جنگ تحمیلی دوازده‌روزه و جنگ رمضان که حاکمان جنایتکار امریکا و رژیم سفّاک صهیونیستی علیه تمدن ایرانِ بزرگ به‌راه انداختند صحنۀ دیگربارۀ تقابل غرب و شرق -به‌زعم این‌جانب- بود؛ تقابلی که ریشه در تاریخ تمدن بشری دارد. حاصل مطالعات سالیان دراز این‌جانب در کِسوت پژوهش و معلمی در دانشگاه‌ها این بوده که تمدن غرب از دوران باستان تا رنسانس و عصر مدرن، به‌تدریج از مبدأ الهی و جهان‌بینی توحیدی فاصله گرفته و این جدایی تدریجی - نه چنان‌که مدعای خودشان است - نشانه‌ای از پیشرفت و روشن‌گری، بلکه عامل اصلی زوال معنوی، اخلاقی و تمدنی غرب به شمار می‌رود.

در این مطالعات، دانسته‌ام که در جهان پیش از ظهور حضرت عیسی مسیح (علی نبینا و آله و علیه‌السلام)، دو سنت بزرگ فکری و دینی با یک‌دیگر در تعارض بودند: از یک سو جهان‌بینی یونانی-رومی که بر کثرت خدایان، عقلانیت انتزاعی و شرک استوار بود و از سوی دیگر سنت ابراهیمی-ایرانی که بر توحید ناب، وحی الهی و حکمت الهی تأکید داشت.

از منظر تمدن اسلامی و ایرانی، این تقابل، نبردی میان دو نوع معرفت بود: معرفتی که ریشه در وحی الهی داشت و معرفتی که از عقل بشری جدا از مبدأ قدسی سرچشمه می‌گرفت. در این میان، فلسفۀ یونان هرچند تلاش کرد از عالم محسوس فراتر رود، اما به دلیل فقدان مبدأ وحیانی، هرگز به مفهوم خدای واحد و متعالی نرسید و در سطح شرک و خدایان متعدد متوقف ماند. امپراتوری روم نیز پیش از ظهور آن حضرت، با پذیرش کثرت‌گرایی دینی و تبدیل دین به ابزاری سیاسی، عملاً به بی‌تفاوتی نسبت به امر قدسی رسید.

در این فضا، خدایان متعدد و مناسک پیچیده می‌کوشیند که پاسخ‌گوی نیازهای عاطفی و اجتماعی مردم شوند، اما چون عمق معنوی و توحیدی بی‌بهره بودند، و با فطرت الهیِ انسان بیگانه، ره به جایی نمی‌بردند. علمای اسلام همواره این نظام شرک‌آمیز را فاقد عمق وحیانی دانسته و آن را نشانه‌ای از انحطاط معنوی غرب پیش از مسیحیت تلقی کرده‌اند. در چنین شرایطی، حضرت عیسی مسیح از سوی خداوند متعال برای هدایت مردمان عالَم مبعوث شدند و هدایت بندگان گمگشته و گمراه را در پیش گرفتند.

اما پس از عروج آن حضرت به گواهی قرآن کریم، مسیحیت که در آغاز، دینی ساده، رستگاری‌بخش و شرقی بود، در غرب به‌تدریج اروپایی شد و از ریشه‌های ابراهیمی و توحیدی خود دور افتاد. با تثبیت قدرت کلیسا در قرون وسطای مسیحی، ساختار سلسله‌مراتبی و قانون‌گرا پدید آمد که واسطه‌گری کشیشان را میان انسان و خدا تثبیت کرد. آموزه‌های شرک‌آمیزی مانند تثلیث جای توحید ناب را گرفت و به‌تدریج رنگ و بوی شرک و واسطه‌گری انسانی به دین خدا وارد شد.

این انحراف مسیحیت را از جوهرۀ الهی‌اش دور کرد و زمینه‌ساز واکنش‌های بعدی مانند اصلاحات پروتستانی شد که خود به سمت فردمحوری و سکولاریسم حرکت کرد. همین اصلاحات پروتستانی هم هرچند در ظاهر با هدف مبارزه با فساد کلیسا آغاز شد، اما با حذف واسطه‌های سنتی و فردمحور کردن دین، راه را برای تفسیرهای شخصی و در نهایت جدایی کامل دین از زندگی اجتماعی هموار ساخت. جنگ‌های مذهبی طولانی و ظهور ملت‌دولت‌ها نیز این فرآیند را تسریع کردند و وفاداری دینی را به وفاداری ملی و مادی تبدیل نمودند.

این تحولات ادامۀ همان روند انحطاط معنوی بود که از دوران یونان و روم آغاز شده بود و رفته‌رفته نه به‌سوی اصلاح، بلکه به‌سوی عمیق‌تر شدن گمراهی انسان می‌شتافت.نقطۀ اوج این جدایی، رنسانس مادی غرب بود که در آن، انسان به جای بازگشت به مبدأ الهی، به عقلانیت مستقل و مادی‌گرایی روی آورد. این دوره که اغلب در غرب به‌عنوان آغاز عصر روشنگری و پیشرفت ستایش می‌شود، در واقع، تداوم همان روند انحطاط معنوی بود. غرب با قطع ارتباط وحیانی و الهی، به سمت انسان‌محوری و علم‌گرایی صرف حرکت کرد و این امر هم وحدت وجودی انسان را از بین برد و هم زمینه‌ساز بحران‌های اخلاقی و تمدنی شد. پیامدهای این جدایی در قرن‌های بعد به‌صورت جنگ‌های جهانی، استعمار، نژادپرستی و بحران‌های اخلاقی ظاهر شد. این زوال انسانی تصادفی نبود؛ بلکه نتیجۀ طبیعی قطع ارتباط با عالَم عِلوی و تکیۀ صرف بر جهان ماده بود.

در مقابل، پس از ظهور آئین رستگاری‌بخش اسلام، تمدن اسلامی و ایرانی با تکیه بر حکمت الهی و توحید، همواره الگویی متفاوت ارائه کرده است که در آن، عقل و وحی در کنار هم قرار دارند و انسان را به سوی کمال الهی هدایت می‌کنند. فرهنگ و تمدن اسلام و ایران با نهضت ترجمه و بازآفرینی میراث علمی و فلسفی، نقش مهمی در انتقال دانش به غرب ایفا کرد، اما غرب باز هم این میراث گران‌بها و ارجمند انسانی را در چارچوب مادی‌گرایی خود هضم کرد و از بُعد توحیدی و الهی و اخلاقی آن غفلت ورزید.

این غفلت، رنسانس غربی را به جای احیای معنویت، به سمت مادی‌گرایی و دین‌گریزی و سکولاریسم و حتی بعدها خداناباوری سوق داد. توصیف این مسیر نُمایانگر عوامل اصلی افول تمدنی غرب است که در مقالۀ پیشِ روی، این‌جانب با ادلۀ کافی و مستند به تبیین آن خواهم پرداخت و ان‌شاء‌الله به حول و قوۀ الهی و عنایات ائمۀ معصوم (علیهم‌السلام) و استمداد از روح شهدای سرفراز جنگ‌های اخیرمان با اندیشۀ پَست و دون مادی‌نگر غرب، به‌ویژه امام فرزانۀ شهیدما.، شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی‌الله مقامه)، گامی مؤثر در آگاه‌سازی نسل جوان ایرانی به مبانی فکریِ فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی باشد.

نظریۀ محوری اینجانب در این مقاله این است که زوال غرب نتیجۀ مستقیم و اجتناب‌ناپذیر جدایی انسان از خدا بوده است. این جدایی که در رنسانس به اوج خود رسید و سرآغاز افول معنوی و تمدنی غرب به شمار می‌رود، فقط و فقط با بازگشت به فطرت الهی انسان و احیای جهان‌بینی توحیدی بر اساس مبانی اسلامی و ایرانی اصلاح‌پذیر خواهد بود. شاید از این طریق بتوان رنسانس جدیدی در جهت مخالف این زوال پدید آورد؛ رنسانس جدیدی که بر پایۀ وحدت عقل و وحی، توحید ناب و عدالت الهی استوار است و می‌تواند الگویی برای جهان معاصر ارائه دهد.

رساله در علل زوال معنوی غرب

جهان پیش از ظهور مسیحیت، صحنۀ تلاقی و تعارض دو جهان‌بینی بزرگ بود: از یک سو، جهان بینی یونانی – رومی و از سوی دیگر جهان بینی ابراهیمی – ایرانی. در این زمینه، فرانتس کومون، مورخ، باستان‌شناس و دین‌شناس بلژیکی که در حوزۀ ادیان باستانی، به‌ویژه تأثیر ادیان شرقی بر بت‌پرستی رومی، تخصص داشت، و از پژوهشگران پیشرو در مطالعۀ ادیان رازآمیز در امپراتوری روم به شمار می‌رود، در کتاب مهم و نام‌آشنایش، ادیان شرقی در بت‌پرستی رومی، که در آن، به بررسی نفوذ آیین‌های شرقی مانند میترائیسم، آیین ایزیس و کیش‌های بابلی و ایرانی در جهان رومی می‌پردازد، نشان می‌دهد که چگونه ادیان و جهان‌بینی‌های شرقی، به‌ویژه دین زرتشتی ایرانی و ادیان ابراهیمی، به‌تدریج در امپراتوری روم باورمندانی معتقد و مؤمن یافتند؛ باورمندانی که با جهان‌بینی الحادیِ هلنیستی به تعارض و تعامل پرداختند. به همین ترتیب، پیتر براون (۱۹۳۵م )، مورخ ایرلندی و یکی از برجسته‌ترین پژوهشگران حوزۀ «عهد باستان متأخر» که با مطالعات خود، مفهوم «دوران گذار» میان جهان باستان و قرون وسطی را بازتعریف کرد هم، در کتاب مهم خود، جهان عهد باستان متأخر که تأثیر عمیقی بر مطالعات تاریخی این دوره داشته، از تقابل این دو سنت فرهنگی-دینی سخن می‌گوید و آن را یکی از عوامل مهم تحولات بعدی تمدن غرب می‌داند.

مِری بُویس (۱۹۲۰-۲۰۰۶م)، ایران‌شناس و زرتشتی‌شناس برجستۀ بریتانیایی که به عنوان یکی از مهم‌ترین پژوهشگران غربی در حوزۀ دین زرتشتی شناخته می‌شود، نیز در کتاب زرتشتیان: باورها و اعمال دینی‌شان به مواجهۀ جهان‌بینی ایرانی با فرهنگ یونانی-رومی پیش از مسیحیت اشاره کرده و تأثیرات متقابل آن‌ها را بررسی می‌کند. از منظر فلسفی-تمدنی، هانری کوربَن، فیلسوف، الهی‌دان و ایران‌شناس فرانسوی که به عنوان یکی از مهم‌ترین پژوهشگران غربی در حوزۀ فلسفه و عرفان اسلامی، به‌ویژه تشیع و اندیشۀ ایرانی شناخته می‌شود و با مرحوم علامه طباطبایی مؤانست و مجالست داشت، در مهم‌ترین اثرش، کتاب اسلام ایرانی که در چهار جلد در سال‌های ۱۹۷۱–۱۹۷۲ منتشر شد، و در آن، به بررسی سیر معنویت و فلسفۀ اسلامی در ایران، از دورۀ پیش از اسلام تا دوران صفویه و پس از آن می‌پردازد، این تقابل را در چارچوب مواجهۀ سنت ابراهیمی-ایرانی با فلسفۀ یونانی تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد که این تعارض، زمینه‌ساز تحولات عمیق‌تری در تاریخ اندیشه شد.

دوست دیگر هانری کوربن، استاد دکتر سید حسین نصر (۱۳۱۲ش- )، فیلسوف و اسلام‌شناس معاصر ایرانی که در حوزۀ فلسفۀ اسلامی، عرفان و اندیشۀ شیعی جایگاه برجسته‌ای دارد، نیز در کتاب فلسفۀ اسلامی از آغاز تا امروز که در آن، سیر تحول فلسفۀ اسلامی را از دوران اولیه تا دورۀ معاصر بررسی کرده و بر تداوم و پویایی این سنت فکری تأکید ورزیده، بر همین نکته تأکید دارد که جهان‌بینی ابراهیمی-ایرانی پیش از مسیحیت، حامل عناصری از حکمت الهی بود که بعدها در تقابل با عقلانیت یونانی-رومی قرار گرفت.

متفکرانی چون سقراط و افلاطون تا ارسطو، پایه‌های تفکر عقلی را در غرب بنا نهادند. افلاطون با ایدۀ «مُثُل» (Forms)، جهانی فراتر از محسوسات را ترسیم کرد که می‌توانست بستری برای تفکر توحیدی بعدی باشد؛ با این حال، این فلسفه هرگز به یک خدای واحد منجر نشد؛ بلکه به حفظ ارباب انواع و «خدایان فیلسوفان» رسید، یعنی موجوداتی خیالی و دور از دسترس تودۀ مردم. در این زمینه، رنه گنون (۱۸۸۶-۱۹۵۱م)، فیلسوف و متافیزیک‌دان مسلمان فرانسوی و از نخستین شخصیت‌های علمی و از پیشروان تحلیل انحطاط معنوی و فکری تمدن غربی در دوران معاصر، در کتاب بحران جهان مدرن تأکید می‌کند که فلسفۀ یونانی هرگز از چارچوب شرک و کثرت‌گرایی فراتر نرفت و نتوانست به مفهوم خدای واحد و متعالی دست یابد.

هانری کوربن نیز در اسلام ایرانی نشان می‌دهد که ایدۀ «مُثُل» افلاطونی، هرچند حامل بعدی معنوی بود، اما در نهایت در سطح خدایان و ارباب انواع متوقف ماند و به توحید حقیقی نرسید. سید حسین نصر در معرفت و امر قدسی این نکته را برجسته می‌سازد که فلسفۀ یونانی، به‌رغم تلاش برای فراتر رفتن از عالم محسوس، فاقد مبدأ وحیانی بود و بنابراین نتوانست به خدای واحد موحّدان راه یابد.

فریتهوف شوان، فیلسوف مسلمان سوئیسی که در کنار رنه گنون سابق‌الذکر، از پیشروان بیدارگری اسلامی در اروپا بود، در کتاب منطق و تعالی که از مهم‌ترین آثار اوست و در آن، به بررسی رابطۀ منطق، معرفت و امر متعال می‌پردازد و محدودیت‌های عقل مدرن را از دیدگاه حکمت سنتی تحلیل می‌کند، نیز فلسفۀ افلاطونی را از منظر سنت‌گرایی نقد می‌کند و معتقد است که این فلسفه هرچند به مراتب وجودی اشاره دارد، اما به دلیل فقدان وحی، در نهایت به خدایان فیلسوفان محدود می‌ماند.

پس از رنه گنون و فریتهوف شوان، مارتین لینگز(۱۹۰۹–۲۰۰۵م)، اسلام‌شناس و نویسندۀ بریتانیایی و از چهره‌های برجستۀ مکتب سنت‌گرایی قرار دارد که تحت تأثیر آن دو اندیشمند مسلمان اروپایی، سال‌ها به مطالعه و پژوهش در حوزۀ تصوف و حکمت اسلامی پرداخت و آثار مهمی در این زمینه نگاشت. وی در کتاب نماد و کهن‌الگو از محدودیت‌های فلسفۀ افلاطونی در ارائۀ تصویری از خداوند واحد سخن گفته و آن را در تقابل با سنت‌های وحیانی قرار می‌دهد. در همین راستا، تیتوس بورکهارت (۱۹۰۸–۱۹۸۴م)، هنرشناس و محقق سوئیسی-آلمانی، در کتاب هنر مقدس در شرق و غرب تأکید می‌کند که تفکر یونانی نتوانست به وحدت الهی برسد و در نتیجه، خدایان متعدد و موجودات واسطه هم‌چنان در نظام فکری آن حضور داشتند.

مردم یونان نیز شمار انبوهی از خدایان را می‌پرستیدند؛ مانند زئوس(پادشاه خدایان؛ خدای آسمان و تندر)، هرا (ملکه خدایان و همسر و خواهر زئوس و الهه ازدواج)، پوزئیدون(برادر زئوس و خدای دریا و اسب)، دمتر (الهه کشاورزی)، آتنا (الهه خرد)، آپولون(الهه هنر)، آرتمیس (الهه شکار)، آرِس (خدای جنگ)، آفرودیت(الهه عشق)، هفائستوس (خدای آتش)، هرمس (الهه تجارت) و هستیا (خدای جشن) و رومیان نیز همین خدایان را با اسامی دیگر پرستش میکردند که برای مثال ژوپیتر معادل زئوس یا ونوس معادل آفرودیت بود؛ که این خدایان، نه کامل بودند و نه بی‌نقص؛ بلکه بازتابی از صفات انسانی با قدرتی افسانه‌ای بودند و مردم از طریق قربانی، فال‌گیری و مناسک پیچیده، به دنبال جلب رضایت این خدایان بودند.

این نظام، پاسخی به نیازهای عاطفی و اجتماعی مردم می‌داد، اما از عمق فلسفی بی‌بهره بود. رنه گنون این نظام شرک‌آمیز را فاقد عمق متافیزیکی واقعی دانسته و آن را بازتابی از ویژگی‌های انسانی با قدرتی افسانه‌ای توصیف می‌کند. هانری کوربن نشان می‌دهد که خدایان یونانی و رومی، با وجود نقش اجتماعی و عاطفی‌شان، از طریق قربانی و مناسک پیچیده مورد پرستش قرار می‌گرفتند، اما فاقد وحدت و تعالی حقیقی بودند. سید حسین نصر تأکید می‌کند که این نظام هرچند پاسخی به نیازهای روانی مردم می‌داد، اما به دلیل فقدان مبدأ وحیانی، از عمق فلسفی و معنوی بی‌بهره بود. فریتهوف شوان این خدایان را موجوداتی ناقص و انسان‌گونه معرفی می‌کند که بازتابی از صفات بشری بودند و نتوانستند به مفهوم خدای واحد و کامل برسند.

در امپراتوری روم، این کثرت‌گرایی دینی به اوج رسید. رومی‌ها علاوه بر خدایان خود، خدایان ملل مغلوب را نیز به خدایان خود می‌افزودند. این تساهل دینی، اما در عمل به معنای بی‌تفاوتی نسبت به امر قدسی بود. هانری کوربن تأکید می‌کند که این نوع تساهل دینی در روم، نه از سر احترام به امر قدسی، بلکه از سر بی‌تفاوتی و مصلحت سیاسی بود. دین به ابزاری سیاسی برای حفظ انسجام امپراتوری تبدیل شد و امپراتوران خود را دارای مقام الهی می‌دانستند. رنه گنون این وضعیت را نتیجۀ انحطاط معنوی غرب می‌داند که در آن دین از عمق وحیانی خود تهی شده و به ابزاری برای قدرت سیاسی بدل می‌گردد. سید حسین نصر نشان می‌دهد که الوهیت‌یافتن امپراتوران، نماد روشنی از جدایی تدریجی تمدن غربی از مبدأ الهی است. فریتهوف شوان نیز این کثرت‌گرایی رومی را فاقد هرگونه عمق معنوی واقعی دانسته و آن را بازتابی از افول سنت‌های اصیل توحیدی می‌داند.

در این فضای فکری، فرقه‌های سرّی و آیین‌های رازوار (مانند آیین میترا یا الهۀ ایزیس) نیز رواج داشتند که وعدۀ رستگاری و حیات پس از مرگ می‌دادند. رنه گنون این آیین‌های رازوار را تلاشی ناقص برای جبران خلأ معنوی ناشی از کثرت‌گرایی و سیاسی‌شدن دین می‌داند. این آیین‌ها، به دلیل شخصی‌تر بودن نسبت به دین رسمی، محبوبیت بسیاری یافتند و برای پذیرش یک دینِ رستگاری‌بخش مانند مسیحیت زمینهسازی کردند. هانری کوربن تأکید می‌کند که این فرقه‌ها هرچند حاوی عناصری از اشتیاق به رستگاری بودند، اما به دلیل فقدان وحی اصیل، نتوانستند پاسخ نهایی به نیاز معنوی انسان بدهند. سید حسین نصر این آیین‌ها را زمینه‌ساز پذیرش مسیحیت به عنوان دینی رستگاری‌بخش توصیف می‌کند که بعدها توانست خلأ معنوی روم را تا حدی پر کند. فریتهوف شوان نیز این فرقه‌های سرّی را بازتابی از تلاش انسان برای بازگشت به امر قدسی در شرایط انحطاط سنت‌های رسمی می‌داند.

خلأ بزرگ این دوران، نبود یک نظام معنوی منسجم بود که هم پاسخگوی عقل و هم نیازهای عمیق روحی باشد؛ فلسفه برای خواص بود و اساطیر برای عوام و میان این دو، شکاف عمیقی وجود داشت که این شکاف با مسیحیت پر شد. رنه گنون این جدایی میان فلسفه و دین عامه را نشانه‌ای از انحطاط معنوی تمدن رومی می‌داند. تیتوس بوکهارت تأکید می‌کند که فلسفۀ یونانی-رومی به دلیل ماهیت انتزاعی خود، نتوانست نیازهای روحی مردم عادی را برآورده سازد. مارتین لینگز این شکاف را عامل اصلی آمادگی جامعۀ رومی برای پذیرش دینی مانند مسیحیت می‌داند که هم عقل و هم قلب را مخاطب قرار می‌داد. سید حسین نصر نیز این خلأ را نتیجۀ جدایی تدریجی عقلانیت از سنت وحیانی می‌داند که با مسیحیت تا حدی ترمیم شد.

یکی از درخشش‌های ادیان ابراهیمی، آیین مسیحیت بود. هانری کوربن ظهور مسیحیت را پاسخی الهی به خلأ معنوی جهان باستان می‌داند. این دین در اورشلیم (بیت‌المقدس) که در اشغال امپراتوری روم بود، ظهور کرد؛ اما این دینِ ساده و روحانی، تا پیش از قرن چهارم، همواره تحت تعقیب و سرکوب بود. پیتر براون دوران تعقیب مسیحیان را دوره‌ای از مقاومت معنوی در برابر ساختار قدرت رومی توصیف می‌کند. رامزی مک‌مولن رامزی مک‌مولن (۱۹۲۸م - )، مورخ آمریکایی و از برجسته‌ترین پژوهشگران تاریخ روم متأخر و دوران گذار از بت‌پرستی به مسیحیت که در آثار خود، با رویکردی تاریخی و تحلیلی، به بررسی تحولات دینی و اجتماعی امپراتوری روم می‌پردازد، کتابی دارد تحت عنوان کتاب مسیحیت و بت‌پرستی در روم (۱۹۹۷م).

این کتاب از آثار مهم اوست که در آن، فرآیند مسیحی‌شدن و تعامل یا تقابل مسیحیت با سنت‌های بت‌پرستی را در سده‌های چهارم تا هشتم میلادی بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که این گذار نه صرفاً دینی، بلکه عمیقاً اجتماعی و فرهنگی بوده است. وی در این کتاب نشان می‌دهد که مسیحیت پیش از کنستانتین، دینی تحت فشار و ستم بود. اما نقطۀ عطف تاریخ مسیحیت، امپراتوری کنستانتین بود. رابین لین فاکس (۱۹۴۶م )، مورخ بریتانیایی و استاد تاریخ باستان در دانشگاه آکسفورد که متخصص تاریخ روم و تحولات دینی در دوران باستان متأخر است، کتابی تحت عنوان بت‌پرستان و مسیحیان دارد که از مهم‌ترین آثار او به شمار می‌رود.

وی در این کتاب به بررسی هم‌زیستی و تقابل ادیان بت‌پرستی و مسیحیت در امپراتوری روم طی سده‌های سوم و چهارم میلادی می‌پردازد و با تکیه بر منابع تاریخی، تصویری دقیق از جهان دینی آن دوران ارائه می‌دهد. فاکس در این کتاب، امپراتوری کنستانتین را نقطۀ چرخشی مهم در تاریخ این دین معرفی می‌کند.

کنستانتین در سال ۳۱۲م، پیش از نبرد «پل میلویو»، مدعی شد که نشان صلیب را در آفتاب دیده و با پیامی مبنی بر اینکه «با این علامت پیروز شو» مواجه شده است. او پس از پیروزی، مسیحیت را نه به‌عنوان دین رسمی، اما به‌عنوان دینی قانونی و مورد حمایت امپراتور به رسمیت شناخت و کلیساها را ساخت و به اسقف‌ها امتیاز داد و «شورای نیقیه» را در سال ۳۲۵ میلادی تشکیل داد تا وحدت عقیدتی میان مسیحیان ایجاد کند. هنری چادویک در کتاب کلیسای آغازین شورای نیقیه را تلاشی برای تثبیت وحدت عقیدتی تحت حمایت امپراتوری توصیف می‌کند.

اما کار بزرگتر کنستانتین، ساخت اقامتگاه خود در شهر بیزانس بود که بعداً نامش را به کنستانتینوپولیس تغییر داد. این شهر نه تنها پایتخت سیاسی امپراتوری شد، بلکه مرکز تازه‌ای برای مسیحیت شرقی گردید و نام خود را تا ابد با او گره زد. این اقدام، مسیحیت را از یک آیینِ تحت تعقیب به یک نهادِ قدرتمند و دولتی تبدیل کرد؛ به‌طوری که رابین لین فاکس انتقال پایتخت به کنستانتینوپولیس را اقدامی تعیین‌کننده در تبدیل مسیحیت به قدرتی سیاسی و فرهنگی می‌داند. پیتر براون این رویدادها را نقطۀ عطفی در تبدیل مسیحیت از آیینی تحت تعقیب به نهادی دولتی می‌داند. رامزی مک‌مولن تأکید می‌کند که حمایت کنستانتین، ساختار سازمانی و سیاسی مسیحیت را به‌طور اساسی دگرگون کرد.

با سقوط امپراتوری روم غربی در قرن پنجم میلادی، کلیسا به تنها نهاد باقی‌مانده از تمدن رومی بدل شد. اما آنچه رخ داد، اروپایی شدن کامل مسیحیت بود یعنی به جای این‌که اروپا مسیحی شود، مسیحیت اروپایی شد که این فرایند، هرچند به گسترش مسیحیت انجامید، اما آن را از ریشه‌های شرقی و ادیان ابراهیمیاش دور ساخت و آموزه‌های انجیل با فرهنگ، سنن و حتی باورهای کهن اقوام اروپایی (ژرمن‌ها و اسلاوها) منطبق گشت.

پیتر براون این فرایند را «اروپایی‌سازی مسیحیت» توصیف می‌کند. مسیحیت، بسیاری از جشن‌های بت‌پرستانه را در خود هضم کرد، قدیسان را جایگزین خدایان محلی نمود و به دینی تبدیل شد که با هویت قومی و سیاسی پادشاهی‌های تازه‌تأسیس اروپا عجین گشت. یاروسلاو پلیکان(۱۹۲۳–۲۰۰۶م) مورخ برجستۀ آمریکایی و متخصص تاریخ اندیشۀ مسیحی که در آثار خود با رویکردی تاریخی و تحلیلی، سیر تحول آموزه‌های مسیحی را از آغاز تا دوران مدرن بررسی کرده در مهم‌ترین اثرش، کتاب سنت مسیحی که در پنج جلد نوشته شده و در آن، به بررسی نظام‌مند تحول اعتقادات، الهیات و سنت‌های فکری مسیحیت از قرن نخست تا قرن بیستم پرداخته تأکید می‌کند که مسیحیت غربی به تدریج از ریشه‌های شرقی خود جدا شد. رامزی مک‌مولن نشان می‌دهد که جذب عناصر بت‌پرستانه، راهی بود که برای گسترش این دین در میان اقوام اروپایی اندیشیده بودند؛ اما همین تدبیر ساده‌اندیشانه، به باور تیتوس بورکهارت موجب دور شدن از عمق معنوی و الهی اولیۀ مسیحیت شد.

با تثبیت قدرت کلیسا در قرون وسطی، ساختار سلسله‌مراتبی و منضبطی پدید آمد که پاپ در رأس آن قرار داشت. ر. و. سادرن (۱۹۱۲–۲۰۰۱م)، مورخ بریتانیایی و از برجسته‌ترین پژوهشگران تاریخ قرون وسطی در قرن بیستم که تخصص اصلی‌اش در بررسی روابط متقابل جامعه، فرهنگ و نهادهای دینی در اروپای قرون وسطی بود، در کتاب جامعۀ غربی و کلیسا در قرون وسطی(۱۹۷۰، ص ۱۲۵–۱۵۰) که در آن، که در آن به تحلیل نقش کلیسا در ساختار اجتماعی، سیاسی و فکری غرب قرون وسطی می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه نهاد کلیسا هم تحت تأثیر جامعه بود و هم بر آن تأثیر می‌گذاشت اظهار می‌دارد که این سلسله‌مراتب عامل اصلی انحصار معنویت توسط نهاد کلیسا بود. بدین‌ترتیب، کلیسا به‌تدریج انحصار معنویت را در دست گرفت.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای کنترل اجتماعی و معنوی، آیین توبه و اعتراف بود. در این نظام، گناهان تنها از طریق اعتراف به کشیش و انجام تکالیف کفاره‌ای (مانند روزه، دعا و زیارت) بخشیده می‌شدند. کشیش به‌عنوان واسطۀ میان گناهکار و خدا عمل می‌کرد و این یعنی بخشش گناهان در انحصار نهاد کلیسا قرار گرفت. همچنین در قرون بعد، مفهوم «بخشش‌نامه» یا اعطای عفو رواج یافت که به موجب آن، با پرداخت پول یا انجام کارهای خاص، می‌توان از عذاب اخروی کاست و کلیسا به یک دولت-دین تبدیل شد که با سیاست، ثروت و جنگ آمیخته بود. دیارمید مک‌کالاچ در تاریخ مسیحیت گسترش همین مفهوم «بخشش‌نامه» را نشانه‌ای از آمیزش قدرت سیاسی و دینی کلیسا معرفی می‌کند. ژاک لوگوف(۱۹۲۴–۲۰۱۴) نیز در کتاب زایش برزخ نشان می‌دهد که چگونه آموزه‌های مربوط به عذاب اخروی، به ابزاری برای کنترل اجتماعی و مالی تبدیل شد.

در آموزۀ انحرافی از آئین الهی مسیحیت، حضرت عیسی (ع) نه یک پیامبر، بلکه – نعوذ بالله- تجسم خدای یگانه در قالب انسان است. باور به «تثلیث» (پدر، پسر و روح‌القدس) او را در مقام «پسر خدا» قرار می‌دهد که هم‌ذات با پدر است، نه مخلوق. هنری چادویک این تحول را گسستی بنیادین از مفهوم الوهیت در جهان باستان می‌داند. این باور، مسیحیت را از تمام ادیان پیشین یونان و روم که خدایان را موجوداتی شبیه انسان اما جدا از الوهیت می‌دانستند، جدا می‌کرد. یاروسلاو پلیکان تأکید می‌کند که تثلیث، مسیحیت را از شرک یونانی-رومی متمایز ساخت. ریچارد هانسون (۱۹۱۶–۱۹۸۸م) نیز در کتاب جست‌وجوی خدای مسیحی نشان می‌دهد که این آموزه، پاسخی ناقص و انسانی از سوی غرب به محدودیت‌های اندیشۀ فلسفی پیشین آن سرزمین بود.

کلیسا بر پایۀ همین باورهای بنیادین، آیین‌های مقدس (اسرار) را بنا نهاد که در آن‌ها، عناصر مادی به حاملان فیض الهی تبدیل می‌شدند. هنری چادویک (همان، ص ۱۳۰–۱۵۵) این آیین‌ها را عامل اصلی تثبیت نقش واسطه‌گری کشیش در مسیحیت می‌داند. مهم‌ترین این آیین‌ها، عشای ربّانی بود که در آن، کشیش با برداشتن تکهای نان و آمیختن آن در شراب، آن را در دهان افراد میگذاشتند تا گناهان آن‌ها بخشیده شود؛ به این ترتیب که نان کنایه از گوشت حضرت عیسی (ع) و شراب کنایه از خون آن حضرت بود و این آئین، کشیش را به‌عنوان واسطه‌ای ضروری میان انسان و خدا تثبیت می‌کرد، زیرا تنها او مجاز به انجام این آیین بود. یاروسلاو پلیکان تأکید می‌کند که عشای ربانی، به تدریج به محور اصلی عبادت و بخشایش گناه تبدیل شد. ادوارد یارنی(۱۹۲۶–۲۰۱۲م)، کشیش یسوعی و محقق بریتانیایی متخصص در حوزۀ آیین‌های اولیۀ مسیحی بود. او به‌ویژه بر مطالعۀ آیین‌های آغازین مسیحیت (تعمید، تأیید و عشای ربانی) در سده‌های نخست تمرکز داشت.

کتاب کتاب آیین‌های آغازین مسیحی از آثار مهم اوست که در آن، به بررسی متون تعلیمی و آیینی پدران کلیسا در قرن چهارم میلادی می‌پردازد و چگونگی برگزاری مراسم آغازین مسیحیت را بر اساس منابع تاریخی بازسازی و تحلیل می‌کند. وی در این کتاب نشان می‌دهد که این مراسم، عناصر مادی را به حاملان فیض الهی تبدیل، و جایگاه انحصاری روحانیت را تقویت کرد.

مسیحیت در قرون وسطی، به‌تدریج از یک آیین رستگاری‌بخش و سرشار از محبت، به سیستمی خشک، قانون‌گرا و سرشار از خرافات تبدیل شد. یاروسلاو پلیکان تأکید می‌کند که این دوره، مسیحیت را به سیستمی خشک و قانون‌گرا تبدیل کرد. این دگردیسی، نه تنها خودِ دین را از جوهرۀ اصلیاش دور کرد، بلکه زمینه‌ساز واکنش‌های شدیدی شد که در نهایت به سکولاریسم و بی‌خدایی انجامید. به این ترتیب که کلیسا برای حفظ قدرت خود، مجموعه‌ای از قوانین سخت و غیرقابل انعطاف مانند تکالیف مکرر مذهبی بیپایه و اساس، جریمه‌های سنگین برای گناهان کوچک و تفتیش عقاید وضع کرد که هرگونه انحراف از آموزه‌های رسمی را به‌شدت سرکوب می‌کرد. ر. و. سادرن این سخت‌گیری‌های قانونی و تفتیش عقاید را عامل اصلی دور شدن مسیحیت از جوهرۀ معنوی‌اش می‌داند. این سخت‌گیری‌ها، چهره‌ای خشن و غیرمهربان از دین به نمایش گذاشت و مردم عادی، که توانایی درک پیچیدگی‌های الهیات را نداشتند، تنها ترس از جهنم و عذاب ابدی را از کلیسا دریافت می‌کردند، نه امید و رستگاری را. دیارمید مک‌کالاچ نشان می‌دهد که این رویکرد سرکوب‌گرانه، زمینه‌ساز واکنش‌های سکولار و ضددینی در قرون بعدی شد.

این نحوه برداشت از دین، میراثی از تفکر رومیها قبل از مسیحیت بود که برای مثال، در آن زمان، مبارزات گلادیاتوری با وحشیگری بی‌نظیری رواج داشت. به این ترتیب که اسیران و بردگان، مجبور بودند تا سرحد مرگ با یکدیگر یا با حیوانات وحشی بجنگند تا زنده بمانند و این امر وسیله تفریح مردم روم بود که در استادیوم یا جیمنازیوم جمع شده و این مبارزات خشونت بار را با خوشحالی تماشا میکردند و هر چه خشونت بیشتری انجام میشد، استقبال بیشتری به عمل میآوردند و برای همین اگر دو نفر با هم می‌جنگیدند و یکی اهل ترحم بود، مورد عتاب و هوکردن قرار میگرفت که نمونهای از این توحش را در فیلم گلادیاتور و شخصیت ماکسیموس شاهد بودیم. رامزی مک‌مولن این مبارزات گلادیاتوری را جلوه‌ای از خشونت نهادینه‌شده در فرهنگ رومی پیش از مسیحیت می‌داند.

این اعمال، که در تمدن‌های شرقی و اسلامی مورد نکوهش بود، نشان از فاصلۀ عمیق میان آموزه‌های اخلاقی و رفتارهای عملی منبعث از کلیسای مسیحیت در آن زمان داشت. پیتر براوننیز تأکید می‌کند که این نوع سرگرمی‌های وحشیانه، نشان‌دهنده فاصله عمیق میان اخلاقیات شرقی و جهان‌بینی رومی-هلنیستی بود. مایکل گرانت (۱۹۱۴–۲۰۰۴م)، مورخ بریتانیایی و از نویسندگان پرکار در حوزۀ تاریخ روم باستان است که با رویکردی روشن و مبتنی بر منابع تاریخی، جنبه‌های گوناگون زندگی اجتماعی و فرهنگی روم را بررسی کرده است کتابی تحت عنوان گلادیاتورها در نقد رفتارهای وحشیانۀ غربی در رفتار با بردگان و اسرا نوشته است.

وی در این کتاب، به تاریخ، سازماندهی و اهمیت اجتماعی-فرهنگی مبارزات گلادیاتوری در امپراتوری روم می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه این بازی‌ها نه‌تنها سرگرمی، بلکه بخشی از ساختار سیاسی و ایدئولوژیک روم باستان بوده‌اند. وی در این کتاب نشان می‌دهد که این خشونت‌ها هم مورد پذیرش جامعه روم بود، و هم بخشی از ساختار قدرت و سرگرمی امپراتوری به شمار می‌رفت. مشاهده می‌شود که نگاه غالب مورخان عالَم هم‌سو با استدلال این‌جانب در در تبیین نظریۀ پیشِ‌رو است.

در این شرایط، یکی از مهم‌ترین رخدادهای الهیاتی در این دوران، اختلاف بر سر موجودیت حضرت مسیح (ع) بود. نسطوریوس، اسقف اعظم قسطنطنیه در قرن پنجم، اعتقادی توحیدی داشت، به این نحو که حضرت مریم (س) را نه «مادر خدا» بلکه «مادر مسیح» باید نامید. این دیدگاه با عقیدۀ غالب کلیسا در تضاد قرار گرفت. یاروسلاو پلیکان این اختلاف را یکی از مهم‌ترین شکاف‌های الهیاتی قرن پنجم می‌داند. نسطوریوس در شورای اِفِسوس (سال ۴۳۱ میلادی) محکوم و در شورای کلیساها تکفیر و اخراج شد. پیروان او، که به «نسطوریان» معروف شدند، به‌سوی شرق گریختند و در شمال غرب ایرانِ دوران ساسانی (رها و نصیبین که همان شام فعلی است) ساکن شدند. سباستین براک در کتاب کلیسای شرق تأکید می‌کند که محکومیت نسطوریوس در شورای اِفِسوس، باعث مهاجرت گسترده پیروان او به ایران ساسانی شد.

این جمعیت مورد استقبال انوشیروان عادل قرار گرفتند و پادشاه ایران از ایشان که مردمی فرهیخته و دانشمند بودند و از اسکندریه به ایران آمده بودند حمایت کرد و آن‌ها را در دانشگاه جندی شاپور استخدام کرد و این افراد به زبانهای یونانی و سریانی در جندی‌شاپور تدریس میکردند. ویلهلم باوم و دیتمار وینکلر در کتاب کلیسای شرق نشان می‌دهند که حمایت انوشیروان از نسطوریان و جذب آنان در دانشگاه جندی‌شاپور، نقش مهمی در انتقال دانش یونانی و سریانی به ایران داشت. این مهاجرت، نه‌تنها موجب بقای این شاخه از مسیحیت شد، بلکه نشان داد که تعصب کلیسایی تا چه حد می‌تواند موجب از دست دادن اندیشه‌های ناب دینی گردد. این وضعیت غرب در آن زمان بود، اما در شرق جهان چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام، هیچگاه چنین پدیدههای خشونت باری وجود نداشت.

پس از ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی، مسلمانان با تمدن‌های کهن روم، ایران و هند مواجه شدند. در دوران خلافت عباسی (به‌ویژه از قرن دوم هجری به بعد)، نهضت بزرگ ترجمه آغاز شد. آثار ارسطو، جالینوس، بقراط و دیگر فیلسوفان و پزشکان یونانی به عربی برگردانده شد و در مقابل، کتاب‌هایی مانند قانون و شفا (تألیف ابو علی سینا) از جمله آثاری بودند که بعدها از طریق ترجمه‌های لاتینی در قرون ۱۱ و ۱۲ میلادی وارد اروپا شدند و جرقۀ اولیۀ رنسانس علمی را در غرب زدند. به عبارت دیگر، اروپای مسیحی که در قرون وسطی دچار افول علمی بود، مدیون مسلمانان و ترجمه‌های یونانیِ آثار و کتابهای آنان بود.

دیمیتری گوتاس، اسلام‌شناس و مورخ تاریخ علم آمریکاییِ یونانی‌تبار که تخصص اصلی‌اش در تاریخ فلسفه و علم در دورۀ اسلامی، به‌ویژه جنبش ترجمه است، و اکنون استاد سابق دانشگاه یِیل و از پژوهشگران برجسته در زمینۀ انتقال دانش یونانی به جهان اسلام به شمار می‌رود، در کتاب اندیشۀ یونانی، فرهنگ عربی نهضت ترجمه در دورۀ عباسی را یکی از مهم‌ترین رویدادهای انتقال دانش در تاریخ می‌داند.

وی در این کتاب، نشان می‌دهد که نهضت ترجمه در دورۀ عباسی نه یک اتفاق تصادفی، بلکه یک پروژۀ فرهنگی و سیاسی هدفمند بوده است. او بر نقش فعال ایرانیان، به‌ویژه خاندان برمکی و دیوان‌سالاران ایرانی در بغداد، در حمایت از این جنبش تأکید دارد و معتقد است تمدن اسلامی با تکیه بر میراث ایرانی و عربی، دانش یونانی را نه تنها حفظ، بلکه بازسازی و گسترش داد. جرج صلیبا، دیگر پژوهشگر تاریخ علم که سال‌ها در دانشگاه کلمبیا به تدریس تاریخ علم و دستاوردهای علمی تمدن اسلامی اشتغال داشته است و از متخصصان برجستۀ تاریخ نجوم و علوم اسلامی به شمار می‌رود در کتاب تفکر اسلامی و تولد علم نشان می‌دهد که آثار ابن‌سینا از طریق ترجمه‌های لاتینی نقش کلیدی در احیای علمی اروپا در قرون ۱۱ و ۱۲ میلادی ایفا کردند. صلیبا استدلال می‌کند که علم اسلامی نه صرفاً واسطه‌ای برای انتقال دانش یونانی به اروپا بوده، بلکه خود دارای نوآوری‌های مهم و مستقل بوده است.

او نشان می‌دهد که دانشمندان مسلمان، به‌ویژه در نجوم و ریاضیات، نقشی فعال و خلاقانه در تحول علم داشته‌اند و این دستاوردها بعدها زمینه‌ساز رنسانس علمی اروپا شده است. مونتگومری وات، اسلام‌شناس و مورخ بریتانیایی که استاد مطالعات عربی و اسلامی در دانشگاه ادینبورگ بوده است و از پژوهشگران برجستۀ غربی در زمینۀ تاریخ اسلام و تأثیر آن بر تمدن غرب به شمار می‌رو،. در کتاب تأثیر اسلام بر اروپای قرون وسطی تأکید می‌کند که اروپای مسیحی در این دوره عمدتاً از طریق منابع اسلامی با میراث یونانی آشنا شد.

وی در این کتاب نشان می‌دهد که اسلام از راه انتقال دانش علمی، فلسفی و فرهنگی، تأثیر عمیقی بر اروپا داشته است و بسیاری از دستاوردهای علمی و فکری اروپا در این دوره، ریشه در تعامل با جهان اسلام دارد. در میان اندیشمندان ایرانی نیز می‌توان از شهید مرتضی مطهری یاد کرد که در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران بر این نکته تأکید دارد که مسلمانان نه تنها آثار یونانی را ترجمه کردند، بلکه آن‌ها را با نقد و تکمیل به میراثی غنی‌تر تبدیل نمودند و سپس به اروپا منتقل کردند. سید حسین نصر هم در کتاب علم و تمدن در اسلام، علم اسلامی را ادامه و تکامل طبیعی علم یونانی می‌داند که از طریق مسلمانان به جهان غرب راه یافت. سید جلال‌الدین آشتیانی نیز در آثار خود دربارۀ فلسفۀ اسلامی، بر نقش محوری تمدن اسلامی در حفظ و انتقال فلسفۀ یونان به اروپا تأکید کرده است. این اندیشمندان مسلمان ایرانی بر نقش فعال و خلاقانۀ تمدن اسلامی در حفظ، گسترش و انتقال میراث علمی و فلسفی یونان به اروپا تأکید کرده‌اند.

در این میان، پیش از آن‌که اسلام به شمال آفریقا برسد، این سرزمین شاهد تمدن‌های بزرگی بوده است. مهم‌ترین آنها، تمدن کارتاژ (قَرتاجنه) بود که توسط مهاجرانی از فینیقیه (لبنان امروزی) تأسیس شد. ساباتینو موسکاتی، باستان‌شناس و مورخ ایتالیایی و از متخصصان برجستۀ تمدن‌های شرق باستان، به‌ویژه فینیقی‌ها و کارتاژ که استاد دانشگاه رم و از پیشگامان پژوهش‌های باستان‌شناختی در حوزۀ تمدن‌های بین‌النهرین به شمار می‌رفت، در کتاب تمدن فینیقی‌ها مهاجرت فینیقی‌ها و تأسیس کارتاژ را یکی از مهم‌ترین رویدادهای دریانوردی و تجاری جهان باستان می‌داند. فینیقی‌ها، دریانوردانی ماهر و بازرگانانی چیره‌دست بودند که از سواحل شرقی مدیترانه (لبنان کنونی) به سوی غرب کوچ کردند و شهرهایی در تونس، الجزایر، مراکش و اسپانیا بنا نهادند.

کارتاژ که در حدود قرن نهم پیش از میلاد در تونس امروزی پایه‌گذاری شد، به یکی از بزرگ‌ترین و ثروتمندترین شهرهای جهان باستان تبدیل گردید و تا شمال آفریقا و مراکش پیشرفت کرد. موسکاتی نشان می‌دهد که فینیقی‌ها هم بازرگانان و دریانوردان ماهری بودند، و هم نقش مهمی در انتقال فرهنگ، الفبا و تمدن شرق باستان به مناطق مدیترانه‌ای و اروپا ایفا کردند. ماریا اوخنیا اوبت در کتاب کارتاژ و امپراتوری فینیقی در غرب نشان می‌دهد که کارتاژ از قرن نهم پیش از میلاد به تدریج به قدرتمندترین شهر فینیقی در شمال آفریقا تبدیل شد.

حدود ۱۴ سال بعد از آن، طارق بن زیاد، سردار مسلمان و از موالیان موسی‌بن‌نصیر (والی افریقیه)، در سال ۹۲ هجری ۷۱۱ میلادی، مأموریت یافت تا با سپاهی از مردم مسلمان ساکن شمال آفریقا و مراکش، از تنگۀ میان آفریقا و اروپا عبور کند. این افراد که عمالیق نام داشتند، مردمانی سفید پوست بودند که در شمال آفریقا ساکن بوده و با مردم سیاهپوست جنوب آفریقا فرق داشتند و رومیها برای تحقیر آن‌ها از واژه بربر استفاده می‌کردند در حالی که به مراتب متمدنتر از رومیها بودند؛ زیرا عمالیق اهل علم و تجارت و هنر و رومیها اهل جنگ و خشونت بودند و به این دلیل اسلام را راحت پذیرفتند و منشاء اسلام اندلس همین قوم بودند و این تقسیم بندی براساس نظر افلاطون بود که مردم دنیا را به یونانی و بربر (وحشی) تقسیم نموده بود. راجر کالینز در کتاب اسپانیای ویزیگوت همین موضوع شرایط اجتماعی و سیاسی شبه‌جزیره ایبری پیش از ورود مسلمانان را بررسی کرده است. طارق در نقطه‌ای از سواحل جنوبی اسپانیا پیاده شد که پس از او به تنگه «جبل‌الطارق» شهرت یافت. این نقطۀ راهبردی، دروازۀ ورود اسلام به اروپا شد.

در آستانۀ ورود مسلمانان، شبه‌جزیرۀ ایبری (اسپانیا و پرتغال کنونی) زیر سلطۀ پادشاهی ویزیگوت‌ها بود که سال‌ها مردم آن منطقه و رعایا و اقلیت‌های غیر این نژاد، از ستم ویزیگوتها رنج می‌بردند. سپاه طارق در سال ۷۱۱ میلادی وارد اندلس شد و در نبردی سرنوشت‌ساز، رودریک، آخرین پادشاه ویزیگوت‌ها را شکست داد. هیو کندی در کتاب فتح اسپانیا توسط مسلمانان (۲۰۱۶، ص ۴۵–۸۵) نقش طارق بن زیاد و سپاهیان او را در پیروزی سریع بر ویزیگوت‌ها تحلیل می‌کند. ظرف مدت کوتاهی، بخش عظیمی از شبه‌جزیره ایبری به تصرف مسلمانان درآمد و حکومت اسلامی در اندلس پایه‌گذاری شد که نزدیک به هشت قرن (تا سال ۱۴۹۲ میلادی) بر این سرزمین دوام آورد. مایکل برت و ورنر فورمن در کتاب بربرها همین موضوع تشرف بربرهای شمال آفریقا به اسلام را بررسی کرده‌اند.

پس از اندلس، مسلمانان به دیگر نقاط اروپا نیز دست یازیدند. در سال ۸۲۷ میلادی، فتح جزیرۀ سیسیل (صقلیه) در جنوب ایتالیا توسط سلسلۀ اغلبیان آغاز شد و تا سال ۹۰۲ میلادی، این جزیره به‌طور کامل زیر تصرف مسلمانان درآمد و تا سدۀ یازدهم میلادی در اختیار آنان باقی ماند. الکس مترکالف در کتاب مسلمانان سیسیل فتح سیسیل توسط اغلبیان و تأثیرات بلندمدت آن را بررسی کرده است. این جزیره (سیسیل) و هم‌چنین دیگر نقاط ساحلی جنوب ایتالیا و جنوب فرانسه، به‌تدریج به پایگاه‌های مهمی برای انتقال فرهنگ، علم و تمدن اسلامی به قلب اروپا تبدیل شدند.

در قرن نهم میلادی، امارت اغلبیان با فتح تدریجی سیسیل، سلطۀ سیاسی خود را در این منطقه گسترش دادند و در امتداد آن، زمینۀ شکوفایی فرهنگی و علمی را نیز فراهم کردند. شهرهایی مانند پالرمو به مراکز مهم ترجمه، آموزش و تبادل دانش تبدیل شدند و بسیاری از آثار علمی و فلسفی از طریق این مناطق به اروپا راه یافت. هیو کندی به نقش اغلبیان در گسترش اسلام به جنوب ایتالیا اشاره دارد. شهید مرتضی مطهری در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران، سید حسین نصر در علم و تمدن در اسلام، و سید جلال‌الدین آشتیانی در آثار خود دربارۀ فلسفۀ اسلامی، بر این نکته تأکید دارند که تمدن اسلامی میراث یونانی را در بستر فرهنگی خود بازآفرینی، و از طریق مراکز علمی مانند سیسیل و اندلس، به اروپا منتقل کرد. بدین ترتیب، فتح و ادارۀ سیسیل توسط اغلبیان را می‌توان بخشی از همان فرآیند گستردۀ انتقال دانش و فرهنگ اسلامی به غرب دانست.

از این تاریخ، اندلس به یکی از مراکز رشد فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی تبدیل شد و نه‌تنها در اروپا، بلکه در کل جهان اسلام به عنوان یک قطب علمی و فرهنگی درخشان درآمد که منابع تاریخی از حضور بیش از ۱۱ هزار دانشمند مسلمان در این منطقه در دوران طلایی آن خبر می‌دهند. توماس گلیکدر کتاب اسلام و مسیحیت در اسپانیای قرون وسطی اندلس را یکی از مهم‌ترین مراکز علمی و فرهنگی جهان اسلام در قرون وسطی معرفی می‌کند. سلما خضرا جَیّوسی در مجموعه‌مقالات میراث اندلس بر نقش دانشمندان و مراکز علمی اندلس در شکوفایی فرهنگی تأکید دارد.

در میان انبوه دانشمندان و متفکرانی که در اندلس اسلامی پرورش یافتند، «ابن رشد» جایگاهی یگانه دارد. او که در سال ۱۱۲۶ میلادی در قرطبه (کوردوبا) زاده شد، حکیم، فیلسوف، فقیه و پزشک برجسته‌ای بود. شهرت اصلی ابن رشد به خاطر تفسیر آثار ابن سینا و ارسطو بود. او در کتاب معروف خود، «فصل المقال»، استدلال کرد که نه تنها فلسفه با شریعت منافاتی ندارد، بلکه آموختن آن از نظر شرعی واجب یا مستحب است. شاگردان ابن رشد در اروپا مکتب «ابن‌رشدگرایی» را پایه‌گذاری کردند که نقشی کلیدی در ظهور رنسانس و احیای خردگرایی در غرب ایفا نمود. پروفسور ماجد فخری، مولف کتاب، استاد ممتاز دانشگاه جورج تاون واشنگتن، که از مورخان به نام فلسفه اسلامی و نیز از ابن ‌رشد شناسان برجسته معاصر به‌ شمار می ‌آید در کتاب خود زندگی و آرای فلسفی ابن رشد را به تفصیل بررسی کرده است.

اولیور لیمان (Oliver Leaman) در کتاب ابن رشد و فلسفه او (Averroes and his Philosophy, ۱۹۹۸، ص ۱۲۰–۱۵۰) نقش ابن رشد در انتقال فلسفه ارسطو به اروپا و شکل‌گیری ابن‌رشدگرایی لاتین را تحلیل می‌کند. غلامحسین ابراهیمی دینانی، اندیشمند معاصر نیز، در آثارش، ابن رشد را فیلسوفی می‌داند که تأویل را نه صرفاً ابزاری برای رفع تعارض، بلکه روشی نظام‌مند و فلسفی برای فهم عمیق‌تر شریعت به کار می‌برد و بر نظریۀ «وحدت حقیقت» در اندیشه او تأکید دارد. همچنین رضا داوری اردکانی، دیگر اندیشمند معاصر ایرانی، از منظر تمدنی، ابن رشد را آخرین فیلسوف بزرگ اسلامی می‌داند که هنوز تلاش جدی برای آشتی فلسفه و شریعت داشت؛ اما پس از او فلسفه در جهان اسلام به حاشیه رفت، در حالی که ابن‌رشدگرایی در اروپا به جدایی تدریجی فلسفه از الهیات و حرکت به سوی عقلانیت مستقل انجامید.

در این بررسی هم‌چنین لازم است که به فلسفه اسکولاستیک که جریان غالب فلسفه و الهیات در دانشگاه‌های قرون وسطی اروپا بود (به‌ویژه از قرن ۱۱ تا ۱۵ میلادی) توجه نمائیم. این مکتب، تلاشی بود برای تلفیق ایمان مسیحی با عقل و فلسفۀ اسلامی که از طریق ترجمه کتابهای ابن سینا و ابن رشد و دیگر دانشمندان مسلمان در آن زمان، به اروپا راه یافته بود. روش اسکولاستیک، منطق و استدلال عقلی را ابزار اصلی برای درک و تبیین مفاهیم ایمانی می‌دانست. اتین ژیلسون در کتاب تاریخ فلسفه مسیحی در قرون وسطی به تأثیر گسترده ابن‌سینا و ابن‌رشد بر شکل‌گیری روش اسکولاستیک در اروپا می‌پردازد. آلن دو لیبرا نیز در کتاب فلسفۀ قرون وسطی نقش ترجمه‌های آثار فیلسوفان مسلمان را در تحول فلسفۀ اسکولاستیک بررسی کرده است.

بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین چهرۀ این مکتب، توماس آکویناس (۱۲۲۵-۱۲۷۴) بود. او در اثر عظیم خود، «جامع الهیات»، با تکیه بر فلسفۀ ابن سینا و ابن رشد، نظامی الهیاتی-فلسفی بنا نهاد که تا امروز، سنگ‌بنای الهیات کاتولیک به شمار می‌رود و تا آن زمان، اروپاییها نمیدانستند که مقولات کلی چیست و بعد از ترجمه کتاب شفا ابن‌سینا و توضیحات ابن‌رشد تازه متوجه این مسائل مانند خوبی، بدی و زشتی شدند. از طریق اسکولاستیک، اروپاییان با روش علمی آشنا شدند و دانشگاه‌های اروپایی که بستر رشد این مکتب بودند، به کانون‌های تولید و انتقال دانش تبدیل گشتند. اتین ژیلسون تأثیر عمیق ابن‌سینا و ابن‌رشد بر نظام فکری توماس آکویناس را بررسی کرده است. دیوید بورل نیز نقش محوری ترجمه‌های آثار فیلسوفان مسلمان در شکل‌گیری الهیات آکویناس را تحلیل می‌کند.

پیش از آن، البته جنگ‌های صلیبی رخ داد. آغاز این جنگ‌ها، با یک رؤیا و یک فراخوانِ گره خورده است. پی‌یر لرمیت، کشیشی فرانسوی، در بازگشت از زیارت بیت المقدس، داستان‌هایی از ستم بر مسیحیان و بی‌حرمتی به مقدسات آنان در سرزمین‌های مقدس نقل کرد و در سال ۴۸۸ هجری قمری مدعی شد که در خواب دیده است که حضرت عیسی (ع) به وی گفته است که مرا از شر کفار نجات دهید (یعنی مسلمانان کفار هستند) بر این اساس، پاپ اوربان دوم، در شورای کلرمون ۱۰۹۵م، با یک سخنرانی‌ای آتشین، مسیحیان اروپا را به جنگ با مسلمانان فراخواند و وعده داد که هرکس در این راه جان دهد، تمام گناهانش بخشیده خواهد شد و در این مسیر بعضی از مومنین مسیحی و اراذل و اوباش اروپایی به سمت سرزمینهای اسلامی روانه شدند و جنگ‌های صلیبی در یک دورۀ نزدیک به ۲۰۰ سال (از ۴۸۸ تا ۶۹۰ قمری) در قالب ۸ لشکرکشی بزرگ در جریان بود. در ابتدا، صلیبیون با موفقیت‌هایی موقت همراه شدند و توانستند پادشاهی بیت المقدس را تأسیس کنند.

اما با بیداری جهان اسلام، مسلمانان بیت‌المقدس را بازپس گرفتند و تا سال ۶۹۰ قمری، آخرین پایگاه صلیبیون در عکا نیز سقوط کرد. توماس آسبریج در کتاب جنگ‌های صلیبی به زمینه‌های آغاز جنگ‌های صلیبی و نقش پاپ اوربان دوم می‌پردازد. جاناتان رایلی-اسمیت نیز در کتاب جنگ‌های صلیبی: تاریخچه‌ای کوتاه سیر هشت لشکرکشی صلیبی و تحولات آن طی نزدیک به دو قرن را بررسی کرده است. استاد سخن، سعدی شیرازی می‌فرماید: طریقت‌شناسان ثابت‌قدم / به خلوت نشستند چندی به هم // یکی زان میان غیبت آغاز کرد / در ذکر بیچاره‌ای باز کرد // کسی گفتش ای یار شوریده‌رنگ / تو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ // بگفت از پس چهار دیوار خویش / همه عمر ننهاده‌ام پای پیش // چنین گفت درویش صادق‌نفس / ندیدم چنین بخت‌برگشته کس // که کافر ز پیکارش ایمن نشست / مسلمان ز جور زبانش نرست. همان‌طور که ملاحظه می‌شود، کسی مانند سعدی در شیراز، غم تجاوز صلیبیان را در بیت‌المقدس می‌خورَد و مثل اعلای مسلمانی را شرکت در جهاد علیه صلیبیان می‌داند؛ درحالی‌که صلیبیان به‌هیچ‌وجه پایشان به سرزمین ایران و فارس نرسیده بود.

در آستانۀ قرن شانزدهم میلادی، کلیسای کاتولیک به اوج فساد و انحراف رسیده بود. فروش بخشش‌نامه‌ها به‌صورت تجاری درآمده بود و پاپ‌ها و کشیشان به ثروت و قدرت دنیوی روی آورده بودند. این وضعیت، خشم بسیاری از مسیحیان مؤمن را برانگیخت و این نقطۀ آغاز رسمی اصلاحات پروتستانی، در ۳۱ اکتبر ۱۵۱۷م، است؛ زمانی که مارتین لوتر، کشیش آلمانی، ۹۵ رسالۀ خود را بر درِ کلیسای ویتنبرگ در آلمان کوبید. در این مسیر، لوتر تنها نبود. ژان کالوِن در سوئیس، نظامی الهیاتی به‌نام «کالوینیسم» بنیان نهاد و پروتستانیسم زمینۀ بازگشت مسیحیان به قبل از مسیحیت را فراهم کرد و فساد کشیشها، بهانۀ آن‌ها شد.

مرحوم علامه محمدتقی جعفری (۱۲۹۲–۱۳۷۷ش) در کتاب اسلام و ادیان جهانی اصلاحات پروتستانی را حرکتی می‌داند که هرچند در ابتدا با انگیزۀ مبارزه با فساد همراه بود، اما به تدریج به سمت تفسیرهای فردمحور و گاه ابزاری از دین پیش رفت. بنابراین مارتین لوتر واسطهگری انسان را بین انسان و خدا حذف کرد که این مسئله منجر به حذف پیامبران شد و این مسئله آنقدر پیش رفت که خود آن کسانی که سالها بر انسانها ظلم میکردند، اعمال خود را به خدا نسبت میدادند به طوری که پیشرفتهترین شکل پروتستانیسم، کلیسای کانتربری انگلیس است که هر پادشاه یا ملکه در آن کشور، خود را مانند فرعون نماینده خدا در زمین میداند و هر اقدام کثیفی را که انجام میدهند مانند استعمارگریهای خود در سطح جهان را به خدا منتسب میکنند که نتیجه چنین اندیشه را امروز در ماجرای موسوم به جزیره اپستین شاهد بودیم. در میان اسلام‌شناسان غربی، مارشال هاجسون در کتاب ماجرای اسلام به تأثیرات بلندمدت اصلاحات پروتستانی بر نسبت غرب با جهان اسلام اشاره کرده و آن را یکی از عوامل مهم در شکل‌گیری نگرش فردگرایانه و عقلانی غرب مدرن دانسته است.

پس از ظهور پروتستانتیسم، اروپا وارد دوره‌ای از جنگ‌های خونین مذهبی شد که نه‌تنها مرزهای دینی را بازتعریف کرد، بلکه به تولد ملت‌دولت‌های مدرن انجامید و شکاف میان کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، اروپا را به دو اردوگاه متخاصم تقسیم کرد که از آن جمله: جنگ‌های مذهبی فرانسه (۱۵۶۲-۱۵۹۸): این جنگ‌ها با کشتار سن بارتلمی در سال ۱۵۷۲ به اوج وحشی‌گری رسید که در آن هزاران هوگونو (پروتستان فرانسوی) قتل‌عام شدند / جنگ سی‌ساله (۱۶۱۸-۱۶۴۸): این جنگ، که در ابتدا در آلمان آغاز شد، به یک درگیری فراگیر اروپایی تبدیل گشت. با معاهدۀ وستفالی(۱۶۴۸م) پایان یافت و اصل حاکمیت ملی را به‌عنوان سنگ‌بنای روابط بین‌الملل به رسمیت شناخت. مرحوم علامه محمدتقی جعفری نیز در کتاب اسلام و ادیان جهانی این دوره را مرحله‌ای مهم در شکل‌گیری عقلانیت سیاسی غرب می‌داند که در آن، خشونت مذهبی، به‌جای آن‌که به تقویت دین منجر شود، به عرفی‌سازی روابط سیاسی و بین‌المللی انجامید. مارشال هاجسون جنگ سی‌ساله و معاهدۀ وستفالی را یکی از عوامل کلیدی در تثبیت نظام وستفالیایی می‌داند که بعدها الگوی روابط بین‌الملل مدرن را شکل داد. هم‌چنین جفری پارکر در کتاب جنگ سی‌ساله نشان می‌دهد که این درگیری‌ها هم مرزهای مذهبی و هم ساختار سیاسی اروپا را به‌طور اساسی دگرگون ساختند.

پس از جنگ سی‌ساله، مفهوم «ملت-دولت» جایگزین وفاداری‌های دینی شد. دولت‌ها به‌جای جنگ بر سر دین، بر سر منافع ملی، مرزها و قدرت به رقابت پرداختند. جنگ‌هایی مانند جنگ جانشینی اسپانیا (۱۷۰۱-۱۷۱۴) و جنگ هفت‌ساله (۱۷۵۶-۱۷۶۳)، دیگر رنگ و بوی مذهبی نداشتند. در میان مورخان معاصر غربی، مارتین وان کریولد در کتاب ظهور و افول دولت جنگ‌های قرن هجدهم مانند جنگ جانشینی اسپانیا و جنگ هفت‌ساله را نمونه‌هایی از درگیری‌های مبتنی بر منافع ملی و نه مذهبی می‌داند. در این شرایط، پس از دوران ناپلئون، قدرت‌های بزرگ اروپا به دنبال برقراری توازن قوا برآمدند. اما این صلح، بیش از آن‌که واقعی باشد، صلحی مسلح بود؛ چنان‌که هنری کیسینجر در کتاب نظم جهانی نظام توازن قوا پس از کنگره وین را «صلحی مسلح» توصیف می‌کند که در آن قدرت‌های اروپایی از طریق موازنه، از وقوع جنگ تمام‌عیار جلوگیری می‌کردند، هرچند این صلح بیشتر بر پایۀ «ترسِ متقابل» استوار بود تا توافق واقعی. آلیستر هورن در کتاب قیمت شکوه این مسابقۀ تسلیحاتی پیش از جنگ جهانی اول اشاره می‌کند و آن را نتیجه مستقیم نظام توازن قوا و بی‌اعتمادی متقابل قدرت‌های اروپایی می‌داند که در نهایت به درگیری فراگیر انجامید.

صلح مسلح، سرانجام در سال ۱۹۱۴م با جنگ جهانی اول فروپاشید. این جنگ، با استفاده از سلاح‌های جدید، به کشتاری عظیم تبدیل شد که بیش از ۱۶ میلیون کشته برجای گذاشت. معاهدۀ ورسای (۱۹۱۹م) که به‌منظور پایان جنگ امضا شد، نه‌تنها صلح پایدار به ارمغان نیاورد، بلکه زمینه‌ساز جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵)گردید. به خصوص آن‌که آمریکا در سال ۱۹۱۷، یعنی یک سال پیش از پایان جنگ اول جهانی به عنوان یک کشور مداخلهگر وارد صحنه شد و در سال‌های بعدی نقش مخربی در جنگهای جهانی ایفا کرد.

هیتلر در آلمان میراث‌بر بیسمارک(۱۸۱۵–۱۸۹۸) شد. بیسمارک فردی با تدبیر بود که بدون جنگ، از آدریاتیک تا بالتیک را در تصرف خود داشت، اما هیتلر با الهام از اندیشههای افلاطون در رابطه با تقسیم بندی دنیا به یونانی‌ها و بربرها، اعلام کرد که ژرمن‌ها نژاد برتر هستند و مردم دنیا یا ژرمن هستند یا غیر از آن و با تشکیل حزب نازی، دیوانه وار به کشورهای دیگر جمله کرد. یان کرشاو(۱۹۴۳م - ) در کتاب هیتلر نشان می‌دهد که هیتلر چگونه با ترکیب ناسیونالیسم آلمانی و اندیشه‌های نژادی، ایدئولوژی نازی را شکل داد. تفاوت اصلی هیتلر با بیسمارک را می‌توان به این نحو، تبیین کرد که بیسمارک به عنوان معمار اصلی «وحدت آلمان» شناخته می‌شود و به‌خاطر تدبیر و واقع‌گرایی سیاسی‌اش شهرت داشت.

بیسمارک به جای جنگ‌طلبی، از سیاست «رئال‌پولیتیک» (سیاست مبتنی بر واقعیت و منافع) پیروی می‌کرد. او معتقد بود که قدرت، نه ایدئولوژی، باید مبنای تصمیم‌گیری‌های سیاسی باشد. مهم‌ترین ویژگی‌های تدبیر او عبارتند از: «جنگ‌های محدود و هدفمند»: بیسمارک سه جنگ کوتاه و حساب‌شده (علیه دانمارک در ۱۸۶۴، اتریش در ۱۸۶۶ و فرانسه در ۱۸۷۰–۱۸۷۱) به راه انداخت تا وحدت آلمان را محقق کند، اما پس از دست‌یابی به هدف، از ادامه جنگ و گسترش‌طلبی خودداری می‌کرد؛ «دیپلماسی هوشمندانه»: او با مهارت بسیار بالا، قدرت‌های اروپایی را در برابر یکدیگر قرار می‌داد تا از تشکیل ائتلاف علیه آلمان جلوگیری کند. معروف‌ترین نمونۀ آن، «سیستم اتحادهای پیچیده» بود که آلمان را در مرکز توازن قوا نگه می‌داشت؛ «اجتناب از جنگ‌های غیرضروری»: پس از وحدت آلمان، بیسمارک سیاست «اشباع» را در پیش گرفت؛ یعنی آلمان به اندازه کافی قدرتمند شده و دیگر نیازی به جنگ‌های جدید ندارد. در حالی که هیتلر بعدها با ایدئولوژی نژادی و گسترش‌طلبی نامحدود، میراث بیسمارک را کنار گذاشت، بیسمارک سیاستمداری واقع‌گرا و محتاط بود که اولویتش حفظ ثبات و قدرت آلمان از طریق دیپلماسی بود، نه جنگ دائمی.

در این زمان، کشورها به دو بلوک نظامی تقسیم شدند: اتحاد (آلمان، اتریش-مجارستان، ایتالیا و عثمانی) و تفاهم سه‌گانه (انگلستان، فرانسه، روسیه). مسابقۀ تسلیحاتی به اوج خود رسید و هر حرکتی از سوی یک طرف، واکنش طرف دیگر را برمی‌انگیخت. علامه محمدتقی جعفری در کتاب اسلام و ادیان جهانی (۱۳۷۸، ص ۲۵۲–۲۵۷) این دوره را مرحله‌ای از عقلانیت ابزاری غرب می‌داند که در آن، امنیت ملی بر پای، توازن وحشت و انباشت سلاح تعریف می‌شد. مارگارت مک‌میلان (۱۹۴۳م - )، مورخ کانادایی و استاد برجستۀ تاریخ در دانشگاه آکسفورد که در تاریخ روابط بین‌الملل و جنگ جهانی اول تخصص دارد در از یکی از مهم‌ترین آثارش، کتاب جنگی که به صلح پایان داد (۲۰۱۳، ص ۲۷۸–۲۹۰) نظام اتحاد سه‌گانه و تفاهم سه‌گانه را به تفصیل بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه هر اقدام نظامی یک طرف، واکنش فوری طرف مقابل را برمی‌انگیخت. هم‌چنین هیو استراکان ( ۱۹۴۹- ) در کتاب جنگ جهانی اول (۲۰۰۱، ص ۴۵–۵۸) مسابقۀ تسلیحاتی اوایل قرن بیستم را نتیجۀ مستقیم ساختار اتحادها و ترس متقابل قدرت‌های اروپایی توصیف می‌کند.

در این شرایط، پس از پروتستانتیسم و جنگ‌های مذهبی، اروپا وارد دوره‌ای شد که به رنسانس معروف است. اما این رنسانس، در کنار شکوفایی هنر و علم، زمینه‌ساز جریان‌های فکری شد که در نهایت به بی‌خدایی مدرن انجامید؛ چنان‌ه علامه جعفری در همان اثر خود (ص ۲۱۸–۲۲۵) تأکید می‌کند که رنسانس، با وجود دستاوردهای فرهنگی، به دلیل قطع ارتباط با سنت‌های دینی، راه را برای جریان‌های فکری ماتریالیستی و الحادی در قرون بعدی هموار کرد. در میان مورخان غربی، یاکوب بورکهارت (۱۸۱۸–۱۸۹۷م) از تأثیرگذارترین چهره‌های تاریخ‌نگاری مدرن، در یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین آثارش که در شناخت دورۀ رنسانس است، رنسانس ایتالیا را نه صرفاً یک دورۀ هنری، بلکه دوره‌ای از فردگرایی، سکولاریسم و احیای فرهنگ بی‌دینی پیشا-مسیحی معرفی می‌کند و آن را نقطۀ عقب‌گردی در گذار از قرون وسطای مسیحی به دوران مدرن اروپا می‌داند.

وی در این کتاب که تمدن رنسانس در ایتالیا نام دارد، رنسانس را دوره‌ای توصیف می‌کند که در آن فردگرایی و بازگشت به منابع باستانی، به تدریج از نفوذ کلیسا کاست. هم‌چنین چارلز تیلور(۱۹۳۱م - )، فیلسوف کانادایی و از برجسته‌ترین متفکران معاصر در حوزۀ فلسفه سیاسی، در کتاب عصر سکولار نشان می‌دهد که چگونه تحولات فکری رنسانس، همراه با اصلاحات پروتستانی، شرایط را برای پیدایش «بی‌خدایی مدرن» فراهم آورد. رنسانس در قرن پانزدهم و شانزدهم از ونیز و فلورانس آغاز شد و به معنای احیای اروپای پیش از پذیرش ادیان ابراهیمی و بازگشت به عصر بی‌خدایی بود و اساس آن بر انسان‌محوری و خدازدایی استوار گردید.

تلاش های برخی از افراد به پیشبرد خدازدایی کمک فراوانی کرد که یکی از آن‌ها داروین بود. او انسان را از مرتبۀ اشرف مخلوقات به نازل‌ترین شکل زندگی حیوانی تنزل داد، به این ترتیب که گفت حیات بر اساس تشکیل گاز متان در مرداب‌ها و جذب نیتروژن از آسمان، مواد آلی را شکل داده و موجب خلق آمیب به عنوان اولین موجود جاندار در جهان شده است که در ادامه بر اثر تکامل یا فرگشت به میمون و انسان مبدل می‌شوند. بدین ترتیب وی انسان را از جانشینی خداوند به جانشینی آمیب تنزل داد. نظریۀ داروین یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در فرایند خدازدایی مدرن در اروپا به شمار می‌رود.

علامه جعفری نیز در همان اثر خود تأکید می‌کند که نظریۀ تکامل، با حذف هدفمندی الهی از تاریخ حیات، راه را برای جهان‌بینی‌ای گشود که در آن انسان دیگر جانشین خدا، بلکه صرفاً حلقه‌ای از زنجیره حیوانی تلقی می‌شود. جان هِدلی بروک(۱۹۴۸) در کتاب علم و دین: برخی دیدگاه‌های تاریخی نشان می‌دهد که چگونه نظریۀ داروین در قرن نوزدهم، به‌ویژه در میان روشنفکران اروپایی، به عنوان ضربه‌ای جدی به باورهای دینی سنتی تلقی شد. هم‌چنین ارنست مایر(۱۹۰۴–۲۰۰۵م) در کتاب رشد اندیشه زیست‌شناختی به تأثیر گستردۀ داروینیسم بر فلسفه و جهان‌بینی مدرن اشاره می‌کند و آن را عاملی مهم در تقویت ماتریالیسم علمی در اروپا می‌داند. نظریه‌پرداز دیگر، یک یهودی اتریشی به نام فروید بود.

وی که پایه‌گذار روان‌کاوی است، در فرضیه‌ای چنین مطرح کرد که مشکلات انسان مبتنی بر عقده‌های درونی است و مهم‌ترین آن‌ها عقده‌های جنسی است. تفکرات وی ضد تعلیمات پیامبران الهی بود و شاهد تاریخی خود را بر افسانۀ یونانی اُدیپ بنا نهاد که فردی بود که پدرش را کشت و با مادرش هم‌بستر شد و چنین می‌گفت که علاقۀ مادر به پسر و پدر به دختر هیچ جنبۀ عاطفی و معنوی ندارد، بلکه جنبۀ جنسی دارد.

در نتیجه به این‌جا رسید که برای رفع مشکلات موجود در جامعۀ انسانی باید این عقده‌ها را برطرف کرد و کلمۀ «عقده‌گشایی» بخشی از فرهنگ غرب شد و به دیگر نقاط دنیا سرایت کرد. نظریه‌های فروید نیز مانند داروینیسم، نقش مهمی در فرایند خدازدایی و مادی‌سازی انسان ایفا کرد. علامه جعفری در همان کتاب سابق‌الذکر تأکید می‌کند که فروید با رد هرگونه مرجعیت الهی و معنوی در رفتار انسان، راه را برای فرهنگی گشود که در آن «عقده‌گشایی» جایگزین مفاهیم اخلاقی و دینی شد. پیتر گی(۱۹۲۳–۲۰۱۵) در کتاب فروید: زندگی‌ای برای زمان ما نشان می‌دهد که چگونه نظریه‌های فروید دربارۀ ناخودآگاه و جنسیت، به‌تدریج به یکی از ارکان جهان‌بینی سکولار مدرن تبدیل شد. هم‌چنین فیلیپ ریف (۱۹۲۲–۲۰۰۶) در کتاب پیروزی درمانگر(۱۹۶۶، ص ۸۵–۱۱۰) روان‌کاوی فروید را «مذهب درمانی» جدیدی می‌داند که جایگزین دین سنتی شد و مفاهیم گناه و مسئولیت اخلاقی را با مفاهیم عقده و رهایی جنسی جایگزین کرد.

از دیدگاه اسلامی، نظریۀ زیگموند فروید دربارۀ «عقده‌های جنسی» و لزوم «عقده‌گشایی» برای حل مشکلات انسانی، با تعالیم وحیانی پیامبران الهی ناسازگار و حتی در تعارض مستقیم است؛ زیرا چنان‌که اشاره شد، فروید با تکیه بر افسانۀ اُدیپ، روابط عاطفی میان والدین و فرزندان را به غریزه جنسی تقلیل داد و مدعی شد که ریشه بسیاری از اختلالات روانی انسان در سرکوب این غرایز نهفته است. در مقابل، اسلام فطرت انسان را پاک، الهی و مبتنی بر حیا، عفت و معنویت می‌داند و روابط خانوادگی را بر پایۀ محبت فی‌مابین، رحمت و مسئولیت اخلاقی استوار می‌سازد، نه بر پایه شهوت جنسی. قرآن کریم و سنت نبوی، محبت مادر به فرزند و پدر به دختر را امری فطری، مقدس و عاری از هرگونه شائبه جنسی معرفی می‌کنند و هرگونه تعبیر جنسی از این روابط را انحراف از فطرت و خلاف تعالیم الهی می‌شمارند.

نفر دیگر، کارل مارکس، یهودی‌ زادۀ آلمان و ساکن انگلیس بود. به باور وی، انسان در آغاز به شکل کمون اولیه زندگی می‌کرد که در آن همه برابر بودند و با دامداری و استفاده از دانه‌هایی مانند گندم و جو که به صورت طبیعی می‌روییدند روزگار میگذراندند، اما پس از تکامل ابزار تولید و به‌ویژه اختراع گاوآهن، تولید مازاد پیدا کرده و موجب پیدایش مالکیت خصوصی (اول برده و دام و سپس زمین) می‌شود و جنگ برای تصاحب آن موجب می‌شود که کمون اولیه فروپاشیده و جای خود را به کمون‌های روستایی می‌دهد که در آن زمین مشترک است اما خانه و ابزار، فردی شده‌اند و این کمون‌ها منجر به نظام برده داری و فئودالیسم شده که در آن تضاد طبقاتی ارباب و رعیت شکل میگیرد و در نهایت مارکس بر این باور است که در کمون نهایی و پایان تاریخ، همۀ مردم بر ماشین‌های تولیدی مالک خواهند شد. درنتیجه مارکسیسم نیز مانند داروینیسم و روان‌کاوی فروید، یکی از ارکان اصلی جهان‌بینی ماتریالیستی و خدازدایانه در دوران مدرن به شمار می‌رود.

نظریۀ مارکس با قرار دادن «ماده» و «تولید» به عنوان موتور اصلی تاریخ، انسان را از هرگونه غایت الهی و معنوی محروم ساخت و او را صرفاً بازیگر صحنه تضادهای طبقاتی دانست؛ به‌نحوی که حتی مورخان غربی نیز به این موضوع معترفند. مثلاً گرت استدمن جونز (۱۹۴۲م ) در کتاب کارل مارکس: عظمت و توهم نشان می‌دهد که مارکس چگونه با بازتفسیر تاریخ بر پایۀ ماتریالیسم تاریخی، دین و اخلاق را به عنوان روبناهای وابسته به شرایط اقتصادی معرفی کرد. هم‌چنین لشک کولاکوفسکی در کتاب سه‌جلدی جریان‌های اصلی مارکسیسم به تفصیل توضیح می‌دهد که مارکسیسم چگونه با نفی هرگونه حقیقت متعالی و الهی، به یکی از تأثیرگذارترین ایدئولوژی‌های سکولار قرن بیستم تبدیل شد. از دیدگاه اسلامی، نظریۀ کارل مارکس دربارۀ دین به‌عنوان «افیون توده‌ها» و محصول شرایط مادی و طبقاتی جامعه، با تعالیم وحیانی قرآن و سنت نبوی و تعالیم اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در تعارض آشکار قرار دارد.

مارکس با تکیه بر ماتریالیسم تاریخی، دین را امری روبنایی و فاقد حقیقت مستقل دانست که با تحول اقتصادی و تغییر روابط طبقاتی، به‌تدریج زوال خواهد یافت. در حالی‌که اسلام دین را حقیقتی الهی، فطری و مستقل از شرایط مادی می‌شمارد و آن را نه محصول جهل یا ستم طبقاتی، بلکه راه هدایت انسان به سوی کمال و قرب الهی معرفی می‌کند. قرآن کریم دین را امری ثابت و مبتنی بر وحی الهی می‌داند که ریشه در فطرت انسان دارد و هم عامل آرامش و معنا، و هم منشأ عدالت اجتماعی و اصلاح روابط اقتصادی است. بنابراین، تقلیل دین به یک پدیدۀ موقتی و وابسته به اقتصاد، از نگاه اسلامی خطایی معرفتی و ضمناً انحرافی فاجعه‌آفرین است که انسان را از منبع واقعی سعادت و معنویت محروم می‌سازد.

مرحلۀ بعدی انقلاب صنعتی، کشف نیروی بخار و اختراع ماشین بود؛ به این ترتیب که با اختراع ماشین‌ها کارخانه‌ها تشکیل شد و پس از تشکیل کارخانه‌ها، جنگ و استثمار کارخانه‌دار در برابر کارگران شکل گرفت. علت اصلی جنگ شمال و جنوب در آمریکا جنگ کارخانه‌داران با زمینداران بر سر تصاحب نیروی کار بود. آبراهام لینکلن نمایندۀ کارخانه‌دارها و هوادار صنعتی‌شدن ابزار تولید بود که این موضوع در فیلم بربادرفته (۱۹۳۹) ساختۀ ویکتور فلمینگ به خوبی نشان داده شده است.

یکی از کشورهایی که رشد سرمایه‌داری در آن اتفاق افتاد امریکا بود. در همین کشور است که در اول مِی ۱۸۸۶ در منطقۀ فیلادلفیا مرکز ایالت پنسیلوانیا در شرق امریکا اعتصاب کارگری رخ داد و سپس کمونیست‌ها همین موضوع را در دست‌مایۀ اثبات صحت نظریه مارکس قرار دادند. اما چنین رویدادی در هیچ یک از شهرهای صنعتی‌تر مانند منچستر، لندن و یا دیگر شهرهای صنعتی امریکا روی نداد. در حالی که مارکس پیش‌بینی کرده بود که احتمالاً اولین جنبش کارگری در شهر صنعتی منچستر که مرکز پارچه‌بافی بریتانیا بود و در این زمینه شهرت جهانی داشت رخ خواهد داد. اریک هابسبام(۱۹۱۷–۲۰۱۲م)، مورخ بریتانیایی و یکی از برجسته‌ترین تاریخ‌نگاران قرن بیستم، در کتاب عصر انقلاب انقلاب صنعتی را عامل اصلی شکل‌گیری تضاد طبقاتی و جنبش‌های کارگری می‌داند. دیگر این‌که مهم‌ترین پدیده انقلاب صنعتی در سال ۱۸۰۵ اتفاق افتاد که پانصد کشتی بخاری در بریتانیا ساخته شد و این را به عنوان اولین قله صنعتی شدن جهان می‌دانند. و این باعث شد که نیروی دریایی انگلستان قدرت بگیرد و راه برای سرمایه‌داری و گسترش استعمار هموار شود.

هم‌چنین دیوید لندز (۱۹۲۴–۲۰۱۳) در کتاب ثروت و فقر ملت‌ها به نقش نیروی بخار و کشتی‌های بخاری در تقویت قدرت دریایی بریتانیا و گسترش استعمار سرمایه‌داری می‌پردازد و آن را یکی از نقاط عطف صنعتی‌شدن جهان می‌داند. در نهایت امر، انقلاب صنعتی، با اولویت دادن به تولید و سود، اخلاق و معنویت را به حاشیه راند و زمینه‌ساز ایدئولوژی‌هایی شد که انسان را صرفاً در چارچوب اقتصادی و طبقاتی می‌دیدند. در غرب، لیبرال‌دمکراسی که از دل سرمایه‌داری زاده شد، برای جلوگیری از عملی‌شدن تئوری مارکس، دست به استثمار مردم کشورهای دیگر زد. دراین دوره، مواد خام را از آن کشورها به کشورهای پیشرفته می‌آوردند و سپس با بهینه‌سازی، آن را به کشورهای جهان سوم می‌فروختند و با ثروت به‌دست‌آمده وضعیت معیشت کارگران بهبود می‌یافت و ظهور همین طبقه نوپا نقیض تئوری مارکس به شمار می‌آید.

نخستین جایی که تئوری مارکس در آن شکل گرفت، شوروی بود. لنین در سال ۱۹۱۷ به کمک دولت آلمان در قطاری از سوئیس به پترزبورگ آمد و در آن‌جا انقلاب بلشویکی برپا کرد. چون صنعت در روسیه چندان پیشرفت نکرده بود و طبقۀ کارگر نیز چندان بزرگ نبود، این تئوری تا حدی بر خلاف نظر مارکس و با تفسیر لنینی آغاز شد و مارکسیسم‑لنینیسم شکل گرفت. در مقابل آن، پیشرفت صنعتی از یک سو و پیامدهای جنگ جهانی اول در آلمان، زمینه‌ساز ظهور حزب ناسیونال‌سوسیالیسم شد که رویکردی ضدکمونیسم داشت. تفکرات این حزب اوج نژادپرستی و یهودی‌کشی و عملاً احیای فلسفۀ یونانی افلاطون بود که مردم دنیا را به دو دستۀ یونانی و بربر یعنی وحشی تقسیم می‌کرد و هیتلر با استفاده از این تفکر نژادپرستی، مردم دنیا را به آریایی و غیرآریایی تقسیم کرد و بر پایۀ همین اندیشه دیوانه‌وار به کشورهای مختلف حمله نمود. در سال ۱۹۲۴ و پس از مرگ لنین، استالین درشوروی سر کار آمد.

او که زادۀ گرجستان بود، ایدۀ دیکتاتوری پرولتاریا را عملی ساخت. بخشی از این باور نیز نفی خدا و دین بود که میوه‌ای جز خشونت نداشت. تروتسکی که از مقام‌های بلندپایۀ حزب کمونیست شوروی و از مخالفان استالین بود، در ۱۹۲۷ از حزب اخراج شد. وی به ناچار در ۱۹۲۹ به مکزیک پناهنده شد، ولی سرانجام او را در آن‌جا یافتند و یک از عوامل شوروی با ضربۀ پتک او را کشت. با اینکه قرار بود حزب کمونیست شوروی طبق تئوری مارکس، برابری را در آن کشور پیاده کند، عملاً کار بدان جا رسید که در خیابان‌های مسکو نیز نژادپرستی حاکم شد و راهی ویژه‌ برای عبور اعضای کمیتۀ سیاسی (پولیت‌بورو) در خیابان‌های مسکو شکل دادند، به گونه‌ای که بعدها آندره ژید، برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات که نخست کمونیستی فرانسوی بود ولی بعداً از کمونیسم دست برداشت، در زمان اعتقادش به کمونیسم، به شوروی رفت و در بازگشت کتاب بازگشت از شوروی را نوشت که جلال آل‌احمد آن را به فارسی ترجمه کرد.

ژید در این کتاب نوشت: «ما سال‌ها با خدا مبارزه کردیم، در حالی که من در میدان سرخ مجسمۀ دو متری خدا را مشاهده نمودم» که اشاره به مجسمۀ لنین بود. در این شرایط، روس‌ها به صنایع سنگین و موشکی پرداختند و انواع موشک‌ها و تجهیزات نظامی را تولید کردند. این تمرکز بر صنایع سنگین و نظامی موجب غفلت از تولید بسیاری از نیازهای روزمرۀ مردم شد، تا جایی که مردم روسیه آرزوی خرید زیورآلات را داشتند تا به همسران خود هدیه دهند. هنگامی که گورباچف (در زمانی که عضو کمیته سیاسی حزب کمونیست شورو، همراه همسرش که مُدگرا بود، نخستین بار به انگلیس رفت، عوامل سرویس جاسوسی انگلیس (MI۶) او را به بازار بردند و برایش از آخرین لباس‌ها و زیورآلات مد روز دنیا خریدند و این یکی از راه‌های نفوذ انگلیس بر گورباچف شد. در سال ۱۹۸۵ براساس تصمیم‌گیری پولیت‌بورو، گورباچف به دبیرکلی حزب کمونیست برگزیده شد. ۲۴ ساعت پس از این انتخاب، ریگان تلگرافی از تاچر نخست‌وزیر وقت انگلیس دریافت کرد که در آن گفته شده بود «آقای گورباچف از ما است».

و کار به آن‌جا کشید که گورباچف و ادوارد شواردنادزه، وزیر خارجه‌اش، در سازمان ملل عملاً کمونیسم را مسخره می‌کردند، به گونه‌ای که خودم در یکی از نشست‌های سالانه سازمان ملل شاهد این ماجرا بودم. یادم می‌آید برای دیدار با گنشر وزیرخارجه وقت آلمان غربی که رابطۀ بسیار خوبی با او داشتم راهی آن کشور شدم. در این سفر صدراعظم آلمان، هلموت کُوهل را در دفتر کارش در شهر بن ملاقات کردم. وی به من گفت: «در همین جایی که شما نشسته‌اید، زمانی گورباچف نشسته بود و گورباچف با نشان دادن آب رودخانۀ راین (که از محل کار هلموت کوهل دیده می‌شد)، گفت: اگر آب این رودخانه به عقب بازگردد، کمونیسم هم به روسیه باز می‌گردد». حضرت امام خمینی در آن زمان فروپاشی شوروی را پیش‌بینی کرد و نامه‌ای را به وسیلۀ آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی برای گورباچف فرستاد و گورباچف نیز پاسخ نامه را به وسیلۀ ادوارد شواردنادزه، وزیر امور خارجه‌اش، به تهران فرستاد، اما هنگامی که مشغول خواندن پاسخ نامه برای حضرت امام بودند، ایشان در میانۀ نامه اشاره کرد که دیگر نیازی به ادامۀ خواندن نیست و فرمودند که ایشان سخن من را متوجه نشدند و بدون تأمل بلند شده و رفتند.

جمع‌بندی نهایی

مسیحیت شاخه‌ای مهم از ادیان ابراهیمی و توأم با مهر و عطوفت بود که قرآن کریم در آیۀ ۲۵ سورۀ مریم به این احساسات رقیق مسیحیان در ماجرای هجرت مسلمانان به رهبری جعفر طیار به حبشه و گریستن کشیشان مسیحی و نجاشی به هنگام قرائت آیات قرآن، اشاره کرده است. در حالی که بیش از سه قرن، میراث‌داران یونانی و رومی‌های مشرک که به خدایان ملموس و ارباب انواع طبق سلایق رفاه‌طلب و خشن باور داشتند، در مقابل مسیحیت مظلوم و مسیحیان مومن با خشونت برخورد می‌کردند و حتی تصمیم بر قتل حضرت عیسی (ع) گرفتند. تعبیر دشمنان حضرت عیسی (ع) این است که او را به صلیب کشیدند و پس از چند روز که آن جناب به شهادت رسید، او را دفن کردند. در حالیکه خداوند در آیه ۱۵۷ سوره مریم می فرماید: «و قولهم انا قتلنا المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه ولکن شبه لهم و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا: و به سبب گفتار دروغ شان که ما عیسی بن مریم فرستاده خدا را کشتیم در صورتی که او را نکشتند و به دار نیاویختند بلکه بر آنان مشتبه شد و کسانی که درباره او اختلاف کردند نسبت به وضع و حال او در شک هستند و جز پیروی از گمان و وهم هیچ آگاهی و علمی به آن ندارند و یقیناً او را نکشتند».

رومی ها به مدت بیش از سه قرن بر پیروان حضرت مسیح (ع) فشار آوردند و آن‌ها را کشتند و یا نفی بلد کردند یا به زندان انداختند و بیش از سیصد سال فشار بر پیروان حضرت مسیح (ع) در نهایت رومی ها به عجز آمدند و راه دیگری برای مبارزه با مسیحیت انتخاب کردند.

کنستانتین یکی از بزرگترین امپراتوران روم در اوایل قرن چهارم میلادی به مسیحیت گروید. وی قسطنطنیه را بنا کرد و به کلیسا قدرت داد و کشیش ها با قدرت مذهبی و پشتیبانی سیاسی امپراتور و امکانات مالی از موقوفات کلیسا که عایدشان می شد قدرت فوق العاده یافتند و عملاً آلوده به امکانات دنیایی شدند و بدون تردید نقش اساسی در آلوده کردن کلیسا به مادیات داشتند و به این ترتیب کلیسا زیر چتر حمایتی رومی ها، حاکم بر سرنوشت اروپاییان شد و بدون اجازه امپراتور هیچ کاری نمی کردند برعکس با حکم امپراتور هر منکر اجتماعی را انجام می دادند از جمله ظلم بر طبقات، ایجاد محکمه انگیزسیون و هر علمی خارج از اطلاعات اولیه انجیل و تورات و تفاسیر کلیسا را مردود می شمردند.

برای نمونه زمانی مأمون عباسی شخصی را برای پادشاه فرستاد و پیام او چنین بود که شنیده ایم که کتابخانه شما از علوم یونانی دارد آن را برای ما بفرستید در بغداد در بیت‌الحکمه نیاز داریم. پادشاه با امرا و متنفذین از جمله کشیش ها مشورت کرد و گفت اگر امتناع کنیم مأمون به این‌جا لشکرکشی خواهد کرد و توان مقابله نداریم بعضی از کشیش ها گفتند که کتاب‌ها علوم اوائل است یعنی کتاب‌هایی که در یونان و اسکندریه قبل از مسیحیت توسط افرادی مثل سقراط و افلاطون و ارسطو و جالینوس نوشته شده بود توسط کلیسا ممنوع شده بود و این علوم را علوم اوائل می دانستند که قبل از مسیحیت نوشته شده بود و موجب انحراف مردم می انگاشتند لذا کشیشان گفتند که موجب انحراف می شود و بهتر است این کتاب‌ها را به درخواست مأمون به بغداد بفرستید تا مسلمانان بخوانند و دچار انحطاط شوند و از بین بروند و ما از شر آن‌ها خلاص شویم.

در قرون وسطی که قبلاً به عرض رسید انتقال علوم عقلی و دانش های معتبر به زبانهای اروپایی ترجمه شد از جمله آن‌ها کتاب شفا و قانون ابن سینا بود و ابن رشد آندلسی تفسیر کتاب‌های فلسفی ابن سینا را به زبان‌های لاتین منتشر کرد. این امر باعث شد که مرکزیت مسیحیت به پیشتازی آکونیوس فلسفه گرفته شده از ابن سینا و ابن رشد را ترویج کرد و باعث رشد عقلانیت در بین مسیحیان شد. این قدر مسیحیان عقب افتاده بودند که زمان هارون الرشید ساعت بزرگی برای شارل ... امپراتور فرانسه ارسال کردند و او در میدان بزرگ شهر آن را نصب کرد این ساعت در مواقع مشخص و سر هر ساعت زنگ می زد و دریچه‌هایی باز می‌شد و تعدادی عروسک و حیوانات از دریچه ها بیرون می آمدند و به صدای بلند کلماتی را می گفتند و باز به جای خود برمی گشتند تا ساعت بعد. مردم فرانسه می‌گفتند این آلت شیطانی است و با چوب و سنگ ساعت را از بین بردند.

موقعی که فلسفۀ اسلامی و علوم عقلانی به اروپا منتقل شد گویی مردم اروپا از خواب چند صد ساله بیدار شدند و تا پیش از انتقال علوم عقلی نمی دانستند معقولات کلی و معقول ها چیست؟ بعد از انتقال این دانش ها از جهان اسلام به آن‌ها مکتب اسکولاستیک در اروپا خلق شد و اروپاییان به مبانی عقلانی توجه کردند و عملاً پس از احیای عقلانیت جنگ با کلیسا آغاز شد و نهضتهای پروتستانتیسم از آلمان توسط مارتین لوتر و از سوییس توسط کالون شکل گرفت. پروتستانتیسم به معنی اعتراض و هدف معترضین کلیسای کاتولیک بود و این امر موجب اختلاف بین موافقین و منکرین تقدس کلیسا شد به طوری که جنگهای خونینی بین پروتستانها و کاتولیک ها درگرفت. این جنگ‌های شدید و طولانی و توسعه یافته در تاریخ بشر بی سابقه بود. حاکمان مسیحی و به ویژه نهاد کلیسا در ادامه با سخت‌گیری، خرافات، و فساد، زمینه‌ساز واکنش‌های شدیدی در جوامع مسیحی شدند که در نهایت به گریز از دین و بازگشت به عصر پیش از مسیحیت در قالب رنسانس، اومانیسم و سرانجام به بی‌خدایی مدرن انجامید. جنگ‌های صلیبی، جنگ‌های مذهبی، و جنگ‌های جهانی اول و دوم، همگی نشان از خشونت نهفته در تمدنی داشتند که خود را مهد دانش، اخلاق و معنویت می‌دانست. اندیشمندانی چون داروین، نیچه، فروید و مارکس، هر کدام از زاویه‌ای، بنیان‌های الهیات سنتی را به چالش کشیدند و انسان را به جای خدا نشاندند.

اما پرسشی که باقی می‌ماند این است: آیا این بی‌خدایی، گره از مشکلات بشر گشود یا شکاف‌های عمیق‌تری را در معنای زندگی ایجاد کرد؟ آیا غربِ مدرن که خود را از قید مسیحیت رها ساخته، به آرامش و عدالت دست یافته است، یا در ورطۀ پوچی و بحران‌های معنوی جدید گرفتار آمده است؟ پاسخ به این پرسش‌ها، شاید راه را برای بازگشتی رنسانسی به آموزه‌های الهی، این‌بار از مسیری آگاهانه و نه جبری، هموار سازد.

بن‌بستی که بشریت پس از جنگ جهانی دوم در دو مکتب کمونیسم و کاپیتالیسم با آن روبه‌رو شد، هم بن‌بستی سیاسی بود و هم بن‌بستی معنوی و اخلاقی. فروپاشی شوروی نیز راه جدیدی به دو قطب جهانی نشان نداد؛ اخلاق و معنویت جای کمونیسم را نگرفت، بلکه هرزگی، بی‌اخلاقی و دین‌گریزی بیش از پیش گسترش یافت و از سوی دیگر به بهانه مبارزه با تروریسم و گسترس اسلام هراسی فصلی جدید و خونین در روابط بین ملت‌ها گشوده شد و کار بدان جا کشید که دستاورد دو جنگ جهانی یعنی سازمان ملل نیز به نهادی بی‌بو و بی‌خاصیت تبدیل شد.

در این میان مردم ایران در سال ۱۹۷۹ با انقلاب اسلامی خود کوشیدند با بهره گیری از تجربه راه طی شده (چنان که مهندس بازرگان در کتابی بدان اشاره کرده) و بازگشت به خویشتن (چنان که دکتر شریعتی بر آن تأکید نموده) و چنگ زدن به سنت نبوی و علوی (چنان که استاد مطهری در آثار خود بدان استناد کرده) و به رهبری امام خمینی (ره) از وابستگی به بیگانگان و از انحطاط اخلاقی برهند. هرچند که انقلاب اسلامی با تلاش‌های گسترده مردم با کمترین هزینه داخلی در قیاس با انقلاب‌های بزرگ و خونین فرانسه و روسیه، به ثمر رسید، ولی از همان آغاز دیکتاتوری کارگری شرق و دیکتاتوری سرمایه‌داری غرب آن را برنتافتند و سنگ‌اندازی بر سر راه مسیر مردم ایران را آغاز کردند. با وجود همه مشکلات مردم ایران با چنگ زدن به ریسمان الهی و انقلاب دینی خود راهی جدید و الگویی تازه پیش روی جهانیان به ویژه ملل ستم‌کشیده گذاشتند. با گذشت ۴۷ سال از انقلاب اسلامی و با وجود تحریم های تمام عیار کشورهای غربی، تجاوزات اخیر بزرگترین قدرت جهانی یعنی امریکا و متحد خونریز آن رژیم صهیونی و ایستادگی پیروزمندانه مردم ایران در برابر آن، بر همگان اثبات کرد که این راه هم ضامن استقلال ملی و هم حافظ فرهنگ بومی آنهاست.

همین کامیابی به ویژه پس از جنگ ۴۰ روزه موجب استقبال افکار عمومی جهانیان از این الگوی تازه شده، به گونه ای که بسیاری از تحلیلگران نظام بین الملل بر این باورند که ظهور ایران به عنوان چهارمین قدرت بزرگ جهانی، بنیان‌های نظام سلطه به رهبری آمریکا را با چالش‌های جدی مواجه خواهد ساخت.

نسخه پی‌دی‌اف این محتوا همراه با منابع و ماخذها را اینجا ببینید.

** مشاور امور بین الملل رهبر معظم انقلاب