رفتن به محتوا
سام سرویس
کد خبر 663524

انقلابها چرا ضد انقلاب می شوند؟

محمد طبیبیان اقتصاددان در صفحه تلگرامی خود نوشته است: تجربه سه انقلاب بزرگ فرانسه، روسیه و چین، اگرچه هر یک از این انقلاب‌ها در زمینه‌های تاریخی و فرهنگی متفاوتی رخ داده‌اند، اما در بسیاری از مراحل، الگوهای مشترکی را نشان می‌دهند. نخست آنکه انقلاب‌ها معمولاً محصول طراحی آگاهانه نیستند، بلکه نتیجه فروپاشی تدریجی ظرفیت حکومت در اداره جامعه‌اند.

انقلابها چرا ضد انقلاب می شوند؟

هنگامی که ناکارآمدی، فساد، تبعیض، ظلم یا ناتوانی دولت در حل بحران‌ها از حد معینی فراتر می‌رود، نه تنها حکومت، بلکه نظم اجتماعی نیز مشروعیت خود را از دست می‌دهد. در چنین شرایطی جامعه وارد مرحله‌ای از برانگیختگی شدید جمعی می‌شود؛ مرحله‌ای که در آن احساسات بر عقل عرفی غلبه می‌کند، اعتدال و میانه‌روی نشانه ضعف تلقی می‌شود و خشونت علیه دشمنان پیشین، مشروعیت اخلاقی و سیاسی پیدا می‌کند. در چنین فضایی رهبران کاریزماتیک ظهور می‌کنند. آنان معمولاً با قطعیت ایدئولوژیک، ایمان راسخ به رسالت تاریخی خود، و آمادگی برای تحمیل هزینه‌های سنگین انسانی و اجتماعی، قدرت را به دست می‌گیرند. اما همان ویژگی‌هایی که آنان را در دوران انقلاب موفق ساخته است، الزاماً برای اداره جامعه در دوران پس از انقلاب مناسب نیست. پس از فروکش کردن هیجان‌های انقلابی، خواست عمومی جامعه تغییر می‌کند. مردم دیگر بسیج دائمی، دشمن‌تراشی و بحران مستمر نمی‌خواهند؛ بلکه امنیت، ثبات، رفاه و امکان بازگشت به زندگی عادی را طلب می‌کنند. از این مرحله به بعد، منطق اداره جامعه با منطق انقلاب متفاوت می‌شود. جامعه به عقل عرفی، مصالحه، قانون، تخصص، تولید، سرمایه‌گذاری و نهادهای پایدار نیاز پیدا می‌کند. در همین نقطه است که سرنوشت انقلاب‌ها از یکدیگر جدا می‌شود. طبقه انقلابی غالباً منافع، مشروعیت و هویت خود را در تداوم فضای انقلابی می‌بیند. از این رو، اصلاحات را نوعی عقب‌نشینی، سازش یا حتی خیانت تلقی می‌کند و در برابر تغییر مقاومت نشان می‌دهد. نتیجه این تعارض، در بسیاری از موارد، ورود جامعه به دور جدیدی از خشونت، سرکوب و پاکسازی‌های داخلی است؛ به گونه‌ای که کارنامه انقلاب از سیاهی استبداد پیشین، به خونریزی‌های گسترده پس از انقلاب تبدیل می‌شود. تجربه فرانسه نشان می‌دهد که هرچند انقلاب مسیر دشوار و پرهزینه‌ای را طی کرد، اما توسعه اقتصادی، شکل‌گیری تدریجی نهادهای حقوقی و سیاسی، و ظرفیت جامعه برای اصلاح، سرانجام پس از بیش از یک قرن کشور را به ثبات رساند. در روسیه، نظام انقلابی تقریباً تا پایان عمر خود نتوانست از منطق انقلاب به منطق حکومت‌داری گذار کند. اصلاحات محدود و دیرهنگام، بدون تحول عمیق در نظام فکری، نهادی، مدیریتی و اقتصادی، نتوانست بحران را مهار کند و در نهایت یکی از بزرگ‌ترین فروپاشی‌های سیاسی و اقتصادی تاریخ رقم خورد. در مقابل، چین تجربه‌ای متفاوت ارائه داد. رهبران جدید حزب کمونیست دریافتند که ادامه مسیر پیشین نه تنها توسعه را ناممکن می‌سازد، بلکه بقای خود نظام را نیز تهدید می‌کند. از این رو، اصلاحات گسترده اقتصادی، مدیریتی و نهادی را آغاز کردند. این اصلاحات صرفاً تغییر چند سیاست اقتصادی نبود؛ بلکه نوعی تحول پارادایمی در شیوه‌اندیشیدن به اقتصاد، مدیریت، انگیزه‌ها، بازار، مالکیت، فناوری و رابطه دولت با جامعه بود. تجربه چین نشان می‌دهد که بقای یک نظام سیاسی، بیش از آنکه به حفظ شعارهای اولیه وابسته باشد، به ظرفیت آن برای یادگیری، اصلاح و انطباق با واقعیت‌های جدید بستگی دارد. از این رو شاید بتوان مهم‌ترین درس مشترک این سه تجربه را چنین بیان کرد: بزرگ‌ترین بحران پس از انقلاب، بحران قدرت نیست؛ بحران یادگیری است. جامعه‌ای که نتواند از منطق بسیج انقلابی به منطق اداره عقلانی جامعه گذار کند، دیر یا زود یا در چرخه خشونت گرفتار می‌شود یا به رکود و فروپاشی می‌رسد. در مقابل، جامعه‌ای که بتواند بدون از دست دادن انسجام خود، نهادهای کارآمد، حقوق مالکیت، حاکمیت قانون، آزادی نسبی فعالیت اقتصادی، شایسته‌سالاری و سازوکارهای اصلاح مستمر را ایجاد کند، شانس بیشتری برای بقا و توسعه‌خواهد داشت. نمونه‌های متعددی در قرن بیستم نیز نشان می‌دهد که برخی انقلاب‌ها کشورها را در نوعی تعادل سطح پایین گرفتار کرده‌اند؛ وضعیتی که در آن نه تنها سیاست، بلکه اقتصاد، سرمایه اجتماعی، عدالت، اخلاق عمومی و ظرفیت یادگیری نیز به شدت آسیب دیده است. کشورهایی مانند لیبریا، زیمبابوه، کوبا و ونزوئلا، هر یک با ویژگی‌های متفاوت، نمونه‌هایی از این وضعیت به شمار می‌آیند. خروج از چنین تعادل سطح پائین معمولاً بسیار دشوار است، زیرا خود نهادهای لازم برای اصلاح نیز در جریان بحران فرسوده یا نابود شده‌اند. شاید بتوان پیام نهایی این بررسی را در یک فراز خلاصه کرد:تاریخ نشان می‌دهد که پیروزی در انقلاب، پایان بحران نیست؛ آغاز آزمون دشوار حکومت‌داری است. بقای ملت‌ها نه به توانایی آنان در انقلاب کردن، بلکه به توانایی آنان در یادگیری، اصلاح مستمر و ساختن نهادهای پایدار وابسته است. تمدن‌ها با انقلاب ساخته نمی‌شوند؛ با نهادهایی ساخته می‌شوند که بتوانند بدون انقلاب، خود را اصلاح کنند. می‌توان دریافت که جوامع دوام می آورند نه به‌دلیل تصاحب ‘حقیقت مطلق’، بلکه به دلیل کسب و آموختن شیوه‌ها و ساز وکارهای تصحیح خطا.

نظرات کاربران
نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

تازه‌ترین خبرها