک «تُرک» پیراهن چارخانه آبی و سبز را بالا می‌آورد و نشان می‌دهد، ۴۶ «لیر» نوشته شده روی پیراهن حتی خط هم خورده و روی آن را قیمت «تخفیف‌خورده» پوشانده است، آقا علی می‌گوید که حالا دیگر مشتریان می‌دانند که خبری از تیشرت‌های اصل امریکایی پولو نیست، اما راه ترکیه همچنان باز است، واژه‌ها که به لاتین روی برند نوشته می‌شوند و چند نقطه روی یو و او بالا می‌رود، خریدار جنس هم بیشتر می‌شود. حالا خیاط‌خانه‌های پلاسکو مثل دهه هشتاد که لباس اصل امریکایی می‌دوختند، به تولید لباس اصل ترک مشغول هستند، آقاعلی می‌گوید که برند ایرانی خریدار عمده ندارد، مگر چند خیاط‌خانه‌ قدیمی لاله‌زار که هنوز در تخت‌طاووس مانده‌اند، آنها هم سفارشی می‌دوزند و مشتریان‌شان هم همان مشتریان وفادار لاله‌زار هستند که از خیاط‌خانه‌های طبقه بالای خیابان لاله‌زار جنوبی تا تخت‌طاووس را در پی چندین و چندبار پرو کردن یک کت می‌روند. حالا اما علی‌آقا بیمه ندارد، سی سال است که کار کرده است، اما مگر چرخ‌کار را هم بیمه می‌کنند، مگر پادو را هم بیمه می‌کنند؟ مگر ورشکسته و مال‌برده را هم بیمه می‌کنند؟ قصه زندگی علی‌آقا بی‌شباهت به ساختمانی نیست که در آن کار می‌کند، بدون هیچ ضمانتی برای برقراری، تکه‌ای از تاریخ در آستانه فراموشی است، خواه تاریخ جسم و جان و تجربه علی‌آقا باشد و چه این دیوارهایی که با میله سوراخ شده‌اند و یک نیم‌طبقه برای برش در میان ارتفاع چهارمتری دیوار کاشته شده است. چشم‌های علی‌آقا هم مثل پنجره‌ها و بالکن‌های این ساختمان است، هر دریچه‌ای با خرده‌پارچه و پوشال و گونی پوشیده شده است.

رضا تضمین درآمد ندارد
با مزد هفته‌ای ۵ هزار تومان پادو خیاط‌خانه شد، دوازده سال داشت، بسته‌ها را جابه‌جا می‌کرد، خاکستر سیگار خیاط‌ها را از روی زمین می‌رُفت و مراقب خالی‌نبودن کتری روی بخاری بود. شد چرخ‌کار، مراحل چرخ‌کاری را هم گذراند و شد تولیدکننده، حالا ۳۱ سال دارد، سه کارگر ماهر زیر دست او کار می‌کنند، می‌گوید ماهی دوازده میلیون تومان همین اتاق شانزده متری برای او درآمد دارد که ۹ میلیون آن می‌رود به اجاره. با کارگرانش توافقی قرارداد می‌بندد، توافق به کلام است، نه خبری از کاغذ هست و نه امضا، نه از سنوات و نه از بیمه، یکی از کارگرانش هم کنترات کار می‌کند، هرچقدر که بیشتر بدوزد و چشم‌هایش را بساید به رنگ تیز سوزن، بیشتر درمی‌آورد. بیشتر یعنی چقدر؟ بیشتر یعنی سه میلیون، ته حقوق یک کارگر ماهر سه میلیون تومان است. می‌گوید که چیزی به نام چشم‌انداز در کارش وجود ندارد، می‌گوید آرزویش این است که در این مملکت نباشد، می‌گوید آرزویش زمانی داشتن همین تولیدی بود، اما حالا دیگر از آرزوهایش هم دلزده و خسته شده است. می‌گوید که صاحب مجموعه ماهانه ۲۰ میلیارد تومان فقط از اجاره واحدهای خیاطی این مجموعه درآمد دارد و او شب عید می‌ماند که چند هزارتومان از عیدی کارگرانش کم بکند یا نه، امسال شب عیدش هم شب عید نبود، سال‌های قبل هفته‌ای تا سه هزارپیراهن مردانه تولید می‌کرد و تحویل پاساژ پلاسکو و پاساژ فردوسی می‌داد، امسال اما همان هزار و پانصد تا باقی ماند، می‌گوید که در یک سال گذشته، اقلا سی درصد از هم‌صنفی‌هایش از این کار خسته شده‌ و کنار گرفته‌اند، کرونا که آمده است، دیگر بهانه‌ها هم برای خرید لباس نو کمتر شده‌اند، همین ضربه‌ را هم پخشی‌ها خورده‌اند، ۳۰ درصد از آنها هم حالا یا پشت موتور نشسته‌اند و پیک پخش دیگرانند، یا اگر اتومبیل شخصی داشته باشند، مسافرکشی می‌کنند. رضا با تارهای نقره‌ای میان موهایش می‌گوید که خسته‌ است، بسیار خسته است.

او هم نام و نشانی ندارد
کار یقه‌دوزی و سرآستین‌دوزی فرقی ندارد، هر دو را انجام می‌دهد، لبه‌های زندگی را می‌دوزد، کسی نخ او را کشیده و حالا زندگی‌اش نخ‌کش شده ‌است، دستانش روی چرخ است و دور می‌زند و دوردوزی می‌کند و دور زندگی خودش هنوز با نخ‌هایی گشاد و از جا در رفته وصله‌شده‌اند به جانش، هرچقدر هم که پشت چرخ می‌نشیند، نخ کافی برای لبه‌های تیز و نخراشیده زندگی خود به دست نمی‌آورد. چشم‌هایش از حدقه زده است بیرون، موهایش فر است و کوتاه جوگندمی، نامش را نمی‌گوید، نامی ندارد، یک کارگر ساده یقه‌دوز است با خروار صد و پنجاه یقه‌ای که روزانه تحویل می‌دهد، صد و پنجاه یقه ۵۰ هزارتومان، دهانش آنقدر بی‌دندان است که مانعی میان حرف‌هایش نباشند، می‌گوید دندان‌هایش که ریخت، صریح‌تر هم شد، می‌گوید همین دوتا دندان را هم مجبور شد نگه دارد، وگرنه دهان بی‌دندان حرفش را رک‌وپوست‌کنده‌تر می‌زند. روی چرخ سینگر طوسی رنگ خم شده است، میان تلنبار تکه‌های برش خورده پیراهن‌ها جایی را هم برای بدن لاغر و چروکیده‌اش پیدا کرده است، تکه‌هایی بدون آستین، بدون یقه، بدون دکمه، تکه‌هایی ابتدایی از آنچه روزی به عنوان پیراهن ترک اصل به فروش خواهند رفت، او در ابتداست، چهل و چهار سال دارد و می‌گوید که هنوز در ابتدای کار است، مثل همین چارخانه‌هایی که روی دست‌های او در ابتدای کارند، اما برای خرید یکی از آنها حقوق یک هفته را باید بپردازد. نگاهش از روی سوزن چرخ خیاطی بالاتر نمی‌رود، می‌گوید که زن دارد، آقا علی و آقا صفر از پشت چرخ‌های‌شان می‌خندند، می‌گوید که از نه سالگی چرخ‌کار است، آقا علی و آقا صفر می‌خندند، می‌گوید که دخترش 23 سال دارد، آقا علی و آقا صفر از آن پشت می‌خندند، می‌گوید که دو سال است که ترک کرده است، می‌خواهد نان بازویش را شب‌ها فروبرد داخل پیاله ماست و نعنا و آن لقمه را قورت بدهد و تمام تکه‌های نان و ماست کاسه استیل را بی‌منت بالا بکشد. کنار او سه صندلی سلطنتی شده‌اند پایه انبار لوله پارچه‌ها، می‌گوید که این صندلی‌ها از خانه اصلی به جای مانده است، وگرنه کجا چشمش به این لعاب آبی چنین صندلی‌هایی مگر ممکن بود بخورد، کتری که قل‌قل می‌کند، بلند می‌شود و به سوی چای و نبات می‌رود، او نیز چون دیوارها و پنجره‌ها و سقف‌های این شش خانه، تاریخ ناشناس و گمنامی دارد، می‌گوید که چون این خانه‌ها از خانواده‌ سرشناسی بیرون آمده است اما او را رها کردند تا به کارهایش فکر کند و دست از آن عادت نفرت‌انگیزش بردارد، برداشت؟ می‌خندد، آقا علی و آقا صفر هم از آن پشت می‌خندند و صدای خنده‌های‌شان تا سر کوچه منوچهری و پشت قفل و زنجیره‌های در راهروی پنهان خیاط‌خانه‌ها می‌رود.
با تشکر از ترانه یلدای عزیز که این بازدید بدون حضور او ممکن نبود