این دو سوال یکی نیستند، اما هر دو به یک متغیر مهم گره خورده‌اند: تصویری که فرد از آینده دارد. این تصویر فقط با محاسبه شخصی ساخته نمی‌شود. رفتار دیگران نیز بر آن اثر می‌گذارد. وقتی یک دوست مهاجرت می‌کند، بعد همکار سابق و سپس یکی از اعضای خانواده، رفتن برای نفر بعدی دیگر تصمیمی کاملا ناشناخته نیست. 
او مقصد را می‌شناسد، تجربه دیگران را در اختیار دارد، برای پیدا کردن خانه و کار اطلاعات بیشتری دارد و شاید کسی در آن سوی مسیر منتظر او باشد. شبکه‌ای که با مهاجرت نفر اول شکل گرفته، هزینه عملی و روانی مهاجرت نفر بعدی را کاهش می‌دهد.
در مورد سرمایه نیز شبکه‌ها می‌توانند همین اثر را داشته باشند. وقتی یک فعال اقتصادی می‌بیند همکارانش بخشی از دارایی یا فعالیت خود را به خارج منتقل کرده‌اند، اطلاعات، ارتباطات و گزینه‌هایی در اختیار او قرار می‌گیرد که پیش‌تر نداشت. تصمیم یک نفر ممکن است برای نفر بعدی به نشانه‌ای از آنچه در شرایط موجود تصمیمی عقلانی تلقی می‌شود، تبدیل شود. 
به این ترتیب، یک تصمیم فردی می‌تواند آرام‌آرام به انتظار جمعی تبدیل شود. اگر خانواده‌های بیشتری آینده تحصیلی و حرفه‌ای فرزندانشان را بیرون از کشور تصور کنند، تعریف موفقیت نیز می‌تواند تغییر کند. اگر کارآفرینان بیشتری به جای توسعه ظرفیت تولید، به حفظ قابلیت انتقال دارایی فکر کنند، خود معنای سرمایه‌گذاری مطمئن تغییر خواهد کرد.

مشکل این نیست که مردم دارایی خارجی دارند؛ مشکل این است که سرمایه‌گذار به جای اینکه درباره توسعه ظرفیت تولید فکر کند، بخشی از تصمیم خود را به قابلیت خروج اختصاص دهد. رفتارهای فردی، وقتی تکرار می‌شوند، می‌توانند به هنجار جمعی تبدیل شوند. 
مساله زمانی برای اقتصاد جدی‌تر می‌شود که این رفتارها به یک چرخه خودتقویت‌شونده تبدیل شوند. کاهش سرمایه انسانی می‌تواند بر بهره‌وری و ظرفیت تولید اثر بگذارد. اگر سرمایه‌گذاری مولد نیز برای مدتی طولانی کاهش یابد، ظرفیت رشد آینده محدودتر می‌شود. فرصت‌های کمتر می‌تواند تصور افراد از آینده را ضعیف‌تر کند و همین تصور، انگیزه بیشتری برای مهاجرت یا انتقال دارایی ایجاد کند.

این چرخه البته قطعی نیست. مهاجرت می‌تواند برای فرد و خانواده فرصت بسازد و ایرانیان خارج از کشور می‌توانند دانش، شبکه و سرمایه را به اقتصاد ایران متصل کنند. نگهداری بخشی از دارایی در خارج نیز می‌تواند اقدامی معمول برای مدیریت ریسک باشد. 
بنابراین نمی‌توان هر مهاجرت یا هر انتقال دارایی را نشانه یک مشکل اقتصادی دانست. مساله از جایی آغاز می‌شود که گزینه خروج، به‌تدریج از گزینه ماندن و ساختن جذاب‌تر شود. در این نقطه، ملامت کسی که چمدانش را بسته یا سرمایه‌اش را از کشور بیرون برده، آسان‌ترین کار و کم‌فایده‌ترین واکنش است. فردی که مهاجرت می‌کند لزوما درباره کشورش داوری نکرده، او درباره آینده زندگی خودش تصمیم گرفته است.

 سرمایه‌گذاری که بخشی از دارایی‌اش را منتقل می‌کند نیز لزوما قصد ترک اقتصاد ایران را ندارد؛ او فقط می‌خواهد امکان انتخاب خود را حفظ کند.
اگر قرار است این روند تغییر کند، باید خود محاسبه تغییر کند. ماندن برای متخصص باید از نظر فرصت حرفه‌ای، درآمد، امنیت و امکان برنامه‌ریزی برای آینده انتخابی قابل‌رقابت باشد. برای سرمایه‌گذار نیز باید سرمایه‌گذاری بلندمدت و توسعه تولید، در مقایسه با نگهداری دارایی‌های قابل‌انتقال، نسبت قابل‌قبولی میان بازده، ریسک و افق زمانی ایجاد کند. 
این اتفاق با یک تصمیم کوتاه‌مدت یا یک شعار حاصل نمی‌شود. اعتماد به آینده از تجربه‌های انباشته ساخته می‌شود. سرمایه‌گذار از آنچه در محیط کسب‌وکار می‌بیند، یاد می‌گیرد و خانواده نیز آینده فرزندش را با تجربه خانواده‌های دیگر مقایسه می‌کند.

 به همین دلیل، شاید پرسش اصلی درباره مهاجرت و خروج سرمایه دیگر این نباشد که «چرا می‌روند؟» این سوال پاسخ‌هایی درباره درآمد، فرصت شغلی، شرایط اقتصادی و امنیت به دست می‌دهد؛ اما یک قدم عقب‌تر از مساله اصلی است.
پرسش مهم‌تر این است: چگونه به جایی رسیدیم که بعضی افراد و سرمایه‌ها، آینده پنج سال بعد خود را بیرون از اینجا قابل‌اعتمادتر می‌بینند؟