فرارو- ماه‌ها پس از توقف بخش مهمی از درگیری‌های مستقیم، نه توافقی جامع میان تهران و واشنگتن شکل گرفته و نه چشم‌انداز بازگشت به جنگ از میان رفته است. این وضعیت را می‌توان صرفاً وقفه‌ای میان دو دور جنگ دانست، اما شاید تفسیر دقیق‌تر آن باشد که دو طرف وارد نوعی تعادل شکننده شده‌اند؛ وضعیتی که در آن ادامه تقابل هزینه‌زاست، اما مصالحه نیز برای هیچ‌کدام به‌اندازه کافی امن و کم‌هزینه به نظر نمی‌رسد. نظریه‌های روابط بین‌الملل نشان می‌دهند که چنین شرایطی نه استثنایی در سیاست جهانی است و نه الزاماً مقدمه صلح یا جنگی تازه. گاهی خودِ بن‌بست به شکل تازه‌ای از رقابت تبدیل می‌شود؛ رقابتی که در آن، طرفین بدون رسیدن به توافق، می‌کوشند زمان، هزینه و اراده طرف مقابل را مدیریت کنند.

به گزارش فرارو، در نگاه معمول، جنگ و صلح دو وضعیت جدا از یکدیگرند: یا کشورها در حال جنگ‌اند یا با امضای توافقی به صلح رسیده‌اند. اما واقعیت روابط بین‌الملل اغلب در فاصله میان این دو قرار می‌گیرد. ممکن است حملات گسترده متوقف شوند، ولی تحریم‌ها، تهدیدهای نظامی، فشار اقتصادی، رقابت اطلاعاتی و تلاش برای تغییر محاسبات طرف مقابل ادامه پیدا کنند. در چنین وضعیتی، نبود جنگ به معنای حل شدن منازعه نیست؛ همان‌طور که ادامه منازعه نیز لزوماً به معنای بازگشت فوری به جنگ نیست.

روابط ایران و آمریکا نمونه‌ای مهم برای فهم این منطقه خاکستری است. پس از جنگ، توقف درگیری‌های گسترده به‌تنهایی نتوانسته اختلاف‌های اصلی را از میان ببرد. دو طرف همچنان درباره موضوعاتی بنیادین، از جمله برنامه هسته‌ای ایران، شرایط پایان تقابل و ترتیبات امنیتی منطقه، اختلاف دارند. گزارش‌های اکتبر ۲۰۲۶ نیز نشان می‌دهند که تماس‌ها و تبادل پیشنهادها ادامه داشته، اما فاصله مواضع همچنان زیاد است.

برای درک این وضعیت باید پرسشی فراتر از این مطرح کرد: چه چیزی باعث می‌شود ادامه یک وضعیت نامطلوب، برای هر دو طرف قابل‌تحمل‌تر از پایان دادن به آن باشد؟

بن‌بست؛ وقتی هیچ‌کس نمی‌تواند پیروز شود، اما هیچ‌کس هم آماده عقب‌نشینی نیست

یکی از نظریه‌های شناخته‌شده در مطالعات منازعه، مفهوم «بن‌بست دردناک متقابل» است که با آثار آی. ویلیام زارتمن، پژوهشگر روابط بین‌الملل، شناخته می‌شود. مطابق این دیدگاه، طرف‌های یک منازعه زمانی بیشتر به مذاکره روی می‌آورند که به این جمع‌بندی برسند ادامه درگیری هزینه‌زاست و هیچ‌یک نمی‌تواند با ابزارهای موجود به پیروزی مطلوب خود برسد. اما این وضعیت به‌خودی‌خود توافق ایجاد نمی‌کند؛ طرفین باید در عین احساس بن‌بست، راهی قابل‌قبول برای خروج از آن نیز ببینند.

در اینجا تفاوت مهمی وجود دارد: بن‌بست نظامی الزاماً به بن‌بست سیاسی منجر نمی‌شود، اما بن‌بست سیاسی هم لزوماً مذاکره را به توافق نمی‌رساند. ممکن است دو کشور در میدان نتوانند نتیجه قاطعی به دست آورند، ولی همچنان تصور کنند زمان به سود آن‌ها کار می‌کند. در این حالت، هر طرف به‌جای امتیاز دادن، منتظر می‌ماند تا فشارهای اقتصادی، سیاسی یا امنیتی، محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد.

این منطق می‌تواند توضیح دهد که چرا توقف درگیری‌ها گاهی به توافق منجر نمی‌شود. اگر یک طرف تصور کند فشار اقتصادی در نهایت حریف را وادار به عقب‌نشینی می‌کند و طرف دیگر معتقد باشد مقاومت در برابر فشار، امکان گرفتن امتیازهای بیشتر را فراهم خواهد کرد، هر دو ممکن است به ادامه انتظار رضایت دهند. هر کدام امیدوار است زمان، بدون آنکه مجبور به پذیرش هزینه فوری مصالحه شود، موقعیتش را بهتر کند.

بااین‌حال، همین انتظار می‌تواند به دام تبدیل شود. آنچه از دید یک طرف «صبر راهبردی» است، از دید طرف مقابل ممکن است نشانه‌ای از نبود اراده برای توافق تلقی شود. هرچه این برداشت‌ها تثبیت شوند، احتمال اینکه طرفین پیشنهادهای یکدیگر را نه گامی برای حل اختلاف، بلکه تلاشی برای فریب یا خرید زمان بدانند، افزایش می‌یابد.

در مورد ایران و آمریکا، این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که هر دو طرف توافق را نه صرفاً پایان دادن به درگیری، بلکه تعیین‌کننده موازنه قدرت در مرحله بعد بدانند. اختلاف بر سر برنامه هسته‌ای، تحریم‌ها، تضمین‌های امنیتی و شرایط پایان تقابل، فقط اختلاف بر سر مفاد یک سند نیست؛ هر بند توافق می‌تواند بر قدرت چانه‌زنی دو طرف در سال‌های آینده اثر بگذارد. گزارش‌های اخیر نیز نشان می‌دهند که اختلاف بر سر سطح غنی‌سازی و سرنوشت ذخایر اورانیوم غنی‌شده همچنان یکی از موانع مهم توافق است.

در چنین شرایطی، توافق برای هر طرف پرسشی دشوار ایجاد می‌کند: آیا امتیازی که امروز می‌دهم، فردا به ابزاری علیه خودم تبدیل نخواهد شد؟

صلحی که هنوز به وجود نیامده است؛ مسئله اعتماد و ترس از آینده

نظریه «مسئله تعهد» در روابط بین‌الملل، بخش دیگری از این معما را توضیح می‌دهد. رابرت پاول، نظریه‌پرداز علوم سیاسی، نشان داده است که جنگ همیشه نتیجه نبود اطلاعات یا اشتباه در محاسبه نیست؛ گاهی حتی اگر طرفین منافع یکدیگر و هزینه‌های جنگ را بشناسند، باز هم نمی‌توانند به توافق برسند، زیرا هیچ‌کدام مطمئن نیست که طرف مقابل در آینده به تعهداتش پایبند خواهد ماند. 

فرض کنیم دو کشور بر سر یک توافق اولیه به تفاهم برسند. یکی از آن‌ها ممکن است بپذیرد بخشی از اقدامات خود را محدود کند، درحالی‌که طرف مقابل قول دهد تحریم‌ها را کاهش دهد یا از حمله دوباره خودداری کند. اما اگر پس از اجرای تعهدات یک طرف، طرف دیگر بتواند با تغییر شرایط از وعده خود عقب‌نشینی کند، توافق از همان ابتدا با یک مشکل ساختاری روبه‌رو است.

این همان تفاوت میان «توافق روی کاغذ» و «توافق قابل اتکا» است. طرفین ممکن است حتی درباره شکل کلی یک توافق نیز به تفاهم برسند، اما در مورد سازوکار اجرای آن، ترتیب انجام تعهدات، امکان راستی‌آزمایی و پیامد نقض توافق اختلاف داشته باشند. هرچه هزینه نقض تعهد برای طرف مقابل کمتر باشد، ترس از فریب خوردن نیز بیشتر می‌شود.

برای فهم این مشکل، باید به آینده نگاه کرد، نه فقط به وضعیت امروز. کشوری که در شرایط کنونی امتیازی می‌دهد، ممکن است نگران باشد که طرف مقابل پس از تقویت موقعیت خود، خواسته‌های بیشتری مطرح کند. به همین ترتیب، طرف مقابل ممکن است نگران باشد که امتیازهای اقتصادی یا امنیتی، بدون تغییر رفتار مورد انتظار، صرفاً به بازیابی توان طرف دیگر کمک کند.

در این شرایط، حتی توافقی که در کوتاه‌مدت برای هر دو طرف سودمند است، می‌تواند به دلیل ترس از موازنه قدرت در آینده شکست بخورد. هر طرف می‌پرسد: اگر من امروز عقب‌نشینی کنم، چه تضمینی وجود دارد که فردا مجبور به عقب‌نشینی بیشتری نشوم؟

این پرسش، یکی از دلایل مهم شکنندگی آتش‌بس‌هاست. توقف خشونت ممکن است به‌سرعت قابل تحقق باشد، اما ساختن اعتماد و ایجاد سازوکارهایی که اجرای توافق را در آینده تضمین کنند، به زمان و ترتیبات سیاسی پیچیده‌تری نیاز دارد. پژوهش‌های مربوط به نقش آتش‌بس در فرایند صلح نیز نشان می‌دهند که توقف درگیری می‌تواند زمینه مذاکره را فراهم کند، اما در شرایطی دیگر، با کاهش فشار فوری جنگ، انگیزه طرفین برای پذیرش مصالحه را تضعیف می‌کند.

از این منظر، مسئله این است که چگونه می‌توان توافقی ساخت که هیچ‌یک احساس نکند با اجرای آن، خود را در برابر فشارهای بعدی بی‌دفاع کرده است.

منطقه خاکستری؛ وقتی نبود جنگ به ابزار رقابت تبدیل می‌شود

برای توصیف وضعیت میان جنگ و صلح، اصطلاح «صلح منفی» نیز مفید است؛ مفهومی که یوهان گالتونگ، پژوهشگر صلح و منازعه، آن را در برابر صلحی قرار می‌دهد که صرفاً به نبود خشونت مستقیم محدود نیست و به شرایط عمیق‌تر و پایدارتر نیز توجه دارد. صلح منفی در ساده‌ترین معنا یعنی خشونت مستقیم متوقف شده است، اما این توقف به‌خودی‌خود به معنای حل ریشه‌های منازعه نیست.

در روابط میان کشورها، این وضعیت می‌تواند شکل‌های مختلفی پیدا کند: آتش‌بس بدون توافق سیاسی، کاهش حملات همراه با تداوم تحریم‌ها، مذاکره در کنار تهدید نظامی، یا باز نگه داشتن کانال‌های دیپلماتیک درحالی‌که هر طرف برای سناریوی جنگ بعدی آماده می‌شود. در چنین وضعیتی، صلح نه یک مقصد، بلکه فضایی برای رقابت با ابزارهای دیگر است.

نکته مهم این است که این منطقه خاکستری الزاماً یک وضعیت کاملاً بی‌ثبات نیست. گاهی طرفین به‌تدریج قواعد نانوشته‌ای برای مدیریت تقابل پیدا می‌کنند: از خطوط قرمز و واکنش‌های محدود گرفته تا میانجی‌گری، پیام‌رسانی غیرمستقیم و پرهیز از اقداماتی که می‌تواند چرخه تشدید را فعال کند. این قواعد ممکن است هیچ‌وقت در قالب توافق رسمی نوشته نشوند، اما تا زمانی که برای هر دو طرف قابل‌قبول باشند، از بازگشت به جنگ تمام‌عیار جلوگیری می‌کنند.

بااین‌حال، چنین تعادلی با صلح پایدار تفاوت دارد. هر طرف همچنان می‌تواند برای افزایش فشار، محاسبات طرف مقابل را به چالش بکشد. یک اقدام نظامی محدود، تشدید تحریم‌ها، حادثه‌ای دریایی یا برداشت نادرست از یک حرکت دفاعی می‌تواند تعادل شکننده را برهم بزند. مشکل اینجاست که در غیاب توافق روشن، طرفین ممکن است درباره معنای یک اقدام واحد برداشت‌های کاملاً متفاوتی داشته باشند.

این وضعیت را می‌توان «تعادل بدون اعتماد» نامید: هر طرف به این دلیل از عبور از یک خط مشخص خودداری می‌کند که هزینه عبور را بالا می‌داند، نه لزوماً به این دلیل که به نیت طرف مقابل اعتماد دارد. چنین تعادلی ممکن است ماه‌ها دوام بیاورد، اما به یک حادثه، تغییر محاسبات یا تصمیم سیاسی ناگهانی حساس است.

برای ایران و آمریکا، این وضعیت می‌تواند به معنای ادامه هم‌زمان دو روند متناقض باشد: از یک سو، تلاش برای جلوگیری از جنگی که هزینه‌های نظامی، اقتصادی و منطقه‌ای سنگینی دارد؛ از سوی دیگر، حفظ ابزارهای فشار برای اینکه طرف مقابل در مذاکره امتیاز بیشتری بدهد. در نتیجه، هر دو طرف ممکن است از وقوع جنگ تازه پرهیز کنند، بی‌آنکه حاضر باشند ابزارهایی را کنار بگذارند که احتمال جنگ را همچنان زنده نگه می‌دارند.

آینده بن‌بست؛ چهار مسیر پیش رو

اگر بن‌بست را یک وضعیت سیاسی مستقل بدانیم، آینده آن را نمی‌توان فقط به دو گزینه «توافق» یا «جنگ» محدود کرد. دست‌کم چهار مسیر قابل تصور است؛ مسیرهایی که ممکن است به‌تدریج جای یکدیگر را بگیرند.

سناریوی اول؛ تثبیت یک آتش‌بس نانوشته. در این حالت، توافق جامع همچنان دور از دسترس می‌ماند، اما دو طرف به این نتیجه می‌رسند که ادامه تقابل کنترل‌شده از بازگشت به جنگ پرهزینه‌تر نیست. کانال‌های ارتباطی، میانجی‌گری و قواعد نانوشته برای مهار بحران حفظ می‌شوند. چنین وضعیتی می‌تواند برای مدتی طولانی ادامه یابد، اما اختلاف‌های بنیادین را حل نمی‌کند و خطر بحران‌های ناگهانی را از میان نمی‌برد.

سناریوی دوم؛ توافق محدود و مرحله‌ای. به‌جای تلاش برای حل یک‌باره تمام اختلاف‌ها، دو طرف ممکن است به توافق‌هایی محدود درباره موضوعات مشخص برسند؛ برای مثال، ترتیباتی برای کاهش تنش، مسائل انسانی، امنیت دریایی یا برخی اقدامات هسته‌ای. چنین توافقی لزوماً به معنای عادی‌سازی روابط نیست، اما می‌تواند از فشار فوری بحران بکاهد و فرصتی برای مذاکره درباره مسائل دشوارتر ایجاد کند. موفقیت این مسیر به آن بستگی دارد که تعهدات دو طرف قابل سنجش و اجرای آن‌ها قابل راستی‌آزمایی باشد.

سناریوی سوم؛ تشدید تدریجی و بازگشت به درگیری. اگر هر طرف تصور کند فشار بیشتر می‌تواند حریف را وادار به عقب‌نشینی کند، ممکن است به‌تدریج سطح اقدامات خود را افزایش دهد. مشکل این سناریو آن است که هیچ‌یک از طرفین الزاماً از ابتدا خواهان جنگ گسترده نیست؛ اما زنجیره‌ای از اقدامات و واکنش‌ها می‌تواند وضعیتی ایجاد کند که کنترل آن از دست تصمیم‌گیران خارج شود. نبود توافق روشن درباره خطوط قرمز و شیوه پاسخ‌گویی، خطر چنین لغزشی را افزایش می‌دهد.

سناریوی چهارم؛ فرسایش طولانی بدون پیروزی روشن. در این مسیر، نه توافقی جامع حاصل می‌شود و نه جنگی تمام‌عیار بازمی‌گردد، اما هزینه‌های تقابل به‌تدریج انباشته می‌شوند. فشار اقتصادی، نااطمینانی سرمایه‌گذاری، هزینه‌های دفاعی و دیپلماتیک و آسیب به اعتماد منطقه‌ای ادامه پیدا می‌کنند. در چنین شرایطی، ممکن است هیچ طرفی شکست خود را نپذیرد، اما هر دو برای حفظ وضع موجود هزینه بپردازند. این سناریو از آن جهت اهمیت دارد که بن‌بست می‌تواند بدون یک رویداد بزرگ و تعیین‌کننده، به بخشی عادی از زندگی سیاسی و اقتصادی تبدیل شود.

کدام سناریو محتمل‌تر است؟ پاسخ به سه شاخص بستگی دارد: نخست، آیا هزینه ادامه وضعیت موجود برای هر دو طرف در حال افزایش است یا هنوز قابل‌تحمل به نظر می‌رسد؟ دوم، آیا طرفین می‌توانند سازوکاری برای اجرای متقابل تعهدات ایجاد کنند؟ سوم، آیا رهبران دو کشور می‌توانند مصالحه را در داخل نظام سیاسی خود به‌عنوان دستاوردی قابل دفاع معرفی کنند؟ بدون پاسخ روشن به این پرسش‌ها، پیش‌بینی زمان توافق یا بازگشت جنگ بیشتر شبیه حدس خواهد بود تا تحلیل.

خطر اصلی شاید خودِ بن‌بست باشد

در تحلیل بحران‌های بین‌المللی، معمولاً توجه اصلی به لحظات انفجاری جلب می‌شود: آغاز جنگ، حمله‌ای بزرگ یا امضای توافقی تاریخی. اما گاهی مهم‌ترین تحول، نه در یک روز مشخص، بلکه در طول ماه‌هایی رخ می‌دهد که هیچ اتفاق تعیین‌کننده‌ای نمی‌افتد.

بن‌بست طولانی می‌تواند انتظارات سیاسی را تغییر دهد. دولت‌ها ممکن است هزینه‌های تقابل را عادی تلقی کنند، جامعه به نااطمینانی مزمن عادت کند و بازیگران منطقه‌ای تصمیم‌های خود را بر اساس فرض ادامه بحران تنظیم کنند. در این وضعیت، نبود توافق دیگر صرفاً یک شکست دیپلماتیک نیست؛ به شرایطی تبدیل می‌شود که سیاست‌گذاری، اقتصاد و محاسبات امنیتی درون آن شکل می‌گیرند.

از این منظر، خطر نه فقط در احتمال آغاز دوباره جنگ، بلکه در عادی شدن وضعیتی است که در آن جنگ همواره ممکن است، صلح هیچ‌گاه قطعی نیست و هر تصمیم اقتصادی یا سیاسی باید با در نظر گرفتن احتمال بحران تازه اتخاذ شود.

بنابراین، مسئله ایران و آمریکا را نباید تنها با شمارش روزهای بدون حمله یا دنبال کردن دور بعدی مذاکرات سنجید. پرسش بنیادی‌تر این است که آیا دو طرف در حال ساختن ترتیباتی هستند که هزینه بازگشت به جنگ را افزایش دهد، یا فقط در حال استفاده از وقفه موجود برای بازسازی توان، حفظ فشار و انتظار برای تغییر شرایط‌اند.

اگر پاسخ دوم درست باشد، توقف جنگ الزاماً مقدمه صلح نیست؛ ممکن است فقط شکل رقابت را تغییر داده باشد. در آن صورت، بن‌بست نه پایان بحران، بلکه شیوه ادامه یافتن آن است: وضعیتی که در آن هیچ‌کس به نتیجه مطلوب خود نرسیده، اما هنوز حاضر نیست بهای رسیدن به توافق را بپردازد. و شاید همین، مهم‌ترین تناقض دوره نه جنگ و نه صلح باشد: دو طرف ممکن است برای جلوگیری از جنگ بعدی به توافق نیاز داشته باشند، اما تا زمانی که توافق را خطرناک‌تر از ادامه بن‌بست می‌دانند، همان وضعیتی را بازتولید می‌کنند که می‌خواهند از آن خارج شوند.