به گزارش اکونومیست ، وقتی به این فکر میکنیم که هوش مصنوعی چگونه جامعه را تغییر خواهد داد، بد نیست به فناوری بسیار قدیمیتری فکر کنیم که زمانی یک همراه با تواناییهایی فراتر از انسان در اختیار بشر قرار داد: سگ.
انسانها با اهلی کردن گرگها، عملاً توانستند بوی شکار را از فاصله دورتر حس کنند و نزدیک شدن دشمنان در تاریکی شب را زودتر بفهمند. سگها به انسان کمک کردند شکارچیان بهتری نسبت به نئاندرتالها و جنگجویانی باشند که غافلگیر کردن یا فرار کردن از دستشان دشوارتر بود.
برخی انسانشناسان معتقدند سگها یکی از دلایلی بودند که هوموساپینس توانست از خویشاوندان ماقبل تاریخ خود پیشی بگیرد و در نهایت بر جهان مسلط شود.
اما وقتی «فناوری سگ» تازه در حال شکلگیری بود، اصلاً روشن نبود که این کار برای انسان بیخطر باشد. انسانها عملاً گرگها را به غارهای خود دعوت میکردند و باید به آنها یاد میدادند که مثلاً نوزادان را نخورند.
هزاران سال بعد، سگها هنوز گاهی فرار میکنند یا رفتار خطرناک نشان میدهند، اما در مجموع، انسانها از نتیجه این رابطه راضیاند. البته برای نئاندرتالها پایان چندان خوبی نداشت.
آیا هوش مصنوعی هم مثل سگ رام میشود؟
سناریوی خوشبینانه درباره هوش مصنوعی این است که سرنوشتی شبیه سگها داشته باشد: مکمل نیروی کار انسان باشد، نه جایگزین آن، و همچنان از صاحب خود فرمان ببرد.
اما اگر چنین نشود چه؟
هوش مصنوعی با سرعتی بسیار بیشتر از سگها تکامل پیدا میکند. ممکن است بهزودی بتواند نسخههای تازه و بهبودیافتهای از خودش بسازد، آن هم با سرعتی که پرورشدهندگان سگ حتی نمیتوانند تصورش را بکنند.
انسانها تقریباً مطمئناند که سگها روزی آنها را به بردگی نخواهند گرفت؛ بالاخره تا سال ۲۰۳۰ هم سگها احتمالاً بلد نخواهند بود یک قوطی کنسرو را باز کنند. اما درباره هوش مصنوعی نمیتوان با چنین اطمینانی حرف زد.
دو کتاب تازه، یکی از یک اقتصاددان برنده نوبل و دیگری از یک تاریخنگار برنده پولیتزر، تلاش کردهاند به این پرسش پاسخ دهند که هوش مصنوعی چگونه آینده را شکل خواهد داد.
هیچکدام از این دو نویسنده از تشبیه سگ استفاده نمیکنند، اما با در نظر گرفتن این قیاس، استدلالهایشان راحتتر فهمیده میشود.
جیل لپور؛ مشکل از صاحبان سگهاست
جیل لپور، تاریخنگار دانشگاه هاروارد، بیش از خود فناوری روی کسانی تمرکز میکند که آن را تربیت میکنند.
در روایت او، سرمایهداران و مدیران بزرگ هوش مصنوعی افرادی بیمسئولیت و خطرناک هستند که ممکن است ساختههایشان روزی افسار پاره کنند و به انسانها آسیب بزنند.
او در کتاب «ظهور و سقوط دولت مصنوعی» استدلال میکند مدیران فناوری در حال ساختن «آیندهای هستند که در آن انسانها زیر سلطه ماشینهای متعلق به شرکتها قرار میگیرند و بسیاری از آنها با ماشین جایگزین میشوند».
به عقیده لپور، چنین آیندهای میتواند هم به «کنار گذاشته شدن دموکراسی لیبرال» و هم به «ویرانی جهان طبیعی» منجر شود.
او بخشی از استدلال خود را بر سخنان خود مدیران فناوری بنا میکند.
سم آلتمن، مدیرعامل OpenAI، گفته است جایگزین شدن رؤسایجمهور انسانی با یک هوش مصنوعی که بتواند «با تکتک مردم جهان صحبت کند، دقیقاً بفهمد چه میخواهند و برای همه آنها بهینهسازی کند» میتواند «فوقالعاده» باشد.
ایلان ماسک نیز گفته است ممکن است انسانها در آینده به چیزی شبیه «لابرادورهای خانگی» رباتهای فوقهوشمند تبدیل شوند.
آلتمن همچنین گفته ممکن است بخش بزرگی از سطح زمین در آینده با مراکز داده پوشیده شود. ماسک هم راهحلش را انتقال مراکز داده به فضا و فرستادن میلیونها انسان برای زندگی در مریخ میداند.
لپور با طعنه میگوید تقریباً همه غولهای فناوری برای خودشان نقشه فرار دارند:
«ایلان ماسک به مریخ، مارک زاکربرگ به متاورس، جف بزوس به فضا و مغز سم آلتمن هم آپلودشده در فضای ابری.»
او نگران است که همین طرز فکر، آنها را نسبت به خطر ساختن یک جهان ویرانشهری روی زمین بیملاحظه کند.
آیا واقعاً میلیاردرها تعیینکنندهاند؟
لپور در یک نکته حق دارد: مدیران امروز صنعت فناوری شاید همان کسانی نباشند که بخواهیم قوانین آینده تمدن را به دستشان بسپاریم.
اما او اهمیت تکتک میلیاردرها را بیش از حد بزرگ میکند.
اینکه هوش مصنوعی چگونه جامعه را تغییر دهد، به دیدگاههای سیاسی عجیب ایلان ماسک وابسته نیست؛ همانطور که تأثیر خودرو بر جامعه به عقاید شخصی هنری فورد وابسته نبود.
عامل مهمتر، قدرت خود فناوری و نحوه استفاده انسانها از آن است.
این همان پرسشی است که دارون عجماوغلو در کتاب «چه بر سر دموکراسی لیبرال آمد؟» بررسی میکند.
عجماوغلو از پراستنادترین اقتصاددانان جهان است و بیش از همه با کتاب «چرا ملتها شکست میخورند» شناخته میشود؛ کتابی که استدلال میکند یکی از اصلیترین دلایل تداوم فقر در کشورهای فقیر، وجود نهادهای بهرهکش و غارتگر است.
کتاب تازه او به زمان حال و رابطه میان فناوری و دموکراسی میپردازد.
کامپیوترها چه بلایی سر جامعه آوردند؟
عجماوغلو معتقد است دموکراسی لیبرال پایه بسیاری از پیشرفتها بوده است. این نظام نوآوری و رشد اقتصادی را تقویت کرده، منافع حاصل از رشد را از طریق مالیات و خدمات عمومی میان مردم توزیع کرده و با مقررات، از شهروندان محافظت کرده است.
برای مدتی طولانی، این نظام کموبیش انتظارات رأیدهندگان را برآورده میکرد.
اما به تعبیر عجماوغلو: «بعد کامپیوترها از راه رسیدند.»
در روایت او، فناوریهای دیجیتال نابرابری را تشدید کردند، زیرا تقاضا برای نیروی فکری را نسبت به نیروی بدنی افزایش دادند.
همچنین «قدرت اجتماعی فارغالتحصیلان دانشگاهی» را بالا بردند و به یک نخبه لیبرال جدید اجازه دادند ارزشهای خود را بر طبقه کارگری ناراضی تحمیل کند؛ واکنشی که در نهایت به انتخاب دونالد ترامپ منجر شد.
فناوری دیجیتال همچنین شیوه تعامل انسانها را تغییر داد.
در آمریکا، زمانی که مردم بهصورت حضوری با دوستانشان میگذرانند، طی ۲۰ سال گذشته حدود دو سوم کاهش یافته است. بحثهای سیاسی نیز افراطیتر و مسمومتر شدهاند.
هوش مصنوعی میتواند این مشکلات را چند برابر کند
هوش مصنوعی میتواند با سرعت بخشیدن به نوآوری، همه را بسیار ثروتمندتر کند.
اما عجماوغلو نگران است که این فناوری، آسیبهای عصر دیجیتال را نیز چند برابر کند.
هوش مصنوعی ممکن است باعث بیکاری گسترده شود و شکافهای بزرگی در جایگاه اجتماعی میان «تولیدکنندگان» و «مصرفکنندگان وابسته» ایجاد کند؛ وضعیتی که حتی میتواند به بحرانی تمامعیار برای دموکراسی تبدیل شود.
همچنین ممکن است انزوای اجتماعی را تشدید کند؛ مثلاً با جذابتر شدن رباتهای عاشقانه یا جعلهای سیاسی مبتنی بر هوش مصنوعی.
پیشنهاد عجماوغلو: هوش مصنوعی حامی کارگر
راهحل پیشنهادی او چیزی است که «هوش مصنوعی حامی کارگر» مینامد.
منظور این است که بهجای استفاده از هوش مصنوعی برای حذف کارکنان، از آن برای افزایش ارزش و توانایی نیروی انسانی استفاده شود.
درست مثل شکارچیان ماقبل تاریخ که مهارت خود در ساخت و پرتاب نیزه را با حس بویایی و سرعت سگ ترکیب کردند.
برای مثال، هوش مصنوعی میتواند به برقکاران کمک کند شبکههای پیچیدهتر برق را عیبیابی کنند؛ حسگرها مشکلات را پیدا کنند و سیستم هوش مصنوعی با استفاده از بانک اطلاعاتی خرابیهای قبلی و راهحلها، به انسان در تحلیل مشکل کمک کند.
یا در آموزش، یک دستیار هوش مصنوعی میتواند پاسخ دانشآموزان به آزمونها را ارزیابی کرده و پیشنهاد دهد کلاس چگونه به گروههای کوچکتر تقسیم شود تا هر گروه آموزش متناسب با نیاز خود دریافت کند.
در چنین مدلی، بهجای کاهش نیاز به معلم، ممکن است تقاضا برای معلمان انسانی بیشتر شود.
مسئله اینجاست که چگونه؟
مخالفت با این ایده دشوار است.
طبیعتاً اگر هوش مصنوعی مکمل نیروی انسانی باشد، نه جایگزین آن، آشفتگی اجتماعی کمتری ایجاد خواهد کرد.
اما عجماوغلو پرسش مهمی را بیپاسخ میگذارد: چطور باید عملاً چنین مسیری را تضمین کرد؟
در نهایت، هر دو کتاب تا حدی ناامیدکنندهاند.
اما شاید ناخواسته یک واقعیت مهم را روشن کنند: نوشتن درباره فناوریای که با چنین سرعتی تغییر میکند و تواناییهای آینده آن تقریباً ناشناخته است، فوقالعاده دشوار است.
«گرگ جدید» بالاخره وارد غار میشود
از نظر سیاسی، هوش مصنوعی محبوبیت چندانی ندارد.
تعداد آمریکاییهایی که درباره تأثیر بلندمدت آن بر جامعه بدبین هستند، دو برابر کسانی است که نگاه خوشبینانه دارند.
تنها ۲ درصد مردم آمریکا معتقدند توسعه هوش مصنوعی «بیش از حد کند» پیش میرود.
اما در هر صورت، این گرگ جدید وارد غار خواهد شد.
آمریکا و چین، دو کشوری که در خط مقدم توسعه هوش مصنوعی قرار دارند، رقیب یکدیگرند. هیچکدام حاضر نیست دومین کشوری باشد که به یک متحد فوقهوشمند دست پیدا میکند.
چون هرکدام میترسد اگر عقب بماند، سرنوشتی شبیه همان نئاندرتالهای بختبرگشته و بدون سگ پیدا کند.
نظرات کاربران