یک سال در سرپناه افراد بی‌خانمان زندگی کردم و همان‌جا فهمیدم زندگی تا چه اندازه می‌تواند بی‌رحم باشد. تقریباً هر شب با گریه خوابم می‌برد و کم‌کم به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که می‌توانم برای نجات خودم روی او حساب کنم، خودم هستم.

دبیرستان را رها کردم و برای اینکه بتوانم زنده بمانم، هم‌زمان در سه شغل کار می‌کردم. در یکی از همان محل‌های کار با زنی آشنا شدم و در حالی که هنوز در سرپناه زندگی می‌کردم، رابطه‌مان را آغاز کردیم.

فقط سه ماه پس از آشنایی ازدواج کردیم و با هم به آپارتمانی نقل مکان کردیم. احساس آزادی لذت‌بخشی داشتم، اما مسئولیت‌های واقعی من تازه داشتند شروع می‌شدند.

همیشه تأمین‌کننده اصلی و تکیه‌گاه خانواده بوده‌ام

من و همسر اولم صاحب سه فرزند شدیم؛ همراه با تمام هزینه‌ها، نگرانی‌ها و مسئولیت‌هایی که بزرگ‌کردن بچه‌ها با خود به همراه دارد.

گواهینامه رانندگی خودروهای سنگین گرفتم و توانستم به‌عنوان راننده کامیون‌های بزرگ مشغول به کار شوم. درآمد این کار به من اجازه می‌داد مخارج خانواده‌ام را تأمین کنم.

بعد از مدتی کسب‌وکاری راه انداختم که خیلی زود موفق شد و رشد کرد. هر سال درآمدم بیشتر می‌شد، اما هم‌زمان مسئولیت‌هایم نیز به‌عنوان پدر، همسر و دوست افزایش پیدا می‌کرد.

حتی پس از پایان زندگی مشترکمان و طلاق، همچنان تأمین‌کننده اصلی مخارج خانواده باقی ماندم.

هرچه درآمدم بیشتر شد، افراد بیشتری به من وابسته شدند

چون کسب‌وکارهایم شرایط خوبی داشتند، به کسی تبدیل شده بودم که اعضای خانواده و دوستان برای کمک مالی به سراغش می‌آمدند. از من پول قرض می‌خواستند، انتظار هدیه داشتند یا می‌خواستند قبض‌ها و بدهی‌هایشان را پرداخت کنم.

فقط بحث پول نبود. چون در زندگی سختی‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودم، خانواده و دوستان برای تصمیم‌گیری، راهنمایی، مشورت و پیدا‌کردن مسیر درست نیز به من مراجعه می‌کردند. همیشه حضور داشتم؛ همان آدم محکم و قابل‌اعتمادی که دیگران می‌توانستند روی او حساب کنند.

سال‌ها زندگی به همین شکل ادامه پیدا کرد. من کسی بودم که همه به او تکیه می‌کردند، اما این وضعیت به‌تدریج مرا فرسوده کرد.

در سال‌های پایانی دهه سی زندگی‌ام، کم‌کم از نظر روحی خسته شدم. احساس می‌کردم در این نقش گرفتار شده‌ام و راهی برای بیرون‌آمدن از آن ندارم.

حالا در ۴۵ سالگی، از نظر جسمی، ذهنی و عاطفی کاملاً خسته‌ام. سنگینی این همه مسئولیت و فشار دائمیِ در دسترس‌بودن برای دیگران، مرا تا مرز فروپاشی برده است.

روان‌درمانی به من کمک کرده است

خوشبختانه روان‌درمانی به کمکم آمد. در پنج سال گذشته با چند درمانگر کار کرده‌ام و یاد گرفته‌ام برای کنارآمدن با فشارهای زندگی، روش‌های سالم‌تری پیدا کنم.

خوشبختانه چند نفر نیز در زندگی‌ام حضور دارند که شرایط مرا می‌بینند و کمی آرامش وارد زندگی‌ام می‌کنند. آدم‌هایی که چیزی از من مطالبه نمی‌کنند و در مواقع سخت می‌توانم خودم به آن‌ها تکیه کنم.

با اینکه هنوز خسته‌ام، روان‌درمانی و حضور این افراد خوب، بخشی از فشار دائمیِ ناشی از تکیه‌گاه همه‌بودن را جبران کرده است.

می‌خواهم مدتی فقط به خودم فکر کنم و بیشتر مراقب خودم باشم

به‌عنوان یک مرد و کسی که همیشه نقش رهبر را داشته، احساس می‌کنم باید آدم قوی ماجرا باشم و هر زمان کسی به من نیاز داشت، در دسترسش قرار بگیرم. اما قرار است این وضعیت تغییر کند.

این فشار تقریباً مرا شکسته است. حالا متوجه شده‌ام که در این مقطع از زندگی، باید کمی خودخواه باشم؛ خودم و نیازهایم را در اولویت قرار دهم و اجازه بدهم دیگران خودشان راهی برای حل مشکلاتشان پیدا کنند.

روان‌درمانی به من نشان داده است که ظاهر قدرتمند یک آدم، لزوماً چیزی درباره حال درونی او نمی‌گوید. ممکن است کسی از بیرون بسیار محکم به نظر برسد، اما در درون در حال فروپاشی باشد. من باید همچنان روی خودم کار کنم تا از درون نیز قوی‌تر شوم.

در این دوره، کمتر در دسترس خواهم بود. دیگر به‌آسانی گذشته از دیگران حمایت مالی نمی‌کنم، آگاهانه‌تر به تماس‌ها و پیام‌ها پاسخ می‌دهم و قرار نیست نخستین کسی باشم که همه برای حل مشکلاتشان به سراغش می‌آیند.

و هیچ اشکالی هم ندارد.

پس از ۲۷ سال که همه به من وابسته بوده‌اند، حالا باید بهتر از خودم مراقبت کنم؛ و دقیقاً همین کار را انجام خواهم داد.