تحلیلی بر فقر بنیادین و فرمولمحور «خانوم والده»؛ آیا خنداندن بهایی دارد؟
یادداشت مهمان- ندا الماسیان طهرانی، عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران؛ سینمای کمدی در تعریف واقعی و اصلی خود، تنها یک سرگرمی زودگذر نیست؛ بلکه بهعنوان آینهای انتقادی از تضادهای بنیادی زندگی انسانی و اجتماعی عمل میکند. این ژانر غنی به معنای واقعی کلمه، نیروی خندیدن را نه از انحطاط منطق نمایش، بلکه از برخورد دقیق شخصیتها، وضعیتها و بحرانهای دراماتیک به دست میآورد. اثر «خانوم والده» به کارگردانی سهیل موفق، گویای نگاهی کاملاً متفاوت به این مدیوم سینمایی است. فیلم از دقایق اولیه، هویتی را به تصویر میکشد که بیشتر از آنکه به هنر سینما مربوط باشد، تابع منطق سوددهی کارگاهی و انباشت سرمایه در گیشه است.
در این فیلم، با سینما به عنوان یک هنر روایی و نظاممند روبهرو نیستیم؛ بلکه با نوعی مخلوط ناهمگون از صحنههای پرهیاهو، مزاحهای اینستاگرامی و تلاشهای مکانیکی برای بهدست آوردن خنده از تماشاگر به هر قیمتی مواجه میشویم. اتکا به فرمولهای قدیمی و تاریخگذشته، نه تنها نشانهای از ذکاوت تجاری نیست، بلکه نمایانگر کمبود شدید ایده، خلاقیت و بینش زیباییشناختی است. فیلم تمام وجود خود را بر روی توهم خندهسازی لحظهای بنا کرده و سینما را به سطح نمایشی فرودستی تقلیل میدهد.
یکی از بزرگترین آسیبهای «خانوم والده» در مرحله نخست، فروپاشی کامل ساختار روایی و اختلال عمیق دراماتیک فیلمنامه نوشته حمزه صالحی است. ساختار روایت این اثر به وضوح از فقدان زنجیرهای علت و معلولی رنج میبرد. داستان دو برادر و تلاش آنها برای تصاحب ارثیه خانوادگی، ایدهای است که سالها در سینمای رایج و پاورقیهای عامهپسند به کار رفته؛ اما فیلمساز نه تنها تلاشی برای بازتعریف یا غیرمنتظره کردن این الگو نکرده، بلکه حتی از ایجاد حداقلهای یک طرح داستانی منسجم نیز ناتوان مانده است.
موانع و بحرانهای داستانی از کشمکشهای طبیعی شخصیتها ناشی نمیشوند، بلکه به شکلی کاملاً مکانیکی و بدون اجبار روی هم انباشته شدهاند تا عملاً به تماشاگر فرصتی برای تامل در منطق حوادث داده نشود. ترفندهای قدیمی مانند تغییر جنسیت یا نقابپوشی که میتوانستند به خلق موقعیتهای جذاب یاری دهند، در اینجا صرفاً به عنوان ابزاری برای دور زدن ملاحظات شرعی و طرح مزاحهای جنسیتی و بیارزش قرار گرفته است. ریتم داخلی فیلم به دلیل ساختار اپیزودیک و قسمتهای جداگانهای که به نوعی به کلیپهای شبکههای اجتماعی شباهت دارد، به طور مکرر متوقف میشود. تنشهای داستانی بدون مهارت انجام میپذیرد و حلوفصل یکباره گرهها به طور تصادفی صورت میگیرد؛ مسالهای که نشان میدهد درام در واقع در کلیت اثر شکل نگرفته است.
در زمینه بازیگری و هدایت شخصیتها، بحران اثر ابعادی نگرانکنندهتر به خود میگیرد. هنرمندانی چون رضا عطاران و عباس جمشیدیفر که سابقهشان نشاندهنده تواناییهای کمدی و مهارتهای اجرایی آنها در شرایط مساعد مفهومی است، در این پروژه به ابزارهای صرف تبدیل شدهاند. تقلیل این بازیگران به کاریکاتورهای مسطح و فاقد هرگونه عمق روانشناختی، گواهی بر این است که انتخاب بازیگر در چنین آثاری نه به خاطر تناسب فیزیولوژیک و بیانی با متن بلکه به عنوان وسیلهای مالی برای تضمین فروش و جلب سریع تماشاگر است.
کارگردان بازیگران را رها کرده تا با تکیه بر نقلقولهای تکراری، حرکات صورت معمول و بداههپردازیهای سطحی، کاستیهای کمعمق فیلمنامه را پر کنند. شخصیتها فراتر از حد تیپهای ثابت نمیروند؛ هیچیک از کاراکترها عمیق نیستند، رفتارها و کنشهایشان پیشبرنده نیست و عملاً از حد ضعفهای شخصیتی فراتر نمیروند. کمدی ایجاد شده در این اثر، نه از تنشهای شخصیتها با شرایط متضاد بلکه از تمسخر و حرکات فیزیکی حاصل میشود؛ که این امر به مرور میتواند اعتماد مخاطبان نسبت به توانمندیهای سابق این بازیگران را نیز خدشهدار کند.
علاوه بر نقد دراماتیک و زیباییشناختی فیلم، ضروری است توجه منتقدان به سیاستگذاران فرهنگی، بهویژه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و شورای نظارت و صدور پروانه نمایش معطوف شود. سیاستگذاری منفعل و عملگرایانهای که به بهانه ضرورت حفظ چرخه اقتصادی سینما، مسیر را برای تولید گسترده و اکران اینگونه ابتذالها هموار میکند، خطای استراتژیکی است که عواقب آن به نسلهای آینده آسیب خواهد زد.
صدور مجوز برای آثاری که فاقد ارزش فرهنگی و هنری هستند و بر پایه شوخیهای کممحتوا و جنسیتزده بنا شدهاند، پیامی مخرب به جریان سینمای اصیل منتقل میکند: اینکه تولید فیلمهای فکری پرهزینه و کمفایده است و تنها راه موفقیت در مسیر گشایش بر مدار ابتذال قرار دارد. محدودیتهای سنی غیرعملی و دیرهنگام (مانند تعیین سنی پس از آغاز اکران) هم چیزی جز رفع مسئولیت اداری نیست. خطای غیرقابل بخشش نهاد نظارتی در اینجاست که ذائقه جامعه را سطحی و فاقد درک از تصویرسازی میپندرد؛ نظری تحقیرآمیز که نتیجهاش شرطیکردن سلیقه عمومی و به انزوا کشاندن سلیقه مخاطب است. ممیزی که قرار بود حافظ سلامت فرهنگی جامعه باشد، در واقع به ابزاری برای تثبیت بازاری یکسویه برای محصولات کمکیفیت تبدیل شده است.
«خانوم والده» مثالی روشن از قربانیکردن سینما برای سود مالی است؛ اثری که به دلیل امتناع از ورود به عرصه خلق هنری واقعی، حتی شایستگی عنوان «شکست سینمایی» را نیز ندارد، زیرا اساساً به قوانین سینما پایبند نبوده تا در آن میدان پیروز یا مغلوب شود. موفقیتهای عددی اینگونه فیلمها در جدول فروش گیشه، نشاندهنده رونق سینما نیست، بلکه سند افت کیفیتها و نمایانگر بیماری عمیق در نظام تولید و نظارت فرهنگی است.
چنین آثاری مانند کالاهای یکبارمصرف، لحظاتی زودگذر را به خریداران خود میفروشند؛ اما پس از پایان اکران، نه تأثیری در ذهن مخاطب باقی میگذارند و نه نقشی در پیشرفت میراث هنری کشور ایفا میکنند. فراموشی قطعی، تقدیر حتمی فیلمهایی است که ریشه در انسانیت، درام و تفکر ندارند؛ هرچند ویرانیهایی که در سلیقه و معیارهای بیننده به جا میگذارند، برای سالها حافظه تصویری سینمای ایران را آزار خواهد داد.