جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹ - ۱۱:۲۵

مچ زنم را در شرایط بد گرفتم / میترا از پسر غریبه خواست تا مرا از خانه بیرون کند !

خیانت

ساعت 24- پول و ثروت پدر همسرم از پارو بالا می رفت و روزی که من داماد این خانواده شدم، همه اقوام و آشنایان با خوشحالی به من تبریک می گفتند و معتقد بودند که ازدواج موفقی داشته ام. اسم من تا مدت ها زبانزد پسرهای فامیل شده بود و همه آرزو می کردند همسر پولداری نصیبشان شود.

 پدر همسرم زندگی بسیار مرفهی را برایم آماده کرد و به ظاهر سر و سامان گرفتم. اما همسرم که مشکل روانی داشت تمام فکر و ذهنش درگیر آرایش ظاهری و الگوبرداری از فیلم های مبتذل و مستهجن بود. من از زندگی با این زن خیری ندیدم و مدتی، تنها با دلخوشی به پول و ثروت پدرش هر جور که بود رفتار و اخلاق گندش را تحمل کردم. او که روی اعصابم راه می رفت مرا نیز به سیگار معتاد کرد و برخوردهای تحقیرآمیزش باعث شد تا احساس حقارت در وجودم شکل بگیرد.

مردجوان آهی کشید و افزود: یک روز وقتی دیدم با لباس های ناجور از خانه خارج می شود ناخودآگاه میترا را تعقیب کردم، او با ماشینش جلوی یک رستوران شیک پارک کرد و با پسر جوانی که منتظر او بود وارد رستوران شدند. همانجا منتظر ماندم. ساعتی بعد هر دو از رستوران بیرون آمدند و با پسر جوان سوار به ماشین زنم راه افتادند. تعقیب شان کردم هر دو وارد یک خانه شدند. لحظاتی بعد زنگ خانه را زدم و وقتی پسر جوان در را به رویم باز کرد به زور وارد خانه شدم و زنم را در شرایط خیلی بدی دیدم. میترا به پررویی به چشمانم نگاه کرد و گفت چرا مزاحم شدی و از پسر جوان خواست مرا از خانه بیرون کند و ... دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و خودم را از شر این زندگی نکبت بار نجات دادم. البته من قبل از طلاق یک کتک مفصل نیز از پدر و برادرانش نوش جان کردم.

چند ماه از این ماجرا گذشت و با این شکست سنگین در زندگی گوشه گیر و منزوی شده بودم. در آن شرایط نسبت به تمام زن ها احساس نفرت پیدا کردم و دیگر دوست نداشتم درباره ازدواج مجدد فکر کنم. اما یک سال بعد به پیشنهاد و اصرار مادرم با دختری که مادرش زنی آبرومند است و آن موقع کارهای خانه ما را انجام می داد، ازدواج کردم.

در این لحظه اشک در چشمان مردجوان حلقه زد و او در حالی که لبخندی بر چهره داشت، افزود: شاید باور نکنید الان روزی هزاربار خدای خودم را به خاطر داشتن چنین فرشته مهربان، عفیف، قانع و با صبر و متانتی شکر می گویم. همسرم نمونه واقعی یک زن دوست داشتنی است که با نان حلال بزرگ شده و با ایمان قلبی و رفتارهای انسانی اش درس زندگی را به من آموخته است. فاطمه حتی مرا نیز نمازخوان کرده است و الگوی بسیار خوب و باارزشی برای خواهر جوانم است. مرد ۳۵ساله گفت: هم اکنون ۴ سال از ازدواج ما می گذرد و صاحب یک فرزند شده ایم که اسمش را امیرحسین گذاشته ایم. همسرم مثل کوهی محکم و استوار در کنارم ایستاده است و در خستگی ها و ناامیدی ها تکیه گاهم شده است. می خواهم از صمیم قلبم بگویم دوستش دارم و بدون فاطمه و امیرحسین زندگی برایم معنایی نخواهد داشت. من امروز به این جا آمده ام تا به جوان هایی که از ازدواج می ترسند، بگویم اگر انتخاب درست و صحیحی داشته باشید، لذت خوشبختی را حتی با داشتن زندگی ساده خواهید چشید و بزرگ ترین ثروت ما آدم ها قناعت و رضایت از زندگی است.

رکنا

نظرات

  • جواد ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۱۵:۴۹
    0 0
    دمت گرم داداش خوشحال شدم
  • ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۱۸:۰۵
    0 0
    اشکم درآمد خوب کردی اونو طلاق دادی
  • ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۱۸:۲۵
    0 0
    عالی و
  • رضا مشهدی ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۱۸:۴۰
    0 0
    خاک بر سر برادر و پدر اون دختر البته لقمه حرام خیلی تاثیر داره
  • ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۱۸:۵۶
    0 0
    امیدوارم در تمامی مراحل زندگیت همراه با همسر مهربان و پسر نازنینت همچنین مادر گرانقدر و فرزانه ات موفق و سربلند باشید.
  • ایران ۱۳۹۹/۰۱/۰۸ - ۲۳:۳۷
    0 0
    یاپول یاخوشبختی . نمیشه هردوشوباهم داشت این یه واقعیته
  • علی ۱۳۹۹/۰۱/۰۹ - ۰۱:۱۱
    0 0
    سلام خواستم از بهاره رهنما عاجزانه خواهش کنم التماس می کنم دیگه بسه برو بچسب به زندگیت مواظب باش دیگه این یکی رو هم از دست ندی ..ممنون
  • ۱۳۹۹/۰۱/۰۹ - ۰۱:۵۱
    0 0
    افرین
  • فرزاد ۱۳۹۹/۰۱/۱۰ - ۰۹:۱۲
    2 0
    نویسنده خوبی هستی...

ارسال نظر

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
s