شواهد دفاعی – امنیتی این روزها در منطقه آسیای جنوب غربی حکایت از بازنمایی گذار ساختاری در امنیت منطقه است. ایالات متحده از زمان آغاز توافقات ابراهیم در سال ۲۰۲۰، در پی احیا و بازتولید ساختاری «سیاست دو ستونی نیکسون» در قالبی نوین و جایگزینی رژیم صهیونیستی به عنوان ستون نظامی است. اگرچه واشنگتن برای این جایگزینی نیاز به حل سه شکاف بنیادین در این بازتولید ساختاری دارد که شامل فقدان مشروعیت منطقهای رژیم صهیونیستی، متقاعدسازی کشورهای خلیج فارس به پذیرش نقش ستون نظامی رژیم صهیونیستی، و ضعف ژئوپلتیکی و ژئواکونومیک تلآویو است.
مشاهدات میدانی و ناهماهنگیهای ظاهری
تحولات متوالی خاورمیانه از اکتبر ۲۰۲۳ تا درگیریهای فراگیر منطقهای، تبادل آتشهای مستقیم موشکی و پهپادی میان ایران و ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در دو جنگ ۱۲ روزه و رمضان، و در نهایت دیدار دیپلماتیک و از پیش اعلامنشده بنیامین نتانیاهو از ابوظبی در سپتامبر ۲۰۲۶، در نگاه نخست مجموعهای از بحرانهای واکنشی، مقطعی و فاقد پیوستگی راهبردی را نشان میدهد. ناظران سنتی این رویدادها را به عنوان نشانه زوال هژمونی ایالات متحده و سردرگمی پنتاگون تعبیر کردهاند. با این حال، تحلیل موشکافانه روندها از تصویری کاملاً منسجم حکایت دارد.
بهرغم بحرانهای کمسابقه انسانی، ویرانیهای گسترده و خشم افکار عمومی در کشورهای عربی بعد از ۷ اکتبر و عملیات طوفان الاقصی، پیوندهای ساختاری میان رژیم صهیونیستی و پایتختهای امضاکننده توافقات ابراهیم نه تنها از هم نگسست، بلکه در حساسترین لایههای فنی، تبادل اطلاعات سیگنالی و همگرایی پدافندی تثبیت شد. سفر دیپلماتیک سپتامبر ۲۰۲۶ به ابوظبی، پس از شدیدترین تبادلات موشکی و هوایی تاریخ منطقه، یک رخداد تصادفی نبود؛ بلکه نمادی عینی از یک گذار ساختار سنتی امنیتی به ساختار نوین در امنیت منطقه دارد.
نگاه به گذشته و بازخوانی دکترین دو ستونی نیکسون
برای درک ریشههای تاریخی کلاناستراتژی جاری، باید به سال ۱۹۶۹ و اعلام دکترین نیکسون بازگشت. پس از اعلام تصمیم تاریخی بریتانیا در سال ۱۹۶۸ مبنی بر خروج نیروهای نظامی از «شرق سوئز» و در میانه بحران فزاینده جنگ ویتنام که توان راهبردی واشنگتن را فرسوده کرده بود، ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر مدلی بدیع از بازدارندگی منطقهای را بنیان نهادند که به «سیاست دو ستونی» شهرت یافت.
در آن الگو، ایالات متحده مأموریت حفظ ثبات در خلیج فارس و مهار نفوذ اتحاد جماهیر شوروی را به دو بازیگر بومی واگذار کرد:
۱. ستون نظامی: ایران دوره پهلوی که با خریدهای کلان تسلیحاتی پیشرفته و ارتش مدرن، مسئولیت امنیت خطوط کشتیرانی و پاسخ به تهدیدات زمینی و چریکی را بر عهده داشت.
۲. ستون مالی و لجستیکی: پادشاهی عربستان سعودی که از طریق تنظیم بازارهای نفت، تزریق درآمدهای مالی به سازوکارهای اقتصادی غرب و پشتیبانی سیاسی، توازن منطقه را حفظ میکرد.
سیاست دو ستونی کلاسیک واجد یک ویژگی تعیینکننده بود: هر دو ستون بخشی از بافت جمعیتی، تاریخی و هویتی جهان اسلام بودند و همکاری میان آنها نیازمند هزینههای حیثیتی یا تغییر پارادایم مشروعیت نبود. با پیروزی انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ در ایران، ستون نظامی دکترین فروریخت و واشنگتن ناگزیر شد طی چهار دهه به حضور مستقیم نظامی در منطقه برسد که با تأسیس سنتکام در ۱۹۸۳ و ایجاد پایگاه دریایی ناوگان پنجم شروع شد و به لشکرکشیهای گسترده به افغانستان در ۲۰۰۱ و عراق در ۲۰۰۳ انجامید و به این ترتیب ایالات متحده بار سنگین حفاظت فیزیکی از منابع نفتی و خطوط انتقال انرژی را خود به تنهایی به دوش بکشد؛ باری که تریلیونها دلار خسارت مالی، تلفات انسانی برای ایالات متحده را به همراه داشت.
اکنون فرضیهای مطرح میشود که ایالات متحده از آغاز دهه جاری و با امضای توافقات ابراهیم در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ و تداوم نهادی آن در دولتهای بعدی، در پی استقرار مجدد سیاست دو ستونی نیکسون در قالبی تغییریافته است. در نسخه جدید، «رژیم صهیونیستی» جایگزین ایران به عنوان بازوی بازدارندگی نظامی، فناورانه و اطلاعاتی شده و «کشورهای شورای همکاری خلیج فارس» ستون تأمین مالی، لجستیک و پوشش سرزمینی را تشکیل میدهند؛ با این هدف غایی که واشنگتن بتواند هزینههای تأمین امنیت منطقه را به نوعی برونسپاری کرده و آن را به شرکای منطقهای واگذار نماید. اما ایالات متحده برای نشاندن رژیم صهیونیستی بر جایگاه ستون نظامی در معماری امنیتی منطقه با چالش¬های اساسی روبهرو هستند.
نخست؛ شکاف مشروعیت؛
بزرگترین مانع پیش روی تبدیل رژیم صهیونیستی به ستون نظامی منطقه، فقدان مشروعیت در منطقه به دلیل اشغال اراضی فلسطینیان است که دههها مانع از اتحاد علنی دولتهای محافظهکار عربی با این رژیم میشد. سازوکار طراحیشده برای رفع این شکاف، «توافقات ابراهیم» (۲۰۲۰) و نهادسازیهای جانبی آن نظیر «مجمع نقب» و چارچوب اقتصادی I۲U۲ بود. ایالات متحده با اتکا به مشوقهای دوجانبه سنگین (نظیر به رسمیت شناختن حاکمیتها، فروش جنگندههای نسل پنجم F-۳۵ و پیمانهای امنیتی)، فرآیند عادیسازی را از بالا به پایین بر نخبگان حاکم خلیج فارس تحمیل کرد تا هزینه مشروعیتزدایی را به حداقل برساند. هدف نهایی، نه فقط امضای پیمانهای صلح دیپلماتیک، بلکه خلق یک «روابط عادی» بود که بتواند میزبان زیرساختهای نظامی مشترک باشد.
دوم؛ واگرایی محاسباتی اعراب؛
اگرچه عادیسازی روابط دیپلماتیک اعراب با رژیم صهیونیستی در قالب پیمانهای سیاسی و اقتصادی در حال انجام بود اما موضوع دفاع و امنیت به این سادگی قابل حل نبود. در واقع سوال بزرگ این بود که چگونه کشورهای عرب منطقه را میتوان متقاعد کرد که امنیت خود را به تلآویو پیوند بزنند؟
راهکار واشنگتن، برجستهسازی ساختاری تواناییهای موشکی، پهپادی و نفوذ منطقهای ایران به عنوان یک «تهدید خارجی مشترک» است. اگرچه توان دفاعی و نظامی جمهوری اسلامی ایران برای مقابله با دشمنان و متجاوزان خارجی کسب شده بود، اما اگر ایالات متحده و رژیم صهیونیستی میتوانستند این توان را به عنوان یک تهدید خارجی مشترک برای اعراب و رژیم صهیونیستی معرفی کنند، میتوانستند گام بزرگی را برای تحقق اهداف خود طی کنند. ایالات متحده آمریکا ۹ اسفند ۱۴۰۴ با حملاتش به گستره جغرافیایی ایران (از جنوب تا شمال)، جمهوری اسلامی ایران را به واکنش سخت در کل منطقه واداشت و موشکهای ایران پایگاههای نظامی ایالات متحده در منطقه را هدف قرار دادند. وقوع ضربات سنگین به پایگاههای نظامی ایالات متحده نشان داد که پدافندهای نقطهای متعارف (مانند پاتریوت) به تنهایی قادر به دفع پرتابههای مدرن جمهوری اسلامی نیستند و تنها راه تأمین امنیت به خصوص در زمینه زیرساختهای کشورهای عربی، اتصال به یک سامانه هشدار زودهنگام یکپارچه با فناوری پیشرفته رژیم صهیونیستی و کاهش چرخه مشاهده تا اقدام است. بدین ترتیب، خلق تهدید خارجی مشترکی به اسم جمهوری اسلامی ایران برای کشورهای خلیج فارس باعث گردید متقاعدسازی لازم در این کشورها برای پذیرش نقش رژیم صهیونیستی به عنوان ستون نظامی در معماری جدید امنیت منطقه¬ای صورت پذیرد.
سوم، برتری ژئوتکنولوژی در برابر ژئوپلتیک و ژئواکونومی
رژیم صهیونیستی از منظر ژئوپلیتیک کلاسیک با محدودیتهای مهلکی دستبهگریبان است. سرزمین اشغالی از عمق استراتژیک سرزمینی برخوردار نیست. عرض جغرافیایی بسیار کم در باریکترین نقاط، هیچ فرصتی برای خطای پدافندی یا دفاع لایهای در عمق خاک باقی نمیگذارد. از طرفی رژیم صهیونیستی دارای آسیبپذیری ژئواکونومیک شدید است. این رژیم منابع طبیعی پایه را در اختیار ندارد، وابستگی حیاتی به آبراههای باریک و بنادر محدود (حیفا، اشدود و ایلات) وابستگی شدیدی دارد و گلوگاههای انرژی آن در برابر تسلیحات ارزانقیمت دورایستا آسیبپذیری بالایی دارد.
ایالات متحده برای اینکه بتواند چنین بازیگر متزلزلی را به ستون فقرات نظامی منطقه بدل کند، نیاز به جایگزین کردن ژئوپلیتیک با ژئوتکنولوژی داشت. به عبارتی علم و فناوری میبایست برتری لازم را بر مولفههای قدرت سنتی به دست میآورد
در ژانویه ۲۰۲۱، پنتاگون در تصمیمی که شالوده عملیاتی این دکترین بود، رژیم صهیونیستی را از حوزه استحفاظی فرماندهی اروپا (یوکام) به فرماندهی مرکزی سنتکام منتقل کرد. این تغییر به ظاهر اداری، پیامد عملیاتی بیسابقهای را به همراه داشت: اتصال رادارهای دوربرد باند ایکس مستقر در کشورهای حوزه خلیج فارس و رادارهای گنبد آهنین، فلاخن داوود و پیکان رژیم صهیونیستی به یک شبکه هدایت مرکزی در پایگاه هوایی العدید قطر صورت پذیرفت. این شبکه به کمک هوش مصنوعی، تجمیع بلادرنگ دادههای ماهوارهای و کاهش شدید حلقه تصمیمگیری (مشاهده تا اقدام)، قسمت وسیعی از جغرافیای خلیج فارس را به «عمق راهبردی مصنوعی» برای رژیم صهیونیستی تبدیل کرد. هر موشک یا پهپادی که از خاک ایران یا کشورهای عضو محور مقاومت شلیک شود، دقایق حیاتی پیش از ورود به حریم اراضی اشغالی توسط ایستگاههای حسگری کشورهای عربی رهگیری شده و دادههای مسیر آن در کسری از ثانیه در اختیار سامانههای پدافند لایهای رژیم صهیونیستی قرار میگیرد.
به این ترتیب تکنولوژی متکی بر حسگرها و پردازش هوش مصنوعی دقیقاً همان جایی نشست که جغرافیا از تأمین آن ناتوان بود.
پردهبرداری از بازی بزرگ در آسیای جنوب غربی
رهگیری رفتار ایالات متحده، از معاهدههای عادیسازی ۲۰۲۰ تا جنگ تحمیلی به جمهوری اسلامی ایران و رایزنیهای سطحبالای سیاسی در ابوظبی، ماهیت کلاناستراتژی کاخ سفید در آسیای جنوب غربی را بیش از پیش روشن مینماید و اگرچه به ظاهر و در سخن واشنگتن به دنبال خروج از خاورمیانه نیست، اما با قطعیت بیشتر میتوان گفت که به دنبال اجرای کمهزینهترین شکل سلطه و هژمونی خود در منطقه آسیای جنوب غربی است. ایالات متحده می¬خواهد از طریق سپردن درگیریهای فیزیکی به رژیم صهیونیستی و بار مالی به پادشاهیهای خلیج فارس، هزینههای نظامی و عملیاتی خود را در منطقه کاهش دهد.
به این ترتیب تله راهبردی واشنگتن دقیقاً در همین نقطه نمایان میشود:
کشورهای عربی خلیج فارس با اتصال زیرساختهای حسگری خود به رژیم صهیونیستی، عملاً خاک خود را به بخشی از سپر دفاعی رژیم صهیونیستی بدل کردند که هزینه این تأمین امنیت را نیز خود آنها پرداخت مینمایند. با این شیوه امنیتی آنها دیگر نه تنها نمیتوانند در خصوص مسئله فلسطین صحبتی بنمایند، بلکه حتی در خصوص تعرضی از رژیم صهیونیستی به کشورهای خودشان نیز نمیتوانند دست به اقدام مقابلهای بزنند. بنابراین باید بیان نمود که کشورهای منطقه با تنها گذاشتن جمهوری اسلامی ایران در تجاوزات ایالات متحده و رژیم صهیونیستی در تحولات اخیر، به نوعی باعث خلع سلاح شدن خود در بازمعماری جدید امنیتی منطقه خواهند بود.
**تحلیگر روابط بینالملل
نظرات کاربران