به گزارش ایسنا، امنیت برای شهروند، بخشی از زندگی روزمره است؛ اما برای مأمور، بخشی از زندگی حرفهای و گاهی تمام زندگی اوست.
هفته فراجا، بهانهای است برای دیدن آدمهایی که دغدغه اسم و سمت ندارند، آدمهایی که لباس پلیس را پوشیدهاند و در مرز و شهر، در جاده و پاسگاه، در عملیات و مأموریت، مسئولیتی را بر عهده گرفتهاند که در بسیاری از روزها با سختی و خطر همراه است.
یک روز معمولی که معمولی نیست
صبح در یک پاسگاه مرزی، شاید شبیه صبح هیچ اداره دیگری نباشد.
اینجا ساعت شروع و پایان کار را نمیتوان به سادگی روی یک برگه نوشت. مرز منتظر ساعت اداری نمیماند. سرما و گرما هم مرخصی نمیروند. در یکی از نقاط مرزی کشور، مأموران ممکن است ساعتها در شرایطی فعالیت کنند که برای بسیاری از مردم حتی چند ساعت تحمل آن دشوار است؛ سرمای شدید، گرمای طاقتفرسا، گردوغبار، بارندگی، برف، مسیرهای صعبالعبور و فاصله زیاد از شهر.
اما مأموریت باید انجام شود. یک نفر باید آنجا باشد. یک نفر باید مرز را رصد کند. یک نفر باید پاسخگوی اتفاقی باشد که شاید هیچکس جز همان مأمور از آن خبر نداشته باشد. این شاید سادهترین تعریف از بخشی از کار نیروهای فراجا باشد.
پشت هر مأمور، یک خانواده ایستاده است
اما مأمور فقط همان فردی نیست که یونیفرم پوشیده و سر پست ایستاده است. پشت او، خانوادهای قرار دارد که با برنامههای مأموریت زندگی میکند. همسری که شاید نداند همسرش امشب به خانه برمیگردد یا نه. فرزندی که به نبودن پدر در مناسبتهای مختلف عادت کرده است. مادری که هر بار صدای زنگ تلفن را میشنود، ناخودآگاه نگران میشود.
زندگی خانوادههای نیروهای انتظامی، در بسیاری از موارد با یک جمله ساده تعریف میشود: «مأموریت دارد.» دو کلمهای که میتواند برنامه یک هفته، یک ماه یا حتی یک مناسبت خانوادگی را تغییر دهد. ممکن است قرار باشد پدر در جشن تولد فرزندش باشد اما مأموریت اجازه ندهد. ممکن است قرار باشد خانواده برای تعطیلات سفر بروند اما تماس یگان همه برنامهها را تغییر دهد و گاهی، این انتظار از چند ساعت و چند روز عبور میکند و حتی به سالها میرسد.
مرزهایی که فقط روی نقشه نیستند؛ جانهایی که برای حفظش فدا شدند
مرز برای کسی که از نقشه نگاهش میکند، یک خط است؛ اما برای مأموری که آنجا خدمت میکند، مجموعهای از کیلومترها مسیر، پاسگاه، کوه، بیابان، جاده و منطقهای است که باید شب و روز تحت کنترل باشد. دستی که باید همیشه به روی ماشه قرار داشته باشد که مبادا شخصی بخواهد پایش را برای پیش برد هدف خصمانه به این خطوط بگذارد.
در چنین مناطقی، شرایط آبوهوایی هم بخشی از مأموریت است. زمستان با سرمای استخوانسوز میآید و تابستان با گرمایی که نفسکشیدن را دشوار میکند. گاهی بارش شدید، مسیر را میبندد و گاهی یک عملیات، ساعتها نیروها را در منطقه نگه میدارد. در همه این شرایط، مأموریت ادامه دارد. در دو جنگ اخیر که پشت سر گذاشتیم، نیروهایی در شرایطی در پاسداری از مرزها و کشور بودند که هیچ یک از ماها تاب و توان جای آن ها بودن را نداریم. برخی افراد با هیچ چیزی آسایش شان را برای چنین ماموریت های دشواری حاضر به معامله نیستند. اما این غیور مردان برای مردم و وطن شجاعانه در خط دفاع و اقتدار ایستادند و خواهند ایستاد.
و شاید سختترین بخش ماجرا این باشد که خانوادههای این نیروها، بخش زیادی از این لحظات را فقط از طریق چند تماس کوتاه میشناسند.
از کلانتری تا عملیات؛ از صدای بیسیم تا گشتهای پرچالش
البته همه سختی کار فراجا در مرز اتفاق نمیافتد. در شهرها هم بخشی از زندگی نیروهای انتظامی در شرایطی میگذرد که شهروندان معمولاً تنها نتیجه آن را میبینند و در خبرها شاهد ارقام و کشفیات و جریان امنیت در منطقه خود هستند.
وقتی یک سرقت پیگیری میشود، وقتی مأموران برای یک حادثه خود را به محل میرسانند، وقتی یک پرونده پیچیده ماهها دنبال میشود، وقتی جادهها در تعطیلات پرتردد میشوند و نیروهای پلیس باید ساعتها در گرما و سرما مشغول کنترل ترافیک باشند، پشت همه اینها نیرویی حضور دارد که کارش با پایان ساعت اداری تمام نمیشود.
پلیس فقط در لحظه وقوع حادثه دیده میشود؛ اما برای بسیاری از نیروها، آمادهباش و انتظار برای حادثه، بخشی از تمام روزهای کاری است.
اما در روایت زندگی نیروهای فراجا، نمیتوان از شهدا عبور کرد. در سالهای مختلف، نیروهای انتظامی و مرزبانی در جریان مأموریتهای مختلف جان خود را از دست دادهاند؛ درگیری با گروههای مسلح، مقابله با قاچاقچیان، تأمین امنیت، عملیاتهای انتظامی، دوجنگی که گذراندیم و حوادثی که گاهی در چند ثانیه، یک مأموریت معمولی را به آخرین مأموریت یک نیرو تبدیل کرده است. عملیات هایی که در شهرها، جاده و مرزها، دریا و بسیاری از مکان و زمان های مختلف جریان داشته و دارد.
پشت هر عنوان «شهید»، یک زندگی وجود دارد.
یک همسر.
یک فرزند.
یک مادر.
یک پدر.
یک خانه.
و خاطراتی که بعد از رفتن صاحبشان باقی میماند.
برای خانواده شهید، مأموریتی که برای دیگران در یک خبر چند خطی خلاصه میشود، ممکن است به نقطهای تبدیل شود که زندگیشان را به «قبل از آن روز» و «بعد از آن روز» تقسیم کند.
دو جنگ، دو تجربه سخت
فراجا در یک سال اخیر نیز در شرایطی فعالیت کرده که امنیت کشور با بحرانها و تهدیدهای متفاوتی روبهرو بوده است. در جریان دو جنگ اخیر، نیروهای انتظامی نیز در کنار سایر بخشهای مسئول، در مأموریتهای مرتبط با حفظ نظم و امنیت عمومی نقش آفزینی کردند؛ مأموریتهایی که در شرایط بحرانی، اهمیت آنها چند برابر میشود. در شناسایی و خنثی سازی اهداف دشمن در دل شهرها تا گشت های محله به محله و حفاظت از جان و اموال مردم.
در چنین شرایطی، حفظ آرامش شهرها، حفاظت از مراکز و زیرساختها، مدیریت وضعیتهای اضطراری و استمرار خدمات انتظامی، خود بخشی از میدان امنیت است.
میدان فقط جایی نیست که صدای درگیری شنیده میشود. گاهی میدان، همان خیابانی است که باید در آن امنیت برقرار بماند تا زندگی مردم متوقف نشود.
امنیت همان شهریست که باید چراغهایش روشن بماند. همان مردمی که باید بتوانند زندگی روزمرهشان را ادامه دهند و پشت این استمرار، نیروهایی حضور دارند که خودشان هم خانواده، نگرانی، مشکلات اقتصادی و ... دارند؛ اما در لحظه مأموریت، وظیفهشان را انجام می دهند.
شغلی که با حقوق سنجیده نمیشود
بحث معیشت نیروهای انتظامی نیز بخش دیگری از این تصویر است. در کنار تمام مسئولیتهایی که بر دوش این نیروهاست، موضوع حقوق، مزایا، شرایط خدمت، امکانات رفاهی، وضعیت خانوادهها و تفاوت شرایط خدمت در مناطق مختلف، از مسائلی است که درباره زندگی کارکنان فراجا مطرح میشود. برای نیرویی که ممکن است بخش قابل توجهی از دوران خدمت خود را در مناطق مرزی، عملیاتی یا مأموریتهای سخت سپری کند، میزان دریافتی تنها یک عدد در فیش حقوقی نیست؛ بخشی از کیفیت زندگی خودش و خانوادهاش است. با این حال، نمیتوان ارزش و سختی این کار را تنها با عدد حقوق سنجید. در میان تمام بار سنگین مسئولیتی، باید حداقل بار معیشت زندگی، از دوش این جان فدایان مهین و مردم کاسته شود.
امنیت؛ چیزی فراتر از یک کلمه
شاید یکی از دشوارترین کارها این باشد که امنیت را اندازه بگیریم. چند ساعت خواب یک مأمور؟ چند کیلومتر مسیری که در یک مأموریت طی کرده؟ چند بار خانوادهاش منتظر تماس او ماندهاند؟ چند بار یک مأموریت در آخرین لحظه تغییر کرده است؟ چند نیروی پلیس در طول سالهای خدمت، آسیب جسمی یا روحی دیدهاند؟ و چند خانواده، عزیزشان را در مسیر تأمین امنیت از دست دادهاند؟ برای بخشی از این پرسشها میتوان آمار پیدا کرد؛ اما برای بخشی دیگر، هیچ عددی کافی نیست.
چون امنیت، فقط عدد پروندههای کشفشده یا عملیاتهای انجامشده نیست. امنیت، همان لحظهای است که یک شهروند با خیال آسوده از خیابان عبور میکند؛ خانوادهای شب به خانه میرسد؛ کودکی منتظر بازگشت پدرش میماند و چراغ خانهای روشن است. بارکجی که نگذاشته شده است به منزل برسید. حقی که گرفته شده است. جلوگیری از مالی که به سرقت رفته است و می توان صدها خدمات دیگر را اشاره کرد که برای نوشتنش صدها گزارش باید به جریان در آورد.
آخرین قاب
شب شده است. در شهری دور، چراغ یک پاسگاه روشن است. در جادهای دیگر، خودروی پلیس در حال گشتزنی است. در مرزی دورتر، مأموری هنوز سر پست ایستاده است. شاید خانوادهاش خوابیده باشند. شاید فرزندش فردا صبح از او بپرسد: «بابا کی میای؟»
و شاید پاسخ همان باشد که بارها گفته شده است: « میام باباجان، میام مادرم و …، ولی همه این آمدن ها پس از اینکه مأموریت تمام شود...»
امنیت، برای مردم یک حق است؛ اما برای کسانی که مأمور تأمین آن هستند، مسئولیتی است که گاهی با ساعت، فصل، فاصله و حتی جان سنجیده میشود.
و شاید هفته فراجا، پیش از آنکه فرصتی برای شنیدن آمارها باشد، فرصتی باشد برای دیدن همین قهرمانان ؛ قهرنانهایی که در مرز و شهر، در گرما و سرما، در روزهای آرام و روزهای بحرانی، ایستادهاند تا زندگی دیگران در آسایش و آرامش باشد.
انتهای پیام
نظرات کاربران